هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

من رسولم

بسم الله

 

مدتی ست که درحال مطالعه و بررسی حالات خویشم.

من تنها رسول این دنیا نیستم. همه ما لحظه ای رسول بوده ایم. لحظه ای حضور رسولی را در زندگی خویش تجربه کرده ایم و در نهایت، همچون همه آنها که رسل را با ناملایمتی دور کرده ایم و در انتظار سرنوشت مختوم خویش نشسته ایم.

 

چند بار کسی از روی تجربه بیشتر سراغ شما را گرفته و خواسته کمکی به شما بکند و شما رسول خویش را از خود دور کرده اید؟ پدر و مادر چند تن از شما، نکته ای را گوشزد کرده اند و شما گوش فرا نداده اید و بعدتر سری به سنگی خورده یا پایی در گل گیر کرده؟

 

من رسولم. چند باری ست که تلاش کرده ام تجربه های خویش را از موضوعات مختلفی که تا حدی به آنها تسلط دارم در اختیار قوم خویش بگذارم اما دریغا. دریغا که تجربیات و راهکارهای من، از دری وارد و از دروازه ای خارج میشود.

مدعی بهترین مشاوره نیستم اما وقتی بیشتر دردم میگیرد که همان حرفها از زبان یک غریبه، بیشتر اثر میکند. 

راستی رسولان اولوالعزم چه از دست بنی بشر کشیده اند و چه دردناک بوده دیدن انسان ها برایشان وقتی در حال رفتن در مسیری جز مسیر حق بوده اند.

من رسول ام. اما دامنه رسالتم به اطرافم هم نرسیده. 

من رسول ام. اما صدایم را کسی نمی شنود.

من رسول ام و از سرنوشت قومم هراس دارم. 

من رسول ام. اما از بی تفاوتی برای قومم هم هراس دارم. آنجا که ناخودآگاه یاد حضرت یونس علیه السلام می افتم و ترس به جانم می افتد که نکند پا پس نباید کشید و در انتظار خوردن سری به سنگی ماند.

من رسول ام.

همه ما رسولیم. 

رسول قوم خویش.

رسولانی گاه به تنهایی رسولان الهی و به صرافت افتاده ترین در قبال قوم خویش که «فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهَٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفًا»

 

من رسولم. شما هم.

 

 

هدهد
۱ نظر

از وطن غریبه

بسم الله


در مدتی که آمریکا و تحریم هایش عرصه را بر مردم تنگ کرده بود، پستی در اینستاگرام منتشر کردم که احساس درونی خویش را در آن نوشته بودم. از اینکه مذاکره با کسی که دنیا را با قانون جنگل اداره میکند عاقلانه نیست. حداقل عاقلانه نیست اگر شیر آن جنگل نباشی و شیرهای جنگل تو را خرگوشی بازیگوش ببینند که در میانه شیرها در حال دویدن است.

وقتی این حرفها را می نوشتم عمیقا احساس می کردم میهنم را دوست دارم و برایم تک تک اتفاقاتی که در آن می افتد مهم است. من در این مدت که حرف نزدم بیشتر خوانده ام. مقالات روزنامه های آمریکایی و نوع برخوردشان با موضوع ایران. آنها ایران را طوری نمی بینند که ما خودمان را می بینیم و در نوشته اینستاگرامی خویش به دنبال نشان دادن این موضوع بودم. شاید بد نباشد خود متن را بگذارم همین جا:

«مسیر روابط خارجی ما هیچ گاه هموار نبوده،
اما حضور ترامپ یک نعمت بزرگ بوده و هست. کسانی که فکر می‌کردند آمریکا برای نجات ایرانیان خواهد آمد، با تفکر عریان آمریکایی مواجه میشوند که آمریکا تنها و تنها به دنبال منافع خودش است و اینکه جایگاه خویش به عنوان ابرقدرت را حفظ کند. آمریکا در این مسیر به هیچ کشوری رحم نکرده. از کانادا و مکزیک گرفته تا چین و اروپا.
این تفکر عریان آمریکایی ست. خود-محور و دیگران-برده‌بین. آمریکا از ابتدای تاسیسش، تنها مدل برده داری خویش را تغییر داده ولی هیچگاه دست از برده‌داری و برده دیدن باقی کشورها برنداشته. تصویر پر زرق و برق این سالهایش هم با خراش های ترامپ پاره شده و برافتاده و حالا باید کور بود تا ندید.
در برابر کسی که تفکرش برده‌داری ست هم باید ایستاد و محکم بر دهانش کوبید تا تصور ارباب رعیتی از سرش بیوفتد!.»


بعد از این پست، بحث هایی در گرفت که مذاکره خوب است یا بد و ... و در اثنای همین بحث بود که یکی برگشت و به من حرفی را زد که خیلی وقت پیش خودم به کسانی که از کشور گریخته بودند و ساز مخالف با نظام ساز می کردند می گفتم. راستش برای من کسانی که از کشور گریخته بودند و از دور نسخه برای کشور میپیچیدند، انسان های قابل اعتمادی نبودند و نظرات قابل اعتنایی نداشتند. اما من هیچ گاه خویش را گریخته و بریده از کشور نمیدانستم و قسمت دردناک ماجرا این بود که من گریخته و بریده به نظر می رسیدم.

راستش حالا حق میدهم به آنکه در ایران است و چنین حرفی را به من میزند و حق میدهم به آنکه از بیرون به ایران می نگرد. هر دو حق دارند. اولی حق دارد چون او کسی ست که به طور مستقیم با نتایج هر اتفاقی در ایران باید دست و پنجه نرم کند و حق میدهم به آنکه از بیرون از ایران به مسائل مینگرد و حرفی میزند که شاید چون در ایران نیست و اثری بر روی وی نمیگذارد، از نظر دیگران کم اهمیت باشد. هر دو حق دارند و هر دو باید حرف بزنند. 

مسئولیت ما برابر همه حرفهایی که درباره ایران و برای ایران و برای سرنوشت ایران زده می شود مشخص است. همه مردم ایران چه آنها که ساکن ایران هستند و چه آنها که در ایران سکونت ندارند حق اظهار نظر دارند و باید نظراتشان را شنید و آن را با عقل خویش سنجید و بهترین شان را برگزید. نه باید کسی را از سخن گفتن محروم کرد و نه سهم کسی را در سرنوشت کشور نادیده گرفت. ما همه در این سرنوشت سرزمینی مشترک و همراه هستیم و امان از روزی که برخی از ما، برخی دیگر را کمتر محق بداند در ایرانی بودن و ایرانی زیستن.


والسلام

هدهد
۴ نظر

صابرین

بسم الله

 وَلَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ (155) الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ (156) أُولَٰئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ ۖ وَأُولَٰئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ (157)

پرده صفرم:

چند وقت پیش عزیزی را از دست دادم. چند وقت بعد هم عزیزی را از دست خواهم داد. چند وقت بعدتر، مالی، جانی، امیدی، تکیه گاهی و خلاصه هر آنچه در این دنیا باشد را از دست خواهم داد.

پرده اول:

کودکی را تصور کنید که ماشین اسباب بازی به دست در حال بازی ست. تمام دنیای کودک خلاصه می شود در همان اسباب بازی. اگر اسباب بازی را از او بگیری، انگار همه دنیا را از او گرفته ای. همین کودک وقتی بیست ساله می شود، تمام دنیایش خلاصه می شود در گوشی همراهش. حالا اگر اسباب بازی را از او بگیری شاید و حتما به اندازه کودکی اش غمگین نخواهد شد. حالا با چیز بزرگتری غمدیده می شود. این نوجوان حالا پا به سن میگذارد و صاحب مقام و منصبی میشود. حالا اگر گوشی همراهش را بگیری، غصه دار نمیشود و با گرفتن مقام و منصب اش دچار افسردگی می شود. مثل تمام بازنشتگانی که تا مدت ها پس از بازنشتگی دچار افسردگی هستند. آدم ها بزرگتر که میشوند چیزهایی که با از دست دادنش دچار غم و غصه می شوند هم بزرگتر می شود. اما شیرینی ماجرا آنجاست که اگرچه که تجربه کودکی و نوجوانی و کوچک شدن عامل غم و غصه اشان را دارند اما باز با از دست دادن دارایی شان غصه دار میشوند.
زیرک آن است اما که از این دنیا چنگ به آنچه بزند که نتوانند از او بگیرند. هرقدر هم که بگیرند کم نشود. هرقدر کمر به نابودی اش ببندند، نابود نشود.

پرده دوم:

آمریکا، خودش را خدا می‌داند. همچو فرعون، که مدعی خدایی داشت. آمریکا، میخواهد بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ مردمان ما را بترساند.
این آینه خوش تراشی ست برای سنجش شفافیت درون مان. هرآنچه که امروز با تهدید آمریکا به از دست دادنش بیمناک هستیم، فردا مصداق بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ خواهد بود و عامل رد شدن مدعای ما به صابر بودن.

پرده سوم:

خدایا! بندگانت را جز تو کسی نیست. آنان که هوشمند باشند، از صابران باشند، دامن تو را گرفته‌اند و دست از هر آنچه غیر توست شسته اند. برای همین هم هیچ ترسی به وجودشان رخنه نمیکند. آنکس که تو را دارد کی میتواند غصه‌دار شود؟
خدایا! بنده‌ات جز تو ندارد. هر آنچه داده‌ای و میگیری و می‌دهی همگی از آن توست.
خدایا! بنده‌ات تا وقتی تو را دارد غصه ندارد و وای به روزی که تو را نداشته باشد! وای از آن روز که مغضوب علیهم و الضالین بشود.
خدایا! إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ!

پرده آخر:

چند وقت پیش عزیزی را از دست دادم. چند وقت بعد هم عزیزی را از دست خواهم داد. چند وقت بعدتر، مالی، جانی، امیدی، تکیه گاهی و خلاصه هر آنچه در این دنیا باشد را از دست خواهم داد.
اما چه غم برای از دست رفتن هرکدام اینها، وقتی تو را داشته باشم. الله رحمن رحیم را.
خدایا از تمام این عالم، تو را آرزو کردم برای خویش و برای تمام مسلمانان و مومنان.

والسلام


هدهد
۱ نظر

ما و سخت جانی هایمان


بسم الله


دنیایی از حرف در گلویم مانده و تمام حرفی که میتوانم بزنم هیچ است.

هیچ برای من که روزی صفحات اینترنتی را به قلم خویش سیاه می کردم، دستاورد بزرگی ست. حالا یاد گرفته‌ام هنر سکوت کردن را. شاید هم دنیا مرا به سکوت نشانده. شاید هم غرق شده ام چنان که دیگر ندایی از من برنمی آید.

سالهاست فعالیت مخفیانه دارم به این معنا که خانواده ام از اینکه گاهی سیاسی و گاهی نقد فرهنگی و گاهی مذهبی و ... می نویسم بی خبرند. شاید بهتر اگر بخواهم بگویم، سالهاست که خانواده از این بعد از من بی خبرند. شاید اگر از مادرم بپرسند که من چگونه نویسنده ای هستم یاد انشاهای دوران راهنمایی من بیوفتند و بگویند استعدادی در این زمینه ندارم و نهایت توانم، نوشتن سیاهه ای ست برای گرفتن نمره ای چند! اما حالا نوشته ام. عاشقانه نوشته ام، عارفانه نوشته ام، سیاسی نوشته ام، طنز نوشته ام و خلاصه از هر دری سخنی نوشته ام. این به معنای این نیست که این ها که نوشته ام را ارزشی باشد که خود از بی ارزشی آنها باخبرم. اما، نوشته ام. به خود جرات نوشتن داده ام و بر ترس خود غلبه کرده ام. اما حالا دنیای حرف هایم از سخن خالی شده اند.

شاید آتقدر حرف هست که ناچار به سکوت شده ام. نمیدانم کدام را بگویم و از کدام درد بگویم. شاید نمیدانم.

هیچ تنها سحن این روزهاست.

هیچ!



هدهد
۱ نظر

رفتم به زیارت


بسم الله

سیمرغ می نویسد:


چشم بستم و رفتم زیارت. زیارت امام رضا علیه السلام.

فکر می‌کنی نمی‌شود؟ چشم بستم و رفتم تا خود حرم امام رضا. از صحن گوهرشاد عبور کردم و رفتم و رسیدم به کفش‌داری شماره یازده. تو خیال میکنی که نمیدانم دیگر از کفشداری شماره یازده خبری نیست؟ میدانم اما من در خیالم رفتم و رسیدم و بود.

تا پا در حرم گذاشتم، تمام صداهای اطراف قطع شد و دیگر من در جای خود نبودم. تو گویی خیالم تنها به زیارت نرفته بود و روحم به پرواز درآمده بود و رفته بود. روحم رفته بود تا با خیالم حرم را زیارت کند.

امامم را ندیدم اما از بوی حرم سرمست شدم. از آرامش حرم آرام شدم.

فکر می کنم که بزرگ تر که بشوم باید بیشتر به دنیای خیال دل ببندم. باید بیشتر چشم ببندم و در دنیایی زندگی کنم که دلم میخواهد نه دنیایی که دنیا میخواهد. باید بند دنیا را از پای خیال و روحم باز کنم تا با هم به پرواز دربیاییم و جای بهتری زندگی کنیم.

فکر می کنم از مرگ نمی ترسم. مرگ مرا به آزادی بیشتر می رساند و از این آزادی سرخوشانه استقبال می کنم.

یک بار چشم می بندی و با آرزوی وصال دوست چشم باز می کنی.

این بار خیالت پرواز نمی کند و تویی که پرواز میکنی و به دوست می رسی.

چنین مرگی آرزوی من می شود. وقتی که دیگر در بند دنیا نیستی و از همه جهان آزادی. آزادی تا به معشوق خویش برسی.

چشمم را بستم و این بار خیال شیرین پس از مرگ را دیدم.

جایی که درد و غمی نیست و عند ربی یرزقون هستیم.

چشمم را بستم و باز کردم.

هنوز در دنیا هستم و هنوز جا مانده و پا در گل...



والسلام

هدهد
۱ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان