هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

شروع یک سفر

بسم الله


من که یادم نمی آید، فکر کنم شما هم یادتان نیاید، ولی در زمان های دور که وسایل ارتباطی همانند خودروها و هواپیماها و کشتی ها و قطارها نبودند، آدم ها با پای پیاده یا با اسب و استر به مسافرت می رفتند. این آدم ها خود را در معرض دزدان قافله و خطرات سفر می دیدند و به همین خاطر هم پیش از سفر، حساب و کتاب هایشان را با خلق الله صاف می کردند. از اطرافیان و دوستانشان حلالیت می گرفتند و پا در راه می گذاشتند. پا در راهی می گذاشتند که احتمال بازگشتن شان را گاه خیلی هم کم می دانستند و در تمام این مدت تنها تکیه گاه شان را خدا می دانستند. اما این روزها داستان فرق می کنند. حالا طولانی ترین سفرها حداکثر یک روز طول می کشند و دورترین نقاط کره زمین به واسطه هواپیما و ... در دسترس هستند. حالا هم ضریب خرابی و سقوط هواپیماها و حوادث آنقدر کم شده که همه دلشان قرص است که بی دردسر می روند سفر و برمی گردند. برای همین هم کمتر کسی برای رفتن به شمال و جنوب کشور دست به دامن اطرافیان می شود برای حلالیت. کمتر کسی نگران برنگشتن اش هست.* اما سفر همراه با خطراتی ست. همین سفرهای امروز ما هم ممکن است بی بازگشت باشند و ممکن است حضرت ملک الموت در همین سفر همراه ما شود. پس چه بهتر که وقت سفر و بستن چمدان هایمان حواسمان را جمع کنیم و از کرده و ناکرده خویش حلالیت بطلبیم و اگر حقوقی به گردنمان است وانگذاریمش.

راستش همین که این را نوشتم به نظرم رسید که وقتی بعضی ها می گویند، معنویت حاجیان و مشهدی های قدیمی بیشتر بود حق داشتند. این حاجیان یک ماه دو ماه زودتر راه می افتادند تا به مکه برسند برای حج. یعنی در یک مدت زمان دو ماهه از هرچه غیر خدا بود دل می شستند و به خدا دل می دادند. هر آن احتمال مرگ خود را می دادند و هر نفس که می کشیدند برای فرو دادن و برآمدنش خدا را شکر می کردند و برای نرسیدن بلایایی نظیر دزدان و ... شاکر بودند. یعنی شما فکر کنید که این آدم ها، این حاجیان هر روز را با مرگ زندگی می کردند و می رسیدند به حج. عهد می بستند با خدا و باور داشتند که بار دیگری نیست که آنها بتوانند بازگردند و عهدشان را چنان محکم می کردند که حاجی بودن مساوی می شد با فردی که خطا نمی کرد و ... . همین طور هم بود برای مشهدی ها و کربلایی ها. رنج سفر این آدم ها را می ساخت. توکل شان اساسی بود و از عمق جان.



* وقتی داشتم این را می نوشتم یاد اصحاب فیل افتادم و بحث های مربوط به اینکه چرا اصحاب فیل نامیده شده اند. که این اصحاب فیل چنان دل به اسباب که همان فیل ها باشند بسته بودند که مسبب را فراموش کرده بودند. حالا خود ما هم، اصحاب هواپیما و اصحاب خودرو و اصحاب قطار شده ایم. چنان دل بسته ایم به این اسباب که فراموش می کنیم که اگر نگه دارنده اش نیکو نگه نمی داشت** هیچ قطار و هواپیمایی ولو با دقت بالا هم درست شده باشند، به مقصد نمی رسیدند.

** شب تاریک و سنگستان و من مست،،  قدح از دست من افتاد و نشکست.. نگه دارنده اش نیکو نگه داشت،، وگرنه صد قدح نفتاده بشکست

هدهد
۱ نظر

تقوا


بسم الله

در دو سه مطلب گذشته، به دنبال صفت بندگان عاشق گشتیم. بندگانی که جان فدای دوست می کنند و صحبت شان این است که:

«مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»

در ادامه نوشتارهای گذشته این بار می خواهم یک مفهوم را از نگاه بنده عاشق بنگرم. مفهوم تقوا.

مفهوم تقوا در بین عامه مردم به ترس از خدا ترجمه شده و ترسی است از جنس محاط بودن در دایره قدرت الهی. این هست و صحیح هم هست. اما این ترس و به تبع اش گناه نکردن پاداشش بهشت خواهد بود و این جز وصال ست. عاشقان را این مفهوم و این ترس راضی نمی کند. چرا که عاشق، یکی شدن با معشوق را خواستارست. هم نشینی با حضرت حق و مجذوب و ذوب در حق شدن را. از این روست که لابد باید تقوا را طوری ببینیم که عاشقان می بینند با معنا و مفهومی دیگر.

عاشقان، در هر حال، رضایت معشوق را جست و جو می کنند و راحت و آسایش معشوق را بر خود مقدم می دارند. اینگونه ست که گاه به بیستون کندن به عوض رضایت معشوق هم رضایت می دهند. چنین جست و جو و چنین روحیه ای باعث می شود، عاشق، همواره گوش به زنگ منویات معشوق باشد تا بدون معطلی آن را عملی کند. معشوق بگوید بمیر می میرد و معشوق بگوید بمان می ماند.

حال در چنین وضعی، عاشقِ جویای رضایت چه می کند؟ عاشق تا آنجا که منویات معشوق ست و به وی با واسطه و بی واسطه رسیده، تمام و کمال عمل می کند و آنجا که نداند چه مقبول معشوق افتد، به شناختش از معشوق مراجعه می کند و اگر ذره ای احتمال ناصواب دهد از انجامش سرباز می زند تا نکند یک وقت معشوق از شنیدن آن، رنجیده خاطر شود.

تقوا شاید از نگاه عاشق هم همان ترس باشد ولی این ترس رنگ و لعابش فرق دارد. مبنایش جست و جوی رضایت معشوق ست و نیت و نگاه به آن متفاوت. نتیجه اش هم متفاوت. عاشق همیشه بیم آن دارد که نفسی که فرو می دهد در راه رضای معشوقش صرف نشده باشد. بیم آن دارد که قدمی که برمی دارد وی را از معشوق دور کند. بیم و ترس هست ولی همگی ریشه در عشق دارد و در این نگاه عاشق در نهایت می رسد به ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً. آنجاست که عاشق به مقام وصل می رسد و یگانه می شود با معشوق. چنان که چون در عاشق نظر می کنی، جز معشوق نمی بینی.


خدایا ما انسان های ظلوما جهولا، گوهر عشق تو را در سینه داریم،

درخشانش کن.


والسلام

هدهد
۰ نظر

برای دیدن مطلب نام کامل ام را باید بدانید به فارسی، بی فاصله

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدهد

کریمان جان فدای دوست کردند...

بسم الله

یک توضیح ضروری شاید لازم باشد که بدهم. آدم ها خدا را جورهای مختلفی می خواهند و می خوانند. برخی از روی ترس، برخی برای رفع حاجاتشان، برخی برای رسیدن به بهشت و خلاصه هرکسی خدا را یک طور می خواهد. در بین این آدم ها، یک دسته ای هم هست که  خدا را عاشقانه می خواهند. این آدم ها، آدم های عجیبی هستند. چون بهشت و مافیها، دنیا و مافیها و خلاصه هیچ چیز، نظرشان را به خود جلب نمی کند و این ها چنان در خدا ذوب می شوند که جز او را نمی توانند ببیند. بین همه ی این گروه ها که خدا را جورهای مختلفی می خواهند، عاشقانه هایش بیشتر برایم جذاب بود. در این موارد، بیشتر حس و حال یک کودک را دارم که پا در کفش بزرگ تر می کند تا بزرگ شدن را تجربه کند. من هم دوست دارم پا در کفش عاشق های خدا بکنم و ادای عاشق ها را دربیاورم. شاید یک وقت مثل بچه ها بزرگ شدم و فهمیدم خدا را عاشقانه خواستن چه طوری ست و چه مزه ای دارد.

در ادامه وصف عاشقان در قرآن، رسیدم به این آیه. نه اینکه خودم برسم. یکی از دوستان زحمت کشیدند و پیرو پست قبل به من کمک کردند و آیه را به من نشان دادند.
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»
یک عده از مردم، که همان عاشق ها باشند، جان می دهند در راه معشوق. آنچنان در جلب رضایت و توجه خدا پیش می روند که سرمایه شان که عمرشان باشد را به طبق اخلاص می گذارند و تقدیم دوست می کنند. تمام و کمال. این آدم های خالص قلب و جان و عقل و همه را در طبق اخلاص گذاشته اند و تقدیم دوست کرده اند.

خدایا این عاشق ها تو را چگونه می بینند که این گونه برای جلب رضایتت از سر جان برمی خیزند؟


مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

هدهد
۰ نظر

عشق بنده

بسم الله

از عشق می خواهم بنویسم. خدا جا به جا در قرآن از یحب صحبت کرده است و یادآوری که کرده خدا این گروه را دوست دارد و خدا آن گروه را دوست دارد و خلاصه خدا در معرفی آشکار دوست داشتنی هایش از بنده هایش کم نگذاشته است. ولی بنده ها کجاها در قرآن عاشق خدا شده اند؟ و این عشق را چه طور نشان داده اند؟
در ادبیات خودمان، وقتی صحبت از عشق و عاشقی به میان می آید، برای عاشق توصیفات و حالاتی بیان می شود. مثلا در داستان فرهاد و شیرین، فرهاد از عشق، به کندن بیستون مشغول می شود. اگر کوه بیستون را دیده باشید، معلوم ست که فرهاد به چه کاری دست زده است و عمق عشق اش تا چه حد بوده است، که کاری ناممکن را می خواسته ممکن کند! اما در قرآن کجا هست که وصف عاشقی بنده ها را کرده باشد؟ اصلا بنده ی عاشق چگونه می شود و چه کارها می کند؟
همین طور که داشتم به عشق می اندیشیدم یک آیه پرید توی ذهنم.
«الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ»

این آیه یکی از نشانه های عاشق ها بود. می گفت یک عده از مردم هستند که چنان عاشق خدا هستند، که یک لحظه هم یاد او را فراموش نمی کنند. عاشق هستند دیگر. می نشینند در فکر اویند. با فکر او بلند می شوند و با فکر او تمام عالم را می بینند. عاشقی را عمل می کنند. خلاصه اینکه نفس نمی کشند این عاشق ها مگر اینکه یاد معشوق را در خاطر خود داشته باشند. از این مدل توصیف عاشقی، در اشعار شعرا هم یافت میشد. مثلا در این شعر باباطاهر:
«به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم»

می خواهم کمی بیشتر از عشق بنده ها به خدا و وصف حال عاشقان به خدا، در کتاب خدا بخوانم. می خواهم یاد بگیرم عاشقانه خدا را بخواهم.
خدایا! تو بذر عشق به جان بنده هایت نشانده ای و حالشان دگرگونه ساخته ای،
خدایا! تو خود باغبان این بذر باش و تو خود آن را در جان ما به ثمر نشان.
خدایا! عاشقی راه و چاه دارد. خودت ما را در راه مستقیم اش نگاه دار و از چاه هایش حفظ کن.

والسلام

هدهد
۳ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان