هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

زنده باد وبلاگ


بسم الله


وبلاگ برای من تداعی کننده تلاش است. تلاش برای زنده ماندن در دنیای بی در و پیکر شبکه های مجازی. و من میخواهم به این تلاش احترام بگذارم.

دوستی دارم که به قدر چشمانم به وی اعتماد دارم و میخواهم وبلاگ بنویسد و او نمیخواهد وبلاگ داشته باشد. دغدغه ای هم دارد و آن هم مانند خود من بی نام بودنش است. بنابراین بخشی از سهام این وبلاگ را به وی دادم. حالا میتواند بنویسد و من بخوانم از روی دستش.

امیدوارم روزی وبلاگ خودش را بنا کند ولی تا آن وقت همین جا خانه می کند. شاید این طور وبلاگ ام هم زنده شد. هرچند که چه بگویم. دوستان من از من بدتر است و باید ببینیم یک وبلاگ را دو نفری میتوانیم بچرخانیم یا نه.

همین. گفتم نامی انتخاب کن. گفت هدهد برای من خوب است. گفتم خب امضای نوشته هایت باید با اسم من فرق کند. معتقد بود که هدهد نام اوست و من باید اسم عوض کنم و اختلافات داشت بالا می گرفت. تا آنکه من پیشنهاد سیمرغ را دادم. با توجه به اینکه هدهد در داستان عطار مرغان را به سمت سیمرغ راهنمایی می کند و من که هدهد باشم سیمرغ را برداشتم آوردم پیش شما خلاصه.

و چه کسی ست که از سیمرغ بدش بیاید. او هم خوشش آمد. این جور شد که من شدم هدهد و او شد سیمرغ. 

حالا هدهد و سیمرغ برای شما می نویسند.



این چند خط را سیمرغ می نویسد:

سلام

به حرفهای گفته شده در بالا دقت نکنید. من اساسا نمی خواستم نامی داشته باشم و حاضر بودم بی نام باشد. هدهد گفت باید فرق کنی با من و من هم مجبور شدم قبول کنم. وگرنه همان حرف زدن جای هدهد راحت تر بود. همه تقصیرها را هم می انداختم گردن هدهد. بله خلاصه سیمرغ متولد شد. باشد که رضایت خدا در این باشد.



والسلام (به سبک هدهد:) )

هدهد
۰ نظر

نامه دوم به خواهرم


بسم الله


سلام علیکم خواهرجان،


گفتم حالا که یک بازگشت نصفه و نیمه ای کرده ام، نامه ای برایت بنویسم. راستش اصلا دلم میخواست برایت بنویسم. یعنی دلم میخواست مینشستم برایت درد دل می کردم. از همه اتفاقاتی که برایم افتاده برایت می گفتم.

میدانی واقعا مساله چیست اینکه دنیا بدون خواهر دنیای به درد نخوری می شود. لابد دنیای خواهرهای بدون برادر هم همین مدلی ست. شاید برای همین این همه سختی توی این دنیا قلمبه شده خواهرجان.

این متن تا به حال هزار بار نوشته و تغییر کرده‌. یک بار اینترنت یاری نکرد و حالش خراب شد، یک بار حال خودم، یک بار حال دنیا و خلاصه به هزار و یک دلیل نتوانستم بنویسم. ولی حالا وقتش شده که فرستاده بشود این نامه هزار باره و هزار پاره،

این روزها، روزهای سختی ست خواهر جان. خدا فکر کنم میخواهد صبرم را به بوته ی آزمایش بگذارد. چه میدانم شاید هم خودم خنگ و خلی چیزی شده ام که این جور فکر می کنم.

در روزهای پرالتهاب ایران، به ایران برگشتم. اولش که زلزله آمد، حالا هم التهاب ها در کشورم ایران زیاد شده. راستش را بگویم نگرانت شده ام. نکند یک وقت در این شلوغی ها آسیبی به تو برسد که مرا طاقت آن نیست. ایران جانم، سخت آشفته است و من هم،

ایران جان و من هر دو از سخت جانی خود بی خبر بودیم. ولی حالا فهمیدم سخت جان بودن چگونه است. اینکه از هر طرف سختی هجوم بیاورد و تو محکم بایستی.

نمیدانم امتحان خدا تا به کی قرار است تاب و توانم را بسنجد ولی میدانم ان مع العسر یسرا. دنبال شیرینی هایش می گردم. میخواهم مثل همیشه نیمه پر لیوان را ببینم. می خواهم به خدا اطمینان کنم و هرچه شد همین جور بمانم. شاید مدل والعاقبه للمتقین بشوم

سر هر نماز که می ایستم با خدا شروع می کنم به صحبت کردن و خواستن. خواستن سلامتی و آرامش جان و تن و روح و روان. خواستن امنیت و آرامش برای ایرانم، خواستن سلامتی و سرزندگی برای خواهرم و سلامتی و سرزندگی برای باقی خانواده.

بگذریم. حالا که این ها را نوشتم سبک تر شده ام ولی در واقع اش هیچ حرفی نزده ام و همه حرفهایم مثل همیشه مانده ور دلم. خدا باید به من رحم کند و قبل از فرستادنم وسط جهنم بنشیند و به همه حرفهای نگفته ام گوش بدهد. میدانم همین حالا هم میداند و نگفته هم می داند ولی میخواهم یکی یک بار بشنود. نه که بشنود که من یک بار بگویم. گفتنش و نماندنش وسط دلم مهم است. حرفهایی که خود او بشنود و خودش راه بگذارد وسط دلم.

بگذریم دوم! حالا دیگر واقعا بگذریم. وقتش رسید که نامه را تمام کنم. زیاده گفتن از نقص عقل است و من ناقص العقل ترینم. 

امیدوارم همیشه شاد و خرم باشی و در این روزها و وقت ها خوش باشی.

مراقب خودت باش،

برادرت

یا علی

هدهد
۲ نظر

بازگشت


بسم الله


شاید این را نتوان بازگشت نامید. شاید هم نقطه بازگشتی باشد. هرچه هست الان بیشتر از هر وقت دیگری نیاز دارم که بنویسم. از آنچه گذشت.

مدتی را در فضای اینستاگرام گذراندم و خوب و بدش گذشت. هیچ وقت وبلاگ برایم جذابیتش را از دست نداد و همواره وبلاگ را عاشقانه دوست داشته ام. فضایی که فرصت داده تا بنویسم و خیالم از بابت خوانده نشدن توسط آنها که دوست نمیدارم راحت باشد. حالا حال آن را ندارم که از تجربیات اینستاگرام بنویسم ولی شاید یک وقتی نوشتم. هنوز از هیچ چیز مطمئن نیستم.

تصمیم گرفتم در اینستا سکوت کنم. اینجا کمتر ترس از نوشتن تجربیات عجیب و غریب دارم. شاید به خاطر اینکه ناشناس می نویسم. هرچند متاسفانه چندان هم ناشناس نیستم. نمی دانم. سردرگمی حتی در همین خط ها هم دیده می شود. اوضاع عجیبی ست.

یک چند خط کوتاهی می خواهم از کودکی ام بنویسم و بعد وصلش کنم به امروزم شاید هم همین طور رهایش کردم.

من از کودکی یاد گرفتم مسلمان باشم. هیچ وقت این را بد ندانستم و خدا را از این بابت شاکرم. دبستان که بودیم با یکی دو نفر دیگر از اعضای ثابت دعا و قرآن سر صف بودیم. از همان اوقات دوست داشتم قرآن را با صوت و لحن بخوانم. هنوز هم دوست دارم و هرچند وقت یکبار ذوقش مرا می گیرد و تمرینی می کنم. ولی هیچ وقت دستگاه موسیقی و الحان و ... را یاد نگرفتم. بیشتر دوست دارم ذوقم و حالم را با قرآن بخوانم. آنچه میفهمم و حالم را در آیات ترکیب کنم. کار درستی ست یا نه را نمیدانم ولی حال خودم را خوب تر می کند. گذشت و بزرگ تر شدم و در راهنمایی شدم دعا خوان نمازهای جماعت و موذن. گذشت و بزرگ تر شدم و در دبیرستان شدم موذن مدرسه. نیت هایش را نمی نویسم هیچ وقت. اوایل شاید شمه هایی از خودنمایی در خودش داشت نمیدانم. ولی این را میدانم که این اواخر که اذان میدادم نیت ام فرق می کرد. خدا قبولش کند الهی و با اذان شهید بشوم. این طور دوست داشتنی تر است برایم. گذشت و در دانشگاه همچنان موذن بودم و کم و بیش اذان در وقت های مختلف داده ام. افتخارم موذنی در روز عاشورای چند سال پیش بود. افتخار موذنی در روزی بزرگ و در مجلسی که حتما به قدوم مبارک مولایم منور و مطهر شده. گذشت تا امروز ها که به خاطر دوری افتخار موذنی از من گرفته شده. مثل بسیاری از افتخارات دیگری که دیگر ندارم و فقیر شده ام. بگذریم از اینجایش هم.

برسیم به آن طرف ماجرا. من تا سال سوم دبیرستان یک کلمه حرف ناپسند بلد نبودم و بدترین حرفی که بلد بودم بی شعور یا خر بود. من حتی سال سوم هم تنها با یک کلمه حرف ناپسند مواجه شدم و معنای آن را نمی دانستم. گذشت و در دانشگاه چند تا حرف ناپسند دیگر هم به گوشم خورد. ولی همان ها را هنوز هم یاد نگرفته ام و نمیدانم کدام کدام است و مورد استفاده اش چیست. این ها را میگویم و شما لابد ته دلتان خنده ای می کنید که مگر ممکن است چنین حدی از بلاحت و سبک سری که باید بگویم بلی و کاش همان چند کلمه را هم هیچ وقت نشنیده بودم و معنایش را تا انتهای عمرم نمیدانستم. چرا که بخشی از عمرم و مسیرم را کج کرد و مرا گاه و بیگاه به بیراهه کشاند. شاید تصمیم گرفتم بعدتر بخشی از گناهانم را به حساب آنها که چنین کردند با من بیندازم. به هرحال مسئول بخشی از نابسامانی ها روحم بوده اند. همین اوضاع و احوال را در زمینه های دیگری هم داشتم و هنوز هم دارم. من اسمش را گذاشته ام یک مدل نفهمی شیرین.

من یک نفهم نخراشیده هستم و از این بابت از تمام عالم و آدم سپاسگزارم. از پدر و مادر و خدا و خلاصه همه آنها که به نحوی موثر بوده اند.

اما چرا دارم این حرفای خزعبل را به هم میبافم و این جا می نویسم؟ راستش بالاخره این آدم نفهم هم دلی دارد و دلش هم می شکند. یکی پیدا شد نفهمی ام را به رخم کشید. گفت تو نفهم نیستی و غیرممکن است که عالم هنوز نفهم هایی مثل تو را داشته باشد. حالا ما قسم خوردیم نفهمیم کسی باورش نشد. درست که قبول دارم از نفهمان عالم هستم ولی این دلیل نمیشود که با گفتن نفهم بودنم خوشحال هم باشم. هرچه اصرار کردم که من نفهم بوده ام و خواهم بود کسی باورش نشد. گفتم خدا نفهم تولید کرده. گفتند خدا چرا فقط تو را نفهم آفریده؟ گفتم این را از خودش بپرسید. قبول نکردند. بگذریم.

بگذریم.

دلم برای وبلاگ تنگ شده بود. تمام دلتنگی هایم با نفهم بودن یا نبودنم گره خورد و نوشته شد.

من با افتخار می گویم: من یک نفهم بوده ام و هستم و به امید خدا خواهم بود و شیرینی دارد این نفهمی.


والسلام


پانوشت: کامنت هایی در همین مدت نبودن دریافت کرده بودم که برایم نشان داد وبلاگ زنده است و من خوشحال از زندگی!

هدهد
۵ نظر

بی عنوان

بسم الله


قصه لیلی ها و مجنون های زیادی را شنیده ام ولی این یکی که می خواهم تعریف کنم عجیب ترین لیلی و مجنون عمرم بودند.

مجنونی بود سرگشته و دل افگار، در تندباد حوادث روزگار می گذراند که نسیم، عطر پیراهن لیلی را برایش آورد.

مجنون دلش را دید که دست در دست نسیم سپرده تا خود را به لیلی برساند.

مجنون هم لاجرم همین کرد.

گذشت ماه و سالی و مجنون را در این مدت تیغ صحرا و گذر عمر و دوری و فراق لیلی فرسود ولی دم برنیاورد.

گذشت ماه و سالی و نصیحت دوستان و سرزنش عنودان بالا گرفت.

در همه ی این مدت مجنون لیلی را داشت می شناخت،

از عطر پیراهنش، از زنگ صدایش، از افق چشمانش،

مجنون می شناخت و هر چه بیشتر می شناخت طاقت ش طاق تر می شد که می دید لیلی را توان تحمل سختی نیست.

مجنون تیغ به پایش می رفت و از ترس رفتن تیغ به پای لیلی شب ها نمی خفت.

آنقدر رنج کشید که نخواست ذره ای از این رنج را به لیلی بچشاند.

مجنون ترسید از رنجیده خاطر شدن لیلی.

مجنون ترسید از پژمردن لیلی.

مجنون ترسید و دست کشید.

نه از لیلی که از رسیدن به لیلی.

که از مال خود کردن لیلی.

دست کشیدنش درد داشت.

ولی دست کشید چنان که از همان اول روز هم لیلی را نمی خواسته...

دست کشید تا غصه به چشمان لیلی نبیند.

مجنون قصه ما دیوانه بود؟

لابد بود.

شاید هم نبود.

شاید هم مرتبه ای از عشق را یافته بود که در آن مجنون فدای عشق می شد.

که در آن شمع مجنون ذره ذره آب می شود تا راه لیلی روشن بماند...

مجنون دیوانه بود.

شاید هم دیوانه نبود.

هدهد
۱ نظر

نامه ای به خدا


بسم الله


سلام خدا جان،

خوبی؟

این چه سوالی ست. معلوم است که تو همیشه خوبی. خوب که بهترینی.

این منم که روزی خوبم و روزی بد. ساعتی خوبم و ساعتی بد.

خداجان واقعیت اش را بخواهی از دست خودم خسته شدم. ماه رمضان آمد، رفت ولی آدم نشدم. خداجان به جان خودم اگر نباشی و کمک نکنی می روم ته جهنم ها. خب خداجان نمی خواهم به خدا. اگر می خواستم که دم در تو نمی آمدم آخر.

خداجان اصلن بهشت را نمی خواهم. ارزانی بنده های خوبت. تو فقط بگو راضی هستی از من مرا هرجا خواستی ببر. خداجان عمر مان رفت به خدا. اگر به اختیار بود که تا الان آدم شده بودیم. خداجان کمک کن. دستم به ریسمانت. مگر نگفتی چنگ بزنید؟ خب من می زنم. چنگ می زنم خداجان. اصن بی دست و هم که بشوم با دندان به ریسمانت آویزان می شوم. خداجان فقط مرا بالا تر بکش. خداجان خستگی درجا زدنها تکرارها جانمان را گرفته. قدمی لحظه ای بالاتر بکش ما را.

خداجان این جا هوا کم است. هوای تو را کرده ام. می خواهم بالاتر بیاوری ام تا کمی هوای تو را استشمام کنم. شاید این شامه ی به گناه آلوده من، عطر و بوی خدایی بگیرد.

خداجان این جا که من هستم، زمینی ترین بخش زمین ات، زیر خروارها گناه و بیچارگی، هیچ نیست. همه چیز ظاهر دارد و از باطن تهی ست. خداجان تو را می طلبم جان و دلم. تو که هم ظاهری و هم باطن. هم اولی و هم آخر.

خداجان ماه رمضان ات تمام شد و من هنوز هشت ام گروی نه ام مانده. زمینی تر شدم که هوایی شدنم پیشکش. خدایا مگر قرار این نبود که من یک قدم بیایم و تو صد قدم. خب من هوای تو کردم خودت مرا به خودت برسان.

خداجانم،

من را به خودت برسان. به دندان گرفته ام ریسمان ات را. از بس که در باتلاق بدی ها فرو رفته ام نه دستی برایم مانده نه پایی،

خداجانم،

مرا بالا تر بکش کمی تا نفس بکشم...

تا تو را ببیند این چشم دل غبار گرفته ام...

خداجانم،

کمک.


والسلام


هدهد
۱ نظر

نامه به خواهرم


بسم الله


سلام خواهرجان؛


اول از همه بگویم که به این جماعت خواننده وبلاگ نگاه نکن اصلا که فکر می کنند لابد دیوانه شدم که دارم با تو صحبت می کنم. آخر میدانی خواهرجان، اینها همه فکر می کنند خواهر ندارم. ولی این دلیل نمی شود که من هم حرف این جماعت وبلاگ خوان را باور کنم. شاید یک عده هم فکر کنند تنهایی و روزه فشار زیاد آورده و خل شدم. به هرحال هرچه که هست دلم می خواهد برای خواهرم نامه بنویسم. شاید چون امیدوارم خواهرم بخواند وبلاگم را. در گوشی بگویم که من آدرس وبلاگ را به برادرم نداده ام وگرنه لابد الان باید برای برادرم هم نامه می نوشتم. بگذریم.

خواهرجان، چه حال؟ چه خبر؟ از خودت برایم نمی گویی؟ اصلا بی معرفت، برادرت بد. تو که بهترین خواهر دنیایی نباید خبری از او بگیری؟ این منصفانه ست؟ وقت غر زدن نیست خواهرجان. اصلا دلم نمی خواهد نامه ام به گلایه شروع بشود. پس همین قدر هم بس است و بروم سراغ باقی نامه.

خواهرجان،

اینجا را نامحرم زیاد میخواند خیلی قربان و صدقه ات نمی روم ولی خودت میدانی و خودم میدانم که چقدر برایم عزیز هستی و بودی و خواهی بود. باقی حرفها را هم از دلم می شنوی جان دل.

خواهر جان،

این روزها حالم خوش و ناخوش است. نمی دانم چه کنم. چه نکنم. اصلا نمی دانی خواهرجان. همه سوالاتی که تمام مدت جانم را مثل خوره می خورد حالا باز به جانم افتاده. سوالاتی که فکر می کردم جوابشان را داده ام. فکر کن امتحان را بشینی و بنویسی و آخر امتحان وقتی برگه امتحان را برمیگردانی که سوالات را مرور کنی ببینی همه چیزهایی که نوشتی پاک شده. خیلی دردناک هست ها خواهرجان. خیلی.

خواهرجانم،

این روزها حال مملکت هم خوب نیست. اوضاع به هم ریخته. خواهرجان می شود مراقب خودت باشی؟ در تندباد حوادث و درحالی که همه به جان هم افتاده اند، همیشه یادت باشد منصف باشی. اگر حرفی را مطمئن نیستی نزنی. چه می گویم تو که همیشه بهترین بودی. نیاز به گفتن این حرفها نیست واقعا ولی خب گفتنش هم خالی از اشکال نیست.

راستی خواهر جان،‌

تو نمی خواهی حرفی بزنی؟ از اوضاع و احوالت برایم بگویی؟ چه کردی؟ برای امتحانات زندگی خودت را آماده کردی جان دل؟ یک وقت دست کم نگیری موقعیت های پیش آمده ت را ها. یک وقت سبک نروی سر یک امتحان مهم. گفتن هم ندارد که مهم ترین امتحان هم امتحان زندگی ست و من مطمئن هستم که تو آماده کردی خودت را.

خواهرجان حرف زیاد است گفتم اولین نامه را برایت بنویسم که بدانی برادرت بی معرفت نیست که فراموش کرده باشد خواهرش را. حالا درست که خواهر و برادری ما فرق می کند با خواهربرادریهای معمولی ولی خب این هم دلیل نمی شود که فراموشت کرده باشم که. دلیل می شود واقعا؟

خواهرجان، مراقب خودت باش. این روزهای آخر ماه رمضانی هم مراقبت بیشتری بکن. توکل به خدا فراموشت نشود.


یا علی


والسلام

هدهد
۱ نظر

حالا که گفتم این را هم بگویم


بسم الله


می گویم آقا جان یک کاری کنیم. از این به بعد من و شما هر وقت خواستیم متن انتقادی از صحبت کسی بخوانیم برویم اول خود اصل صحبت را پیدا کنیم و کامل ببینیمش. بعد انتقاد و اعتراض کنیم.

می گویم فلانی سال هشتاد و هشت احمدی نژاد گفت چهل میلیون رای دادند و همه خوب هستند. نگفت طرفداران آقای موسوی یا کروبی خس و خاشاک هستند.

می گویم چرا اصرار دارید حرف هایی که گفته نشده را باور کنید؟

می گویم بیا و این قول را به هم بدهیم.

می گویم چرا اصرار داری بشوی بلندگوی یک عده. که مغز را تعطیل کنی و هر حرفی شنیدی را تکرار کنی. آن هم نه تکرار با کسره که تکرار با فتحه؟

می گویم فلانی، شما و دوستان طرفدارتان و هم طیفی هایتان شده اید بلندگو. وقتی من یک حرف یکسان را به فاصله دو روز از چندین و چند نفر آدم متفاوت هم نظر با طیف شما می شنوم آن هم نه حرفایی همراه با استدلال که حرفهایی تکراری و عین هم ینی یک جای کار می لنگد.

می گویم فکر نکن که حالا که این را می گویم در آن طرف طیف هم فرقی هست ها. آن وری و این وری ندارد. هر دو مغز ها را تعطیل کرده اند و شده اند بلندگو که بلند بلند داد بزنند و حرفهای شنیده شده را نجویده و قورت نداده تف کنند بیرون.

می گویم فلانی بیا و اگر دو خط نقل قول کردی یک خط از خودت بنویس. بعد ینی اگر خواستی بنویسی آن وقت مجبوری بروی حرف اصلی را بشنوی. ینی اگر خواستی حرف اصلی را بشنوی نمی توانی بی انصاف باشی. سخت است. وجدانت درد می گیرد آن وقت.

می گویم بیا و قول بده دیگر.

می گویم تو قول بده من هم قول میدهم. ولی یک بار برای همیشه بیا قول بدهیم و این مساله را حل کنیم.

می گویم هنوز و بعد از چهار پنج سال وقتی هنوز در ذهن خودت میگویی که به من گفتن خس و خاشاک یعنی آن که سودی از این تفکر و اشتباه داره، داره هنوز کاسبی می کنه.

می گویم می گفتی کاسبان تحریم. ینی کسانی که از تحریم به نان و نوایی رسیدند. حالا یک عده هم کاسبان رسانه ای هستند ها. کاسبان تفکر اشتباهی که هنوز در ذهن تعداد زیادی کاشته اند.

میگویم و میگویم ولی تو هنوز گوش نخواهی داد.

چون هنوز داری تکرار به فتح می کنی با خودت، که خس و خاشاکی

درحالی که نیستی و نیستی و نیستی

هی حالا بگو کو گوش شنوا.





هدهد
۱ نظر

خاک برداری

بسم الله


از وقتی رفته ام از اینجا و اینجا شروع کرده به خاک گرفتن دیر زمانی نمی گذره. یادش بخیر دوستی داشتم که می گفت چه حوصله ای داری که هر روز می نویسی و خودش درگیر زندگی شده بود بیشتر. حالا من هم می فهمم درگیر زندگی شدن چه جور است که به هرحال درگیر کار شده ام و فرصتی برای نوشتن پیش نمی آید.

بخشی از خاطرات سفرم که اگر به یاد بیاورید را در تلگرام نوشته ام. اگر اسمم را می دانید در تلگرام پیدایم کنید و پیغام بدهید تا برایتان لینک کانال را ارسال کنم. به طور خاص آقا سجاد با شما هستم ها :) آی دی تلگرامم اسم کاملم هستش.


حالا که برگشتم به وبلاگ دوباره و می خواهم بنویسم یا حداقل همین حالا که دارم این خطوط را می نویسم این قصد را دارم.

چند کیلو خاک را جا به جا کردم با همین یک پیام.

باشد که دیگه خاک نگیره خانه تنهایی من :))) به قول سهراب!



هدهد
۲ نظر

بس کنید

لطفا بس کنید دعواهای متعفن سیاسی تان،

لطفا بس کنید انگشت اتهام به سمت این و آن گرفت هایتان را.

ما همه متهمیم.

حادثه پنج ماه پیش دانشگاه شریف،

حوادث هر روزه جاده ای که متهم ردیف اولش خودروهای غیر ایمن و غیر استاندارد هستند،

و حالا پلاسکو.

در این حوادث یک نفر یا یک گروه مقصر نیست،

ما نا مسلمان های مسلمان نشان،

همه با هم مقصریم.

می دانید چرا؟

این سوال ها را جواب بدهید و فکر کنید،

چند نفر از شما مسیرش به اداره ای افتاده و خواسته کارش را از مسیری جز قانون راه بیاندازد؟

چند نفر از شما خودش یا آشنایی از وی، داستان زرنگ بازی هایش در دور زدن قوانین را با افتخار شرح داده؟ 

چند نفر کارشان به همین شهرداری کشیده شده و بدون رشوه دادن از آن در آمده؟

فکر کردید فقط فلان مسئول و فلان ارگان مقصر است؟ خیر. همه با هم مقصریم. همه مایی که یا خودمان قانونی را دور زده ایم یا شاهد دور زدن قانون توسط آشنایی بوده ایم و به صورتش لبخند زده ایم.

فقط این بار شانس آورده ایم و دیوار کس دیگری فرو ریخته.

حیف آن جوان های رعنایی که امروز رفتند و به پای نامردمی و ناجوانمردی ما جان شان فدا شد...

بوی تعفن نامردی و نامردمی شهر را برداشته،

ما فقط به این بو عادت کرده ایم...

هدهد
۱ نظر

وقتی پدرم پیر شد

بسم الله


حالا چهار ماه از آمدنم می گذرد و هر روز و هر دو روز یک بار با خانه و خانواده حرف می زنم. به لطف اسکایپ و واتس آپ و تلگرام و اینستاگرام و ... هیچ وقت تنها نبوده ام یا حتی طعم تنهایی را نچشیده ام. حتی تر از بس خانواده و دوستان لطف دارند که وقت هم کم می آید و برخی از دوستان هم دلخور می شوند از دیر پاسخ گفتن.

بگذریم و بروم سر اصل مطلب. آنچه که در عنوان هم آورده ام.

نمی دانم ما آدم ها دقیقا در چه وقتی به این حقیقت تلخ پی می بریم که قرار است تکیه گاه های زندگی مان، همان ها که بسیار دوستشان داریم روزی نباشند. یا حتی به این حقیقت تلخ پی می بریم که پدر و مادرمان پیر شده اند. من نمی دانم که چه زمانی ست که ما متوجه می شویم که دیگر بزرگ شده ایم و سن و سالی از پدر و مادرمان گذشته. به نظرم اگر همه چیز سرجایش بود و این جا نمی آمدم به سختی و در سنین بالاتر مثلا سی تا سی و پنج سالگی متوجه پیر شدن پدرم می شدم یعنی وقتی که مثلا یک فرزند یا دو فرزند داشتم و ...

ولی حالا من با این واقعیت تلخ رو به رو هستم و آن را فهمیده ام. یک بار که داشتیم به صورت تصویری با پدرم حرف می زدیم،توجه ام به خطوط صورت پدرم جلب شد. من متوجه شدم که پدرم جوانی اش را به پای من پیر شد و من حالا فرسنگ ها از پدرم فاصله دارم. من متوجه شدم که پدرم پیر دارد می شود و من حالا که باید بیشتر و بیشتر از همیشه کنارش باشم، از پدرم دور هستم. به اندازه یک دنیا دور هستم. چه فرقی می کند ده سال یا پانزده سال آینده من به کجا رسیده ام و چه شده ام؟ چه فرقی می کند اگر امروز که پدرم را دارم و می توانم به او عشق بورزم به تاخیر بیاندازم و این کار را نکنم؟ بهانه زیاد ست ولی نمی کنم این کار را. من دیگر پدرم را با تمام دنیا عوض نمی کنم. هیچ کاری نیست که مهم تر از هم صحبتی و خوشحالی پدرم باشد.

کار دنیا، کار عجیبی ست. ما آدم ها را با حسرت هایمان تنها می گذارد. روزی که استاد راهنمای ارشدم، دچار حادثه شد من فقط خبر را شنیدم و هیچ نتوانستم بکنم. من با ارزش ها و اخلاق های سنتی بزرگ شده ام. برای من مهم ست که وقتی کسی که حقی به گردنم دارد به مشکلی برخورد در کنارش باشم و به وی کمک کنم. هرچند که کمک هایم در حد دلداری دادن باشد. استادم دچار حادثه شد و تنها کاری که توانستم بکنم ارتباط تلگرامی با خانواده شان و دلداری دادن به آنها بود. درحالی که من بیشتر از اینها باید می کردم و نکردم. استاد و معلم ها پدران معنوی ما هستند و حق پدری به گردن ما دارند... این شد حسرت اولم.

و حالا هم حسرت دوم را به دوش کشیده ام. حسرت نبودن در کنار پدرم و خدمت به پدرم. می دانم که اگر بگویم به پدرم خواهند گفت که بله همین حالا هم خدمت می کنی و چه و چه و چه ولی دلم رضا نمی دهد. بودن در اینجا با تمام امکانات و زرق و برقش، با تمام خوشی های زودگذرش برای کسی که تفکرات سنتی داشته باشد و خانواده و ارزش هایش برایش پررنگ باشد عذاب آور است. تلخ است که ببینی پدرت پا به سن می گذارد و تنها کاری که از دستت برمی آید نگاه کردن باشد. تلخ ست لحظه لحظه مشاهده مسن تر شدن مادرت. تلخ است دیدن ناراحتی پنهان شده مادر و پدر از دوری تو، پشت لبخند گشاده. می نویسم این ها را تا همیشه یادم بماند که برای رسیدن به نقطه ای که هدف گذاری کرده ام، چه هزینه هایی داده ام. چه تلخی هایی چشیده ام. چه ارزش هایی را نادیده گرفته ام تا به این جا برسم. از چه چیزهایی گذشته ام تا این موقعیت را داشته باشم.

دنیا دنیای عجیبی ست. ما را با حسرت هایمان تنها می گذارد.

دنیا دنیای لعنتی و عجیبی ست...



پ ن : نمی دانم اینجا نوشته بودم یا جای دیگری بود ولی هرچه که هست، می خواهم زندگی نامه ام را بنویسم. نه روزنگاری معمولی. همه آنچه که اعتقاد دارم و باور دارم و همه آنچه هستم. می خواهم خودم را بنویسم و بعد ببینم خودم چه موجودی هستم...

هدهد
۲ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان