هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

بازگشت


بسم الله


شاید این را نتوان بازگشت نامید. شاید هم نقطه بازگشتی باشد. هرچه هست الان بیشتر از هر وقت دیگری نیاز دارم که بنویسم. از آنچه گذشت.

مدتی را در فضای اینستاگرام گذراندم و خوب و بدش گذشت. هیچ وقت وبلاگ برایم جذابیتش را از دست نداد و همواره وبلاگ را عاشقانه دوست داشته ام. فضایی که فرصت داده تا بنویسم و خیالم از بابت خوانده نشدن توسط آنها که دوست نمیدارم راحت باشد. حالا حال آن را ندارم که از تجربیات اینستاگرام بنویسم ولی شاید یک وقتی نوشتم. هنوز از هیچ چیز مطمئن نیستم.

تصمیم گرفتم در اینستا سکوت کنم. اینجا کمتر ترس از نوشتن تجربیات عجیب و غریب دارم. شاید به خاطر اینکه ناشناس می نویسم. هرچند متاسفانه چندان هم ناشناس نیستم. نمی دانم. سردرگمی حتی در همین خط ها هم دیده می شود. اوضاع عجیبی ست.

یک چند خط کوتاهی می خواهم از کودکی ام بنویسم و بعد وصلش کنم به امروزم شاید هم همین طور رهایش کردم.

من از کودکی یاد گرفتم مسلمان باشم. هیچ وقت این را بد ندانستم و خدا را از این بابت شاکرم. دبستان که بودیم با یکی دو نفر دیگر از اعضای ثابت دعا و قرآن سر صف بودیم. از همان اوقات دوست داشتم قرآن را با صوت و لحن بخوانم. هنوز هم دوست دارم و هرچند وقت یکبار ذوقش مرا می گیرد و تمرینی می کنم. ولی هیچ وقت دستگاه موسیقی و الحان و ... را یاد نگرفتم. بیشتر دوست دارم ذوقم و حالم را با قرآن بخوانم. آنچه میفهمم و حالم را در آیات ترکیب کنم. کار درستی ست یا نه را نمیدانم ولی حال خودم را خوب تر می کند. گذشت و بزرگ تر شدم و در راهنمایی شدم دعا خوان نمازهای جماعت و موذن. گذشت و بزرگ تر شدم و در دبیرستان شدم موذن مدرسه. نیت هایش را نمی نویسم هیچ وقت. اوایل شاید شمه هایی از خودنمایی در خودش داشت نمیدانم. ولی این را میدانم که این اواخر که اذان میدادم نیت ام فرق می کرد. خدا قبولش کند الهی و با اذان شهید بشوم. این طور دوست داشتنی تر است برایم. گذشت و در دانشگاه همچنان موذن بودم و کم و بیش اذان در وقت های مختلف داده ام. افتخارم موذنی در روز عاشورای چند سال پیش بود. افتخار موذنی در روزی بزرگ و در مجلسی که حتما به قدوم مبارک مولایم منور و مطهر شده. گذشت تا امروز ها که به خاطر دوری افتخار موذنی از من گرفته شده. مثل بسیاری از افتخارات دیگری که دیگر ندارم و فقیر شده ام. بگذریم از اینجایش هم.

برسیم به آن طرف ماجرا. من تا سال سوم دبیرستان یک کلمه حرف ناپسند بلد نبودم و بدترین حرفی که بلد بودم بی شعور یا خر بود. من حتی سال سوم هم تنها با یک کلمه حرف ناپسند مواجه شدم و معنای آن را نمی دانستم. گذشت و در دانشگاه چند تا حرف ناپسند دیگر هم به گوشم خورد. ولی همان ها را هنوز هم یاد نگرفته ام و نمیدانم کدام کدام است و مورد استفاده اش چیست. این ها را میگویم و شما لابد ته دلتان خنده ای می کنید که مگر ممکن است چنین حدی از بلاحت و سبک سری که باید بگویم بلی و کاش همان چند کلمه را هم هیچ وقت نشنیده بودم و معنایش را تا انتهای عمرم نمیدانستم. چرا که بخشی از عمرم و مسیرم را کج کرد و مرا گاه و بیگاه به بیراهه کشاند. شاید تصمیم گرفتم بعدتر بخشی از گناهانم را به حساب آنها که چنین کردند با من بیندازم. به هرحال مسئول بخشی از نابسامانی ها روحم بوده اند. همین اوضاع و احوال را در زمینه های دیگری هم داشتم و هنوز هم دارم. من اسمش را گذاشته ام یک مدل نفهمی شیرین.

من یک نفهم نخراشیده هستم و از این بابت از تمام عالم و آدم سپاسگزارم. از پدر و مادر و خدا و خلاصه همه آنها که به نحوی موثر بوده اند.

اما چرا دارم این حرفای خزعبل را به هم میبافم و این جا می نویسم؟ راستش بالاخره این آدم نفهم هم دلی دارد و دلش هم می شکند. یکی پیدا شد نفهمی ام را به رخم کشید. گفت تو نفهم نیستی و غیرممکن است که عالم هنوز نفهم هایی مثل تو را داشته باشد. حالا ما قسم خوردیم نفهمیم کسی باورش نشد. درست که قبول دارم از نفهمان عالم هستم ولی این دلیل نمیشود که با گفتن نفهم بودنم خوشحال هم باشم. هرچه اصرار کردم که من نفهم بوده ام و خواهم بود کسی باورش نشد. گفتم خدا نفهم تولید کرده. گفتند خدا چرا فقط تو را نفهم آفریده؟ گفتم این را از خودش بپرسید. قبول نکردند. بگذریم.

بگذریم.

دلم برای وبلاگ تنگ شده بود. تمام دلتنگی هایم با نفهم بودن یا نبودنم گره خورد و نوشته شد.

من با افتخار می گویم: من یک نفهم بوده ام و هستم و به امید خدا خواهم بود و شیرینی دارد این نفهمی.


والسلام


پانوشت: کامنت هایی در همین مدت نبودن دریافت کرده بودم که برایم نشان داد وبلاگ زنده است و من خوشحال از زندگی!

هدهد
۴ نظر

بی عنوان

بسم الله


قصه لیلی ها و مجنون های زیادی را شنیده ام ولی این یکی که می خواهم تعریف کنم عجیب ترین لیلی و مجنون عمرم بودند.

مجنونی بود سرگشته و دل افگار، در تندباد حوادث روزگار می گذراند که نسیم، عطر پیراهن لیلی را برایش آورد.

مجنون دلش را دید که دست در دست نسیم سپرده تا خود را به لیلی برساند.

مجنون هم لاجرم همین کرد.

گذشت ماه و سالی و مجنون را در این مدت تیغ صحرا و گذر عمر و دوری و فراق لیلی فرسود ولی دم برنیاورد.

گذشت ماه و سالی و نصیحت دوستان و سرزنش عنودان بالا گرفت.

در همه ی این مدت مجنون لیلی را داشت می شناخت،

از عطر پیراهنش، از زنگ صدایش، از افق چشمانش،

مجنون می شناخت و هر چه بیشتر می شناخت طاقت ش طاق تر می شد که می دید لیلی را توان تحمل سختی نیست.

مجنون تیغ به پایش می رفت و از ترس رفتن تیغ به پای لیلی شب ها نمی خفت.

آنقدر رنج کشید که نخواست ذره ای از این رنج را به لیلی بچشاند.

مجنون ترسید از رنجیده خاطر شدن لیلی.

مجنون ترسید از پژمردن لیلی.

مجنون ترسید و دست کشید.

نه از لیلی که از رسیدن به لیلی.

که از مال خود کردن لیلی.

دست کشیدنش درد داشت.

ولی دست کشید چنان که از همان اول روز هم لیلی را نمی خواسته...

دست کشید تا غصه به چشمان لیلی نبیند.

مجنون قصه ما دیوانه بود؟

لابد بود.

شاید هم نبود.

شاید هم مرتبه ای از عشق را یافته بود که در آن مجنون فدای عشق می شد.

که در آن شمع مجنون ذره ذره آب می شود تا راه لیلی روشن بماند...

مجنون دیوانه بود.

شاید هم دیوانه نبود.

هدهد
۰ نظر

نامه ای به خدا


بسم الله


سلام خدا جان،

خوبی؟

این چه سوالی ست. معلوم است که تو همیشه خوبی. خوب که بهترینی.

این منم که روزی خوبم و روزی بد. ساعتی خوبم و ساعتی بد.

خداجان واقعیت اش را بخواهی از دست خودم خسته شدم. ماه رمضان آمد، رفت ولی آدم نشدم. خداجان به جان خودم اگر نباشی و کمک نکنی می روم ته جهنم ها. خب خداجان نمی خواهم به خدا. اگر می خواستم که دم در تو نمی آمدم آخر.

خداجان اصلن بهشت را نمی خواهم. ارزانی بنده های خوبت. تو فقط بگو راضی هستی از من مرا هرجا خواستی ببر. خداجان عمر مان رفت به خدا. اگر به اختیار بود که تا الان آدم شده بودیم. خداجان کمک کن. دستم به ریسمانت. مگر نگفتی چنگ بزنید؟ خب من می زنم. چنگ می زنم خداجان. اصن بی دست و هم که بشوم با دندان به ریسمانت آویزان می شوم. خداجان فقط مرا بالا تر بکش. خداجان خستگی درجا زدنها تکرارها جانمان را گرفته. قدمی لحظه ای بالاتر بکش ما را.

خداجان این جا هوا کم است. هوای تو را کرده ام. می خواهم بالاتر بیاوری ام تا کمی هوای تو را استشمام کنم. شاید این شامه ی به گناه آلوده من، عطر و بوی خدایی بگیرد.

خداجان این جا که من هستم، زمینی ترین بخش زمین ات، زیر خروارها گناه و بیچارگی، هیچ نیست. همه چیز ظاهر دارد و از باطن تهی ست. خداجان تو را می طلبم جان و دلم. تو که هم ظاهری و هم باطن. هم اولی و هم آخر.

خداجان ماه رمضان ات تمام شد و من هنوز هشت ام گروی نه ام مانده. زمینی تر شدم که هوایی شدنم پیشکش. خدایا مگر قرار این نبود که من یک قدم بیایم و تو صد قدم. خب من هوای تو کردم خودت مرا به خودت برسان.

خداجانم،

من را به خودت برسان. به دندان گرفته ام ریسمان ات را. از بس که در باتلاق بدی ها فرو رفته ام نه دستی برایم مانده نه پایی،

خداجانم،

مرا بالا تر بکش کمی تا نفس بکشم...

تا تو را ببیند این چشم دل غبار گرفته ام...

خداجانم،

کمک.


والسلام


هدهد
۰ نظر

نامه به خواهرم


بسم الله


سلام خواهرجان؛


اول از همه بگویم که به این جماعت خواننده وبلاگ نگاه نکن اصلا که فکر می کنند لابد دیوانه شدم که دارم با تو صحبت می کنم. آخر میدانی خواهرجان، اینها همه فکر می کنند خواهر ندارم. ولی این دلیل نمی شود که من هم حرف این جماعت وبلاگ خوان را باور کنم. شاید یک عده هم فکر کنند تنهایی و روزه فشار زیاد آورده و خل شدم. به هرحال هرچه که هست دلم می خواهد برای خواهرم نامه بنویسم. شاید چون امیدوارم خواهرم بخواند وبلاگم را. در گوشی بگویم که من آدرس وبلاگ را به برادرم نداده ام وگرنه لابد الان باید برای برادرم هم نامه می نوشتم. بگذریم.

خواهرجان، چه حال؟ چه خبر؟ از خودت برایم نمی گویی؟ اصلا بی معرفت، برادرت بد. تو که بهترین خواهر دنیایی نباید خبری از او بگیری؟ این منصفانه ست؟ وقت غر زدن نیست خواهرجان. اصلا دلم نمی خواهد نامه ام به گلایه شروع بشود. پس همین قدر هم بس است و بروم سراغ باقی نامه.

خواهرجان،

اینجا را نامحرم زیاد میخواند خیلی قربان و صدقه ات نمی روم ولی خودت میدانی و خودم میدانم که چقدر برایم عزیز هستی و بودی و خواهی بود. باقی حرفها را هم از دلم می شنوی جان دل.

خواهر جان،

این روزها حالم خوش و ناخوش است. نمی دانم چه کنم. چه نکنم. اصلا نمی دانی خواهرجان. همه سوالاتی که تمام مدت جانم را مثل خوره می خورد حالا باز به جانم افتاده. سوالاتی که فکر می کردم جوابشان را داده ام. فکر کن امتحان را بشینی و بنویسی و آخر امتحان وقتی برگه امتحان را برمیگردانی که سوالات را مرور کنی ببینی همه چیزهایی که نوشتی پاک شده. خیلی دردناک هست ها خواهرجان. خیلی.

خواهرجانم،

این روزها حال مملکت هم خوب نیست. اوضاع به هم ریخته. خواهرجان می شود مراقب خودت باشی؟ در تندباد حوادث و درحالی که همه به جان هم افتاده اند، همیشه یادت باشد منصف باشی. اگر حرفی را مطمئن نیستی نزنی. چه می گویم تو که همیشه بهترین بودی. نیاز به گفتن این حرفها نیست واقعا ولی خب گفتنش هم خالی از اشکال نیست.

راستی خواهر جان،‌

تو نمی خواهی حرفی بزنی؟ از اوضاع و احوالت برایم بگویی؟ چه کردی؟ برای امتحانات زندگی خودت را آماده کردی جان دل؟ یک وقت دست کم نگیری موقعیت های پیش آمده ت را ها. یک وقت سبک نروی سر یک امتحان مهم. گفتن هم ندارد که مهم ترین امتحان هم امتحان زندگی ست و من مطمئن هستم که تو آماده کردی خودت را.

خواهرجان حرف زیاد است گفتم اولین نامه را برایت بنویسم که بدانی برادرت بی معرفت نیست که فراموش کرده باشد خواهرش را. حالا درست که خواهر و برادری ما فرق می کند با خواهربرادریهای معمولی ولی خب این هم دلیل نمی شود که فراموشت کرده باشم که. دلیل می شود واقعا؟

خواهرجان، مراقب خودت باش. این روزهای آخر ماه رمضانی هم مراقبت بیشتری بکن. توکل به خدا فراموشت نشود.


یا علی


والسلام

هدهد
۱ نظر

حالا که گفتم این را هم بگویم


بسم الله


می گویم آقا جان یک کاری کنیم. از این به بعد من و شما هر وقت خواستیم متن انتقادی از صحبت کسی بخوانیم برویم اول خود اصل صحبت را پیدا کنیم و کامل ببینیمش. بعد انتقاد و اعتراض کنیم.

می گویم فلانی سال هشتاد و هشت احمدی نژاد گفت چهل میلیون رای دادند و همه خوب هستند. نگفت طرفداران آقای موسوی یا کروبی خس و خاشاک هستند.

می گویم چرا اصرار دارید حرف هایی که گفته نشده را باور کنید؟

می گویم بیا و این قول را به هم بدهیم.

می گویم چرا اصرار داری بشوی بلندگوی یک عده. که مغز را تعطیل کنی و هر حرفی شنیدی را تکرار کنی. آن هم نه تکرار با کسره که تکرار با فتحه؟

می گویم فلانی، شما و دوستان طرفدارتان و هم طیفی هایتان شده اید بلندگو. وقتی من یک حرف یکسان را به فاصله دو روز از چندین و چند نفر آدم متفاوت هم نظر با طیف شما می شنوم آن هم نه حرفایی همراه با استدلال که حرفهایی تکراری و عین هم ینی یک جای کار می لنگد.

می گویم فکر نکن که حالا که این را می گویم در آن طرف طیف هم فرقی هست ها. آن وری و این وری ندارد. هر دو مغز ها را تعطیل کرده اند و شده اند بلندگو که بلند بلند داد بزنند و حرفهای شنیده شده را نجویده و قورت نداده تف کنند بیرون.

می گویم فلانی بیا و اگر دو خط نقل قول کردی یک خط از خودت بنویس. بعد ینی اگر خواستی بنویسی آن وقت مجبوری بروی حرف اصلی را بشنوی. ینی اگر خواستی حرف اصلی را بشنوی نمی توانی بی انصاف باشی. سخت است. وجدانت درد می گیرد آن وقت.

می گویم بیا و قول بده دیگر.

می گویم تو قول بده من هم قول میدهم. ولی یک بار برای همیشه بیا قول بدهیم و این مساله را حل کنیم.

می گویم هنوز و بعد از چهار پنج سال وقتی هنوز در ذهن خودت میگویی که به من گفتن خس و خاشاک یعنی آن که سودی از این تفکر و اشتباه داره، داره هنوز کاسبی می کنه.

می گویم می گفتی کاسبان تحریم. ینی کسانی که از تحریم به نان و نوایی رسیدند. حالا یک عده هم کاسبان رسانه ای هستند ها. کاسبان تفکر اشتباهی که هنوز در ذهن تعداد زیادی کاشته اند.

میگویم و میگویم ولی تو هنوز گوش نخواهی داد.

چون هنوز داری تکرار به فتح می کنی با خودت، که خس و خاشاکی

درحالی که نیستی و نیستی و نیستی

هی حالا بگو کو گوش شنوا.





هدهد
۱ نظر

خاک برداری

بسم الله


از وقتی رفته ام از اینجا و اینجا شروع کرده به خاک گرفتن دیر زمانی نمی گذره. یادش بخیر دوستی داشتم که می گفت چه حوصله ای داری که هر روز می نویسی و خودش درگیر زندگی شده بود بیشتر. حالا من هم می فهمم درگیر زندگی شدن چه جور است که به هرحال درگیر کار شده ام و فرصتی برای نوشتن پیش نمی آید.

بخشی از خاطرات سفرم که اگر به یاد بیاورید را در تلگرام نوشته ام. اگر اسمم را می دانید در تلگرام پیدایم کنید و پیغام بدهید تا برایتان لینک کانال را ارسال کنم. به طور خاص آقا سجاد با شما هستم ها :) آی دی تلگرامم اسم کاملم هستش.


حالا که برگشتم به وبلاگ دوباره و می خواهم بنویسم یا حداقل همین حالا که دارم این خطوط را می نویسم این قصد را دارم.

چند کیلو خاک را جا به جا کردم با همین یک پیام.

باشد که دیگه خاک نگیره خانه تنهایی من :))) به قول سهراب!



هدهد
۲ نظر

بس کنید

لطفا بس کنید دعواهای متعفن سیاسی تان،

لطفا بس کنید انگشت اتهام به سمت این و آن گرفت هایتان را.

ما همه متهمیم.

حادثه پنج ماه پیش دانشگاه شریف،

حوادث هر روزه جاده ای که متهم ردیف اولش خودروهای غیر ایمن و غیر استاندارد هستند،

و حالا پلاسکو.

در این حوادث یک نفر یا یک گروه مقصر نیست،

ما نا مسلمان های مسلمان نشان،

همه با هم مقصریم.

می دانید چرا؟

این سوال ها را جواب بدهید و فکر کنید،

چند نفر از شما مسیرش به اداره ای افتاده و خواسته کارش را از مسیری جز قانون راه بیاندازد؟

چند نفر از شما خودش یا آشنایی از وی، داستان زرنگ بازی هایش در دور زدن قوانین را با افتخار شرح داده؟ 

چند نفر کارشان به همین شهرداری کشیده شده و بدون رشوه دادن از آن در آمده؟

فکر کردید فقط فلان مسئول و فلان ارگان مقصر است؟ خیر. همه با هم مقصریم. همه مایی که یا خودمان قانونی را دور زده ایم یا شاهد دور زدن قانون توسط آشنایی بوده ایم و به صورتش لبخند زده ایم.

فقط این بار شانس آورده ایم و دیوار کس دیگری فرو ریخته.

حیف آن جوان های رعنایی که امروز رفتند و به پای نامردمی و ناجوانمردی ما جان شان فدا شد...

بوی تعفن نامردی و نامردمی شهر را برداشته،

ما فقط به این بو عادت کرده ایم...

هدهد
۱ نظر

وقتی پدرم پیر شد

بسم الله


حالا چهار ماه از آمدنم می گذرد و هر روز و هر دو روز یک بار با خانه و خانواده حرف می زنم. به لطف اسکایپ و واتس آپ و تلگرام و اینستاگرام و ... هیچ وقت تنها نبوده ام یا حتی طعم تنهایی را نچشیده ام. حتی تر از بس خانواده و دوستان لطف دارند که وقت هم کم می آید و برخی از دوستان هم دلخور می شوند از دیر پاسخ گفتن.

بگذریم و بروم سر اصل مطلب. آنچه که در عنوان هم آورده ام.

نمی دانم ما آدم ها دقیقا در چه وقتی به این حقیقت تلخ پی می بریم که قرار است تکیه گاه های زندگی مان، همان ها که بسیار دوستشان داریم روزی نباشند. یا حتی به این حقیقت تلخ پی می بریم که پدر و مادرمان پیر شده اند. من نمی دانم که چه زمانی ست که ما متوجه می شویم که دیگر بزرگ شده ایم و سن و سالی از پدر و مادرمان گذشته. به نظرم اگر همه چیز سرجایش بود و این جا نمی آمدم به سختی و در سنین بالاتر مثلا سی تا سی و پنج سالگی متوجه پیر شدن پدرم می شدم یعنی وقتی که مثلا یک فرزند یا دو فرزند داشتم و ...

ولی حالا من با این واقعیت تلخ رو به رو هستم و آن را فهمیده ام. یک بار که داشتیم به صورت تصویری با پدرم حرف می زدیم،توجه ام به خطوط صورت پدرم جلب شد. من متوجه شدم که پدرم جوانی اش را به پای من پیر شد و من حالا فرسنگ ها از پدرم فاصله دارم. من متوجه شدم که پدرم پیر دارد می شود و من حالا که باید بیشتر و بیشتر از همیشه کنارش باشم، از پدرم دور هستم. به اندازه یک دنیا دور هستم. چه فرقی می کند ده سال یا پانزده سال آینده من به کجا رسیده ام و چه شده ام؟ چه فرقی می کند اگر امروز که پدرم را دارم و می توانم به او عشق بورزم به تاخیر بیاندازم و این کار را نکنم؟ بهانه زیاد ست ولی نمی کنم این کار را. من دیگر پدرم را با تمام دنیا عوض نمی کنم. هیچ کاری نیست که مهم تر از هم صحبتی و خوشحالی پدرم باشد.

کار دنیا، کار عجیبی ست. ما آدم ها را با حسرت هایمان تنها می گذارد. روزی که استاد راهنمای ارشدم، دچار حادثه شد من فقط خبر را شنیدم و هیچ نتوانستم بکنم. من با ارزش ها و اخلاق های سنتی بزرگ شده ام. برای من مهم ست که وقتی کسی که حقی به گردنم دارد به مشکلی برخورد در کنارش باشم و به وی کمک کنم. هرچند که کمک هایم در حد دلداری دادن باشد. استادم دچار حادثه شد و تنها کاری که توانستم بکنم ارتباط تلگرامی با خانواده شان و دلداری دادن به آنها بود. درحالی که من بیشتر از اینها باید می کردم و نکردم. استاد و معلم ها پدران معنوی ما هستند و حق پدری به گردن ما دارند... این شد حسرت اولم.

و حالا هم حسرت دوم را به دوش کشیده ام. حسرت نبودن در کنار پدرم و خدمت به پدرم. می دانم که اگر بگویم به پدرم خواهند گفت که بله همین حالا هم خدمت می کنی و چه و چه و چه ولی دلم رضا نمی دهد. بودن در اینجا با تمام امکانات و زرق و برقش، با تمام خوشی های زودگذرش برای کسی که تفکرات سنتی داشته باشد و خانواده و ارزش هایش برایش پررنگ باشد عذاب آور است. تلخ است که ببینی پدرت پا به سن می گذارد و تنها کاری که از دستت برمی آید نگاه کردن باشد. تلخ ست لحظه لحظه مشاهده مسن تر شدن مادرت. تلخ است دیدن ناراحتی پنهان شده مادر و پدر از دوری تو، پشت لبخند گشاده. می نویسم این ها را تا همیشه یادم بماند که برای رسیدن به نقطه ای که هدف گذاری کرده ام، چه هزینه هایی داده ام. چه تلخی هایی چشیده ام. چه ارزش هایی را نادیده گرفته ام تا به این جا برسم. از چه چیزهایی گذشته ام تا این موقعیت را داشته باشم.

دنیا دنیای عجیبی ست. ما را با حسرت هایمان تنها می گذارد.

دنیا دنیای لعنتی و عجیبی ست...



پ ن : نمی دانم اینجا نوشته بودم یا جای دیگری بود ولی هرچه که هست، می خواهم زندگی نامه ام را بنویسم. نه روزنگاری معمولی. همه آنچه که اعتقاد دارم و باور دارم و همه آنچه هستم. می خواهم خودم را بنویسم و بعد ببینم خودم چه موجودی هستم...

هدهد
۱ نظر

دل زدگی

بسم الله


یک مقداری نسبت به وبلاگ و مافیها دل زده شده ام. اگر رفع بشود ان شاء الله می نویسم.

رد نمی کنم که سرم به واقع شلوغ تر شده و وقت کافی ندارم برای وبلاگ و دنیای مجازی اما فکر کنم دل زدگی دلیل اصلی ننوشتن باشد.

چند وقتی هم هست که هوس کرده ام زندگی نامه ام را بنویسم. حالا نه اینکه آدم مشهوری باشم یا تجربه ی گران بها و عجیب و غریبی داشته باشم. من فقط به طور عجیبی بسیار آدمی معمولی هستم و شاید همین زندگی نامه ام را ارزش مند کند. که یک آدم معمولی هم داستان های جذاب برایش رخ می دهد و ...

فقط باید حتما مطمئن بشوم که بعد از مرگم منتشر بشود...

هدهد
۰ نظر

یکی بود و بس بود

بسم الله


این اولین پست با گوشی ست و تجربه ای جدید. ان شاء الله که خوب بشود!

اما بعد؛

سلام!

خدا برای درس دادن به بنده هایش کلاس های متنوعی دارد. یکی به یک نگاه درسش را می گیرد و یکی تمام عمر رفوزه است و مانند حقیر، یک درس را صدبار باید بگذراند تا قشنگ برایش جا بیوفتد.

القصه همه ما می دانیم که فقط و فقط خدا را داریم. یعنی دستمان که کوتاه از همه جا که می شود، بی کس که می شویم، سریع به دامن خدا پناه می بریم. ولی چندبار پیش می آید که واقعا این را حس کنیم؟ معدود پیش می آید. این البته از کوتاهی عمق نگاه بنده نشات می گیرد. کشتی که در معرض غرق شدن باشد و یا هواپیما که در معرض سقوط باشد و از همه جا قطع امید شود، آن وقت ست که دست ها به سمت خدا دراز می شود. انگار که خدا همان وقت ظاهر می شود که درد ما را تقلیل بدهد!! غافل از اینکه در تمام مدت زندگی در جریانی از خدایی شدن و خدایی بودن هستیم و تنها و تنها اوست که با ماست.

روز اول که به این سفر اقدام کردم از تمام رفقا و خانواده و اماکن آشنا و ... کنده شدم و افتادم در وسط ناآشنا آبادی به نام (...) ! خب همین قدر هم تنها شدن برای کسی که فهم داشته باشد کفایت می کند و می تواند آن فهم تنها بودن و تنها و تنها خدا را داشتن را مدل سازی کند. ولی از آنجا که حقیر، کمی شاگرد تنبل کلاس بودم، خدا برای یاد گرفتن این عکس تلنگر محکم تری را انتخاب کرد. اما داستان چیست؟ من در بدو ورود و در مسیر تا هتل کوله پشتی لپ تاپم را گم کردم. برای اینکه بدانید جایگاه این کیف دقیقا چه بود باید بگویم که چنان از جدا نشدن این کوله و خودم اطمینان داشتم که لپ تاپ و دو هارد و مدارک فارغ‌التحصیلی و کتاب نفیس هدیه گرفته شده و چند کتاب دیگر و کمی خوراکی را در آن گذاشته بودم. در کمال ناباوری و در حالیکه هنوز نمی دانم چه طور شد و چه طور آن کیف را گم کرده ام، کیف رفت... رفت و تصور کنید من را که با چند چمدان در دست چه حالی داشتم وقت گم شدنش! دستم به هیچ جا بند نبود. هیچ ریسمانی برای چنگ زدن نداشتم. تمام فکرم قفل شده بود از فشار از دست دادن داشته هایم. همان جا بود که با عمق جان بودن خدا را فهمیدم. خدا بود ها، ولی مزه این بودنش طور دیگری بود. یک آرامشی فرو ریخت داخل قلبم که تعجب کردم. من علاوه بر از دست دادن آن قطعات فیزیکی چیزی نزدیک به سه ترابایت اطلاعات را از دست دادم و درد از دست دادن آنها حتی بیشتر هم بود. چرا که برای جمع شدن این مقدار داده، زحمت کشیده شده بود و عمری گذاشته شده بود و من برای حفظ آنها از دست هواپیمایی ها با خودم حملشان می کردم! اما رفت.

شاید اگر مرگ م فرا می رسید من به خاطر این وابستگی به لپ تاپ و هارد و ... مرگ سختی را تجربه می کردم. اما حالا دست از دل بستن برداشته ام. 

‌درس های این اتفاق:

۱- و مهم ترین درس این بود که خدا و تنها خدا ست برای ما، همیشه هم هست او بهترین و همراه ترین و عشق ترین دارایی ماست. 

۲- توصیه ست این قسمت. تعداد ساک های مسافرتی را تا می توانید کم کنید تا حملشان آسان باشد و کنترل شان سهل تر.

۳- دارایی های ارزشمند را هرقدر هم که از عزیز بودن یک کیف و جدایی ناپذیری اش اطمینان دارید ولی در ساک های مختلف بگذارید. پول را هم که معلوم است باید کجا بگذارید! روی قلبتان:-)

۴- از دست دادن اطلاعات دردش خیلی زیاد ست، خیلی خیلی درد دارد. اطلاعات را تا می توانید به صورت مجازی و آپلود در درایو های مجازی نگه دارید تا درد گم شدنشان را نکشید. سه ترابایت برای یک سکته ناقص کفایت می کند. مراقب خودتان باشید و اساسا به اطلاعات مجازی دل نبندید!


پ‌ن: علت این تاخیر طولانی مدت در نوشتن هم همین گم شدن لپ تاپ بود و انتظار برای داشتن لپ تاپ جدید هرچند که بعدتر کارها زیاد شد و نشد این طوری بلند نویسی کنم. خلاصه دوری از شما علت داشت. :-)

التماس دعا هم که جز تکرار نشدنی نوشته هایم خواهد بود همیشه.

هدهد
۲ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان