هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

تزویر


بسم الله


این درست نیست که مدعی مسلمانی باشیم و بعد به اجرای مسلمانی که رسید پایمان چوبین باشد که!

هنوز پس لرزه های دیشب ادامه دارد :)

سر سفره ی عقد که آن هم مثل ازدواج، فرمالیته بود، تعداد سکه های مهریه ۳۱۴ سکه عنوان شد، بعد حاج آقا سر سفره برگشت گفت (که فکر کنم پیشتر بهشان گفته بود) که ۱۴ تایش به نیت ۱۴ معصوم :)

بعد برایم سوال پیش آمد که خب ۱۴ تا به نیت ۱۴ معصوم، ۳۰۰ تای بقیه به نیت چه کسی بود؟ چرا واقعا؟ بعد الان اگر اون ۱۴ تا را هم با نیت همان ۳۰۰ تای بقیه می گذاشتند، چه اشکالی پیش می آمد؟ بعد آن وقت اصلن اگر کلن با این وضعیت نیت نمی کردند، چه می شد؟ مثلن خوشبخت نمی شدند؟ خب با این وضعیت مثلن خوشبخت می شوند؟ یا به اندازه ۱۴ سکه که نیت کرده اند خوشبخت می شوند؟

اگر به من می گفتند لااقل یک دلیل بهتر برایشان پیدا می کردم. مثلن به نیت ۳۱۳ نفر یاران امام زمان عج الله و یک دانه آخرش هم به نیت خود امام زمان عج که مجموعش می شود ۳۱۴ تا! این یکی لااقل دلیل موجه تری از آن ۱۴ تا برای ۱۴ معصوم و سیصد تای دیگر به نیت پدرم! است و به نقاب مسلمانی نزدیک تر!


ان شاالله نقاب های مسلمانی ما برافتد و واقعن به اسلام واقعی نزدیک بشویم.
هدهد
۵ نظر

ازدواج به سبک {؟}


بسم الله


امروز عروسی دعوتیم. تا جایی که یادم می آید از اصحاب فامیل الحمدلله کسی به این وبلاگ دسترسی ندارد ولی اگر کسی هست این یکی را لدفن نخواند!!

ما امروز عروسی دعوتیم و قرار هست آقا فلانی با خانم فلانی برن نه نه صبر کنید، همین الان خبر دادند که رفتن! سر خونه زندگی شون!! بعله این آقا فلانی و خانم فلانی، آل ردی! (Already) رفتن خونه ی بخت و امروز ما میریم عروسی که خلاصه ی آنچه گذشت رو مشاهده کنیم!! البته با توجه به اینکه هیچ کس هنوز خانم فلانی را ندیده در نتیجه در تیتراژ احتمالن خواهند زد با معرفی چهره ی جدید «خانم فلانی»!!

این آقا فلانی کلهم اجمعین به هیچ سنتی پایبند نبودند و تقریبن تمامی استانداردهای موجود در زمینه ی خواستگاری نظیر مراحل تحقیق و صحبت ها و ... را جا به جا کردند! یعنی از بس هول بودند ترجیح دادند خلاصه ی مراسم را انجام بدهند! اما واقعن چقدر سنت ها در زندگی ما نقش می گذارند و خطوط قرمز ما برای حذف یک سنت چیست؟

به نظر حقیر، سنت ها، حاصل تفکر جمعی جامعه در یک مرحله زمانی از رشد آن جامعه است که به دلیل آثار مثبتی که در زندگی افراد جامعه گذاشته است، به مرحله شکوفایی رسیده و توسط نسل های مختلف ادامه پیدا کرده است. مثل سنت های مرسوم عید نوروز. حالا این سنت ها که دست پخت فکر جمعی است و آزمایش خود را در گذر زمان و شرایط مختلف پس داده، چرا نباید مورد پذیرش قرار گیرد؟ چه دلیل و چه خط قرمزی تعیین کرده ایم که آن سنت را لغو می کند و جای آن را می گیرد؟

سنت ها، بخش جدایی ناپذیری از وجود افراد یک جامعه است که با آن رشد می کنند و آن سنت ها به مرور در وجودشان ته نشین می شود. کسی وجود سنت های اشتباه را منکر نیست. سنت هایی نظیر بت پرستی که افراد در مواجهه با پیامبران به عنوان اصلی ترین دلیل خود برای عدم پذیرش خداپرستی برمی شمردند. این سنت ها و تمام سنت ها باید اگر سنگ محک محکم تری نظیر ادیان (به شرط اثبات منشا غیر انسانی یک دین) یافتند با آن خود را بیازمایند. این روشنفکر بودن به معنای مثبت آن، در برابر سنت هاست که اگر به دلایل عقلی و نقلی سنتی اشتباه بود یا در جاهایی دچار مشکلاتی بود باید آن را تصحیح کرد و به مسیر درستی انداخت یا از سنتی دست کشید. اما اگر دلیلی هم یافته نشد لزومی ندارد که از یک سنت پیروی نکرد و به نتیجه عقل جمعی یک جامعه و یک ملت اعتماد نکرد.

خلاصه اش اینکه تا وقتی یک جایگزین برای یک سنت امتحان شده و اصیل فرهنگی پیدا نشده یا خرابی و عدم کارآیی اش توسط یک منبع جایگزین بهتر به اثبات نرسیده بهتر است به همان سنت ها پایبند بود.(به نظر من اش معلوم است دیگر :) )

والسلام

هدهد
۵ نظر

ناف بعضی را با ... بریده اند


بسم الله


یک ضرب المثل مشهور و معروفی است با این مضمون که ناف کسی یا چیزی را با چیز دیگری بریده باشند. یعنی از بس معروف است که هر ترکیبی از این ضرب المثل را که در اینترنت جست و جو کنید خواهید یافت. در ادامه بررسی های ضرب المثلی و با توجه به نزدیکی به دهه فجر( از هر طرف همسایگی متقارن دهه فجر را می توان نزدیکی به آن دانست) همین طور که داشتم راه می رفتم به این فکر می کردم که ناف مردم ما را با چه چیزهایی ممکن است بریده باشند؟!

اولین چیزی که به ذهنم آمد، بریدن ناف با مخالفت بود. یعنی از صد در صد مردم ما، صد و بیست درصد مخالفند. با چه چیزی؟ خب اوایل معلوم بود با چه چیزی ولی حالا خیلی معلوم نیست. برخی با دولت مخالفند. برخی با مجلس. برخی با هر دو. برخی با همان برخی های دیگر مخالفند. برخی با هر حرفی که هر کسی بزند مخالفند. برخی هم منتظرند برخی دیگر حرفی بزنند بعد بگویند که آهان ما با همین مخالفیم. برخی آنقدر شور مخالفت می گیردشان که امروز حرف هایی را می زنند که به طور مشخص نشان دهنده مخالفتشان با حرف های دیروزشان است. برخی خاطراتی دارند که با خاطرات قبلی شان مخالف است و خلاصه مخالفت ها اساسن به هیچ چیز و هیچ جا و هیچ زمانی محدود نیست. اصلن بحث درستی و غلطی مخالفت ها نیست فقط این بار که خواستید در جامعه بچرخید با دقت به اطراف نگاه کنید و این مخالفان را به دقت رصد کنید. در ادامه همین دسته بندی مخالفت ها هم می توان به صحبت های از جنس درون تاکسی، زیر دست آرایشگر و ... اشاره کرد که در آن مردم به طور کل با تمام اجزا و اعضا و جوارح بقیه مخالفند. بعد حالا اینکه مخالف باشند بد نیست ها. خب بالاخره نمی شود که همه ی کشور را به شکل کره شمالی اداره کرد و همه را یک شکل کرد. اما کار آنجا بیخ پیدا می کند که لازم است در مواردی بین مردم یک توافقی به وجود بیاید. توافق ها بر اساس مخالفت ها شکل می گیرد، بعد رای دادن ها براساس مخالفت ها شکل می گیرد. بعد کلن همه چیز بر اساس مخالفت تشکیل و هویت پیدا می کند. رک به تمام دوره های انتخابات مجلس و ریاست جمهوری(در ادامه و در حال و هوای انتخابات یک پست مرتبط خواهم گذاشت به شرط حیات)

یکی از دیگر از مواردی که ناف مردم را با آن بریده اند، زرنگی است. باز از صد در صد مردم، بخش عمده ای از آنها فکر می کنند که خیلی زرنگ هستند و بقیه نمی فهمند. شکل ابتدایی این موضوع خود را در جاده ها و در هنگام ترافیک نشان می دهد که یک آدم زرنگی از شانه خاکی جاده سو استفاده می کند و با تجاوز از حریم جاده، خودش را دو تا ماشین جلو می اندازد. از این موارد زرنگی در ادارات و شرکت ها و ... کم نداریم. طرف در یک شرکتی مشغول به کار است بعد فکر می کند که زرنگی می کند اگر کارتش را در شرکت اولیه بزند و برود بیرون اداره به کار دوم یا سومی مشغول شود(دیدم که میگم) و....

مورد دیگر از بریدن ناف، بریدن ناف با حرص و طمع است. این روزها کم آدم اطراف ما نیست که می خواهند یک شبه پولدار شوند. یا یک شبه رئیس شوند. یا یک شبه خانه شان از میدان راه آهن به میدان تجریش برود. این حرص و طمع شدید برای رشد یک شبه بلای جان مردم شده این روزها. یعنی مثلن آقا ۲-۳ میلیون درآمد دارد ولی چون به فکر رسیدن به خانه و ماشین آن چنانی است شب ها خوابش نمی برد و آرامش ندارد. خلاصه اگر نافتان را با این مورد آخری بریده اند، سعی کنید خود را اصلاح کنید تا زندگی تان از حالت زهر هلاهل به زهرهای با اثرگذاری کمتر تبدیل شود.

اما غیر از اینکه ناف را می برند گاهی هم ناف را نمی برند. یعنی ای کاش با این موارد می بریدند. مثلن چه می شد اگر ناف مردم را با کتاب می بریدند؟ بعد آن وقت مردم می نشستند دو تا کتاب تاریخی خوب می خواندند و دیگر گول ظاهر کشورهای چماق و هویج به دست را نمی خوردند و .... یا اصلن ناف مردم را با کار می بریدند. که دیگر ساعات کار مفید ادارات ما از هشت ساعت کمتر نباشد و کسی وسط کار مردم یاد خواندن زیارت عاشورا و دعای ندبه نکند و ... این آخری که آرزو می کنم مربوط به شیوه ی بریدن است و شاید در قالب ضرب المثل جور درنیاید. ای کاش ناف مردم را با لبخند می بریدند. یعنی آن کسی که می برید هم اگر لبخند می زد شاید خوب می شد. تحمل چهره ی آدم هایی که با اخم روزگار می گذرانند واقعن سخت است. فکر کنید صبح اول وقت خودتان سرحال باشید ولی برای رفتن به اداره وقتی سوار تاکسی و اتوبوس و مترو می شوید همه اخمو و خواب آلود جلوی شما نشسته باشند. اگر بتوانید همچنان سرحال بمانید کارتان خیلی درست است همین طور ادامه بدهید.

خلاصه اینکه لبخند بزنید و کتاب بخوانید و
مراقب برش ناف توسط بدی ها و کج خلقی ها و ... باشید.
هدهد
۴ نظر

مصائب وبلاگ نویسی بی نام


بسم الله


اومدم یک مطلب درباره ی خودم بنویسم. مثل قبلی نمی شد بدون گفتن یک سری مصداق ادامه داد که در نهایت، به این نتیجه رسیدم چون این مطلب خیلی شخصی می شود، آن را ننویسم.

بعد خواستم یک چیز دیگر بزنم که بازهم دیدم که آن را هم نمیشود گفت،
بعد خواستم یک چیز در راستای آن قبلی که نتوانستم بنویسم، بنویسم که آن را هم دیدم که اگر مقدمات قبلی گفته نشود به درد نمی خورد و بنابراین کلن این پست را زدم که بدانید حرف هست ولی برای به رشته تحریر در آوردن برخی حرف ها، جرات و گاه خریتی می خواهد که فعلن نیست. باشد که حرف های آرام تری بیاید به ذهن که بتوان آن ها را نوشت.

:| (اسمایلی نگاه خیره به دوربین)
هدهد
۴ نظر

آرمان گرایی یا واقع گرایی


بسم الله


وقتی انقلابی در کشور رخ می دهد، تب آرمان گرایی در کشور بالا می گیرد و مردم به دنبال رسیدن به مدینه فاضله هستند و اتفاقن شرایط هم مهیا ست برای این آرمان گرایی. اما کم کم که شرایط به یک تعادل نسبی می رسد، از تب و تاب آرمان گرایی کم و به واقع گرایی تبدیل می شود. البته شاید با این دسته بندی که من کردم عملن واقع گرایی مفهومی منفی را به ذهن متبادر کند ولی در واقع، برای من واقع گرایی تصمیم گیری بر اساس آنچه هست است و آرمان گرایی تصمیم گیری بر اساس آنچه باید باشد.

حالا البته حرف اصلی من درباره ی اجتماع و انقلاب نیست و تنها یک مقدمه بود تا درباره این مساله به صورت شخصی تری بنویسم. تجربه ی دو تا سه سال کار آموزشی، یک مدت آموزش فیزیک و یک مدت بیشتری دستیاری استاد در دانشگاه، من را به این نقطه رساند که خود را انسانی آرمان گرا بدانم. دلیل این مساله را جلوتر توضیح خواهم داد.

همان طور که گفتم برای من انسان آرمان گرا کسی است که هدف نهایی و یک قله را می بیند و برای رسیدن به آن تلاش می کند و آن قله عموما به دلیل همان آرمان گرایی کمی تا قسمتی هم دور و دراز است. ولی انسان واقع گرا با توجه به واقعیت موجود اهداف در دسترس تری را هدف می گیرد و با رسیدن به آنها به رضایت نسبی دست پیدا می کند. برای آرمان گرا موفقیت های بزرگ هم تا وقتی که به هدف نهایی نرسند موفقیت چندان بزرگی به حساب نمی آیند و گاه به اندازه ی کافی حس رضایت درونی را هم ایجاد نمی کند ولی برای واقع گرا، موفقیت ها بزرگتر به چشم می آیند و ...

به چشم من، دانش آموزان همگی نوابغی هستند که اگر تلاش کافی و راهنمایی وافی برایشان انجام شود می توانند به افراد تاثیرگذاری بدل شوند و برای اطرافیانم آدم ها با ظرفیت محدود و توان محدود هستند و نمی توانند حتا اگر از تمام ظرفیت خود استفاده کنند به آن افراد بدل بشوند. من در روحیه دادن به افراد تبحر دارم و به قول دوستان البته روحیه کاذب برایشان ایجاد می کنم و در مقابل دوستان اساسن با توجه به آنچه می بینند توقع برای خودشان ایجاد می کنند و انتظار از فرد دارند. برای من دانش آموزی که خواهد شد اهمیت دارد و برای آنها دانش آموزی که هست.

البته هرکسی یا به عبارت بهتر هیچ کسی تا به حال تاب تحمل این رفتار من را نداشته و همگی بعد از مدتی برنامه ای که برای پیشرفت شان در نظر گرفته ام را پس زده اند. البته بعدتر من در موقع نمره دادن یا ارزش یابی ها نسبی عمل کرده و دست بالا نمره را داده ام ولی عموما و خصوصن کمتر با کسانی در کلاس مواجه شدم که با این روش کنار بیایند.

من همیشه از اینکه کسی را نداشتم تا بتواند خوب و درست و حسابی این افسار زندگی ام را بگیرد و در زمانی که هنوز عقل رس نشده بودم ( نه اینکه الان عقل رس شده باشم ها. نه! من به شخصه در برخی موارد عقل رس شده ام و در بسیاری موارد هنوز مانده تا عقل رس بشوم) کمک و راهنمایی ام بکند. شرط انصاف البته این است که بگویم در مراحل مختلف بوده اند افرادی نظیر پدر و مادر و مدیر دبستانم (خدایش بیامرزاد) که تاثیر گذاشته اند ولی خب در یک سری از بزنگاه های تاریخی نبودشان گاه اذیت ام کرده است. حالا بخشی از این آرمان گرایی من هم فکر می کنم ریشه در این مساله دارد که در واقع تلاش و امید من این است که در بزنگاه هایی که حضور افراد موثری را در زندگی جست و جو می کردم و چنگ خود را به امید وجود ریسمان کمک در هوا می چرخاندم، حضور داشته باشم و به افرادی مثل خودم کمک کنم و آنها را زودتر از خودم به نقطه ی مطلوب برسانم. در واقع همیشه پیش خودم فکر می کنم که اگر کسی فلان مطلب را وقتی که فلان مقطع بودم یا فلان سن بودم به من می گفت من چقدر جلو می افتادم و حالا که افرادی شبیه به من هستند چرا من نباید به آنها درباره ی این مساله بگویم؟

آرمان گرایی من به چشم استاد راهنمای پروژه ام مسخره و باعث دردسر من و دانشجوهای زیر دستم می شود. بارها برای خاطر یک تمرین کمی چالشی که دو سال پیش داده ام مرا سرزنش کرده ولی من از این آرمان گرایی ام دست نخواهم کشید. چون به نظرم اگر فردی برای رشته ای که در آن وارد شده ارزشی قائل باشد و از سر ناچاری و سردرگمی در آن وارد نشده باشد، حرف ها و روش آرمان گرایانه من نفع بیشتری برایش خواهد داشت تا تمرینات یک خطی و روتین یک واقع گرا.


والسلام



هدهد
۱ نظر

کم فروشی


بسم الله



اگر کسی رفت دانشجو شد و در هفته یکی دو بار آنهم مجبوری رفت دانشگاه، و مدرک گرفت،

اگر کسی رفت دانشجو شد و جای انجام پروژه کارشناسی ارشد و دکترایش، پول انجام پروژه را ریخت در حلق موسسات مختلف،

اگر کسی رفت دانشجو شد و جای انجام وظایف علمی محول شده رفت سراغ کافه های خیابان انقلاب و تجریش و ...

اگر کسی رفت دانشجو شد و جای مطالعه و تلاش برای موفقیت در امتحانات، تقلب کرد،

و کلن

اگر کسی دانشجو بود ولی دنبال دانش نبود،

بداند که کم فروشی کرده،

وقتی را که از وی خریده بودند را کمتر فروخته...

پس ویل للمطففین...


امروز یک پیامک تبلیغاتی آمد. روزهای قبل هم در دانشگاه تبلیغاتش را دیده بودم.

انجام پروژه دکتری و ارشد...

این را شاید اگر در یک دانشگاه دیگر می دیدیم دردی نداشت ولی وقتی در یکی از دانشگاه های خوب کشور این تبلیغات را ببینی یعنی باید فاتحه ای قررررااا برای روح علم آموزی و وضعیت علمی کشور بخوانی. پس همه با هم بخوانیم «الفاتحه مع الصلوات»...

هدهد
۲ نظر

جای خالی یک انقلاب


بسم الله


در منابع دینی دو جهاد آمده است، جهاد اکبر و جهاد اصغر

جهاد اصغر، مبارزه با شیاطین بیرون است و

جهاد اکبر، که دشوارتر است، مبارزه با وسوسه های نفس شیطان درون است.


انقلاب ما دو جهاد لازم دارد،

یکی جهاد اصغر که مبارزه با شیاطین خارجی است و در طول تاریخ ادامه داشته و خواهد داشت و

یکی جهاد اکبر که مبارزه با شیاطین داخلی است.

شیاطین خارجی معلوم ترند. اما شیاطین داخلی هر روز به هر لباسی درمی آیند.

دومی ها خطرناک اند و باید حواس جمع با آنها برخورد کرد.

شیاطین داخلی

گاه در لباس اقتصادی در می آیند و راه زنی جیب مردم را می کنند...

گاه در لباس فرهنگ  و گاه....

ان شاالله خدا مردم ما را و مسئولان ما را در راه مبارزه و جهاد یاری کند.

الهی آمین

هدهد
۰ نظر

نمایش جشنواره فیلم فجر


بسم الله


دیشب داشت افتتاحیه جشنواره فیلم فجر رو نشون می داد. طبق معمول وقتی خانم ها می آمدند روی سن، دوربین گذاشته شده در دورترین نقطه ی تالار وحدت تصویر را نشان می داد!

همه ی حاضرین در سالن و وزیر و وکیلی که در ردیف اول و در جایگاه ویژه نشسته اند، محرمند و ما که تا همین دو سه سال پیش فقط عکس های مراسم را ده روز بعد می دیدیم، نامحرم.

نه اینکه کشته مرده ی دیدن خانم ها یا مراسم باشیم ولی برای من خوشایند نیست که علی رغم ادعای ما بر اسلامی بودن کشورمون و علی رغم حسن تصادف جشنواره فیلم فجر با ایام پیروزی انقلاب! این روش و منش برای نمایش دادن مراسم افتتاحیه و اختتامیه و ... انتخاب شود.


والسلام

هدهد
۲ نظر

تژدید پیمان


بسم الله


آدم خوب است که هرچند وقت یک بار به عقب برگردد و درباره ی تصمیم های زندگی اش فکر کند و آنها را سبک سنگین کند و یادآوری کند که چرا این راه را انتخاب کرده و می خواسته به کجا برسد.

و من امروز با یکی از تصمیمات زندگی ام دوباره روبه رو شدم و یادم آوردم که چرا این مسیر را نرفتم. من می توانستم برای آینده خودم تصمیم بگیرم و به همین خاطر تصمیم گرفتم تا مهندسی را بخوانم. از همان اول هم به طور مشخص مهندسی مکانیک. تصمیم نگرفتم تا پزشکی بخوانم چون فکر کردن به اینکه با بیمار و خانواده اش روبه رو بشوی و با این واقعیت که ممکن است نتوانی کمکی به وی بکنی، مرا به وحشت می انداخت.

امروز بیمارستان لقمان بودم. غیر از اینکه دعا می کنم هیچ کس به هیچ عنوان مسیرش به بیمارستان نیافتد، کاری از دستم برنمی آید. آش شوربایی بود بیمارستان. آنجا با یکی از دکترها صحبت کردم که قشنگ معلوم بود از دیشب نخوابیده یا از صبح زود پا شده و پدرش درآمده(دکتر که می گویم شما انگار کن که رزیدنت سال اول باشد) و حالا هم باید با ۱۰۰ درصد توان کار می کرد. در همان حین که داشت پله ها را بین بخش تصویربرداری و جراحی بالا و پایین می کرد، چند سوالی از او کردم، مخش کار می کرد با تمام توان. همان چیزی که من از خودم هیچ وقت انتظار ندارم. کافی است کم خوابی داشته باشم تا از این که هستم به یک کامپیوتر تحت داس تبدیل بشوم که تنها و تنها یک کار می تواند بکند و اگر پیام های ارسالی زیاد باشند و تحلیلی لازم باشد هنگ می کند.

هرچند تمام این ترس ها باعث نشد تا مسیر این مهندسی مکانیک را به سمت یک چیز به درد بخورتر کج نکنم. حالا هم این چند خط را می نویسم تا یادم بماند که هدف اول و آخرم رسیدن به پول و ثروت نبوده که از همان روز اول به من گفتند این مسیر درآمدش کم است اگر نخواهی اهل واردات شوی! هدفم این بود که اگر یافته ای و دستاوردی هم هست و اگر کار علمی هم هست، برای مردم باشد و به درد مردم بخورد. نه اینکه صد سال دیگر و نه اینکه به درد ینگه دنیا، که به درد همین مردم ما بخورد. حرفهایم بوی شعار می دهد ولی من شعارها را زندگی می کنم. این حرف ها برای کسانی که فقط می شنوند رنگ شعار دارد.


پی‌نوشت: اول و آخرش هم خواننده این سطور خودم خواهم بود و وجدان خودم. امیدم این بود که اینجا جایی باشد که حرفهای مگویم را بگویم اما حالا که نگاه می کنم حرف های بگویم را هم گاهی نگفته می گذارم. عجیب است. عجیب.

هدهد
۲ نظر

گم گشته


بسم الله


من اضطراب گم شدن و گم کردن را چندین بار در کودکی حس کرده ام.

یک بار وقتی برای گرفتن ماست رفته بودم، یک دویست تومانی را در کوچه گم کردم. یادم هست که سر تا ته کوچه را سه بار بالا و پایین رفتم و تمام مدت به زمین خیره بودم و به دنبال اسکناسی می گشتم که امانتی بود از مادرم برای خرید. با اینکه در آخر دویست تومانی را در کنار جوب جستم ولی گمشده ی من چنان اضطرابی به جانم انداخت که هنوز هم یادم مانده.

بار دیگر وقتی بود که ناغافل دست مادرم را میان شلوغی های  مغازه های محله قدیمی مان رها کردم و مجذوب ویترین مغازه ی اسباب بازی فروشی شدم و وقتی فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته و مادرم را گم کرده ام که خواستم از مادرم برای خرید اسباب بازی درخواست بکنم. در یک لحظه تمام دنیای کوچکی من روی سرم خراب شد. دنیای کوچکی من، همان چند اسباب بازی و پدر و مادرمان بودند. تمام مغازه و اسباب بازی های پر رنگ و لعابش رنگ باختند و من ماندم و تنهایی. این یکی هم زیاد طول نکشید ولی دردناک تر از قبلی بود.

آخرین گم شدنم هم در پارک لاله بود که البته به دلیل افزایش سن، این بار رویم زیاد شده بود و وقتی پیش نگهبان بانک رفتم گفتم پدر مادر گم شده اند! :) این یکی گم شدن هم البته حاصل دست‌رنج پسرخاله و پسر دایی بود که مرا (هنوز هم فکر می کنم تعمدی بود؛) ) گم کردند.

غرض از این همه پرچانگی اینکه چند وقتی ست (به دلیل کاهش فشارهای ناشی از دفاع شاید!) فکر می کنم به اینکه ما همه گم شده هایی داریم که حالمان شبیه حال آخرین گم شدنم هست که خیلی شاخ و شانه کشانه! مدعی می شویم که ما پیدا هستیم و آنها هستند که گم شده اند. در حالی که اگر بفهمیم چه چیز و چه کس را گم کرده ایم، زرق و برق دنیا روی سرمان آوار میشود و حاضر می شویم سرتاسر عالم را چندین بار بگردیم تا گم شده مان را بیابیم.

هدهد
۱ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان