هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

آخرین پست سال ۱۳۹۴


بسم الله


این آخرین پست از سال ۱۳۹۴ است. سالی که من بیشتر وبلاگ نویس بودم. سالی که کلی اتفاق خوب و سخت و پرفشار از سرم گذشت و حالا که به آخرین روز رسیده ام و برمیگردم و به عقب نگاه می کنم می بینم که روز به روز این سال را با اینکه من را پیر کردند ولی دوست دارم.

سال ۹۴ هنوز هم می تواند برایم سال خاطره انگیزتری بشود. امیدوارم که بشود. شما هم دعا کنید تا این آخرین ساعاتش بیشتر برایم خاطره انگیز شود.

سال ۹۴ حاوی تصمیماتی هم بود که برخی از آنها متاسفانه عملی نشد. این تصمیمات شخصی بودند و الحمدلله مربوط به قول ها و عهودی که به افراد و اشخاص و سازمان ها داده ام نبوده. قولها و قرارهای شخصی برای انسان بهتری شدن، را خوب نپاییدم و ... بماند. دعا کنید سال ۹۵ از اینکه هستم بهتر شوم.

هرچه می خواهد دل تنگتان آزادید بگویید.

دعا یادتان نرود. برای بیماران، برای گرفتاران، برای در راه ماندگان، و در آخر برای بنده که ترکیبی از هرسه این گروه ها هستم.

ان شاالله به شرط بقا در سال جدید هم خواهم نوشت.

زنده باشید ان شاالله

هدهد
۴ نظر

پیشاپیییش حرفی رو نزنید لدفن!


بسم الله


حتمن شما هم با این رفتار جمعی جدیدی که از پارسال در بین مردم رواج پیدا کرده رو به رو شده اید که «پیشاپیش» عید را تبریک می گفتند و آش این تبریکات «پیشاپیش»را آنقدر شور کردند که آخرش هم مردم کلی ازش جک و لطیفه تولید کردند ولی یک واقعیت تلخ پشت سر این پیشاپیش ها هست.

مردم وقتی از پیشاپیش صحبت می کنند و می خواهند پیش پیش کاری را بکنند که امیدی از رخداد آن در زمان حال ندارند و از آینده انتظار تغییر را دارند. این مردم تمام روزهای انتهایی اسفند را به هیچ می گیرند و یکراست می روند سراغ عید. بعد چون رخ نداده «پیشاپیش» را می چسبانند ابتدای آن تبریک ها و روانه اش می کنند خانه بخت. بنابراین تمام روزهای انتهایی اسفند را روی Fast Forward هستند تا برسانند به عید و تقریبن از تمام روزهای آخر اسفند چیزی نمی فهمند.

این تبریک های «پیشاپیش» به نظر بنده اتفاقی خوب نبود و نیست. چون باور دارم که در حق روزهای بی شماری به این شکل اجحاف می شود. اگر فراموش کنیم که در زمان حال زندگی کنیم و از تک تک لحظه هایی که در حال می گذرد، غافل بمانیم، آن وقت کم کم افسردگی و دلمردگی نصیب مان می شود. از اینکه چقدر زمان بر ما گذشته و ما هیچ کدامشان را نفهمیدیم و از هیچ کدام استفاده ای نکردیم. از اینکه فرصت های با هم بودنی را سوزانده ایم که دیگر هیچ کدامشان برنمی گردد.

بنابراین من «پیشاپیش» به شما عید را تبریک نمی گویم. می گذارم تا در روز و ساعت همان روز این تبریک را خدمت شما تقدیم کنم. این روزهای آخر اسفند را هم نه به نام روزهای منتهی به عید، که به نام ۲۸ ام اسفند و ۲۹ ام اسفند طی می کنم و از بودن در کنار خانواده و گاهی هم شما دوستان، لذت فراوان می برم.امیدوارم که روز ۲۹ اسفند ماه سال ۱۳۹۴ روز بسیار خوبی برای شما باشد.



لازم به توضیح هست که پست قبلی یعنی «دیوانه چو دیوانه ببیند...» را به خودتان نگیرید. این دیوانه استعاره از انسان های فرهیحته و ... هم هست. ویژگی شخصیتی کسی مد نظر نبوده است :)))

هدهد
۲ نظر

دیوانه چو دیوانه ببیند....


بسم الله


چند وقتی است که دست به ضرب المچل نزدیم و حالا وقت آن است که کمی در دنیای ضرب المثل های ایرانی غلت بزنیم و از آنچه گذشتگانمان کاشته اند بچینیم و لذت ببریم.

«دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید» این ضرب المثل همانند بسیاری از آیات قرآن و آموزه های دینی که در ایران توجهی به آنها نشد و خارجی ها از آن بیشترین استفاده را بردند، توسط خارجی ها به بهترین شکل اجرا شد.

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید، مبنای فکری اجرای شبکه های اجتماعی و ایجاد حلقه های فالوعری بوده است. خارجی ها در این مورد هم بدون نام بردن از منبع الهام شان، ایده را اجرا کردند. حالا شبکه های اجتماعی بستری را فراهم کرده اند تا دیوانه هایی که ما باشیم ولی دیوانه هایی شبیه خودمان را ببینیم دنبال کنیم و برایشان لایک و ... بفرستیم و خلاصه با هم حال کنیم.

این وسط یک سری از دیوانه ها هم هستند مثل بنده که دنبال دیوانه های مثل خودشون می گیردند تا آمار دنبال کننده هاشون رو بالا ببرند و لایک هاشون بیشتر بشه و ...

از ما دیوانه ها، دیوانه تر هم اون کسانی هستند که برای افزایش هر کدام از این ها حاضر میشن پول هزینه بکنن و لایک بخرن یا فالوعر اجاره کنن!!

خلاصه در این دیوانه بازار شبکه های مجازی، فقط دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

تا یکی دیگر از ضرب المثل های ایرانی را خارجی ها استفاده نکردن و ایده ی خفنی نزدن برم ببینم میشه چیزی ازش درآورد یا نه. تا برنامه ی بعد خدانگه دار :)

هدهد
۱ نظر

مصداق باور به آیه ولاتهنوا ...


بسم الله


امروز داشتم تیتر روزنامه ها را مرور می کردم که هرکدام بهاریه خود را به شکلی و روشی و منشی سامان داده اند و این نکته در ذهنم چرخ خورد که ای بابا نگاه کن، کسی که همه فکر کردند که فیتیله ی شمع ش ته کشیده و دیگر سیاست برایش عرصه جولان نیست حالا برگشته و حالا قدرت مند تر لبخند می زند.

فکر می کردم که اگر این آدم فقط به یک آیه از آیات قرآن باور داشته باشد لابد همین آیه «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ» خواهد بود. طنز لطیف و کمی تلخی دارد روزگار و تاریخ.


هدهد
۰ نظر

حلالیت مجازی


بسم الله


در راستای پست های آخر سالی، این پست هم لازم بود که زده بشود. البته اول لازم بود و حالا دوباره یادم افتاد که واجب هم بوده است.

فکر کنم قبلن هم گفتم که یکی از آسیب های شبکه های مجازی این است که ما شخصیتی که با ایشان در ارتباطیم را نمی شناسیم و به دلیل اینکه ارتباط تصویری نداریم از ناراحت کردنشان کمتر و سخت تر باخبر می شویم.

معذرت خواهی و حلالیت طلبیدن شاید امروز برای خیلی ها سخت شده باشد. اما اگر کسی به آخرت اعتقاد داشته باشد، آن وقت برایش سخت می شود که کاری که امروز با یک معذرت خواهی کوتاه و ساده ممکن بود حل بشود، آن دنیا تضمینی به حل شدنش به این سادگی وجود ندارد.

من به همین دلیل و با علم به اینکه تا امروز و این ساعت ممکن است صحبت هایی کرده باشم که کسانی را از خود آزرده باشم، بنابراین از همین تریبون و در همین ساعات و روزهای پایانی سال ۱۳۹۴ از همه ی شما دوستان همراه عاجزانه تقاضا دارم که اگر امکان دارد و اگر صلاح می دانید، اگر حرفی یا مطلبی یا کامنتی گذاشته شده و شما را ناراحت کرده بر بنده ببخشید و اگر با پیش شرط قرار هست که این حلالیت را همراه کنید بفرمایید تا درصورتی که در توانم باشد انجام بدهم. در صورتی که در توانم نباشد هم بالاخره در یک سری نشست های مشترک (مثل همین هایی که برای انرژی هسته ای قراره انجام بشود) به توافقاتی می رسیم دیگر.

برخی کامنت های این پست ممکن است نمایش داده نشود که علت دارد. :)

بنابراین حلال کنید که سرحال تر و سرزنده تر وارد سال جدید بشویم.

سرتان سلامت

هدهد
۵ نظر

سندرم هفته آخر اسفند


بسم الله


یکی از مسائلی که همیشه مطرح بوده توی دانشگاه و مدرسه همین مسئله لاینحل هفته آخر اسفند و هفته اول بعد از تعطیلات هست. حتا امسال که این هفته آخر واقعن هفته آخر نیست و هفته بعد با شروع هفته از شنبه ۲۹ اسفند هفته آخر محسوب میشه باز هم بحث هفته آخر و ... همچنان از بحث های داغ دانشگاه بود. به خصوص اینکه یک تعطیلات هم روز یکشنبه به خود دید و شد نور علی نور. اما واقعن چرا ما از آنچه که حق خود ماست گریزان هستیم؟ ما حقوقی به گردن اساتید و دانشگاه داریم. اینکه در تمام روزهای سال، حالا که ما را دانشجوی تمام وقت کرده اند، در خدمت ما باشند. برای ما برنامه داشته باشند و به ما علمی را بیاموزند که فردا روز به کارمان بیاید. حالا دانشگاه های دولتی که هیچ، چون آدم پول نمی دهد خیلی دردش هم نمی گیرد ولی دانشجویان دانشگاه آزاد چرا این طور اهل پیچاندن هستند؟ یعنی نه آن پولدار پولدارها که پولشان از پارو بالا می رود و پول دانشگاه آزاد برایشان پول خرد محسوب می شود ها، نه! اتفاقن آنها که کمی دست به جیبشان با احتیاط تر است و پدرشان و یا پدر پدرشان در می آید تا هزینه های زندگی را تامین کنند. آنها که نباید استاد را ول کنند. باید انقدر استاد را سوال پیچ بکنند و از وی اطلاعات بیرون بکشند که مطمئن بشوند اندازه پولی که داده اند، علم آموخته اند.

اما ما که دانشجو باشیم، از همان اول ترم دنبال پیچاندن و عدم تشکیل کلاس در روزهای مختلف هستیم. از تشکیل نشدن کلاس ها استقبال می کنیم و خلاصه اینکه آتش می زنیم به دارایی خودمان و خودمان از این مساله دل شادیم. نکته جالب و جذاب تر ماجرا هم آنجاست که اساتید هم با اعتماد به نفس اول ترم برای تمامی این روزها برنامه ریزی می کنند و بعد که متوجه می شوند که دست غدار روزگار نمی گذارد که این کلاس ها تشکیل شود، تمام برنامه ریزی اش به هم می ریزد و ناراحت و غمگین سر به جیب مراقبت فرو می برد و برای تشکیل کلاس جبرانی ی که هیچ وقت تشکیل نمی شود برنامه ریزی می کند. وقتی هم که این حربه اش هم ناکارآمد می نماید، اقدام به کاهش مباحث درسی می کند. اقدامی که از آن تعطیلی کلاس هم بدتر است. چرا که آنچه وظیفه ی وی و حقوق ما بوده که انجام بدهیم را به سرانجام نرسانده.

حالا از این همه حق و حقوق گفتم تا برسم به این نقطه که امروز برای دانشجویان یک کلاسی که من دستیار آموزشی شان هستم کلاس گذاشتیم. کلاس TA، بعد استاد درس روز شنبه به من زنگ زده که قرار بود کلاس بگذاریم مگر؟ من هم گفتم که خودتان گفتید که کلاس تشکیل می شود و ...! یعنی وضعیت طوری شده که استاد درس هم باورش شده که این هفته هفته آخر اسفند است و نباید کلاس در آن تشکیل داد. قبول دارم که دانشجویان شهرستانی دچار مشکلاتی در رفت و آمد هستند ولی مساله اینجاست که همین دوستان شهرستانی می توانند بلیط را که اختیار می کنند دیرترش ابتیاع کنند و نه به خاطر من، یا هر استاد دیگری، که به خاطر حق خودشان کلاس ها را تا آخرین نفس شرکت کنند.

حالا ممکن است بگویید که به من چه که این حق و حقوق خودشان است و خودشان هستند که تصمیم گیرنده هستند و من باید در جواب بگویم که بر اساس همین حق و حقوق ایشان یک وظیفه برای من ایجاد می شود که باید تا آخرین ساعات کلاس را تشکیل بدهم. به خاطر همان گلوکز های استاد(این را از یکی از دوستان وبلاگی دزدیدم. خیلی اصطلاح باحالی بود. یک جور طنز ملیحی دارد که می چسبد) که از قضای روزگار عاشقان به درس و آموختن هستند و ترجیحشان این است که کلاس تشکیل شود ولی برای همرنگی با جماعت، مسیر تعطیلی را پیش می گیرند.

در نهایت اینکه این سندرم هفته آخر در دانشگاه ها منجر به تعطیلی کلاس ها می شود و تنها نفعش هم همین اوقات فراغتی است که برای دانشجویان فراهم می شود. درحالی که آنچه از دست می دهند حق آموختنشان است که به مرور استاد را مجبور به عقب نشینی در مباحث کلی درس و پیچاندن بخشی از مباحث درسی می شود. اگر در ذهن خود به این فکر می کنید که من چه کسی هستم باید بدانید که بنده از همان دسته ی گلوکزهای اساتید بودم و این موضوع را کتمان نکرده و نمی کنم چرا که این موضوع از علاقه بنده به درس خواندن و علم آموزی نشات گرفته است. (برخی گلوکزهای اساتید هستند که اسمشان گلوکز است درحالی واقعن ساخارین و آسپارتام* استاد هستند)


والسلام


*(شیرین کننده مصنوعی استفاده شده در نوشابه های گازدار رژیمی)

هدهد
۶ نظر

ما، داعش و چهارشنبه سوری


بسم الله


از ابتدای تولید موجودات فرازمینی داعشی یکی از ویژگی های مثال زدنی آنها، کشتار وحشیانه بوده است. این نوع از کشتار بیش از آنکه برای لذت بردن و ... استفاده شود برای ایجاد رعب و وحشت در بین کشورهای همسایه و دشمنان آنها استفاده می شود. این موجودات بر روی این موضوع بسیار مانور می دادند اما بعد از مدتی چند وقتی هست که دیگر ایده هایشان خشکیده و دیگر نمی توانند زایایی داشته باشند. ترس موجود هم به مرور رو به کاهش می گذارد.

این در حالی است که ایرانیان سال های سال است که در روز چهارشنبه سوری، که به نوعی پیش درآمدی برای نوروز و عید ایرانی ست، تمام تلاش خود را می کنند که نوآوری داشته باشند و هرسال یک نوع خاص از انفجار را رقم بزنند. اوایل یادم هست که یک آتش کوچکی بود که آنها که توان داشتند از رویش می پریدند و ناتوان ها هم از کنارش رد می شدند من باب شگون. اما سال بعدش گفتند حالا یک ترقه ای هم در کنارش بزنیم. بعد در یک دوره ی رقابتی مثل جنگ سرد( البته این جنگ ش گرم بود) حجم آتش را بالا بردند و به کمیت کار افزودند. کار تا جایی پیش رفته بود که مردم از روزها قبل نسبت به ذخیره سازی مهمات برای حمله در شب چهارشنبه تمام تلاش خود را به کار می بستند. بعد وقتی که دیدند میزان رعب و وحشت ایجاد شده کفاف شب چهارشنبه را نمیدهد، برنامه جدیدی برای شب در نظر گرفتند. کسانی که بضاعت بیشتری داشتند، از کپسول گاز و بی بضاعت ها از اسپری برای این موضوع استفاده کرده اند. این اواخر به دلیل اینکه حجم آتش افزایش پیدا کرده بود، دیگر از طریق زمینی امکان گردهم آیی اطراف آتش وجود نداشت و مردم به پشت بام ها نقل مکان کرده بودند. کاری که مردم ما در روزهای شادی و هنگام خوشی می کنند داعشی ها وقتی قصد انتقام گیری دارند انجام می دهند. همین است که وقتی نام ایران می آید داعش که سهل است، آمریکا هم به خود می لرزد. ما به خودمان هم رحم نمی کنیم آن وقت به دشمن رحم کنیم؟ تازه اگر دشمن جرات کند و چهارشنبه سوری یا در هفته منتهی به آن حمله کند، از آن برای روشن نگه داشتن آتش و زدن یک کباب کوچولو، استفاده می کنیم.

در هر حال، چهارشنبه سوری یک روح داشت که همچون ارواح مقدس باقی مراسم های ملی و مراسم های مذهبی به لقا الله پیوسته. چیزی هم که روح نداشته باشد به درد هیچ چیز نمی خورد. باید برگشت و از پدر بزرگ ها و مادربزرگ پرسید که چه می کردند و بیش از آن بپرسیم که به چه فکر می کردند، به چه امید داشتند. روح کارهای سنتی را باید یاد می گرفتیم از گذشتگانمان نه فقط کارهای زورکی را.

چهارشنبه خود را و دیگران را نیازارید،

سلامت و فرخنده حال و روز باشید.

هدهد
۲ نظر

تغییرات بنیادین


بسم الله


وبلاگ در آستانه ی همان سال جدید و ورود به هزاره دوم سن روزشمارش، لباس عوض کرد و با توجه به اینکه سواد ما اندازه همین قدر کار می کند که یک خط کد را دست کاری کنیم خیلی از قالب های پیش فرض عدول نمی کنیم. بنابراین همان را با یک خورده تغییر می آوریم و در خدمت کار خود قرار می دهیم.

در بین انتقادات و پیشنهادات وبلاگی رسیده، یکی از پیشنهادات رنگی تر شدن فضای وبلاگ بود که سعی شد با این روش کمی به این موضوع پرداخته شود. یعنی اگر اندازه ای که من به انتقادات و پیشنهادات توجه دارم و به آنها جامع عمل می پوشانم برخی مسئولان و در صدر آنها یکی از استادان دانشگاه ما توجه می کردند الان به جای آمریکا ما قدرت اول دنیا بودیم. حیف!

مسابقه همچنان در پست «نقد وبلاگی» پابرجاست و ممکن است جوایز دست خوش تغییراتی بشوند. پس علیکم به مشارکت در راستای ارتقای سطح کمی و کیفی وبلاگ بنده.

متشکرم.


فکر کنم این یکی پست موقت باشد مثلن تا فردایی پس فردایی یک وقتی...

هدهد
۴ نظر

حسرت...


بسم الله


خواستم با این جمله کلیشه ای بنویسم که «همه آدم ها...» بعد دیدم که نه. دیگر بس است این همه پنهان شدن پشت نقاب همه ی آدم ها. حداقل این یک بار همه ی آدم ها نه! فقط من.

من در موقعیت های مختلفی قرار گرفته و از فرصت هایی استفاده و برخی از آنها را سوزانده ام. اما یک حسرت عمیق در وجودم رخنه کرده. یک حسرت عمیق که هربار یادش می افتم مثل خوره جانم را و ذهنم را آرام آرام می خورد و می سوزاندم.

موقعیت های بسیاری برای ما پیش می آید، یک پیشنهاد کاری بسیار مهم، فرصت گرفتن یک نمره ی عالی در یک درس و ... برخی از این موقعیت ها یک بار پیش می آیند و دیگر تا آخر عمر معلوم نیست پیش بیایند یا نیایند. اما این یک موقعیت که برای من پیش آمد، یک بار دیگر هم پیش آمد. هر دو بار را خراب کردم.

یکی از موقعیت هایی که دوره دانشجویی فراهم می کرد، رفتن به حج عمره در عنفوان جوانی بود. یک ثبت نام و یک قسمت و رفتن به حج عمره. بسیاری از دوستان ما بودند که سال ها ثبت نام می کردند ولی قسمت شان نمی شد. ولی من حج قسمت م شد. همان بار اول ثبت نام و رفتم حج.

حج را نمی توان توصیف کرد و نمی توان در قالب کلمات آورد. حج عشق است. حج وقت وصال است. حج اولین نگاه عاشق و معشوق پس از سال ها فراق است. حالا اگر کسی آماده نرود می شود مثل من. خسران اندر خسران. فکر کن که معشوقت را می خواهی ببینی و وقت وصال، در همان لحظه که می توانی زانو به زانوی معشوقت بنشینی از دیدنش، بوییدنش، از حس کردنش لذت ببری خوابت ببرد. حالت پریشان شود. من حسرت تک تک لحظات حج م را دارم. تک تک لحظاتی را که می توانستم در کوچه های مدینه بوی پیامبر صلی الله علیه و آله را استشمام کنم. در هوایی نفس بکشم که پیامبر آن را معطر کرده، تک تک لحظاتی را که می توانستم دست به دامن پیامبر بشوم را همه را از دست دادم. نفهمیدم که یک لحظه هم نباید از مسجد النبی خارج شوم. همین طور نفهم طور و گنگ هم رفتم به سوی احرام و کعبه. رفتم و وقتی سجده کردم و اولین بار نگاهم به کعبه افتاد یادم نیست چه از خدا خواستم. اصلن یادم نمی آید که در حال خودم بودم آن وقت یا نه. نمی دانم چرا وقتی اطراف کعبه می چرخیدم نفهمیدم که حالا وقت ایستادن و آداب و ترتیب نیست. نفهمیدم که وضعم خراب است و لیست کردن خواسته ها و یکی یکی خواندن طوطی وارشان کارم را راست و ریس نمی کند. حسرت یک درد و دل خوب و راحت با خدا پیش کعبه جایی که همه توجهات عالم به آن سمت است، مانده درون این قلبم. اصلن می دانید چیست؟ اگر کسی رفت حج و گفت که از مسجد النبی و مسجدالحرام خارج شده بدانید آن حسرت عمیق را ته وجودش دارد، یا خودش می فهمد یا خودش را زده به آن راه که دلش را آرام کند. آدم وقتی می رود به این دو قطعه از بهشت، اصلن نباید از آنها خارج شود، اصلن نباید چشم از این دو نور چشم بردارد. مگر عاشق چشم از معشوق برمی دارد؟

کاش از مسجد النبی بیرون نمی آمدم. کاش از مسجد الحرام خارج نمی شدم. کاش اینقدر بچه نبودم. کاش بیشتر عاشق بودم. کاش اصلن عاشق بودم. کاش اگر عاشق هم نبودم ان قدر می فهمیدم که بدبختم. هیچ ندارم. کاش گدایی بلد بودم. دیدید کودکی را که گدایی می کند؟ مگر دست از سرتان برمیدارد؟ کاش اندازه آن کودک می فهمیدم. کاش می فهمیدم که امروز را اگر از دست بدهم دیگر برنمی گردد. دیگر معلوم نیست برگردد. من نفهم بودم. کاش هیچ کسی نفهم نباشد. کاش هیچ کسی این طور مثل من حسرت زده نباشد. کاش کسی حسرت به دلش نماند.

فاطمیه برای من رفتن و نرسیدن را یادآوری می کند. فاطمیه زخم حسرت حج ام را یادم می آورد که رفتم و نرسیدم. رفتم و فهم نکردم بزرگی و عظمت و شکوه مدینه و مکه را. رفتم و نفهمیدم که جای جای مدینه متعلق به فاطمه سلام الله علیهاست. رفتم و نفهمیدم ذرات خاک این زمین مقدسند. چرا که ممکن است روزی از کنار مزار بی نشان مادر رد شده باشند. رفتم و نفهمیدم این حسرت را ذره ذره در وجودم می کارم و با بی توجهی ها و نفهمی هایم آب و غذایش میدهم.

حسرت را خدا به کسی ندهد، آنقدر عمیق و دردناک می شود گاهی که نمی دانی از چه کارش کنی؟ بباری، سر به بیابان بگذاری بمیری یا چه...

حسرت زده نشوید الهی. دلتان به زخمش آشنا نشود الهی.

برای هم دعا کنیم. دعا.

والسلام

هدهد
۲ نظر

نقد وبلاگی


بسم الله


در آستانه ی دو اتفاق مهم هستیم. یکی آغاز یک سال جدید و دیگری چهار رقمی شدن سن وبلاگ بنده و ورود به هزاره دوم وبلاگم. در همین راستا از همه ی کسانی که حداقل یک بار وبلاگ را خوانده اند، درخواست می کنم که نظرات خود و نقدهای خود را پای همین پست بنویسند. این یکی پست استثنائن کامنت ها خصوصی خواهد بود. بنابراین هر نوع ادبیاتی قابل پذیرش است و نقدهای تند و کوبنده خواستنی تر.

نقدها و نظرات شما در همه حوزه ها پذیرفته می شود. از شخصیت و روح و روان نویسنده وبلاگ تا مطالب ریز و درشت داخل وبلاگ و تا قالب وبلاگ. همه و همه می تواند زیر چشمان شما باشد و می تواند موضوع نوشتن نقد شما باشد.

یک کاری هم که دیدم ظاهرن درحال اپیدمی شدن است و امروز چندین مورد آن را مشاهده کردم، طرح این موضوع بود که ذهن ساخته ی شما از من چیست؟ با توجه به مجازآبادی بودن، ذهن انسان ها از اطلاعات ورودی به آن که حاصل یک دوره آشنایی مجازی توسط تصاویر و نوشتار است، یک تصور فانتزی ایجاد می کند. حالا آدم های واقعی دنیای واقعی به صرافت افتاده اند که بفهمند خود واقعی و خود مجازی شان در نگاه مخاطب چقدر بر هم منطبق هستند. بنابراین بنده هم همین پست را مغتنم شمرده و می خواهم که در صورت امکان این تصور ذهنی خود را با رسم شکل توضیح دهید (۲۰ امتیاز)

برای اینکه ترغیب هم بشوید که بنویسید(البته که وبلاگ نویسان همه اهل نوشتن هستند ولی برای یک نفر دیگر خب زحمت دارد دیگر) جوایز نفیسی برای نقدها و تصورات فانتزی برتر در نظر گرفته شده است. با توجه به مجازی بودن این فضا به طور مشخص جوایزش هم از همین جنس خواهد بود و ما آنچه داریم همین است. بنابراین:

نفر اول وبلاگش برای مدت نامعلومی به بخش پیوند وبلاگ اضافه می شود و وبلاگ نفر اول به لیست دنبال شوندگان اضافه می شود.

نفر دوم برای مدت یک ماه به بخش پیوند وبلاگ اضافه می شود و وبلاگ نفر دوم به لیست دنبال شوندگان اضافه می شود.

نفر سوم برای مدت یک هفته به بخش پیوند وبلاگ اضافه می شود و وبلاگ نفر سوم به لیست دنبال شوندگان اضافه می شود.

سه نفر هم شایسته تقدیر خواهند بود. لینک وبلاگ این افراد در لیست پیوندهای روزانه به مدت یک ماه قرار داده می شود. هم چنین این افراد به لیست دنبال شوندگان اضافه می شوند.

هم چنین نفرات دوم و سوم پس از پایان زمان حضورشان در بخش پیوندها، به بخش پیوندهای روزانه منتقل و تا پایان مدت نامعلوم برای جایزه نفر اول، در آنجا می مانند :).

بنابراین بشتابید که این جایزه ها روی دست صاحب وبلاگ نماند. :)

با تشکر و التماس دعا.


بعدن نوشت: برای کسانی که وبلاگی نیستند، جوایز جایگزینی در نظر گرفته خواهد شد. نگران نباشید و نظرات خود را آزادانه و رها بنویسید.

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان