هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

از رنجی که ما می بریم...


بسم الله


از روزی که فیتیله ای ها، فیتیله اشان پایین کشیده شد، دارم فکر می کنم و بحث می کنم با افراد مختلف که اساسن بحث قومیت در شوخی آنها، در سطح دوم بحث باید قرار بگیرد و آنچه باید مطرح شود این است که چنین شوخی های سخیفی جایشان در تلویزیون هست یا نه.

گذشت تا اینکه امروز از طرف یک آشنایی که تو آشنا نخوانش، در تلگرام یک مطلبی آمد که مرا به فکر فرو برد. یک جک بی ادبی فرستاده بود و پشت بندش نه تنها معذرت خواهی نکرده بود بلکه اضافه کرده بود که دیگر سنت بالا رفته و باید این مدل جک ها را هم بخوانی!! من هنوز از آن روز نتوانسته ام این مساله را هضم کنم! چون تقریبن همه در خانواده و دوستانم می دانند که نه علاقه ای به خواندن این موضوعات سخیف دارم  و نه به آنها گوش میدهم. حالا این آشنا پیش خودش چه فکر کرده بود... الله اعلم.

رد نمی کنم که وقتی سنم کمتر بود و بچه های بزرگتر فامیل دور هم جمع می شدند و گاهی برای اذیت کردن ما، می گفتند آن جا را ترک کنیم چون می خواهند حرف های بالای ۱۸ بزنند، هر چند ناراحت می شدم و کنجکاو که چه می گویند. و هرچند تر که بعدتر فهمیدم که آنها هم قصدشان فقط اذیت کردن ما بود. ولی بعدتر که بزرگ شدم و سنم رسید و فهمیدم موضوعات این حرف های بالای ۱۸ چه بوده، علاقه ای به ادامه دادن موضوع نداشتم.

حالا حرفم این است، چرا اساسن موضوعات این چنینی باید دست مایه ی طنز قرار بگیرد؟ موضوعات بالای ۱۸ که هیچ حتا موضوعات داخل سرویس بهداشتی هم چندان موضوعات جذابی برای لبخند زدن نیستند. حداقل برای کسانی که خود را مبادی آداب می دانند و در خلوت خود هم مودب هستند، این موضوعات نمی توانند علاقه ای ایجاد کنند. من حرفم این است که آیا اگر موضوعات این چنینی را در طنزمان وارد نکنیم طنزمان خدشه دار می شود؟ طنازی جامعه کم می شود یا اینکه به سمت مثبت تری حرکت می کنیم؟

من به نظرم طنز و تولید لبخند، آدابی دارد و اگر رعایت ادب نشود شاید تولید لبخند زودگذری هم داشته باشد ولی ماندگار نیست و باعث رشد در کسانی که آن را می شنوند یا می خوانند هم نمی شود. طنز و لبخند هم حلال و حرام و تمیز و کثیف دارد و برنامه هایی مثل خندوانه و قندپهلو نمونه های خوبی از طنز تمیز و غیر حرام بودند.

والسلام

هدهد
۵ نظر

درک مطلب


بسم الله


امروز و دیروز داشتم کار یک اصطلاحن مهندس رو درست می کردم. زحمت کشیده بود لپ تاپ یکی از اهالی فامیل رو درست کرده بود( سعی کرده بود درست بکنه) بعد خب نه اینکه خیلی خراب و داغون کرده باشه ها. نه تلاش ش رو کرده بود. خلاصه با تلاش فراوان و کلی زحمت، بالاخره تونستم خراب کاری ایشون رو در طول دیروز و امروز اصلاح کنم و لپ تاپ رو بار دیگر به دنیای دیجیتال برگردونم. (بدون تعویض ویندوز و در واقع کار ایشون رو از بیخ نابود نکردم)

این حادثه یک نتیجه ی اساسی داشت و من تازه این موضوع رو درک کردم که چرا پزشکان دست به کار قبلی همکارشون نمی زنن. :)

فی الواقع پزشکان به مرور احتمالن یاد گرفتن که همکار قبلی ممکن است خراب کاری هایی کرده باشد که در بدن بیمار هنوز وجود داشته باشد و به دلیل اینکه فرد نباید از اسرار پزشکی مطلع باشه، توی پرونده ی بیمار هم نیست. بعد پزشک بعدی اگر بخواد دست به کار همکارش بزنه ممکنه خودش رو به دردسر بندازه.

بنده هم زین پس تصمیم گرفتم که دست به کار نصفه ی کسی نزنم. چون معلوم نیست طرف چه کارهایی کرده و چه کارهایی نکرده و چه فرضیاتی وارد کرده و نکرده و خلاصه دردسرش از شروع یک کار جدید بیشتر هست. و من به شما هم توصیه می کنم که دست به کار نصفه و نیمه ی کسی نزنید که ازش بلا خیزد...

والسلام

هدهد
۱ نظر

مردن پر دردسر


بسم الله


اگر می دانستم همین که می میریم، می گذارند چند ساعتی بدون دغدغه و فکر اضافی بخوابیم، همین ساعت و لحظه سر می گذاشتم و به دیار باقی می شتافتم ولی چه می شود کرد که حتا مرگ هم پایان این فکر و خیال و دغدغه های ما نیست.

خدایا ما نه آنقدر بنده ی خوب و سربه راهی بودیم که از امتحان نهایی و نتیجه اش نترسیم، نه آنقدر خراب و بی دین و ایمان که کلن امتحان نهایی و نتیجه اش را به هیچ حساب کنیم و باقی مانده ی عمرمان را افسار گسیخته بزییم.

خدایا، ما از آن دسته بنده هایی هستیم که گاهی رو سوی خوبی دارند و گاهی هم در خاکی زده و گاهی هم دنده عقب برگشته ایم.

خدایا ما این بنده های نه خیلی خوب و نه خیلی بد، نه آنقدر شعور داریم که دنیای خود را طوری سپری کنیم که تمامش اطاعت و بندگی تو باشد، و نه آنقدر بی خیال و سرمستیم که دنیای خود را پر کنیم از خالی ها.

خدایا، می ترسم از شبی که فرشتگانت آزمون کتبی دنیا را از ما بگیرند و ما نه رفوزه شده باشیم که یک راست به قعر جهنم راهنمایی بشویم و نه با نمره ی عالی قبول شده باشیم که یک راست به بهشت برین برویم.

خدایا، در برزخ بودن را دوست نداریم، با نمره ی مشروطی قبول شدن، دردی را از ما دوا نمی کند. ما را از برزخ نجات بده.

خدایا، خودت هم می دانی که ما چقدر جاه طلب و زیاده خواهیم، پس ما را در آزمون خود، با نمره ی عالی قبول کن.

خدایا، آدم مان کن تا لااقل شب اول قبرمان را آسوده بخوابیم. تا یک شب از این عمر طولانی خود را بی دغدغه بخوابیم.

خدایا باورمان را استوار کن که «وَ مَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکِّلْ عَلَی الله فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللهَ بالغُ اَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرا»

والسلام

هدهد
۳ نظر

آدم هایی که آدم ترند...


بسم االله


انفجار فرانسه: تعداد کشته حداکثر ۱۵۰ نفر

فقط تعداد کشته های منا: برای ایرانی ها حدود ۴۰۰ نفر.

تعداد کشته های سوری توسط داعش در خاک سوریه: آمارش در دسترس نیست ولی می توان سرانگشتی حساب کرد که از ۱۵۰ نفر بیشتر باشد.

آدم های آن ها آدم ترند؟

این آدم هایی که دعواهای سیاسی آن ها را به کشتن می دهد آدم نیستند؟

آن آدم ها، از روش دیگری متولد شده اند که حالا ناتو و باتو و بی تو و ... همگی نگران حالشان هستند و تند و تند اقدام تروریستی آن ها را محکوم می کنند؟

من سخت باورم می شود که حتا این هم نقشه ی خود فرانسوی ها و اروپایی ها نباشد. بد نقشه ای هم نیست. کل سرباز و ارتش ها را گسیل کرده اند، داخل شهر پاریس. کشورهای اطراف هم به همین بهانه ارتششان را پر کرده اند داخل شهر. حالا هر مهاجری که به امید آسایش راه این کشورها را در پیش گرفته دیگر نه یک مهاجر که یک متهم ردیف اول برای انجام عملیات تروریستی ست و حالا کشورهای اروپایی که تا دیروز معذوریت رعایت حقوق بشر منع شان می کرد از نپذیرفتن مهاجران، خیلی راحت بهانه دارند برای نپذیرفتن این بیچاره ها. این بیچاره هایی که همین کشورها، باعث آوارگی آنها شده اند.

باشد، ما هم این اقدام منزجر کننده را محکوم می کنیم. مثل همه ی بازی هایی که قبلن خوردیم. این یکی بازی را هم ما می خوریم. عیبی ندارد. فقط لطفن از این به بعد درباره ی حقوق بشر و انسانیت و ... که خواستید حرف بزنید، کلاهتان را بالاتر بگذارید و تقسیم بندی کنید. بگویید چه کسانی را در دایره ی بشر راه دادید و نگران چه کسانی هستید؟ اساسن نگران کسی غیر از مردم خودتان هستید؟ تعیین کنید حقوق کدام بشر. این طوری هم خودتان راحت ترید و هم مردم دنیا.

ما محکوم می کنیم و می کنیم و می کنیم. همه ی ترورها و کشتارها را. از هر نوع و مربوط به هر مسلک و منسب و مقامی را. ما محکوم می کنیم، باشد که سیاست بازی ها کنار گذاشته شود و جان آدمها اندازه هم ارزش مند شود.

والسلام

هدهد
۰ نظر

تعبیر یک رویا


بسم الله


دیشب خواب دیدم. خواب ازدواج!

دیشب یکی از عجیب ترین خواب های دوران زندگی خود تا به الان را دیدم. مردم در خوابشان چه ها که نمی بینند و بنده که بعد از مدت ها خواب می دیدم چه دیدم!

بعله، دیشب داشتم خواب می دیدم که بالاخره نوبت ما هم شده که با شتر بیشتر آشنا شده و در مورد محل استقرار آن در برابر منزل مذاکره بکنیم. این مذاکرات البته به نتیجه رسیده بود و بساط عروسی هم به پا شده بود. اما همه ی این خوشی ها ناگاه به کابوس مبدل شد. با توجه به اینکه بنده درست در وسط عروسی ظاهر شده بودم، و نمی دانستم که عروس چه رنگ و رویی دارد بنابراین قسمت اول خواب بسی شیرین بود اما چشم تان روز بد نبیند. به محض اینکه چشممان به روی عروس خانوم مزین شد همه ی رشته هامان پنبه شد و همه ی آرزوهامان بر باد رفت.

عروس قدش دو سه متر بود و خداوندگار زیبایی بود از بس که خداوند از هرچه بود به وی نداده بود. یعنی با هر معیاری هم که برای ازدواج پیش می رفتم و حتا اگر در دیده ی مجنون می نشستم هم قابل دفاع نبودند سرکار علیه. خلاصه اینکه خواب شیرینم به کابوس بدل شد. قدش آنقدر بلند بود که حس مادر و فرزند سه چهار ساله را در کنار هم داشتیم. من همین طور که در حال تقلی برای رهایی از دام ازدواج بودم از خواب پریدم.


تعبیر خواب: گربه دست ش به گوشت نمی رسید را تفسیر کردم، ظاهرن در روحم چنان اثر کرده که خواب های آشفته ی چنین ببینم. خلاصه اینکه این خواب های آشفته را خدا قسمت دشمنانم بکند.

با توجه به شرایط ازدواج کنونی البته احتمالن قد بلند خانم، مربوط به گرانی ها و مشکلات خرید مسکن و خودرو و ... شده باشد که نشان می دهد آنقدر دور از دسترس است که فکر رسیدن به آن را باید از سر بیرون کنم.

به هر روی این قسمت تعبیر خواب هم اگر باز خوابی بود احتمالن ادامه خواهد داشت.

والسلام

هدهد
۷ نظر

گربه دستش به گوشت نمی رسه، میگه پیف پیف بو میده


بسم الله

پیش از شروع نوشته توضیح بدهم که نوشته ی قبلی که اینجا بود حالا نیست. به نظرم مطلب خوبی درنیامده بود و بنابراین از دسترس خارج شد.

اما ضرب المثل؛

گربه، از نسل گربه سانان و هم خانواده ی ببر و پلنگ است. در اینکه چه طور از همچین خانواده ای، همچین موجودی متولد شده، هنوز پاسخ قطعی وجود ندارد و بین علما اختلاف است. این اختلاف آنقدر عمیق است که برخی معتقدند مادر اولین گربه سو تغذیه داشته و برخی دیگر اعتقاد به اعتیاد مادر دارند. در هر حال این نوع خاص از گربه سانان، جثه ی کوچک تری از گربه های هم خانواده ی خود دارند و به همین جهت است که در بین جوامع انسانی این طور راحت جولان می دهند. دیگر اعضای خانواده ی آنها، وقتی به انسان ها این قدر نزدیک بشوند، کار دست خودشان می دهند و باعث می شوند، کشاورز محترم چنان از خجالتش بر بیاید که فراموشش نشود. این گربه سانان، هم چنین به دلیل کوچکی جثه، به نسبت زور کمتری هم دارند و به جای آنکه مثل همسانان خود جنگ مردانه ای بکنند به چنگ زدن اکتفا می کنند. نکته ی دیگر در مورد این نوع خاص این است که باز برخلاف همسانان خود، وقتی از درختی بالا بروند دیگر پایین آمدنشان کار خودشان نیست و از جایی به بعد، ترجیح می دهند با جیغ و داد از آتش نشانان کمک بگیرند.

اما گوشت. انسان های اولیه شانس خوردن انواع گوشت ها را داشتند. بعدتر که جوامع متمدن تر شدند تنها به خوردن گوشت خانواده‌ی آقای گاو و خانم گوسپند، روی آوردند و دست از سر باقی حیوانات کشیدند. البته خبر رسیده است که برخی جوامع بشری با پیشرفته تر شدن، اقدام به خوردن گوشت خر هم کرده اند که از صحت و سقم این خبر اطلاعات دقیقی در دسترس نیست و آماری هم در دسترس نیست. این گوشت هرچند گوشت خر است و کسی اگر بشنود و صحت ش را بداند، آن را استعمال نمی کند ولی حداقل گوشت است. برخی انسان ها، همان گوشت را هم در داخل غذای خود نیاورده و از پدیده ای به نام سویا به جای ان استفاده می کنند. پدیده ای که شکلش شبیه است ولی موقع گاز زدن به آن حس جویدن آدامس را خواهید داشت. تازه آدامس چندبار جویده ی بی مزه را!

بو دادن گوشت هم از جهات مختلف می تواند مورد بررسی قرار گیرد. یک وقت هست که گوشت را دودی می کنند حالا یا خودشان می کشند و دودش را به گوشت می دهند. یا به حیوان می دهند که بکشد یا دودش را به حیوان می دهند. اگر در هرکدام از این موارد باشد، اتفاقن گربه ی مذکور کار خوب و عاقلانه ای می کند که از این گوشت مصرف نمی کند.

اما ضرب المثل. این ضرب المثل موارد استفاده ی فراوانی دارد. در این جا به ذکر برخی موارد آن اشاره می کنیم. خانواده ها وابسته به اینکه در کجای خط فقر در حال زیست باشند، نگاه متفاوتی به مقوله ی گوشت دارند. آنها که خیلی بالاتر از خط فقرند، از فرط سوسولیت، گاه دست به گوشت نمی زنند. هرچند در مورد این افراد دستشان به گوشت می رسد ولی این دلیل نمی شود که آنها هم نسبت به بوی گوشت موضعی نداشته باشند. آنها هم که پایین تر از خط فقر در حال گذران عمر و سکونت در کنار جوی آب هستند، اساسن نسبت به بوی گوشت تعریف مشخصی ندارند و هر چیز قرمزی که بعد از پخته شدن، به رنگ قهوه ای دربیاید و کمی هم آبدار و کمی هم مزه داشته باشد را گوشت تلقی کرده و نسبت به مصرف آن اقدام می کنند. برخی که همین یک ذره را هم نداشته باشند، از اساس با بوی گوشت فقط زندگی می کنند و اقدام به جذب پروتئین های لازم از طریق استشمام می کنند. بگذریم. این گوشت تنها بهانه است که راجع به چیزهای دیگر حرف بزنیم. در تاریخ هم وقتی به دقت نگاه می اندازیم با دولت های مواجه می شویم که دستشان به چیزی نمی رسیده و آن چیز را بو دار قلمداد می کردند. در نمونه های سیاسی کنونی، می توان به دولت سوریه اشاره کرد که آمریکا و هم پیمانان منطقه ای اش هرچه می کند نمی توانند دولت سوریه و بشار اسد را با خود همراه کنند بنابراین می گویند بشار اسد بو می دهد. برخی از کارشناسان معتقدند در شرایط جنگی کنونی خب حق دارند که آب را جیره بندی استفاده کنند ولی برخی دیگر معتقدند بو از دماغ سوخته ی خودشان است و آن را به اشتباه به وی نسبت می دهند. همین مثال اخیر یک نکته ی عمیق درباره ی این ضرب المثل را هم نمایان می کند. اینکه چگونه می توان با بعد مسافت بو دار بودن آن چیز را تشخیص داد؟! این موضوع را نمی توان در این پست بررسی نمود و به خواننده سپرده می شود. تنها این نکته را نیز برای کمک بگویم که همین قدر که به جای گربه از سگ که مشهور به حس بویایی اش است، استفاده نشده است نشان می دهد که گوینده ی ضرب المثل هم اتفاقن به دنبال نشان دادن همین دوری و شنیدن بو بوده است.


والسلام
هدهد
۲ نظر

یک روز در تهران لعنتی


بسم الله

امروز یک روز بسیار طولانی را در تهران سپری کردم. از صبح زدم بیرون و حالا که در حال نوشتن این سطورم خسته  و فرتوت به خانه رسیده ام.

اما آنچه گذشت را به علاوه ی کمی قند تقدیم شما می کنم.

اول صبح که رفتم بیرون، قرار بود با مترو بروم. بنابراین تبلتم را برداشتم که از روی آن کتاب بخوانم و وقت خود را به بطالت نگذارنم. اما خب در واقع علی رغم اینکه خیلی هم در پیک مصرف مترو که همانا، ساعت ۷ تا ۹ هست هم نبود اما، مترو شلوغ بود. بنابراین از خیر خواندن کتاب گذشتم و به فواید فشاری که بر اثر ترمز آقای راننده به عضلات مختلف فوقانی و تحتانی می آمد، فکر کردم. البته به لطف بازی های کلش و امثالهم و شبکه های اجتماعی هموطنان ایرانی مان، لطف نموده و ما را در بررسی اثر برخورد و ضربه بر روی عضلات یاری رساندند. انگار که اساسن آن میله های مترو را دکور در آن ارتفاع نهاده اند و اگر کسی از آنها استفاده کند به جرم آسیب به اموال عمومی دستگیر می شود. خلاصه به مقصد رسیدیم و برای انجام شدن کار اداری مان، انقدر گردن را کج کردیم که صاحب آن امضا و آن دفتر به سخن آمد و گفت «چته چرا این طوری می کنی؟» البته باید بگویم که ما به این نتیجه رسیدیم که خواندن آیه وجعلنا من بین ایدیهم سدا در موارد درگیر، کار می کند. بنابراین در تمامی مراحل ورود به اتاق و تحویل پرونده و بررسی پرونده و صحبت ها، در حال خواندن و فوت کردن آیه مبارک به صورت مسئول محترم بودم. (ما از همان خانواده هایش هستیم که معتقدیم که آیه و توکل به خدا از شیرینی دادن و زیر میز و روی میز بهتر است.) خلاصه اینکه این غول که تمام شد، از آن اداره به بیرون مراجعه و از خوشحالی بر جای خود نبودم و در هوای مطبوع پس از باران داشتم خرامان خرامان می رفتم که عزیزی به دود خویش و عزیز دیگری به دود کامیون خود و عزیز دیگری با اتوبوس خود همه ی آنچه کسب نموده بودم همه را به هوا فرستادند رفت پی کارش.

پس از طی مسافت قابل قبولی به مدرسه ... رسیدم که امروز برایشان معرفی رشته ی مهندسی مکانیک داشتم. یعنی تا به امروز نمی توانستم تصور دیدن جانورانی این چنینی در لباس دانش آموز را بکنم. یعنی می توانستم ولی نمی توانستم تصور کنم که در این مدرسه ی به خصوص چنین پدیده های نادری را ببینم. پدیده های نادری که من حس می کردم یا منقرض شده اند یا در مناطق حفاظت شده ای مراقبت می شوند. اما آزاد و رها داشتند می خرامیدند. من معمولن جلساتم را خشک برگزار نمی کنم یعنی به قدر مقتضی رطوبت همراه این جلسات هست و کسی نمی تواند بخوابد ولی ظاهرن به این گونه ی خاص رطوبت نمی ساخت. به حربه های مختلف و البته کمی خراشیدگی صدا البته با هم کنار آمدیم و این هم تمام شد.

در راه برگشت وقتی بخشی از مسیر را در اتوبوس های تندرو و بخشی را به مترو گذراندم، باز داشتم به فرهنگ کتاب خوانی و ... فکر می کردم. این دوستان خارج رو ما که تعریف می کردند، ملت در مترو و اتوبوس و کافی شاپ و هر ده کوره ای که تشریف می برند، کتابی روزنامه ای چیزی در دستشان هست و می خوانند. بعد می فرمودند، چرا ما در ایران نداریم. بنده امروز به ضرث قاطع (ذرث قاطع-ضرص قاطع! و ... این کلمه را هیچ وقت به صورت نگارش شده ندیده بودم) به این نتیجه رسیدم که ما زیرساخت های لازم را برای بالا بردن سرانه ی مطالعه نداریم و دولت جای هزینه برای چاپ کتاب های بیشتر بهتر است، یارانه ی چاپ کتاب را به توسعه ی لوازم حمل و نقل شهری کند تا مردم اندازه ی یک کتاب با هم فاصله داشته باشند. یعنی حداقل اندازه ی یک کتاب ها، نه بیشتر. همین قدر. همین قدر.

والسلام.

هدهد
۵ نظر

طبقه بندی مطالب


بسم الله


دیروز وقت گذاشتم و مطالبم رو طبقه بندی کردم. هرچند به نظرم تا کعبه ی مقصود خیلی فاصله داشت، ولی بالاخره از هیچی بهتره.

مثلن مطالب مذهبی ی که گذاشتم از هر دو تاش یکی ش انتقادیه. یا فرهنگی های کلن انتقادی هستن. طنز ها هم. چه جالب، اگه از اول حواسمو جمع می کردم می تونستم کلن همه ی حرف هام رو در دو دسته ی انتقادی و غیر انتقادی بذارم و خلاص:)))

خلاصه که فکر می کنم یه شیفت علاقه ای از شبکه اجتماعی به وبلاگ پیدا کردم. چرا که در دو ماه اخیر اکثر فعالیت م در این گوشه از عالم مجازآباد، بود. البته فکر می کنم برخی از دوستانم کلن از این موضوع استقبال می کنند چرا که دیگه حرفهام اون جا آزارشون نمیده و اینجا هم انقدر سخته اومدن توش که نمیان اینجا. و اینجا من هستم و دنیای مجازی و شخصیتی ناشناخته تر، البته ناشناخته نه از این جهت که بخواهم از این ناشناس بودن استفاده ی سوئی ببرم. از این جهت که دوستی های دنیای واقعی خراب نمی شوند سر برخی صحبت هایی که اینجا کرده یا می کنم.

اینم به موضوعات بدون موضوع اضافه شد:)

والسلام

هدهد
۴ نظر

شطحیات


بسم الله


ما به قدری عاشق می شویم که ظرف دلمان را از هرچه غیر اوست خالی کرده باشیم. این را همه کس فهم نکردند و همین شد که وقتی میان خود و معشوق شان فاصله افتاد آن را آن چنان که باید درنیافتند و در رثای دوری معشوق خود آن چنان که شاید، نگریستند و موی خود آشفته نساختند.

قیل و قال دنیا، حالت عاشق را آشفته نسازد هرقدر هم عمیق و پر رنگ و لعاب باشد. عاشق، وقتی آشفته موی می شود و آشفته حال که بیند ذره ای، گردی، خاکی برخاسته و قصد نشستن بر شانه ی معشوق ش دارد. و آن وقت این عاشق، تمام عالمی را به هم می ریزد تا نگذارد خاطر نگارش را ذره ای خاک مکدر سازد.

عاشق ظرف دلش را خالی کرده تا به هنگام وصل، خود را از او پر کند. آن قدر خالی که دیگر بیم جانش نیست و دادن سر در راه وصل را سهل می داند.

چه خوش خیالم که هنوز ظرف دل را در دست گرفته ام. عاشق آن را هم فدای قدم های معشوق ش کرده و در انتظار است که فرصتی یابد و او بشود. در انتظار است که قطره ای به دریا بپیوندد و دریا بشود.

در انتظار است تا نغمه ی «انا الحق» خویش را در گوش تا گوش هستی، طنین انداز کند.

در انتظار است...



هدهد
۱ نظر

یه چیزی میگم هول نکنی


بسم الله


چند روز پیش دو تا از بازیگرای ایرانی رفتن خارج و چندتا عکس منتشر کردن تو اینستاشون که بی حجاب بوده. بعد از طرفی یک عده از این طرف و یک عده هم از اون طرف(هر دو طرف تو ایرانن:) ) اومدن و در پای اون پست ها شروع کردن به بحث درباره ی حجاب و ...

می خوام بگم که:

۱- خواهشن برید پست های قبلی شون رو هم ببینید. با معیارهای اسلامی بی حجاب هستن تو اون عکس ها و با معیارهای مسئولین بد حجاب! حالا اون یه تیکه پارچه ای هم که انداختن بالا سرشون و خیلی وقت ها هم سر می خورد میومد پایین، رو ندارن. پس خیلی هم بیراه هست که در پای پست اون ها درباره ی چیزی حرف زده بشه که خب از قبلش هم بهش خیلی اعتقاد سفت و سختی نداشتن و همون طور که قبلن هم گفتم مساله ی حجاب بعد از پذیرش اسلام مطرح میشه و وقتی کسی اسلام رو به عنوان دین پذیرفت دیگه کلن بحثی در مورد حجاب نداره قاعدتن! از طرفی یه مساله ی پوشش داخل کشور رو داریم که خب همه بر اساس قانون ملزم به حفظ حجاب ن و این یکی نیازی به داشتن اعتقاد اسلامی نداره و هر کسی با هر مسلکی باید رعایتش بکنه. بنابراین اون هرکسی با هر مسلکی ها وقتی از محدوده ی مرزهای کشور خارج میشن چی؟ هیچی. دیگه دلیلی برای رعایت این مدل خاص پوشش ندارن.

۲- مگه غیر از بازیگرا آدم دیگه ای توی مملکت ما وجود و حضور نداره که این رفتار ازش سربزنه. چند بار از اطرافیان خارج رونده تون شنیدید که عبور هواپیما از مرز هوایی ایران همان و به هوا پرتاب شدن حجاب و روسری ها همان؟ خب بازیگرا هم از این قاعده مستثنا نیستن و اونایی شون که معتقد نیستن خب با فرهنگ عامه پیش میرن. حالا بعضی هاشون هستن که جانب احتیاط رو رعایت می کنند و عکس هایی که از خارج برای ما میذارن با چارقد و روسریه و بعضی هاشون مثل نمونه ی مذکور بدون این پارامترها.

خب حالا یه مساله ای مطرح میشه که خب چه کنیم؟ هیچی. چرا الکی شلوغش می کنیم و سر چیزای ریشه ای دعوا می کنیم. تا دنیا دنیاست توی محیط مجازی نه میشه کسی رو قانع کرد و نه میشه کسی رو به راه راست هدایت کرد. چون این محیط ها ویژگی اولی شون زودگذر بودن و جریان داشتنش هست درحالی که این طور مسائل دینی نیاز به توقف و فکر داره. تنها کاری که میشه در این وضعیت کرد اینه که جریان نرم و آرامی رو شروع کرد که در طول زمان جاری باشه و خیلی زیرپوستی کنجکاوی آدم ها رو قلقلک بده که شاید اون ها، یه وقتی که تنها نشستن و دارن فکر می کنن به این مسائل هم فکر کنن.

به نظرم شاید بهتر باشه که جای اینکه بازیگرا رو به عنوان الگو تو جامعه مطرح کنیم بیاریم آدمهای دیگه ای رو علم کنیم که اگر یه وقتی این الگوهامون ترک برداشتن این قدر دردمون نگیره. بعد هم در این جور مواقع که یه همچین رخدادی اتفاق میوفته جای جزع و فزع بی توجهی پیشه گیرید که این بیشتر از همه موثر است.

والسلام

هدهد
۳ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان