هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

به مرگ میگیره که به تب راضی بشه

بسم الله


در ادامه ی بررسی ضرب المثل های شیوای ایرانی می رسیم به این ضرب المثل بسیار پیچیده و سردرگم.

«به مرگ می گیره که به تب راضی بشه»

ابتدا بررسی کلمات این ضرب المثل است که راهنمایی می کند که گوینده ی ضرب المثل احتمالن پزشکی خوانده یا حداقلش پرستاری. البته با توجه به اینکه معمولن تاریخچه ی ضرب المثل های ما مثل باقی بخش های تاریخ مان نامعلوم است و باید منتظر بشویم که یک خارجی آن را برایمان بنویسد، هنوز از هویت گوینده پرده برداشته نشده است. البته در مورد اینکه چرا خارجی ها تاریخ ما را عموما نوشته اند و ما از خودمان تاریخ نویس نداریم نظرات متفاوتی هست که به نظر نویسنده بهترین آنها این بود که ایرانی ها معتقدند از بس در حال انجام کارهای مختلف برای درست کردن تاریخ هستند دیگر وقتی برای نوشتن برایشان نمی ماند و بنابراین دیگران لازم است که این مسئولیت را برعهده بگیرند. در این حد ما تاریخ ساز هستیم که حتا برای صعود به جام جهانی هم باید تاریخ سازی کنیم.(ر.ک صعود تاریخی ایران به جام جهانی ۹۸، شکست تاریخی ایران از آرژانتین! و ...) حاشیه نروم. شاید بعدن دراین باره بیشتر بنویسم.

اینکه چه کسی هست که به مرگ می گیرد و به تب راضی می کند، هم مانند گوینده نامشخص است. در مواقع مختلف آدم‌های مختلفی هستند که به این کار تبادر می ورزند.(درست بود؟؟) یعنی شاید اوایل که این کار را می کردند، پزشک بودند و پرستار ولی الان به مشاغل دیگری مشغولند. البته در این میان نگاهی تاریخی هم شاید به کمک ما بیاید که آن اوایل پزشک ها، قصاب و آرایشگر هم بودند و همین مساله هم باعث می شود که نتیجه بگیریم که همه ی آن مشاغل دیگر هم در واقع از پزشکی و پرستاری شاخه گرفته اند و جدا شده اند. مثلن همین چند وقت پیش، املاکی سر کوچه مان که می خواست خانه ی همسایه را بفروشد، به وی گفته بود خانه اش حتا به درد خراب کردن هم نمی خورد! اما به قیمت بالایی آن را فروخت. از آن طرف از خریدار هم شنیدیم بعدتر، که گفته بود، خانه اش کاخ است و به قیمت راضی اش کرده بود.

نافع در این ضرب المثل در واقع فاعل و گوینده ی همان به مرگ گرفتن و به تب راضی کردن است. در واقع در مثال املاکی، آقای بنگاه دار، توانست با این روش، حق فروش خوبی را صاحب بشود. در این بین گاهی البته نافع و نفعش کاملن معلوم نیست! یعنی هر کسی فکر می کند سر آن یکی را کلاه گذاشته و نفعش را برده و این وسط تنها تاریخ نویس خارجی است که خواهد توانست بی طرف!  قضاوت کند.

با چند مثال این ضرب المثل را به پایان می رسانم. برگردیم به پزشکان و پرستاران. فکر کنید که پزشکی بخواهد به شما خدایی ناکرده خبر مریضی تان را بدهد. اگر همان اول پیشنهاد مرگ یا زندگی را پیش پای شما بگذارد شما راضی خواهید شد هر دارویی با هر عوارض جانبی را بخورید! مثال دیگر در این زمینه بحث شیرین و پرحاشیه ی حجاب است. اگر دقت کرده باشید حجاب در اسلام یک حدودی را مشخص کرده و گفته اگر این را داشت، حجاب دارد و اگر نداشت بی حجاب. حالا بحث مرگ و تب اینجا مطرح می شود. مسئولان وقتی بین انتخاب بین باحجابی و بی حجابی مخیر به انتخاب می شوند، به تب راضی شده و «بدحجابی» را انتخاب می کنند. اینجا نافع معلوم نیست و برخی معتقدند نافع نفعش را جایی دیگری غیر از اصل این موضوع جست و جو می کند که اگر نافع خودش را معرفی کند بیشتر می توانیم اطلاعات از وی تهیه کنیم. اما مثال آخر که این بار نافع در آن نه مثل املاکی تابلو است و نه مثل مورد حجاب نامعلوم!، البته تلاش کردم که این یکی که می نویسم ربطی به سیاست نداشته باشد ولی چه می شود کرد که ما بخش اعظمی از زندگی خود را جلوی اخبار سیما هستیم و اخبار سیما ماشاالله پر است از سیاست و...(زیر سایه پدر به حمدلله و ان شاالله سایه اشان هیچ وقت کم نشود). اما مثال ما بحث نسبتن شیرین هسته ای است.(این بحث نسبت به حجاب از شیرینی کمتری برخوردار است) در مورد هسته ای طرف غربی می خواست پیچ و مهره ی صنعت هسته ای را هم باز کند(مرگ) اما به تصحیحاتی در این صنعت توسط ما و یک سری بررسی ها و بازرسی ها راضی شد(تب). ما هم می خواستیم کلن تحریم ها را نابود کرده و یک هو تمام قدرتهای غرب و شرق را به زانو دربیاوریم اما به حذف و تعلیق تحریم ها رضایت دادیم. این مساله ی هسته ای نافعین اش بعدتر از اجرایی شدن برجام مشخص خواهد شد اما فعلن هر دو طرف به مرگ گرفته اند که به تب راضی کنند.

توصیه‌ی نویسنده این است که از این ترفند بیشتر استفاده کنید. کلن جواب می دهد. مثلن اگر دوربین عکاسی می خواهید و هنوز به جیب پدر محترم تان دلبستگی عجیبی دارید، از نشان دادن دوربین های چند میلیونی شروع کنید که بتوانید در دوربین های حدود یک میلیونی متوقف بشوید. یا وقتی در دانشگاه خدمت استاد محترم برای اعتراض می روید از ۶ نمره شروع کنید که استاد به ۱ نمره رضایت بدهد. باور کنید این آخری را خود به چشم دیده ام که بنده با استاد سر نیم نمره داشتیم مذاکره می کردیم که طرف آمد و سه نمره ی هلو گرفت و رفت. کلن از این مورد تغافل نکنید که غفلت ها فرصت های زندگی را از ما می گیرند.

والسلام

هدهد
۴ نظر

تربیت فرزند


بسم الله


بسیاری معتقدند که تربیت و هدف سازی برای فرزندان توسط والدین، عموما ناشی از کمبودها، اشکالات و ... است که والدین در کودکی و یا در زندگی خود با آن روبه رو شده اند. بنده خود دچار فرزند هنوز نشده ام اما برای این موضوع برنامه ریزی مدونی دارم که البته احتمالن پس از اخذ همسر! دچار تغییرات بنیادین خواهد شد. اما فعلن و برای آنکه شتر در خواب بیند پنبه دانه، ما هم برنامه ی خود را با نوشتن یک مثال از دریای تربیتی خود، ارائه می دهیم.

یکی از مسائلی که عموما فرزندان پسر با آن مواجه هستند نحوه ی تعامل با حشرات موذی بالاخص سوسک است. در این موارد با توجه به اینکه فرزندان دختر عذر موجه برای عدم تعامل با این حشرات را دارند، این وظیفه ی خطیر به گردن پسران می افتد. هرچند به شخصه از پذیرفتن این مسئولیت خطیر و چندش آور، سر باز زده و سعی می کنم که در حالت مصالحه با این حشرات باشم و هر کسی راه خودش را برود اما گاهی تعامل گریز ناپذیر است. شبیه آنچه برای دکتر ظریف در سالن اجلاس سازمان ملل رخ داد و دیدار گریز ناپذیر بود. البته خب تعامل ما با این حشرات غیر از دست دادن است و عموما با سلاح های شیمیایی یا سلاح های انفرادی نظیر دمپایی، تعامل صورت می پذیرد. بگذریم.

با توجه به حال چندش انگیزی که این حشرات ایجاد می کنند که اتفاقن ناشی از محل عبور و مرور و دوستان نابابشان هست، بالتبع نویسنده ی این سطور هم این حالت را تجربه کرده و دوست دارد تا از این تعاملات دوری کند. همان طور که اول هم گفتم یکی از مسائلی که بر روی اتخاذ روش مناسب برای تربیت فرزند اثر دارد، مسائلی است که پدر و مادر تجربه کرده اند. بنابراین بنده با توجه به اینکه دوست دارم تا سطح تعامل خود با این موجودات دهشتناک را به کمترین سطح کاهش بدهم،در تربیت فرزند تلاش خواهم کرد تا با تشویق فرزند در هنگام مواجهه با این موجودات حس چندش موجود در خود را به وی منتقل نکرده و سعی خواهم کرد تا حس جنگ آوری را در فرزندم بپرورم. ایجاد این حس باعث خواهد شد تا صدای خرد شدن دست و پای سوسک زیر پای فرزندم برای وی حاوی حس پیروزی و غرور باشد و صدای قرچ شادی آورترین اتفاق در دنیای کودکی او باشد.

این مثال تربیتی در واقع یک معامله ی دو سر سود برای هم والدین و هم فرزندان خواهد بود. والدین خیالشان از بابت حضور یک قهرمان در خانه راحت است و فرزندان هم که در واقع نسل بعدی هستند دیگر با این موجودات مثل ما متمدنانه برخورد نکرده و سطح تعاملاتشان در حد حالت جنگی باقی می ماند.

ان شاالله اگر پیش آمد، مثال هایی دیگر در زمینه های دیگر تربیتی نیز ارائه خواهد شد.

والسلام

هدهد
۱ نظر

خاک عالم بر سرت دنیا...

بسم الله


حالا دیگر انقدرها هم سخت نیست که بفهمی جنس بشر چقدر می تواند دد صفت باشد. چقدر می تواند خون‌خوار باشد. چقدر از ارزش های نه والا که ارزش های اولیه انسانی به دور باشد...

حالا دیگر دنیا آنقدر روی ناخوش به ما نشان داده که می توانیم بفهمیم این نطفه‌ای که در کربلا و قبل‌تر از آن بسته شده، نه تنها که از بین نرفته که از لابه لای تاریخ خود را به بیرون کشانده و ناخوش ترین روی این فرزند ناخلف خود را به ما نشان داده است.

حالا دیگر، دنیا، همان دنیای تکنولوژیک و انسان همان انسان مدرنیته ی فرهنگ قورت داده قدیمی نیست. حالا دیگر آن خراش کوچک روی پوسته ی مدعیان فرهنگ و مدرنیته ایجاد شده و علائم آن انسان های بدوی و خون خوار نمایان شده است.

حالا دیگر جلوی چشمان ما، در زمانی که آب، قحط نیست، انسان هایی رها شده از بند زمین، در سرزمینی پر از معنویت به خاک و خون کشیده می شوند و حالا دیگر داستان تشنه جان دادن، داستان نیست، همه با تمام وجود لمسش کرده ایم.

حالا دیگر انگار وقت آن است که جرات خود را جمع کنی و شجاعت به خرج بدهی و بگویی «هیهات من الذله»

حالا دیگر وقت، وقت پاسخ دادن به ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین علیه السلام است.

حالا دیگر، نامردمان و نامردان آنقدر گستاخ شده اند که از گوشه ی عزلت شان سر بیرون کرده و مدعی شده اند.

حالا دیگر باید بسم الله گفت...

هدهد
۲ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان