هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

رابطه بیکاری و نوشتن


بسم الله


یک رابطه ی پنهانی بین میزان کار و فشار روی من با نوشتن هست. چند وقتی هست که بعد از دفاع و جریاناتش بیکار شده ام و حالا دیگر کمتر می توانم بنویسم. باید به طریقی فشار روی خود را افزایش بدهم که نوشتنم بیاید فکر کنم.

البته تا به حال دو پست هم به دلیل کیفیت پایین حذف شده اند. چون آن چیزی نشده اند که در ذهنم بودند. خلاصه اینکه پرنده ی خیال که بیکار باشد چاق و چله می شود و فکر پرواز به سرش نمیزند. تنها رهایش نکنید.

هدهد
۳ نظر

ابد و یک روز، بادیگارد و ...


بسم الله


در هفته گذشته ابد و یک روز و بادیگارد را دیدم. نکات اساسی که به ذهنم میرسد را می نویسم.

اول ابد و یک روز:

ابد و یک روز داستان یک قطاع از زندگی یک خانواده فقیر و درگیر اعتیاد ایرانی ست. اتفاق خاص و چشم گیری در جریان داستان رخ نمی دهد. غافلگیری خاصی ندارد و دیالوگ های طنزی که در فیلم گفته می شود، طعم تلخ تم اصلی فیلم را کمی شیرین تر می کند. در واقع تلاش نویسنده این بوده که زندگی واقعی را روایت کند با تمام تلخی ها و شیرینی ها و انصافا در این مورد موفق بوده است و در نهایت و مهم ترین نکته این بود که پایان داشت داستان :)) یعنی بعد از مدت ها بنده فیلمی را دیدم که آخر داشت! و این خیلی برایم ارزشمند بود. البته به دنبال تقبیح اعتیاد و ... خیلی نباید باشید و پیام اخلاقی خاصی داده نشده در فیلم.

در کل دیدن فیلم برای پر کردن اوقات فراغت خوب است.

دوم بادیگارد:

بادیگارد داستان اواخر زندگی حرفه ای یک محافظ است. برخلاف «چ» تولید همین کارگردان که اصلن انتظارات را برآورده نمی کرد و غیر از جلوه های ویژه چمران دیگری را نشان می داد! این فیلم داستان و حرف های بیشتری را داشت. دیالوگ های فیلم نظیر آنچه در آژانس شیشه ای دیده ایم، شعارگونه است و حرف پشت سرش هست. یعنی فیلم بر این گفتمان استوار است. داستان ش خوب بود و بیننده را همراه می کرد. ریتم فیلم خوب بود و آدم برای پایان ش ثانیه شماری نمی کند (برخلاف ابد و یک روز که در یکی دوجایی از فیلم، انتظار پایان را آدم می کشد و سراغ ساعت ش می رود) البته برخی قسمت های فیلم هم هست که به نظر سریع تر از موعد عبور می کنند و شاید بهتر بود که بیشتر به آن پرداخته شود.

این فیلم هم خوب هست کلا.

در نهایت هم بادیگارد به نسبت ابد و یک روز، خانوادگی تر هست ولی هیچ کدام از این دو تا را خانوادگی ندیدم :) یعنی اگر یک سری از اولیاتی که قبلن در فیلم ها بود را بخواهید ببینید قطعن در این فیلم ها نیستند. اون المان هایی که در فیلمی با رعایت نکات مذهبی باید باشد منظورم است که در پست بعدی به آن پرداخته می شود. (این یکی وعده سرخرمن نیست مثل قبلی ها :) )


فعلن پس

والسلام

هدهد
۱ نظر

دیپلماستی


بسم الله


اگر این احترامی است که قرار بود به گذرنامه ی ما گذاشته شود همان شرایط پیشین را بنده خریدارم!

یک وقتی افتخار می کردیم که دشمن روبه رویمان آمریکا، کشور جهان اولی است که قلدری می کند ولی حالا این جوجه کشورهای خلیج فارس برای ما شاخ شده اند و سر و صدا می کنند یا این ترکیه که در سر سلطنت عثمانی را می پروراند صحبت می کند.

آدم خوب است که دشمن ش یک کشور درست و حسابی باشد تا اگر باخت لااقل شرافت مندانه ببازد و اگر برد افتخار برد بر سینه اش باشد نه کشورهای حاشیه ای و پادشاهان بیابان نشین که باخت ازشان ذلت است و برد از آنها بی ارزش.

خلاصه دیپلماسی و گفت و گوی تمدن ها در جنگل و باغ وحشی که الان ما در آن هستیم نتیجه ای جز سلاخی شدن در پای ظالمان عالم ندارد. در برابر این ظالمان باید محکم ایستاد و در برابر فریادشان فریادی بلندتر باید کشید و سخن از گفت و گوی تمدن ها در چنین شرایطی تنها ضعف را به نمایش می گذارد. برای ظالمان دنیا، قدرت است که حرف اول و آخر را می زند و تکبرشان جز به زور کاسته نمی شود.


هدهد
۱ نظر

لیله الرغائب


بسم الله


دیشب شب لیله الرغایب بود. ترجمه های متفاوتی از این شب شده و برخی به نام شب آرزوها می شناسندش. اشکال ندارد که این هم باشد ولی همان طور که احتمالن همه ی شما حداقل یک بار در طول دیشب شنیده اید، ترجمه صحیح رغبت آرزو نیست. یعنی شبی که تکلیف خودت را با خودت مشخص می کنی.

در شب که کسی بیدار نیست جز همان بیدار همیشه بیدار، خودت هستی و خودت و او که از تمام رازها و حرف های ناگفته ات آگاه است و تو را بهتر از هرکسی می فهمد. این شب خاص، تکلیف ت را معلوم می کنی. اینکه کدام طرفی می خواهی باشی. به کدام سمت و سو هدفت را گذاشته ای و می خواهی با کدامین گروه در این عالم همراه شوی.

در این شب به خصوص، اعلام می کنیم که مسیرمان این طرفی ست و می خواهیم در این جهت حرکت کنیم و بعد از خدا می خواهیم که «خدایا مسیرمان و هدفمان و روشمان معلوم است اگر تو یاری مان نکنی جز به نابودی نرسیم و اگر در مسیر تو نباشیم رو به فنا گذاریم. پس از تو یک چیز بخواهیم و آن موکل ما بودن است.»

پس «علیک توکلت و الیک مصیری فانت خیر المتوکلین»

هدهد
۰ نظر

نقوش متکاثر


بسم الله


این روزها با آدم هایی که از قبل می شناختم رو به رو می شوم که حالا در یک نقش جدید رفته اند و به نظرم جالب بود که حالا در این نقش جدید نوع تعاملات ما هم باید تغییر کند.

یکی از دوستان ما که از قضا انسان شوخ و فعالی بود حالا روحانی شده و لباس روحانیت پوشیده. چند وقت پیش که جمع شده بودیم با دوستان هیئتی، ایشان هم بودند و خب بزرگترها و ما که ایشان را پیش از ملبس شدن دیده بودیم کمی با حاج آقای جدید و نقش جدیدشان طول می کشید تا آداپته بشویم. البته خب من خیلی نسبت به این موضوع حساسیت دارم و سعی میکنم که سریع تر شرایط جدید را درک و تغییرات لازم را بدهم.

یکی از دوستان به تازگی ازدواج کرده و خب حالا و امروز دیگر نمی شود با وی شوخی های دوران پیش از ازدواج را کرد. یعنی خب نقش جدید ش جدی تر شده و حالا باید به دنبال نقاط مشترک گشت و تعاملات را جدی تر کرد.

یکی دیگر از دوستان هست که حالا پدر شده و خب حالا دیگر واقعن نمی شود با وی مثل دانشگاه برخورد کرد. می شود ها. شاید خودش هم ناراحت نشود یا کم ناراحت شود ولی خب چرا عاقل کند کاری...


این نقش ها که به مرور به آدم ها اضافه می شود، نوع تعاملات ما با آنها را تحت تاثیر قرار می دهد و دیگر ما نمی توانیم و نباید به روند قبل ادامه بدهیم. شاید در جمع دو نفره هنوز بتوانیم ها ولی در جمع ادامه دادن روند قبلی درست نیست. حالا در این روابطی که ما با آدم ها می سازیم به مرور باید بتوانیم این تغییر نقش ها را بشناسیم و بتوانیم خود را با آنها هماهنگ کنیم وگرنه به مرور از زندگی آن آدم هایی که می شناختیم حذف می شویم و تمام.

این مطلب امروز و با آمدن یک آشنای تازه ازدواج کرده به ذهنم رسید و گفتم که از آن بنویسم. البته باید این را هم اضافه کنم که امیدوارم هیچ کسی در موقعیتی قرار نگیرد که افراد نقش وی را درست نمی شناسند و به روند قبلی با وی رفتار می کنند. چون جز خجالت مقادیری اعصاب خوردی و خود خوری هم دارد. خلاصه هم رعایت کنید و هم رعایت شوید ان شاالله.

والسلام

هدهد
۶ نظر

کوری


بسم الله


کم کم غیورمردان و غیور زنان ایرانی که در مسافرت های خارجی بوده اند به داخل کشور باز می گردند و شنیدن خاطرات گل و بلبل آنها از آنچه در سفر کرده یا دیده اند خاطر ما را منور می کند! لابد همه ی شما شنیده اید از کسانی که تشریف می برند خارج و گیت فرودگاه را رد نکرده خدا و اسلام را در فرودگاه و پشت همان گیت می گذارند و می روند. یک عده که صبر و تحمل کمتری دارند هم هواپیما را هم خارجی می گیرند که یک وقت خدا را تا فرودگاه مقصد مجبور نباشند با خودشان ببرند. خلاصه اینکه این غیورمردان افتخار آفرین که به برخی از کارهای شاذ ی که در کشورهای خارج انجام می دهند می پردازم، چهره ای از ایران را به نمایش گذاشته اند که بنده پس از هنرنمایی هایشان متوجه شدم که چرا ماهواره ها تبلیغات شان را متمرکز روی چند مورد محدود کرده اند.

کار با عده ای که گردشگری به خارج از کشور مراجعه می کنند و گردش در طبیعت یا اماکن تاریخی و ... را انتخاب می کنند ندارم. صحبت از کسانی هست که وقتی پایشان را کمی آن ورتر از مرز می گذارند، همه ی داشته ها و نداشته هایشان را برباد می دهند. سعدی علیه الرحمه گفته که بوی گلش چنان مستش کرد که دامن از دست برفت ولی آخر ایشان نزد درخت گل چنان مست شد نه اینکه هنوز سفر شروع نشده مست شود و دامن اش از دست برود تا اینکه دوباره برگردد و به زور در مرز دامن تن اش کنند!!

اول خارج را تعریف کنم بعد برویم سراغ ادامه ماجرا. خارج برای این عده از هنرمندان (یک وقت با بازیگران اشتباه نشود ها.)می شود هرجا که خارج از مرزهای ایران باشد و هرچند همه آنجا فارسی صحبت کنند ولی خاک ایران محسوب نمی شود. البته در آن خارج حتمن باید بساط مشروبات خاک بر سری فراهم باشد و اگر ساحلی هم باشد که نور علی نور می شود نبود هم فقط گرم باشد که بشود تاب و شلوارک پوشید کافی ست. خب در این خارج که محدوده اش از ۱۰ کیلومتری مرز ایران شروع می شود و تا صدها کیلومتر آنورتر هم می رسد تنها محدود کننده جیب خارج رونده است. یعنی این هنرمند گاه چنان در مضیقه است که حاضر است با ماشین شخصی تا جایی که رفت و برگشت بنزین نزند و همه ی وسایل خورد و خوراک را بار ماشین کند هم برود تا برسد به همان مشخصاتی که گفتم.

خب این این عده هنرمندان چند کار مهم در خارج انجام می دهند. اول اینکه می روند مشروبات خاک بر سری می خورند و می خورند تا از چشمانشان فواره مشروبات خاک بر سری بیرون بپاچد! دوم در هتل که فقط صبحانه می دهند روشی را اتخاذ می کنند که یا اندازه سه وعده بخورند یا اینکه اگر بتوانند بپیچانند. سوم و چهارم را هم شرح نمی دهم. اما پنجمین هنرنمایی این هنرمندان وطنی دزدی به اسم زرنگی است. یعنی این عده فکر می کنند که اگر از مغازه هایی که بر اساس اصل اعتماد مشتری را ول کرده اند به حال خودشان، (البته با تعدادی دوربین) بتوانند چیزی بپیچانند خیلی کار شاقی کرده و شاخ غول را شکانده اند. ششم را چند سطر بالاتر گفتم که برای تاکید یک بار دیگر می گویم که هنرمندانه ترین طرح های آرایشی را این هنرمندان روی صورت شان پیاده می کنند و هرگونه حجابی را به داخل ساکشان شوت می نمایند.

خب یک وقتی داشتم به این فکر می کردم که شاید آزاد کردن حجاب و ... چاره ی کار باشد و بتواند این وضعیت را سامان بدهد. بعد که این هنرنمایی های خارجی را مشاهده کردم و شنیدم به این نتیجه رسیدم که دیگر کار از کار گذشته و اگر خدایی ناکرده آزاد کردنی در کار باشد، شاهد اتفاقاتی در ایران خواهیم بود که چنگیز خان و اسکندر و آغامحمد خان قاجار با هم نتوانستند بر سر ایران بیاورند. یعنی اگر کوری را خوانده باشید دقیقن می توانید خط به خط ش را در ایران ببینید. در واقع و متاسفانه محدودیت های اعمالی باعث تولید هنرمندانی شده اند که در خارج از ایران آبرو می برند و در داخل خطر بالقوه محسوب می شوند.
برای پایان یکی دیگر از هنرنمایی های دوستان هنرمند را می نویسم که با خاطره ای خوش این پست را ترک کنید. این هنرمندان وطنی گاهی در انتخاب کشور مقصد دچار اشتباه محاسباتی می شوند و به جای تایلند مالزی را انتخاب می کنند ( یعنی اگر یک درصد بدانند که فرق این دو کشور در چیست ها!) بعد مالزی کشور مسلمان است و پیدا کردن مشروبات خاک بر سری در آن دشوار است. بعد یکی از این هنرمندان وطنی در مالزی دنبال مشروبات خاک بر سری بوده و تقریبن مغازه داری نبوده که با دیدن این صحنه خنده ای از ته دل نکند.

والسلام

هدهد
۰ نظر

روش اثرگذاری۲


بسم الله


در مطلب قبل وقت نشد که توضیح بیشتری بدهم. در واقع آنچه دلیل نوشتن قبلی بود این بود که دوست داشتم درباره تصمیم ما برای اثرگذاری در اطرافمان بنویسم. در واقع نوع زیستن ما، انتخاب لباس ما، نوع آرایش موهای ما و خلاصه تک تک اعمال ما بر روی اطرافیان و کسانی که به طور مستقیم و غیر مستقیم با آنها در ارتباطیم موثر است. حالا این ما هستیم که تصمیم می گیریم که چگونه بر این محیط اطراف چه محیط مجازی و چه محیط واقعی تاثیر بگذاریم. مطلب قبل در واقع به همین موضوع تاثیرگذاری در فضای مجازی پرداخته شده بود و به طور خاص تجربه کسب شده در فضای گوگل پلاس و فیس بوق را به اشتراک می گذاشت. اما در این مطلب دنیای واقعی را در نظر گرفته ام و به طور خاص تر شاید تاثیرگذاری مذهبی مدنظرم بوده است.

در بین دوستان من، چه دوستانی که رفاقتمان از دبیرستان شکل گرفت و چه آنها که در دانشگاه افتخار آشنایی با آنها را داشتم، بودند کسانی که با دغدغه به سمت روحانی شدن رفتند و برخی الان ملبس شده اند و تعدادی هم در مراحل آخر ملبس شدن هستند. این دوستان روحانی ما، که از قضا مهندس هم هستند، تصمیم خود را در دوره دانشجویی عملی کردند و به این نتیجه رسیدند که برای تاثیرگذاری بیشتر و رفع تعداد نامنتاهی مشکلاتی که در حوزه ها وجود دارد و به کمک روحانیون فعلی مرتفع نمی شود، باید درس طلبگی بخوانند. دغدغه ای که آنها را از پشت میزهای دانشگاه به حجره ها کشاند و من مطمئن هستم که در آینده نام آنها را بیشتر خواهید شنید. چون استعدادشان اثبات شده است و مشکلات را هم از بیرون دیده اند و بعد به مساله ورود کرده اند. اما آیا تنها راه دعوت مردم به راه راست طلبگی است؟ و مساله دیگر اینکه با توجه به شرایط کنونی افراد در چه لباسی بیشتر می توانند در ذهن مردم تاثیرگذار باشند؟

در واقع بنده معتقد هستم که تنها راه طلبگی نیست. خب این نظر شخصی است و من مطمئن هستم که دوستان دانشجو-طلبه بنده برای سوالات فوق پاسخ هایی دارند و در واقع پس از بررسی اهداف والاتر زندگی شان به این نتیجه رسیده اند که مسیر طلبگی است که آنها را به اهداف والایشان می رساند. اما صحبت من درباره دامنه اثرگذاری و روش اثرگذاری است. به نظرم شاید طلبگی و لباس روحانیت، علی رغم مقام و منزلت والایی که در بین اقشار بخصوص مذهبی دارد، در بین کسانی که جامعه هدف می توانند باشند، دچار تزلزل هستند و نمی توانند پیش از آنکه حرف شان شنیده شود، قضاوت نشوند. منظور دقیق ترم این است که در بین آن اقشار، نگاه منفی نسبت به روحانیت به طور عام شکل گرفته که باعث می شود شنوندگان با پس زمینه ذهنی منفی سخنان را گوش بدهند یا از همان اول آن را نشنوند. حال در چنین شرایطی آیا واقعن طلبگی چاره کار است؟

من به نظرم مذهبی‌های غیر روحانی که تعدادشان هم به حمدلله کم هم نیست، به جای آنکه هی خود را از جامعه به کناری بکشند و در جمع های خودمانی رفت و آمد کنند و دیده نشوند و اینکه تمام وظیفه اطلاع رسانی دینی را بر عهده روحانیون قرار بدهند، بهتر است مسئولیت بپذیرند و به مردم نشان بدهند که می شود مسلمان بود و مهندس بود. می شود مسلمان بود و دکتر و پزشک بود. یعنی نشان بدهند مسلمانی منافاتی با صاحب علم بودن و زمان گذاشتن برای خانواده و ... ندارد. چیزی که در واقع خلاف آن را تبلیغات می کنند. در واقع گاهی حس می کنم که دیدن اینکه دکتر فلانی، فلان رفتار مذهبی را نه برای جلب توجه که برای انجام تکلیف انجام می دهد و انسان منصف و مذهبی یی هست، می تواند از چندین ساعت جلسه سخنرانی و موعظه بیشتر تاثیرگذار باشد. یا وقتی به طور مثال دکتر الهی قمشه ای یا دکتر علی شریعتی صحبتی را مطرح می کند به خاطر جایگاه اجتماعی ی که دارند، گاه می توانند بدون قضاوت شدن اولیه صحبت هایشان را مطرح کنند و مخاطب بدون گارد منفی است.(البته این گارد منفی را مذهبی ها نسبت به این دو شخصیت دارند و هر دو این بزرگواران به یک نحوی توسط دسته ای از مذهبی ها مورد لطف واقع شده اند.)

خب حالا ما کدام را انتخاب می کنیم؟ به طور خاص برای تاثیرگذاری مذهبی، لباس روحانیت به تن می کنیم و این موضوع که نگاه منفی بخشی از مردم نسبت به روحانیون وجود دارد را می پذیریم و اینکه ممکن است این نگاه منفی باعث شود که مخاطبان اصلی ما که غیرمذهبی هستند اساسن حرف ما را نشنوند و اینکه نتوانیم در مکان های عمومی که کمتر رنگ و بوی مذهبی دارد (این مکان ها کاملا از دست رفته نیستند بلکه به دلیل عدم رفت و آمد مذهبی ها، توسط غیرمذهبی ها اداره می شوند و ... وگرنه که مکان های غیرمذهبی منظور نیست.) ظاهر شویم و ... یا اینکه به سراغ راه دوم می رویم. در حرفه و شغل و زندگی خود چنان معاش می کنیم که زندگی ما نشان دهد مسلمانی محدودیتی برای شاگرد اول دانشگاه بودن ندارد و محدودیتی برای بهترین پزشک دنیا بودن ندارد و .... و با روش زندگی عادی و مذهبی خود سعی می کنیم که تاثیر مذهبی بر روی مردم بگذاریم؟

در هر دو صورت چه لباس روحانیت را انتخاب کنیم و چه در لباس شخصی باشیم، هدف مان یکی خواهد بود. جامعه را به سمتی که مطلوب دین است هدایت کنیم تا همه با هم در مسیر پیشرفت قرار بگیریم. این جا البته مهم این است که حواسمان باشد، همان قدر که تاثیر مثبت می توانیم بگذاریم، از تاثیرات منفی در اثر رفتار ما، گریزی نیست و لاجرم اگر نقطه تاریکی به زندگی ما بیافتد، به قبای دین گره خواهد خورد. بنابراین باید مراقبت کرد و مراقبت کرد و مراقبت کرد تا مبادا آنچه می کنیم با آنچه مدعی آن هستیم منافاتی نداشته باشد.

در پایان اینکه شاید در قبای روحانیت نرویم ولی اگر فعالیتی و اگر تلاشی است برای رساندن پیامی ست که حس می کنیم برای تمام زمان هاست و برای تمام مردم دنیا با هر زبان و ملیتی. این ادعای گزافی است که بنده یا امثال بنده خود را نماینده دین بدانیم و یا مبلغ آن. ما تنها در لباس یک مذهبی نشان می دهیم که می شود مذهبی و مسلمان بود و پیشه و شغل عادی داشت.

هدهد
۰ نظر

روش اثر گذاری


بسم الله


اینکه ما تصمیم بگیریم چه طور روی محیط اطرافمون تاثیر بذاریم، روی شیوه زندگی مون و انتخاب هامون تاثیر میذاره. برای من و خیلی از امثال من که از اولین روزهای شکل گرفتن گوگل پلاس درش فعالیت می کردن، یک هدف مشخص وجود داشت. اینکه فضای تک قطبی که در اثر عدم حضور مذهبی ها در شبکه های اجتماعی قبلی یعنی فیس بوک به وجود اومده بود، پیش نیاد. حالا نه اینکه خودمون رو و خودم رو نماینده تمام مذهب بدونم و این ها. بیشتر صحبت این بود که فضای تک قطبی به دو قطبی تبدیل بشه و اگر بحثی هم صورت می گیره در همون جا باشه و جنگ ش به خیابون کشیده نشه. نمی تونم بگم که همه این طوری بودن ولی خیلی ها را من در آن فضا می دیدم که با این هدف آمده اند و واقعن و تا آخرین نفس برای این موضوع تلاش می کردن. (آخرین نفس یعنی هدف بلاک دسته جمعی قرار گرفتن و بسته شدن صفحه) هرچند بنده همان جا هم خیلی تند و تیز طرف داری از یک طیف سیاسی نمی کردم و سعی می کردم به جای نقد طرفدارانه فضایی به وجود بیارم برای نقد بی طرف و بی پیش زمینه سیاسی و ... . نا گفته معلوم هست که این طور نگاه کمتر طرفدار پیدا می کنه چون طرفداران دو آتشه هرکدام از دو گروه انتقاد از خودشون رو برنمی تابند. اما به هرحال با این وضعیت ادامه می دادم. بعدتر که دیگر آش گوگل پلاس زیادی شور شد از آنجا بیرون آمدم. چند اتفاق و تصمیم آنجا گرفته بودم که نتایجی داشت که در ادامه می آید.

اول اینکه به دلایلی با نام مستعار و عکس مستعار طور فعالیت می کردم. این تصمیم به خاطر دردسرها و ترس هایی بود که بعدتر هم البته به من برگشت و اذیت هایی بود که به دلیل داشتن برخی نگاه ها، توسط دوستانم می شد. من نمی خواستم قضاوت ها، قبل از صحبت ها بر اساس نام م صورت بگیرد. همین تصمیم باعث شده که اینجا هم مستعار بنویسم هرچند که اینجا هم احتمالن توسط برخی دوستان خوانده می شود که بعدتر تبعاتی خواهد داشت که از کنار این موضوع رد می شویم خیلی نرم:)

دوم این بود که با توجه به موضوع حلقه ها، آرام آرام با توجه به نوشته های عریانی که منتشر می شد، حلقه افراد اطرافمان محدود می شد. هرقدر که واضح تر می نوشتید آدم هایی که اتفاقن مورد خطاب شما بودند دورتر می شدند. شنیدن صحبت و نظرهای مخالف سخت تر و سخت تر می شد. آنها هم که به زور دنبال می کردی تا لااقل شنونده باشی اگر خواننده تو نیستند، بعد از مدتی با مسدود کردن همین یک راه، امکان کامنت دادن و نقد کردن نقطه نظرشان را هم از تو می گرفتند. این تجربه ای شد تا در لفافه تر بگویم حرف ها اگر نمی خواهم ترکیب دنبال کننده ها را تک قطبی کنم. از پلاس خارج شدم چون می دیدم که شده فضایی که هرکسی در هر گروهی حرف خودش را می زند بدون آنکه مخاطبان مورد نظر آن را بخوانند.


با این اوصاف من کوچ کردم به اینستاگرام، جایی که حواسم بود که حرف ها را کنایی تر بگویم و مستقیم نزنم. هرچند یک بار که خواستم ببینم چقدر فضا تغییر کرده و کسانی که مدتی دنبال می کردند حالا حاضرند حرف ها را بی پرده بشنوند چندان نتیجه مطلوبی نداشت. خلاصه اینکه اینستا هم داستان هایی دارد که شاید بعدن راجع به آن نوشتم. مطلوب این نوشته چیز دیگری بود که نشد به آن پرداخته شود. شاید آن هم یک وقت دیگر (این قسمت آخر را تقدیم به دوستی می کنم که این حواله به آینده روی اعصاب ش پیاده روی می کرد ؛)))‌، ارادت رفیق)

هدهد
۳ نظر

سفر، فرهنگ و محیط زیست


بسم الله


هرسال آمار خیره کننده ای را پلیس راه و ... از مسافرت های نوروزی منتشر می کنند و بعد افتخار می کنند به اینکه امسال چند صد در صد به تعداد مسافران اضافه شده و ...

اما واقعیت این است که اگر مسافر این ها هستند که در ادامه می نویسم می خواهم صد سال سیاه به آمار مسافرت ها اضافه نشود!

مقصد اولیه مسافرت ما، شمال ایران و به طور دقیق تر شهر نوشهر بود و پس از آن ساحل به ساحل عبور کردیم تا آخرین ساحل یعنی آستارا را ملاقات کردیم و از گیلان خارج و به شهر اردبیل رسیدیم. غیر از برخی سواحل که ملاقات با آنها مایه ی افتخار و مباهات بود و مشعوف می شدیم از بودن در آن ها بسیاری از سواحل ما از کیسه های زباله و آشغال میوه و تخمه و ... پر شده است. یک استدلال دائمی هم که برخی برای این رفتار زننده ی خودشان می آورند این است که خب میوه و تخمه که کود می شود و برای طبیعت خوب است و ...

وضعیت پخش شدن کیسه های زباله در طبیعت دیگر از حالت عادی خارج شده است. سواحل فقط پر از کیسه های نایلونی نبودند. همه جا و هر جا پای انسان به آن رسیده و نرسیده، پر شده از زباله هایی که به امید تبدیل شدن به کود در روی خاک رها شده اند. اطراف جاده ها، تا چند صد متر آن طرف تر از آنها، کیسه های زباله ای دیده می شوند که توسط باد و طوفان به آن جا رسیده اند. تقریبا در مسیر جاده ای که طی می کردیم در این چند وقت، جز مناطق معدودی که چندان امکان ساکن شدن وجود نداشت، همه مناطق آلوده بودند.

خب این قسمت بصری ماجرای آلودگی بود. اما قسمت های بدتری هم دارد. همین قدر که بدانید این زباله ها علاوه بر چشمان شما قادر است غذای شما را آلوده کند. گوسفندانی که در مناطق روستایی در محیطی تغذیه می شوند که پر از زباله است چه گوشتی قرار است به بدن بزنند که بعدش ما کبابشان را به بدن بزنیم؟

واقعیت این است که ما فرهنگ مان همانند بسیاری نقاط دیگر در این زمینه و زمینه حفظ محیط زیست با سرعت تغییرات، تغییر نکرده و عقب مانده شده. یک فرهنگ معلول ذهنی که هرجا دست می گذاری و انتظار یک هم اندیشی جمعی از مردم را داری، هرکسی ساز خودش را کوک می کند و هرکسی یک آهنگ برای خودش می نوازد. این مردمی که در تعطیلات مختلف از خانه های غارگونه اشان بیرون می آیند و از انسان های نخستین در برخورد با آثار تمدن، بدتر برخورد می کنند از کجا می آیند؟

واقعیت تلخ تری هم اینجا هست. متاسفانه یا خوشبختانه به دلایلی به هتل مدرسه ( که در اختیار فرهنگیان قرار می گیرد!) مراجعه کردیم و یک شب را در جمع معلمان و خانواده هایشان گذراندیم. اما متاسفم بگویم که ای کاش معلم های ما را درست انتخاب می کردند. ای کاش برای انتخاب افراد برای شغل شریف و مقدس معلمی فیلترهای سختگیرانه می گذاشتند. ای کاش بچه ها را در کلاس های پنجاه شصت نفره و سه نفره و چهارنفره روی یک نیمکت می نشاندند و این افراد را که ما دیدیم معلم نمی کردند. وقتی یک نفر آداب اجتماعی نداند نهایتا می تواند افراد نزدیک به خود را آزار بدهد ولی معلم می تواند یک نسل را نابود کند که متاسفم که بگویم که می کنند و کرده اند.

آلودگی محیط زیست مختص کشور ما نیست ولی آنچه مختص کشور ماست موجوداتی فروزمینی هستند که عادت به ایجاد کثیفی در روی زمین پیدا کرده اند. این موجودات در برابر هرگونه تذکر جفت پا می اندازند و توسنی می کنند. امید است در سال میمون و مبارک ۹۵ این موجودات که باعث انقراض موجودات با ارزشی شده اند، رو به انقراض بگذارند و هم چنین مسئولین محترم اگر توانستند یک فکری به حال محیط زیست بکنند. باور بفرمایند که راه دوری نمی رود. در گوشی اینکه اگر فقط این مسئولین و خانواده درجه یک شان از مسافرت تفریحی خارج کشور منع بشوند شاید در گشت و گذار اطراف کشور کمی با مشکلات بیشتر مواجه شده و برای سلامت خودشان هم که شده گره ای از مشکلات باز کنند.

والسلام


هدهد
۳ نظر

بغض فرو خورده


بسم الله


هه! تا به امروز این بغض لعنتی امروز توی وجودم نبود. یعنی تجربه اش نکرده بودم.

بغضی عمیق که هربار که سعی می کردم از گلویم فروببرم بدتر و شدیدتر بالا می آمد و خفه ترم می کرد. عجبا! این چه حس عجیبی بود. صدایم اولش لرزید و بعد سکوت کردم.

سکوت عمیق.

سکوتی عمیق که نه از سر اختیار که از سر اجبار بود، که از سر خفقانی بود که تا عمق وجودم کشیده شده بود و نفس م بالا نمی آمد.

هه! عجب چیزی بود. نمی دانستم روزگار انقدر می تواند نفس آدم را بگیرد. نمی دانستم که روزگار می تواند نفس آدم را تنگ کند. از امروز آدم ها را با بغض های فروخفته شان، از این جنس بغض ها، بهتر می فهمم. بیشتر برایشان ارزش قائل می شوم. چون سکوتشان را می فهمم.

عجبا! تازه این بغضک ما، به پای بغض فروخورده ی علی علیه السلام نمی رسد که ذره است در برابر دریا. چه کشیده این امام ما. عجب بغض ها قدرتمندند که کمر آدم را زیر بارشان خم می کنند و می شکنند.

این عجب حس عمیقی بود. حسی عمیق. بغض دوست داشتنی نیست ولی به تجربه اش می ارزید. تجربه اینکه یک حس واقعی و عمیق چگونه است. امیدوارم یک روز عشقی چنین عمیق را نیز تجربه کنم. چون اگر بغض این است، اگر عشق باشد، ببین چه میشود.


هدهد
۲ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان