هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

آیه نوشت از سوره انعام

بسم الله

«فَلَمَّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ حَتَّی إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ»
«فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» سوره مبارکه انعام

یک وقت هایی همه چیز زندگی بر وفق مراد می شود. هرچه اراده می کنی هست و نعمت از در و دیوار برایت می ریزد و خلاصه این دریای متلاطم این زندگی یک موج هم نمی زند که یک وقت بخواهد، آب در دلت تکان کوچکی بزند.  از یک طرف شکر است و شکر است و شکر که خدا درهای رحمت اش را باز کرده و حال همه چیز خوب شده و از طرفی هم همین آیه. آشوب می کند در دل آدم. که بعضی وقت ها هم هست که  نعمت می بارد ولی تو که با خودت حساب می کنی که چند چند هستی متعجب می شوی که با کوله باری از گناه، فراموشی و رذالت ها، چه طور می شود که این طور خوش خوشانت باشد. منظورم این است که وقتی پیش خودت حساب می کنی نعمت های خدا را و بعد می گذاری جلوی وجدانت که قضاوت کند، که بگوید واقعا آیا منصفانه است که این قدر نعمت را خدا به توی بنده ی کمترین، بدهد،جوابش منفی ست. ترازوی نعمت های خدا همیشه سنگینی می کند و همین ترس می اندازد به دلت. که نکند یک وقت شده باشی مصداق این آیه. که دنیایت بر وفق مراد باشد و غره شوی به این خوشی های زودگذر و دل خوش کنی به این داشته های ظاهری دنیا...

***

با این اوصاف آیه که حساب که می کنم می بینم  آنها که عذاب می شوند و حداقل می فهمند عذاب شده اند، یک مقداری بیشتر نور چشمی هستند تا آنها که غرق خوشی می شوند و یک هو بساطشان جمع می شود و تمام. اولی ها ممکن است قبل از عذاب شدن نشانه ها را که ببینند برگردند ولی دسته دوم خوشحال از همه داشته ها هستند و اصلا نمی فهمند عذاب دارند می شوند و ....

***


پناه بر خدا اگر که  یک وقت دلم  این طور به غیر خودش مشغول شود که نفهمم و در مسیری جز مسیر خودش قدم بردارم.



پی نوشت: این را برای همه نوشته هایم لازم هست که بنویسم بحث اش طولانی ست ولی خلاصه اش اینکه، من هرچه می نویسم مال خودم نیست. شنیده ها و دیده ها را می نویسم. هنرم هم این است که طوری بنویسم که اگر حرف قدیمی هم باشد، نو شود. برای همین هم اگر می بینید جایی ضمائر من و ما و تو و ... به کار می رود، مخاطبش مطلقا خودم هستم و حاشا که یک وقت در مخیله ام بگنجد و خطاب ضمیرم را طوری بگیرم که جز خودم کسی را شریک بدی های نفس کنم که مقام و منزلت دوستان اجلّ از این رذالت های نفس است.
پی نوشت دوم هم اینکه دعا کنید اندازه نوشته هایم آدم خوبی باشم و اول عامل به نوشته هایم خودم باشم که مصداق عالم بی عمل نباشم.

پی نوشت سوم: ترجمه آیات را نگذارم دیگر. همین باعث می شود یک چرخی هم در سایت های قرآن دار بزنید و شاید چشمتان به آیه دیگر و تفسیر همین آیات خورد و سبب خیر شد:)

هدهد
۲ نظر

شبیه ساز


بسم الله

«أُولئِکَ الَّذینَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ» آل عمران

ترجمه: «آنها کسانی هستند که اعمالشان در دنیا و آخرت حبط (معادل تقریبی نابود شدن) شده و برایشان یاری گری نیست»

«الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا» کهف

ترجمه: «کسانی که تلاش آنها در زندگی دنیایشان گم می شود درحالی که خودشان گمان می کنند که بهترین اعمال را انجام داده اند.»


می خواهید حال کسی که در آن دنیا متوجه می شود اعمالش حبط شده را بفهمید؟ یا کسی با دل خوش و خیال خوش رفته آن دنیا که یک راست برود بهشت و بعد می بیند که هیچ در توشه اش ندارد! دردناک هست واقعا. خیلی دردناک.
موقعیتی را حالا پیدا می کنیم که این حال را بفهمید.
وضو مبنای خواندن نماز است دیگر. کلی زیارت و نماز زیارت و قرآن خواندن ها و .... هم به وضو وابسته است یا واجب یا مستحب. حالا فرض کنید که بعد از ده پانزده سال، بفهمید وضوهایتان را اشتباه می ساخته اید. تصورش سخت است ولی ببینید اگر بفهمید چه حالی می شوید؟
ده پانزده سال، نماز همه باید قضا شود و نمازی انگار نخوانده اید. پرونده ای پاک پاک پاک! دردناک است. خیلی درد دارد. حالا علاوه بر نمازهای واجب کلی هم احتمالا نماز شب و نوافل و نمازهای مستحبی ست که به خیال خودت چه کردی و دیگر روی زمین و زمان را با نماز مستحبی سفید کرده ای و حالا هیچ. همه اش پَـــــر!
تصور این موضوع شاید آسان به نظر آید.  ولی اگر درگیرش بشوید و لمس اش کنید متوجه می شوید حال کسی که رفته آن دنیا و می بیند که ای داد و بیداد که هرآنچه فکر می کرده از خیر انجام می دهد، همه و همه رفته و هیچ نمانده. می فهمید حبط شدن عمل یعنی چه! اینکه کوله بارت و توشه راهت همه و همه دود بشوند و بروند طوری که نتوانی ذره ای از آنها را برگردانی یعنی چه.


هدهد
۱ نظر

آیه نوشت سوره مائده

بسم الله

این قوم بنی اسرائیل قوم عجیب و غریبی هستند. انواع و اقسام بلاها سرشان آمده و انواع و اقسام بلاها را سر پیامبرانشان آورده اند. خلاصه اینکه تا جایی که جا داشته، هر شیطنت و آتشی که بوده را در این دنیا سوزانده اند و اگر بخواهید یک آینه تمام قد از آدم ها داشته باشید با تمام وجنات و سکنات کافی است یک نگاهی به داستان قوم بنی اسرائیل بیندازید. یکی از جاهایی که در مورد قوم بنی اسرائیل است و خیلی واکنش این قوم برایم جالب بوده، همان جاست که می گویند: «قَالُوا یَا مُوسَى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَهَا أَبَدًا مَا دَامُوا فِیهَا فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّکَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ »

****

فکر کردم سر این آیه. سر اینکه ما کجای کارهایمان رسیدیم به این جا؟ یا کجا ممکن است که به اینجا برسیم. خیلی هم البته نیاز به گشتن نداشت راستش. اولین جایی که رسیدم بحث ظهور بود و اتفاقات پس از و قبل از آمدن امام زمان عج الله.
می دانید کمی ترس دارم. ترس از اینکه این روزها تمام تعریف  از انتظار برای ظهور خلاصه شده در چند بار دعای عهد خواندن و چند بار رفتن به جمکران و ... . خب می ترسم که یک وقت امام زمان عج الله بیایند و بگویند فلان کار مردم روی زمین مانده بروید و انجام بدهیدش. یا فلان رویه و فرهنگ غلط اجتماعی رواج پیدا کرده، بروید راست و ریس اش کنید بعد من برگردم بگویم شما با خدایت بروید درست کنید بعد آن وقت من! من می آیم هم نه ها، من نشستم تا وقتی درست شد خبر بدهید که بیایم... یعنی وقتی کار را درست کردید و تمام شد، باید بیایید به من هم خبر بدهید که با سلام و صلوات من هم بیایم!

قبل از ظهور باید یک کارهایی کرد، کارهایی از جنس حرکت. از جنس رفتن ها. از جنس عمل. وگرنه که می رسیم به ظهور و امام را با حال قوم بنی اسرائیل ملاقات می کنیم. که امام از حرکت می گویند و ما از ماندن.

پ ن: این ها صرفا از ذهنم گذر کرد و مخاطب اصلی و تنها مخاطبش نفس خودم بود. فقط بلند بلند فکر کردم.

هدهد
۲ نظر

گمشده

بسم الله

امروز منتظر بودم. منتظر یک اتفاق. الان هم که دارم می نویسم هنوز منتظرم تا رخ بدهد. تا این اتفاق کلید بخورد و بالاخره این عذاب صبر و تحمل برای شروع شدنش تمام شود فکر کنم نوشتن این نوشته هم تمام شود (که نشد:) ).
همین طور که منتظر بودم فکر کردم و فکر کردم به تمام اتفاقاتی که بعد از مرگ ما رخ خواهد داد. سال های سال باید انتظار بکشیم تا قیامت بپا شود، سال های سال باید انتظار بکشیم تا نوبت به حساب رسی ما برسد  و سالهای سال انتظار تا شاید فرجی شود و روح آلوده به منیت و گناه را از عذاب سالهای سال ماندن در جهنم برهانند. نمیدانم شاید این سال های سال انتظار هم مثل دوران جوانی باشد که مثل برق و باد بگذرد که اگر این گونه باشد که چه باکی ست از آن. ولی فکر اینکه سال های سال واقعا طول بکشد و تو باشی و این بار بی پرده تر زیر نگاه فرشتگان و زیر نظر محبوبی که سال ها اطاعتش نکرده ای و حالا شرم داری که حتی نگاه به او بکنی، هلاکم می کند. محبوبی که آن وقت دیگر دوستش داری، محبت اش بی زنگار دنیا به قلبت افتاده و حالا میان دوست داشتن و شرم از آنچه بین تو و او  گذشته رهایت نمی کند. فکر می کنید آسان است زندگی و گذران وقت زیر نگاه سنگین افلاکیان؟ چند بار تا به حال تلاش کرده اید با پدر و مادرتان قهر کنید؟ مگر می شود اصلا؟ اصلا مگر می شود اخم روی چهره پدر دید و زنده ماند؟ افلاکیان حتی درست که اخم نمی کنند ولی همین قدر که بدانی آنچه خدا برایت می خواست نشدی یعنی باید از خجالت آب بشوی و دوان سوی جهنم بروی ولی باید صبر کنی. باید سال های سال صبر کنی.
اصلا این انتظار، آن هم سال های سال کشنده است و خودش عذاب است. برای بنده و بنده عذاب ست. برای بنده ای که با خدا آشنا می شود با عشق مطلق، کشنده ست انتظار و سال های سال صبر کردن، حتی اگر این بنده، سال های سال را در بی خبری و غفلت گذرانده باشد...
البته این انتظارها برای آنها شیرین است که می دانند به چه چیز خواهند رسید. در واقع فکر کنم که اینها اصلا انتظار نمی کشند وصال را می فهمند. به محض مردن به وصال می رسند و اصلا درد جدایی شان درد در دنیا بودنشان است، عذابی که می کشند تا لحظه مرگ است که دنیا میان آنها و عشق مطلق فاصله انداخته ست. بعدش دیگر انتظاری نیست، سالهای سالی نیست. هست ولی همه اش وصال است و وصال و وصال.

معلوم ست آیه های این نوشته. غرض التماس دعاست.
من تحمل انتظار ندارم. دعا کنید اگر قرار شد خدا عذابم کند با انتظار کشیدن عذابم نکند. طاقت ش را ندارم.
دعا کنید، اصلا انقدر عشق مطلق را بفهمم که  این دنیا، زندان شود مرا. که انتظار وصال را بکشم...
که انتظار شیرینی ست...

التماس دعا

هدهد
۲ نظر

آیه نوشت جز چهارم

بسم الله

وَلَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْرًا لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلِلَّهِ مِیرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ

ما آدم ها، دارایی های مختلفی داریم، ولی عموما وقتی به مرحله حساب و کتاب می رسیم تنها مال و اموال و سرمایه را دارایی می بینیم و اگر انفاقی هم می خواهیم بکنیم، خودمان درگیر دو دو تا چهارتاهای مرسوم آن می کنیم. درحالی که دارایی هایی داریم ارزشمندتر از این مال و اموال که گاه در بخشش آنها اتفاقا بخیل تر از مال و اموال مان می شویم. چندتایی از این دارایی ها را می گویم شما قضاوت کنید.

۱- سلامتی
یکی از مهم ترین دارایی های ما، سلامتی ست. کافی ست که یک روز یک زخم کوچک انگشت دستمان بردارد تا حاضر باشیم بخشی از اموالمان را بدهیم تا دوباره سلامت مان را به دست بیاوریم. حالا بخل ورزیدن اینجا را چه طور تعبیر می کنید؟ چه طور میشود بخیل نبود؟ من خودم موقع نوشتن همین قسمت بود که فکر کردم به کارت های اهدای عضو. خب ما که در حین حیاتمان به همه اعضایمان نیاز داریم. ولی بعد از مرگ چه؟ وقتی که هنوز اعضای ما قابل استفاده هستند و میتوانند برای حداقل یک نفر دیگر حیات ایجاد کنند؟ فقط همین نیست ها.  از همین نگاه می توان ایثار را هم استخراج کرد و جهاد را. بسته فکر نکنید.

۲- علم
این یکی را مطمئن هستم که همه شما یک بار طعم اش را چشیده اید. چندبار مطلبی را بلد بوده اید و حاضر شده اید به کسی که بلد نیست یاد بدهید؟ چند بار برای خودتان اتفاق افتاده؟ در مدرسه و دانشگاه و فضای کاری و ... چند بار با آدمهایی رو به رو شدید که حاضر بوده اند، خالصانه و بی چشم داشت، از سر انفاق، دانسته شان را در اختیار دیگران قرار بدهند و به آنها یاد بدهند. از آنچه بلدند به کسی که محتاج یاد گرفتن ست ببخشند و کمک کنند؟  این جا و وقتی که بحث رقابت های داخل مدرسه ای و دانشگاهی و کاری پیش بیاید، آن وقت داستان فرق می کند. مخلص کلام اینکه می شود این نگاه را گذاشت کنار حدیث امام علی علیه السلام که  «کلُّ شَیءٍ یَنقُصُ عَلَى الإنفاقِ إلاّ العِلمَ » و برای دانسته هامان فکری کنیم قبل ازاینکه بل هو شر بشوند.

۳- قلب مهربان
برخی دارایی ها را ما داریم و کم می انگاریمشان. همین قلب مهربان. که برای همه خیرخواه ست و بذر محبت می تواند در زمین خدا بکارد. در محبت کردن به بنده های خدا بخیل نباشید. اگر این قلب و مهربانی و عشق را خدا به ما داده به خاطر بخیل بودن مان در مهربانی کردن به دیگران مورد بازخواست قرار می گیریم...
پس نیت کنید و مهربان باشید.

۴- زمان
چقدر برای کسانی که در اطراف ما هستند وقت می گذاریم؟ چقدر برای پدر، مادر، برادر و خواهر وقت می گذاریم. اصلا حواسمان هست که بخشی از زندگی ما و زمان ما، متعلق به آنهاست؟ یا دنیا ما را با خود برده؟ اگر فقط زمانمان را برای خودمان نگه داریم،آن وقت برای بخل ورزیدنمان باید جواب داشته باشیم ها.بل هو شر...

از این دارایی ها ما زیاد داریم. فی الواقع چون هرچه داریم، از خداست، این آیه مصداق همه و همه شان می شود. فقط ما باید بدانیم که چه طور نباید در هر مورد بخیل باشیم. چه کار آسانی در ظاهر و سختی در باطن.
دیگر چه دارایی هایی داریم و چه تعبیری برای بخل ورزیدن برایشان می توان یافت؟ چه تعبیری برای بخل نورزیدن اش؟

پ‌ن: آیا نباید این آیه، شما را به این فکر بیندازد که در دعا کردن بخل نورزیده و بزرگ بزرگ دعا کنید و برای همه دعا کنید؟ خب التماس دعا

هدهد
۱ نظر

آیه نوشت جزسوم

بسم الله



همین طور که داشتم جز سوم را می خواندم فکر می کردم به اینکه ما قرآن را چه طوری می خوانیم. یعنی پسِ فکر و ذهنمان وقتی قرآن را باز می کنیم چیست؟ اصلا توجه می کنیم که این ها را وجودی برای ما فرستاده که ما را موجود کرده؟ نه اینکه حالا اینهمه هم فلسفی فکر کنیم ها. هربار که قرآن را باز میکنید که بخوانید آن را با یک صفت خاص خدا بخوانید. یعنی اینکه مثلا امروز که قرآن دست گرفتید و خواستید آن را بخوانید فقط صفت رحمانیت خدا را به خاطر داشته باشید و سعی کنید آیات را با آن دید بخوانید. تجربه ی عجیبی ست. طوری ست که حتی آیه عذاب و مواخذه ها هم شیرین می شود در نگاه آدم. آدم می ماند و یک دنیا شرمندگی از این همه محبت. یا فردا روز با صفت رازق بودن خدا قرآن بخوانیم. معناها و تعابیر تغییر می کنند. حس ها و حال ها تغییر می کنند. نگاه ها و زاویه های نگاه عوض می شود.
اما آیه نوشت امروز که از بس شیرین تر بود از عسل که نمیشد یک آیه جدا کرد از میان این همه مهربانی های خدا. برای همین دو آیه را نوشتم با کلی آیات مشابه که قبل و بعد این آیه ها می آیند.

و چقدر من دعاهای آخرین آیه سوره مبارکه بقره را دوست دارم.
اولش که خیالم را راحت کرده این خداجان مهربان که خیالت راحت. اگر گره می بینی راه بازکردنش را در دستانت داری و زورت به باز کردنش می رسد.
بعد هم یادم داده تا چه طور همه بدی هایم را ببرم پیش خودش و خوبی از او طلب کنم.
من و همه فراموش کاری ها و خطاهایم در برابر خدایی که راه نشان داده برای بخشیده شدن.
اصلا از این خدا مهربان ترهم  مگر می شود که خودش بگوید که بنده ی خدا، چه طور دعا کن که ببخشمت؟

«لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسینا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرینَ»

از مهربانی خدا نوشتن نه در توان قلم است و نه در قدرت زبان، فقط قلب است که بخشی از این بار عشق رامی تواند به دوش کشد و درک کند. بعد این مهربانی چنان زیاد است که برنمی تابد تنها مهربان بودن را و در همین جز۳، کلی راه نشان می دهد برای مهربان بودن. مثلا همین آیات ابتدایی جز ۳. مثلا همین آیه
«قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُها أَذیً وَ اللَّهُ غَنِیٌّ حَلیمٌ»

التماس دعا،
والسلام

هدهد
۰ نظر

آیه نوشت جزدوم

بسم الله



کُتِبَ عَلَیْکُمُ ٱلْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌۭ لَّکُمْ ۖ وَعَسَىٰٓ أَن تَکْرَهُوا۟ شَیْـًۭٔا وَهُوَ خَیْرٌۭ لَّکُمْ ۖ وَعَسَىٰٓ أَن تُحِبُّوا۟ شَیْـًۭٔا وَهُوَ شَرٌّۭ لَّکُمْ ۗ وَٱللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ

اگر وقتی نوزاد هستیم ما را رها کنند، برای ایستادن تلاشی نمی کنیم و یاد نمی گیریم که روی پای خودمان بایستیم. یا اگر اصرار پدر و مادر به یاد گرفتن چندین هزار کلمه سخت و دشوار نباشد، و ما بتوانیم با همان آواها به منظورمان برسیم، صابون تلاش و کوشش را به تنمان نمی زنیم. ولی سختی های  این مدلی  که از طرف پدر و مادر برای ما پیش می آید همه و همه برای این است که ما انسان بشویم.
این همه تلاش پدر و مادر و فشار آوردن ها،  برای انسان شدن ما.
حالا عسی ان تکرهوا شیئا،
عسی ان تحبوا شیئا...
حالا ما قرار است سنگ وجودمان لعل شود،
حالا ما و مس وجودمان قرار است طلا شود،
واسطه خیرش کیست؟
واسطه اش، یک خدای مهربانی  است که می خواهد ما انسان ها  را آدم کند. انسان نه ها. آآآآدم کند.
از آن ها که سجده فرشته ها را به دنبال داشته است.
با خیرهایی که ما از خیر بودنشان بی خبریم،
با شرهایی که ما از شر بودنشان بی خبریم...
پس مثل راه افتادن و قدم زدن خردسالی هایمان که آرام و آرام و یا علی گویان قدم از قدم برمی داشتیم، باید صبر کنیم و لعل شویم.
«گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر**** آری شود ولیک به خون جگر شود»

والسلام

هدهد
۰ نظر

آیه نوشت جز اول

بسم الله

 

خانه پدربزرگم هنوز خوب یادم هست. گوشه ی حیاط یک اتاقک بود که همیشه ی خدا، درش بسته بود. راستش را بخواهید همیشه هم یک ترسی ته دلم بود که نمی توانستم نزدیکش بشوم. آخر این اتاقک در دورترین فاصله از خانه قرار داشت و اگر بلایی سرم می آمد، کسی خبردار نمیشد. از تمام حیاط که زیر چرخ های سه چرخه ام، فرش شده بود، فقط همین یک نقطه دور افتاده مانده بود که کشف شود.یک نقطه دور افتاده و تاریک و ترسناک.

***

خانه پدربزرگم به خاطر فضای روستایی-شهری اش، همه چیز داشت. یک خانه بزرگ با کلی اندرونی و بیرونی و یک اتاقک. یک اتاقک دورتر مانده  از خانه که تنورش را روشن می کردند و برای خودشان و همسایه ها، نان می پختند. یک اتاقک که پر بوده از برکت و دست های مهربان. مزه نان شان را می شود از محبت و عشقی که برای پختن شان صرف می شده فهمید. لابد برکت هم داشته و درهای رحمت خدا از همین اتاقک به روی مردمان باز می شده.

***

بالاخره با کلی التماس و دعا، پدر را راضی کردم که همراه من به این اتاقک مرموز و ترسناک و تاریک پا بگذارد. که قفل از در آن بردارد تا درونش را ببینم. من نمی دانستم قبلا از این اتاقک چه استفاده ای می کردند. ولی وقتی وارد شدم میشد بقایای تنور و سیاهی های دیوارهای اتاقک را به روشنی دید. ترس م کمتر که نشد ولی بالاخره رمز و راز این اتاقک مرموز را فهمیده بودم. اتاقکی که روزی درهای رحمت خدا را به روی بنده هایش باز می کرد و عشق و محبت به مردم هدیه می کرد حالا با یک قفل از  تمام عالم و آدم جدا شده بود. یک اتاقک قفل شده و حالا ترسناک...


:: خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰٓ أَبْصَٰرِهِمْ غِشَٰوَةٌۭ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌۭ


والسلام و التماس دعا

هدهد
۱ نظر

بازگشت آرام


بسم الله


خیلی آرام برگشتم. حالا به واسطه ماه مبارک رمضان می نویسم. ان شاالله بیشتر ادبی-مذهبی. مبنایش هم قرآن.

شاید پوسته این وبلاگ کمی از آن حال قدیمی اش تغییر بکند و حرفهای جدیدتری هم بزند ولی ما همانیم که بودیم دیگر. شما دعا کنید عوض شویم.

اما بعد.

این موضوع که درباره اش می نویسم چند وقت پیش به نظرم آمد. اینکه آدم را چه طور بشناسیم یعنی اولش این بود ولی بعد کمی تغییرات کرد و شد همین که در ادامه نوشته ام.
فکر کنید که آدم ها را می خواستید به شکل چیزی که بیشتر از همه دوستش دارند، ببینید یا به شکل بارزترین خلقیات و رفتارهایشان. آن وقت اگر جلوی آینه می ایستادید خودتان را چه طور می دیدید؟ اصلا این طوری بپرسم، دوست داشتید خودتان را چه طوری بیبنید؟ شکل پول، شکل قرآن، شکل کتاب، شکل تلویزیون، شکل موبایل، یا شکل تلگرام و خلاصه شکل هر شی مجازی و واقعی. حالا این طوری نیست که شکل پول و کتاب و تلویزیون بشویم، ولی یک چیزهایی توی ظاهرمان بیرون می زند و می شود مشخصه اصلی شناختن ما در چشم آشنایان و دوستان. بعد این آشنایان و دوستان هروقت ما را یاد می کنند به یاد مشخصه اصلی ما هم می افتند.
لابد شما زیاد دیده اید آدم هایی که مشخصه اصلی شان نور خداست. یعنی اساسا وقتی کنار این آدم ها نفس می کشید و با ایشان حشر و نشر می کنید و به صورتشان نگاه می کنید، زمان را از کف می دهید و واله و شیدا و مشتاق، تمام نشدن دیدارشان را از زمین و زمان می خواهید. خب این آدم ها چه طوری نور خدا شده مشخصه اصلی اشان؟ راستش را بخواهید جوابش را من درست نمی دانم ولی با قیاس با چیزهای ساده تری که در پاراگراف قبل گفتم لابد این آدم ها هم خیلی با خدا گشته اند که نور خدا از چهره اشان می تابد دیگر. یعنی از بس با خدا گشته اند که رفتارشان منطبق شده با آنچه خدا می پسندد، کردارشان خدایی شده و حالا نور خدا از بر و رویشان معلوم است.
این آدم های نور خدا دار، رفتارهایشان خداپسندانه است. یعنی در خداشناسی به جایی رسیده اند که می دانند در هر موقعیتی خداپسندانه زیستن چگونه است و شایسته است که آینه ی کدامین صفت خدا باشند. مثلا اگر تکبر می ورزند در برابر مستکبران است و اگر صفت بخشندگی خدا را بروز می دهند، همان قدر که باید و شایسته است، می بخشند. این گونه زیست کردن، مستلزم آن است که آدم خدا شناس باشد یعنی خدا را خوب بشناسد. حالا ممکن است یکی هم مثل بنده، پای خداشناسی اش بلنگد، بهتر است لااقل به قدر توان و استعداد درونی اش، آینه و انعکاس بخشی از صفات خدا باشد. در ماه مبارک رمضان که در معنویت غوطه ور می شویم شاید فرصت مناسبی پیش بیاید که بتوانیم حداقل یکی از صفات خدا را انتخاب کنیم و آن را خوب بشناسیم.بدانیم چه زمانی و چگونه اگر آن صفت را بروز دهیم، خدا می پسندد. بشناسیم و اگر فرصتی پیش آمد و موقعیت بروز این صفت بود، آن را نشان بدهیم. بشناسیم و بیاموزیم و عمل کنیم که « آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید»

هدهد
۱ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان