هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

جای خالی یک خواهر


بسم الله


چند روز پیش بود که بچه های سال پایینی دانشگاه مان دفاع کارشناسی داشتند و من هم به خاطر کلی دلیل رفته بودم تا دفاع جانانه اشان را ببینم و لذت ببرم و اگر کمک لازم دارند بهشان کمک کنم که اساتید داور نزنند بترکانندشان. در همان جلسه بود که جای خالی خواهر را حس کردم.

یکی از این بچه های کارشناسی خواهرش را آورده بود برای جلسه دفاع و چقدر این برادر و خواهر خوب بودند‌ ( چشم نزنم یک وقت. خدا حفظشان کند و ان شاالله روابطشون از این هم صمیمی تر باشه)

آدم ها به یک سنی که می رسند و تجربیات سخت و آسانی را که تجربه می کنند، کم کم به نداشته های زندگی شان پی می برند و گاه درد بی درمان می آید سراغشان و نمی دانند عقده نداشته هایشان را چه طور خالی کنند. بعد دیدن این رفیق سال پایینی و خواهرش، دلم خواهر خواست. حالا نه اینکه جای خالی خواهر را نفهمیده باشم که چندباری در یکی دو سال گذشته این جای خالی را حس کرده ام و درد ام آمده ولی خب، این بار بیشتر دردم گرفت.

در هر صورت روابط برادرانه هرقدر هم که صمیمی باشند باز هم زمختی هایی دارند و خب، جای خواهر داشتن را نمی گیرند و اینکه آدم ها مجبورند تا آخر عمر با برخی از این حسرت هایشان زندگی کنند دردناک ست. حسرت هایی که حتی به آرزوهای آدم شکل و فرم می دهند. که آرزو کنم و دعا که خدا دو تا پسر و دو تا دختر، به من بدهد. که حداقل حسرت های من را فرزندانم تجربه نکنند...



پ‌ن بی ربط: این کامنت های خصوصی که افراد بدون ایمیل و وبلاگ می دهند، هم کم درد ندارد. وقتی اندازه یک دنیا حرف می ریزد نوک زبانت و تو می مانی و حرف هایت...

هدهد
۳ نظر

قرآن، تجربه، تکرار

بسم الله


بله! اگر نوشتن آسان بود، فردوسی علیه الرحمه بسی رنج نمی برد در این سال سی. حالا نه اینکه کل سختی برای نوشتن باشد، که نیست، ولی خب یک ذره اش هم اگر باشد، همان هم خیلی می شود دیگر. القصه، آمدم مقدمه بنویسم برای این مطلبی که می خوانید، دیدم مقدمه آنچنانی ندارد. یعنی همه اش اصل مطلب است. برای همین گذاشتمش همین طوری بماند. باشد که به شما بی مقدمه اش، بچسبد.

یک تجربه ای که چند سال است هی تکرار می شود، این ست که هربار ماه رمضان که جزخوانی می کنم، یک سری آیه جدید توی قرآن می بینم. نه اینکه آیه ها قبلا آنجا نباشندها، هستند، همان جا و به همان ترتیب همیشه. منتها این بار یک طور دیگر می شوند. یک جوری ته ذهن و دلم را یک تکانک کوچکی می دهند، و توجه ام را بیشتر جلب می کنند. خب اوایل فکر می کردم که لابد بی توجه خوانده ام دفعه پیش که این آیه به این قشنگی را ندیده ام دیگر. یکی از دلایل ش هم واقعا همین بوده ها، ولی یک دلیل دیگر هم به ذهنم آمد که برویم پاراگراف بعدی تا تعریف کنم.

بله داشتم می گفتم. امسال یک دلیل دیگر به ذهنم آمد. شاید آمدن این دلیل به ذهنم هم خودش معلول همین دلیل بوده باشد، نمی دانم. به هر حال، این دلیل، این است. ما در مغز عزیزمان، با استفاده از ابزارآلاتی به تحلیل رخدادها و اتفاقات اطرافمان می نشینیم. حالا وقتی در یک سال، کلی اتفاق برای ما می افتد و کلی تجربه و علم کسب می کنیم یعنی وقت تحلیل که می رسد با ابزارهای متفاوتی به یک رخداد یکسان نگاه می کنیم. بنابراین تحلیل متفاوتی از آن می توانیم ارائه بدهیم و تصمیمات متفاوتی می توانیم بگیریم. با این دلیل، به نظر می رسد وقتی که همین متن قرآن را با تجربیات انباشته سنین مختلف می خوانیم، در تحلیل و دریافت هایمان تغییرات محسوسی می تواند رخ بدهد.

یک مثال کتاب محور شخصی اش می شود اینکه من در سنین کودکی تا جوانی، خوره کتاب بودم و داستانی نبود که بگیرم و دو روزه دخل اش را نیاورم. یکی از کتاب هایی که خواندنش خیلی طول کشید، کتاب ماموریت فراموش شده مرحوم آسیموف بود. این کتاب در رده بندی جزو رمان های نوجوانان و جوانان رده بندی شده بود ولی من تلاش داشتم تا در سن ده دوازده سالگی بخوانمش. هربار هم حمله می کردم ناموفق و سپر شکسته برمی گشتم. متن کتاب یک طوری بود. یعنی انگار که اصلا ترجمه اش نکرده بودند! این کتاب ماند تا من به سن مخصوصش رسیدم. از کجا فهمیدم؟ خب هرسال این حمله را تکرار می کردم. خواندن این کتاب شده بود هدف. نمی توانستم تحمل کنم که یک کتاب انقدر سخت خوان باشد که من از پسش برنیایم. خلاصه که کتاب را خواندم و لذتش را بردم، ولی وقتی توانستم که سنم به یک سن درست و حسابی رسید.

به نظرم، شاید یکی از دلایلی که در احادیث تاکید شده که فلان سوره را در فلان شب بخوانید یا بر خواندن فلان سوره و فلان آیات، مداومت بدهید، همین باشد که لا به لای تجربیات روزانه، این آیات اثرشان را بر روح و جانت بگذارند. که وقتی ابزار جدیدی قرار است به تحلیل های روزانه مغز ما اضافه بشود، یک وقت آیه های مهم را نادیده نگیریم.

همین دیگر، خواستم بگویم که متن قرآن یکی ست ولی آدمی که قرآن را می خواند مدام در حال تحویل و تحول است. بنابراین هربار یک چیز نویی از قرآن می فهمد و یکی از علل تاکیدات موکد مداومت بر تلاوت قرآن همین ست.

هدهد
۱ نظر

نانودعا

بسم الله


ما به خودمان که باشد بی مقدمه و بی هیچ ملاحظه ای می پریم سر اصل مطلب و حاجت را می گوییم و تمام. ولی وقتی برویم سراغ ادعیه هایی که از ائمه به ما رسیده، از صحیفه سجادیه تا دعاهای کمیل و ابوحمزه و جوشن کبیر و .... همه شان یک عالمه مقدمه می گویند، کلی مقدمه که دوره خداشناسی ست و آدم را شیرفهم می کند که آن که حاجت را قرارست بدهد کیست. بعد موقعیت ما و خدا را یادآوری می کند و کلی حمد و ثنای الهی تا اینکه در خط آخر می رسد به درخواست. 

حالا در همین جزخوانی های قرآن رسیدم به یک نانو دعا، که همه ی پارامترهای یک دعای درست و حسابی را داشت. دعا از زبان حضرت موسی علیه السلام بود، وقتی که مستاصل و درمانده شده بودند و از دست فرعونیان رسته بودند. نانو دعا این است: «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» . که خدایا من، بنده کمترین و بی چیز تو، آنقدر مستاصل هستم که به هرآنچه از خوبی برایم بفرستی محتاجم. در پنج شش کلمه، همه آن مقدمات و موقعیت ما و درخواست، بیان شده است. خب این به نظر من، فوق العاده است.

 

پ‌ن: این دعا خیلی به من چسبید و هرچه می نویسم حس می کنم حق مطلب را کامل ادا نمی کند. کم اش را بر من ببخشید که من و کلماتم در برابر عظمت آیات حکم قطره و دریا دارند...

پ‌ن۲: یک دوستی اینجا بود که قبلا اینجا بیشتر می آمد و دفعه آخر گفت که پدرش راهی سوریه شده. نمی دانم هنوز هم اینجا سر می زند یا نه ولی دلم شور حال خودش و پدرش را می زند. برایشان دعا کنید لطفا.

هدهد
۰ نظر

یک عمل ساده

بسم الله


دو روز پیش برای یک عمل آپاندیس راهی بیمارستان شدم،

عملی که به هرکس بگویی ساده ترین عمل به خاطرش می آید ولی برای من سخت بود، به سه چهار دلیل، اول اینکه وصیت نامه نداشتم، دوم اینکه وصیت را به مادر یا پدرم هم نمی توانستم شفاهی بگویم و سوم اینکه کلی عهد ناتمام داشتم و چهارم هم داشت که وسط کلی کارهای فشرده این یکی یعنی کنار ماندن از همه کارها.

وصیت، یک بار خواستم بنویسم، به سبک آدم بزرگها شروع کردم، سه صفحه نوشتم و هنوز از اقرار به وحدانیت خدا خارج نشده بود. فکر کردم که آدم بزرگها برای این که کار ناتمام ندارند، وصیت نامه هایشان این طور پرملات و پر نصیحت است و من پرگناه و خاک نشین را چه به این کارها. ولی یک بار باید وصیت نامه ام را بنویسم و همین جا بگذارم. یک جای امن که دو سه آشنا هستند که بعد از مرگم می توانند وصیت نامه ام را به خانواده ام برسانند.

و گفتن وصیت به پدر و مادر ، اگر کاری از این سخت تر باشد به من نشانش بدهید... اصلا حرف از رفتن که می شود ... بغض چنان گلویم را فشار می دهد که جانم را از تنم به در می کند... چه شیر زنان و شیرمردانی هستند آنها که مخاطب وصیت فرزندانشان شده اند و آنها را با دست خود راهی سفرهای بی بازگشت کرده اند. چه شیرمردانی بوده اند که بغض این کار را به جان خریده و رفته اند. می دانم و باور دارم مرگ یک آغاز ست و تعریف مجددی از زندگی، ولی تحمل بار باورها گاه چه دشوار می شود... من برای مرگ پدربزرگ و مادربزرگم نگریستم و جایش شب اول قبر را رفتم به مزارشان تا چیزی را که بیشتر از همیشه به آن احتیاج داشتند را به آنها برسانم... ولی سخت است تحمل بار از دست دادن عزیز...

عهد ناتمام، ما آدم ها قول هایی را می دهیم و راحت از کنارشان می گذریم ولی همین قول ها و عهود است که شرط مومن بودنمان را تکمیل می کند. من خیلی سر این پایبندی بر این عهود دشواری کشیده ام ولی سعی کرده ام که حداقل آنها را رعایت کنم. قبول دارم که صد در صد موفق نبوده ام. همین جا و در همین زندگی مجازآبادی قول هایی داده ام که آدمهایش وقتی این سطور را می خوانند به آن صحه می گذارند و به جا نیاوردم. امیدوارم من را عفو کنند که عمرم را به نفسی بند می بینم...

کلی کارهای فشرده، و کلی برنامه ریزی های شیرین در سرم می پرواندم که یکهو ....

برای سلامت تان، شب و روز و هر ثانیه خدا را شکر بگویید.

التماس دعا

هدهد
۳ نظر

دست خدا


بسم الله


من دست خدا را دیده ام. بارها و بارها و بارها. اسمش را خارجی ها گذاشته اند قانون جذب ولی من نمی فهمم این قانون را. اینکه هزار و یک اتفاق در این دو سه سال گذشته رخ داده و من را کشته و چلانده و آنچه می خواستم دور نگه داشته و حالا چرخانده و چرخانده مرا تا رسانده مرا به آنچه که می خواستم. اصلا چه کسی می تواند اینقدر قشنگ همه ی تکه های یک پازل را بچیند کنار همدیگر تا یک تصویر مطلوب را به دست بدهد.

می ترسم اما. گاهی ته دلم هم می ترسم از اینکه نکند این ها را که امروز دارم، به خاطر اصرارهای بیجایم به دست آورده ام. به خاطر اصرارهای بچه گانه ای برای داشتن بهتر به زعم خودم. خب ترس هم دارد.

جدیدتر ها که این ترس افتاده توی دلم دعایم تغییر کرده،

حضرت موسی علیه السلام یک جا وقتی خسته و از همه جا مانده و رانده می رود زیر درخت دراز بکشد یک حرف دارد:

«رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ»

که خدایا من بی چیز و بی کس و کار، به هرچه از خیر که به من برسانی محتاجم...

که خدایا من بی چاره ترین بنده ات هستم... بده در راه خدا...


التماس دعا...


هدهد
۵ نظر

آرزوی موقتی


بسم الله


در راستای آرزوهای دور و درازم:) این رو هم موقتا بگم که دوست دارم یه بچه فیل رو بغل کنم :)

این یکی واقعا هر وقت بچه فیل رو کنار مادرش می بینم در من زنده میشه و نمیدونم کی میشه که به این آرزوم برسم :(

با توجه به علاقه ام به بچه های آدمیزاد فکر کنم که این علاقه ام هم به اون مربوط میشه.

آهان. بچه زرافه هم دوست دارم بغل کنم:)

هدهد
۴ نظر

شب قدری که گذشت


بسم الله


آدم معذب میشه خب. هی می خوای از بدبختی هات ضجه بزنی، هی مجبوری رعایت باقی افراد حاضر در مجلس رو هم بکنی که یک وقت نکنه باعث بشی نتونن دعا کنن و همه حواسشون به تو باشه و ...

آخه خب من خودم این طوری هستم. اگه کسی وسط مجلس هی سر و صدا بکنه اذیت میشم و بعد خب وقتی خودم می دونم که نباید همون بلا رو سر اونها بیارم دیگه.

ع خب مثل اینکه مقدمه نگفتم و اصن معلوم نیست چی دارم میگم.

مقدمه اینکه من همیشه اینجا گفتم که بارها و بارها به خاطر نداشتن یک چاه که سرم رو بکنم توش و حرفهام رو بزنم تا سبک بشم در عذاب بودم. یعنی نگاه بکنید مثلا حضرت علی علیه السلام چاه داشتند، پیامبر خودشون می رفتن غار حرا و .... ولی خب متاسفانه الان امکانات کافی نداریم. یه دونه ته ته ته ته اش کهف الشهداست که اونم هر وقت خدا که بری دو نفر عین خودت هستند که آخرش منصرف میشی و برمی گردی. هرچند یکی از پیشنهادات دائمی هم از طرف دوستان اینجا بوده که بلیط مترو بگیرم و گوش های یه پیرمرد. ولی خب این نشدنی ست.

به هرصورت این شب های قدر به این پی بردم که لازم دارم علاوه بر اون چاه/غار، حتما برم وسط بیابون بشینم. یه جایی که کلا من باشم و دو سه تا عقرب و مار. البته با خودم یه خورده گازوئیل هم می تونم ببرم که حواسم رو به خودشون پرت نکنن. اصلا اگر می خوای لذت شب قدر رو بچشی باید بری وسط بیابون. من بار و بارها این صحنه رو تو ذهنم مرور کردم و همه چیزش خوبه. یعنی تصور کنید که وسط بیابون هستید و خودتون و خودتون. بعد هرچقدر عربده هم بزنید هیچ دلیلی برای معذب شدن ندارید. هر حرفی بخواید می تونید بزنید با خدا و خلاصه سفره دلتون رو قشششششنگ باز کنید جلو روی خدا. نه اینکه الان باز نباشه ها. ولی خب مهمه که آدم خودش با دست خودش باز بکنه این سفره رو. این از حرف ها. بعد مثلا میرسی به دعا خوندن. دعای جوشن کبیر رو که می خونی باید برای هر یه دونه اسمش دو سه دقیقه فکر کنی تا قشنگ برات جا بیوفته و اصلا بفهمی یعنی چی. البته خب شاید هم بهره هوشی م پایینه که نمی فهمم اسم ها رو و همیشه ی خدا از دعاخون عقب هستم. خلاصه اینکه حتی اگر دعای جوشن کبیر تا خود صبح هم طول بکشه مهم نیست. خودت هستی و خدا و همون دو سه تا عقرب و مار که اونا هم درحال تسبیح خدا هستند اون وقت صبح.

آرزوهام داره افزایش پیدا می کنه متاسفانه و حالا به چاه/غار تنهایی، یک عدد بیابون نزدیک و خالی از سکنه هم مورد نیاز هستش. جدی جدی یکی از آرزوهام هم اینه که برم توی بیابون یه کاروان سرا بسازم و با خانم بچه ها پاشیم بریم اونجا (بچه ها هم نیومدن مهم نیست اصلا). بعد فکر کن طلوع خورشید رو از بالای پشت بام اونجا به تماشا بشینی و غروبش رو. خیلی فوق العاده ست واقعا. به آرزوهام باید برسم. آروم آروم...

هدهد
۷ نظر

رفیق


بسم الله


من هنوز درگیر رفاقت با خدا هستم.

همان جا که می گوید یا رفیق من لا رفیق له...

یک سخنرانی گوش می دادم می گفت که اسما الهی دلالت حقیقی می کنه بر مسما. مثل آب که نامش هم نشین رفع عطش است و آب اسمی ست برای رفع عطش و این اسم آنچنان در این مسما تجلی پیدا کرده که با دیدن آب یاد مسما میوفتیم. حالا وقتی نامی الهی را می شنویم باید یاد رفع نیازمان بیافتیم (نیازی که داریم و ممکن است از آن مطلع نباشیم گاهی)



یا رفیق من لا رفیق له...

کاش رفیق خدا بشوم/بشویم...

التماس دعا در این شب آخری. التماس دعای شدید و قوی.

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

شاید کزان میانه یکی کارگر شود

التماس دعا.

هدهد
۱ نظر

پیرو پست نور در تاریکی

بسم الله

به دنبال نور خدا می گشتم تا اینکه رسیدم به این آیه:

«یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِیرًا، وَدَاعِیًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُنِیرًا»

که پیامبرمان آینه نور خداست که مسیر را روشن می سازد و ما را به پیش می برد.

هدهد
۰ نظر

بخشیدم


بسم الله



بخشیدم. دیشب (امروز صبح) دو نفر را بخشیدم. نمی خواستم ببخشمشان. به خاطر همه ی نامردی هایی که کرده بودند ولی بخشیدم. حالا دیگر هیچ کسی نیست که آن دنیا بخشی از بار گناهانم را با او قسمت کنم یا بخشی از خوبی هایش را بگیرم. چقدر سخت بود بخشیدنشان یعنی حداقل قبل از بخشیدنشان به خدا حق می دادم که مرا به خاطر همه حماقت هایم نبخشد(هرچند الان هم همان طور است و همچنان حق اش است خدا که نبخشد مرا) ولی خب بالاخره بخشیدم.

بخشیدم تا امید داشته باشم که شااااید خدا رحم کند و به دل کسانی از من بدی دیده اند هم بیندازد که مرا ببخشند. تا امید داشته باشم که شاااید خدا رحم کند و خودش هم مرا که سراپا تقصیر شده ام را ببخشد.


شما هم ببخشید مرا. اگر می شد. لطفا و خواهشا



هدهد
۳ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان