هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

تقوا


بسم الله

در دو سه مطلب گذشته، به دنبال صفت بندگان عاشق گشتیم. بندگانی که جان فدای دوست می کنند و صحبت شان این است که:

«مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»

در ادامه نوشتارهای گذشته این بار می خواهم یک مفهوم را از نگاه بنده عاشق بنگرم. مفهوم تقوا.

مفهوم تقوا در بین عامه مردم به ترس از خدا ترجمه شده و ترسی است از جنس محاط بودن در دایره قدرت الهی. این هست و صحیح هم هست. اما این ترس و به تبع اش گناه نکردن پاداشش بهشت خواهد بود و این جز وصال ست. عاشقان را این مفهوم و این ترس راضی نمی کند. چرا که عاشق، یکی شدن با معشوق را خواستارست. هم نشینی با حضرت حق و مجذوب و ذوب در حق شدن را. از این روست که لابد باید تقوا را طوری ببینیم که عاشقان می بینند با معنا و مفهومی دیگر.

عاشقان، در هر حال، رضایت معشوق را جست و جو می کنند و راحت و آسایش معشوق را بر خود مقدم می دارند. اینگونه ست که گاه به بیستون کندن به عوض رضایت معشوق هم رضایت می دهند. چنین جست و جو و چنین روحیه ای باعث می شود، عاشق، همواره گوش به زنگ منویات معشوق باشد تا بدون معطلی آن را عملی کند. معشوق بگوید بمیر می میرد و معشوق بگوید بمان می ماند.

حال در چنین وضعی، عاشقِ جویای رضایت چه می کند؟ عاشق تا آنجا که منویات معشوق ست و به وی با واسطه و بی واسطه رسیده، تمام و کمال عمل می کند و آنجا که نداند چه مقبول معشوق افتد، به شناختش از معشوق مراجعه می کند و اگر ذره ای احتمال ناصواب دهد از انجامش سرباز می زند تا نکند یک وقت معشوق از شنیدن آن، رنجیده خاطر شود.

تقوا شاید از نگاه عاشق هم همان ترس باشد ولی این ترس رنگ و لعابش فرق دارد. مبنایش جست و جوی رضایت معشوق ست و نیت و نگاه به آن متفاوت. نتیجه اش هم متفاوت. عاشق همیشه بیم آن دارد که نفسی که فرو می دهد در راه رضای معشوقش صرف نشده باشد. بیم آن دارد که قدمی که برمی دارد وی را از معشوق دور کند. بیم و ترس هست ولی همگی ریشه در عشق دارد و در این نگاه عاشق در نهایت می رسد به ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً. آنجاست که عاشق به مقام وصل می رسد و یگانه می شود با معشوق. چنان که چون در عاشق نظر می کنی، جز معشوق نمی بینی.


خدایا ما انسان های ظلوما جهولا، گوهر عشق تو را در سینه داریم،

درخشانش کن.


والسلام

هدهد
۰ نظر

برای دیدن مطلب نام کامل ام را باید بدانید به فارسی، بی فاصله

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدهد

کریمان جان فدای دوست کردند...

بسم الله

یک توضیح ضروری شاید لازم باشد که بدهم. آدم ها خدا را جورهای مختلفی می خواهند و می خوانند. برخی از روی ترس، برخی برای رفع حاجاتشان، برخی برای رسیدن به بهشت و خلاصه هرکسی خدا را یک طور می خواهد. در بین این آدم ها، یک دسته ای هم هست که  خدا را عاشقانه می خواهند. این آدم ها، آدم های عجیبی هستند. چون بهشت و مافیها، دنیا و مافیها و خلاصه هیچ چیز، نظرشان را به خود جلب نمی کند و این ها چنان در خدا ذوب می شوند که جز او را نمی توانند ببیند. بین همه ی این گروه ها که خدا را جورهای مختلفی می خواهند، عاشقانه هایش بیشتر برایم جذاب بود. در این موارد، بیشتر حس و حال یک کودک را دارم که پا در کفش بزرگ تر می کند تا بزرگ شدن را تجربه کند. من هم دوست دارم پا در کفش عاشق های خدا بکنم و ادای عاشق ها را دربیاورم. شاید یک وقت مثل بچه ها بزرگ شدم و فهمیدم خدا را عاشقانه خواستن چه طوری ست و چه مزه ای دارد.

در ادامه وصف عاشقان در قرآن، رسیدم به این آیه. نه اینکه خودم برسم. یکی از دوستان زحمت کشیدند و پیرو پست قبل به من کمک کردند و آیه را به من نشان دادند.
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»
یک عده از مردم، که همان عاشق ها باشند، جان می دهند در راه معشوق. آنچنان در جلب رضایت و توجه خدا پیش می روند که سرمایه شان که عمرشان باشد را به طبق اخلاص می گذارند و تقدیم دوست می کنند. تمام و کمال. این آدم های خالص قلب و جان و عقل و همه را در طبق اخلاص گذاشته اند و تقدیم دوست کرده اند.

خدایا این عاشق ها تو را چگونه می بینند که این گونه برای جلب رضایتت از سر جان برمی خیزند؟


مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

هدهد
۰ نظر

عشق بنده

بسم الله

از عشق می خواهم بنویسم. خدا جا به جا در قرآن از یحب صحبت کرده است و یادآوری که کرده خدا این گروه را دوست دارد و خدا آن گروه را دوست دارد و خلاصه خدا در معرفی آشکار دوست داشتنی هایش از بنده هایش کم نگذاشته است. ولی بنده ها کجاها در قرآن عاشق خدا شده اند؟ و این عشق را چه طور نشان داده اند؟
در ادبیات خودمان، وقتی صحبت از عشق و عاشقی به میان می آید، برای عاشق توصیفات و حالاتی بیان می شود. مثلا در داستان فرهاد و شیرین، فرهاد از عشق، به کندن بیستون مشغول می شود. اگر کوه بیستون را دیده باشید، معلوم ست که فرهاد به چه کاری دست زده است و عمق عشق اش تا چه حد بوده است، که کاری ناممکن را می خواسته ممکن کند! اما در قرآن کجا هست که وصف عاشقی بنده ها را کرده باشد؟ اصلا بنده ی عاشق چگونه می شود و چه کارها می کند؟
همین طور که داشتم به عشق می اندیشیدم یک آیه پرید توی ذهنم.
«الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ»

این آیه یکی از نشانه های عاشق ها بود. می گفت یک عده از مردم هستند که چنان عاشق خدا هستند، که یک لحظه هم یاد او را فراموش نمی کنند. عاشق هستند دیگر. می نشینند در فکر اویند. با فکر او بلند می شوند و با فکر او تمام عالم را می بینند. عاشقی را عمل می کنند. خلاصه اینکه نفس نمی کشند این عاشق ها مگر اینکه یاد معشوق را در خاطر خود داشته باشند. از این مدل توصیف عاشقی، در اشعار شعرا هم یافت میشد. مثلا در این شعر باباطاهر:
«به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم»

می خواهم کمی بیشتر از عشق بنده ها به خدا و وصف حال عاشقان به خدا، در کتاب خدا بخوانم. می خواهم یاد بگیرم عاشقانه خدا را بخواهم.
خدایا! تو بذر عشق به جان بنده هایت نشانده ای و حالشان دگرگونه ساخته ای،
خدایا! تو خود باغبان این بذر باش و تو خود آن را در جان ما به ثمر نشان.
خدایا! عاشقی راه و چاه دارد. خودت ما را در راه مستقیم اش نگاه دار و از چاه هایش حفظ کن.

والسلام

هدهد
۳ نظر

تبارک الله از این فکرها که در سر ماست

بسم الله


نمی دانم که قبلا هم گفته ام یا نه. ولی همیشه دوست داشتم می رفتم توی سر مردم و فکر هایشان را می خواندم. البته نه همه فکرشان را. آنها که مربوط به من بود و میان کلی تعارف و کلمه های متعارض با ذهن شان به دهانشان نمی آمد. یعنی می خواستم همیشه بدانم که بالاخره این آدم هایی که کلی با آنها سلام و علیک داریم و ندار شده ایم با ایشان، چند چند هستند با ما؟ با ما رفیق هستند یا دارند تحمل مان می کنند. هرچند خودم چندان خوشم نمی آید که کسی همین کار را برای خودش از روی ذهن من بکند ولی به هر حال برایم شیرین و کنجکاوی برانگیز است که بدانم هرکسی در موردم چه فکری می کند. دفعه پیش هم که مسابقه گذاشتم برای اینکه از روی نوشته ها درباره «من» بنویسید همین را می خواستم بچینم از بین کلمات تان. هرچند که باز و علی رغم اینکه دنیای مجازی ست و من برخی از شما همراهان را به چهره ندیده ام، ولی جنبه احتیاط در نوشته ها بود.

خب این چیز جدیدی شاید نبود. ولی امروز فکر کردم که نکند واقعا آنقدر جرات ندارم که این فکرها را بخوانم. اینکه بنشینم و ببینم نمود بیرونی آنچه هستم چیست! در واقع قبل ترها این مساله را با صدای ضبط شده ی خودم داشتم که اصلا دوستش نمی داشتم. حالم را بد می کرد و اصلا خوب نبود. حتی با قیافه فیلم برداری شده هم مشکلات عدیده ای داشتم. ارتباط برقرار نمی کردم. یعنی صدای خودم که به گوشم می رسید حس این را نداشتم که مال خودم باشد و همیشه از شنیدن صدای ناموزون یک غریبه رنج می بردم. جدیدترها البته کمی اعتماد به نفسم بالاتر رفته و برای یکی از دوستانم تصنیفی خواندم و روی تلگرام برایش فرستادم. ولی خب! اینکه آدم از صدای خودش وحشت داشته باشد، برایم اتفاق افتاد. صدای بچگی هایم را بارها و بارها شنیده بودم ولی خب فرق دارد که صدای یک ساعت و دو ساعت پیش خودت را بشنوی. بگذرم. این که دیگر گذشته و الان اعتماد به نفس کافی در مورد صدایم پیدا کرده ام و دیگر کمتر صدایم خودم را اذیت می کند. هه! خنده دار است که هنوز هم صدای خودم را دوست نمی دارم و چه انتظار عبثی دارم از بقیه که صدای مرا تحمل کنند. باید هر چند وقت یک بار روزه سکوت بگیرم تا شاید همه عالم از دست من خلاص بشوند!

داشتم می گفتم. صدا و تصویر که گذشت و حالا رسیدم به اینکه بقیه در موردم چه فکری می کنند. راستش اگر بخواهیم خدا پیغمبری نگاه کنیم باید کار را برای خدا کنیم و تایید و رد بقیه مردم ما را از مسیر مان دور نکند ولی خب! آدم های پر نقصی چون من، به انجام کار که می رسند ذهنشان پر می شود از کلی سوال بی جواب و هرقدر هم که می خواهی مقاومت کنی نمی شود. برایم آزار دهنده است که کاری را و کمکی را شروع کنم و نیت ام چیزی باشد و بر اثر حوادث روزگار بازخورد دیگری و سخن دیگری از حرفم برداشت شود. بارها شده که توی خیابان و کوچه خانمی را دیده ام که به زور باری را حمل می کند و از ترس اینکه نکند نیت خیر کمک کردن را با هزار و یک فکر دیگر قاطی کند و ... قید کمک کردن را زده ام و موارد کمک کردن در دانشگاه به سال پایینی ها که از اینکه دخالت در کارشان کنم ممکن است ناراحت بشوند. حتی شده در خیابان شنیده ام که کسی آدرسی را از کس دیگری می پرسد و من خوب بلد هستم ولی می ترسم که کمک کردنم به دخالت کردن تعبیر شود. خلاصه اینکه کمک کردن یکی از مواردی ست که توی ذهنم ولوله ی نوع فکر کردن بقیه می افتد. اما فقط بحث کمک کردن نیست که می خواهم ذهن آدم ها را درباره اش بخوانم. واقعا یک دغدغه اساسی است که چه طور کنترل کنم که نمود بیرونی آنچه خودم تصور خوبی از آن دارم را کنترل کنم.

راستش هنوز ترس از شنیدن صدایم برای اولین بار یادم نرفته و برای همین وقتی دوباره به این فکر کردم که کاش می شد فکر دیگران را در مورد خودم بدانم، ترس توی دلم افتاد. که نکند همه ی چیزهایی که توی ذهن خودم مرتب و منظم کرده ام به هم بریزد و فرو بریزد. اینکه مثلا من نیت ام چه بوده و چه برداشت شده و خلاصه دیگران چه در مورد من توی ذهنشان می پرورانند؟

راستی شما تو ذهن تان از من چه ساخته اید؟ یک دیو در لباس انسان؟ یا یک انسان در لباس انسان؟

هدهد
۲ نظر

لطفا لفظ حاجی را نجس نکنید...


بسم الله


راستش لفظ حاجی و کربلایی برایم قداست دارد. یعنی برای کسی که حاجی باشد احترام خاص قائل هستم و برای کربلایی هم. برای مشهدی هم! ولی این کلمات دارند قداستشان را از دست می دهند. چرا باید به کسی که در ظاهر خطا و گناه می کند و همه عالم و آدم از رفتارهای غیر اسلامی اش خبر دارند، حاجی اطلاق بکنید؟ بس کنید. هی نگویید حاجی به کسی که از حج و اسلام حتی تظاهر به اسلامش را هم ندارد! نگویید حاجی فلانی وقتی خودش ابایی از اینکه حرام هایی که کرده و ناکرده را در بوق و کرنا بکند و بگوید.

لفظ حاجی نجس می شود با اطلاق به این آدم ها. باید آب کشید و توبه کرد از چسباندن لفظ حاجی به این آدم های بویی از اسلام نبرده. خواهش می کنم، تمنا می کنم، التماس می کنم، حاجی را برای حاجی درست و حسابی بکار ببرید. برای حاجی ای که واقعا حاجی باشد. توبه کرده باشد، اعمالش را به موقع انجام بدهد. اهل نماز و روزه و زکات و دستگیری از اهل محل و فقرا باشد. مخلص کلام اینکه واقعا حاجی شده باشد.

لفظ حاجی را برای هر نا به کار اسلام نشناخته ای نباید به کار برود. لفظ حاجی مقدس است...

هدهد
۲ نظر

نورچشمی های خدا


بسم الله


در میان نور چشمی های خدا، پیامبر از همه نور چشمی تر بودند. خیلی خیلی خیلی نورچشمی. آنقدر که رفتند به جایی رسیدند که جبرئیل را پای رفتن نبود.

حالا در زندگی پیامبر که نگاه می کنیم، پر است از سختی های عجیب و غریب دنیایی است که یک به یک شان، مرد می خواهد که پای کار بایستد.

خدا نور چشمی هایش را نه با لای پنبه گذاشتن که با کلی فشار و سختی بزرگ می کند. اصلا راه و رسم خدا انگار نیست که با نورچشمی هایش آن طوری برخورد کند. انگار که خدا می خواهد یک چیزهایی را به نورچشمی هایش بچشاند فرای این سختی های ظاهری. انگار که خدا می خواهد نورچشمی هایش را بهتر توی چشم عالم و آدم بکند که ببینید این نورچشمی های من چه پرنور و پر زرق و برقند که عالم را با همه زرق و برقش بی رونق می کنند.

نگاه کنید دیگر. ببینید پیامبران خدا را و سرگذشتشان را. کدام پیامبر با راحتی و آسایش پاهایش را گذاشته روی پاهایش و همه چیز بر وفق مرادش بوده؟ کدام یکی از امامان ما، که یکی از یکی نورچشمی تر بودند سختی از جنس این دنیایی اش نکشیدند؟

حالا نه اینکه این آسانی های دنیا بد باشد ها. نه! اتفاقا دست مریزاد به خدا و تشکر و حمد و سپاس خدا را که این همه نعمت از سر و کول ما می ریزد. یک طوری که همه سختی های احتمالی و مریضی ها بین این همه خوبی گم می شود ولی خب آدمی ست دیگر. دلش بزرگ بزرگ می خواهد.
خداجان!
می شود نور چشمی بشویم ما هم؟ صابون سختی دنیا را به تنمان می مالیم و از خودت تاب و توانش را هم می خواهیم ولی ما هم دلمان نور چشمی شدن می خواهد. از آنها که مزه ها و رنگ ها و بوهای جدید دنیا را بهشان می چشانی. از آنها که خودت را بهشان بازمی شناسانی.

والسلام
هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان