هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

یکی بود و بس بود

بسم الله


این اولین پست با گوشی ست و تجربه ای جدید. ان شاء الله که خوب بشود!

اما بعد؛

سلام!

خدا برای درس دادن به بنده هایش کلاس های متنوعی دارد. یکی به یک نگاه درسش را می گیرد و یکی تمام عمر رفوزه است و مانند حقیر، یک درس را صدبار باید بگذراند تا قشنگ برایش جا بیوفتد.

القصه همه ما می دانیم که فقط و فقط خدا را داریم. یعنی دستمان که کوتاه از همه جا که می شود، بی کس که می شویم، سریع به دامن خدا پناه می بریم. ولی چندبار پیش می آید که واقعا این را حس کنیم؟ معدود پیش می آید. این البته از کوتاهی عمق نگاه بنده نشات می گیرد. کشتی که در معرض غرق شدن باشد و یا هواپیما که در معرض سقوط باشد و از همه جا قطع امید شود، آن وقت ست که دست ها به سمت خدا دراز می شود. انگار که خدا همان وقت ظاهر می شود که درد ما را تقلیل بدهد!! غافل از اینکه در تمام مدت زندگی در جریانی از خدایی شدن و خدایی بودن هستیم و تنها و تنها اوست که با ماست.

روز اول که به این سفر اقدام کردم از تمام رفقا و خانواده و اماکن آشنا و ... کنده شدم و افتادم در وسط ناآشنا آبادی به نام (...) ! خب همین قدر هم تنها شدن برای کسی که فهم داشته باشد کفایت می کند و می تواند آن فهم تنها بودن و تنها و تنها خدا را داشتن را مدل سازی کند. ولی از آنجا که حقیر، کمی شاگرد تنبل کلاس بودم، خدا برای یاد گرفتن این عکس تلنگر محکم تری را انتخاب کرد. اما داستان چیست؟ من در بدو ورود و در مسیر تا هتل کوله پشتی لپ تاپم را گم کردم. برای اینکه بدانید جایگاه این کیف دقیقا چه بود باید بگویم که چنان از جدا نشدن این کوله و خودم اطمینان داشتم که لپ تاپ و دو هارد و مدارک فارغ‌التحصیلی و کتاب نفیس هدیه گرفته شده و چند کتاب دیگر و کمی خوراکی را در آن گذاشته بودم. در کمال ناباوری و در حالیکه هنوز نمی دانم چه طور شد و چه طور آن کیف را گم کرده ام، کیف رفت... رفت و تصور کنید من را که با چند چمدان در دست چه حالی داشتم وقت گم شدنش! دستم به هیچ جا بند نبود. هیچ ریسمانی برای چنگ زدن نداشتم. تمام فکرم قفل شده بود از فشار از دست دادن داشته هایم. همان جا بود که با عمق جان بودن خدا را فهمیدم. خدا بود ها، ولی مزه این بودنش طور دیگری بود. یک آرامشی فرو ریخت داخل قلبم که تعجب کردم. من علاوه بر از دست دادن آن قطعات فیزیکی چیزی نزدیک به سه ترابایت اطلاعات را از دست دادم و درد از دست دادن آنها حتی بیشتر هم بود. چرا که برای جمع شدن این مقدار داده، زحمت کشیده شده بود و عمری گذاشته شده بود و من برای حفظ آنها از دست هواپیمایی ها با خودم حملشان می کردم! اما رفت.

شاید اگر مرگ م فرا می رسید من به خاطر این وابستگی به لپ تاپ و هارد و ... مرگ سختی را تجربه می کردم. اما حالا دست از دل بستن برداشته ام. 

‌درس های این اتفاق:

۱- و مهم ترین درس این بود که خدا و تنها خدا ست برای ما، همیشه هم هست او بهترین و همراه ترین و عشق ترین دارایی ماست. 

۲- توصیه ست این قسمت. تعداد ساک های مسافرتی را تا می توانید کم کنید تا حملشان آسان باشد و کنترل شان سهل تر.

۳- دارایی های ارزشمند را هرقدر هم که از عزیز بودن یک کیف و جدایی ناپذیری اش اطمینان دارید ولی در ساک های مختلف بگذارید. پول را هم که معلوم است باید کجا بگذارید! روی قلبتان:-)

۴- از دست دادن اطلاعات دردش خیلی زیاد ست، خیلی خیلی درد دارد. اطلاعات را تا می توانید به صورت مجازی و آپلود در درایو های مجازی نگه دارید تا درد گم شدنشان را نکشید. سه ترابایت برای یک سکته ناقص کفایت می کند. مراقب خودتان باشید و اساسا به اطلاعات مجازی دل نبندید!


پ‌ن: علت این تاخیر طولانی مدت در نوشتن هم همین گم شدن لپ تاپ بود و انتظار برای داشتن لپ تاپ جدید هرچند که بعدتر کارها زیاد شد و نشد این طوری بلند نویسی کنم. خلاصه دوری از شما علت داشت. :-)

التماس دعا هم که جز تکرار نشدنی نوشته هایم خواهد بود همیشه.

هدهد
۲ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان