هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

وقتی پدرم پیر شد

بسم الله


حالا چهار ماه از آمدنم می گذرد و هر روز و هر دو روز یک بار با خانه و خانواده حرف می زنم. به لطف اسکایپ و واتس آپ و تلگرام و اینستاگرام و ... هیچ وقت تنها نبوده ام یا حتی طعم تنهایی را نچشیده ام. حتی تر از بس خانواده و دوستان لطف دارند که وقت هم کم می آید و برخی از دوستان هم دلخور می شوند از دیر پاسخ گفتن.

بگذریم و بروم سر اصل مطلب. آنچه که در عنوان هم آورده ام.

نمی دانم ما آدم ها دقیقا در چه وقتی به این حقیقت تلخ پی می بریم که قرار است تکیه گاه های زندگی مان، همان ها که بسیار دوستشان داریم روزی نباشند. یا حتی به این حقیقت تلخ پی می بریم که پدر و مادرمان پیر شده اند. من نمی دانم که چه زمانی ست که ما متوجه می شویم که دیگر بزرگ شده ایم و سن و سالی از پدر و مادرمان گذشته. به نظرم اگر همه چیز سرجایش بود و این جا نمی آمدم به سختی و در سنین بالاتر مثلا سی تا سی و پنج سالگی متوجه پیر شدن پدرم می شدم یعنی وقتی که مثلا یک فرزند یا دو فرزند داشتم و ...

ولی حالا من با این واقعیت تلخ رو به رو هستم و آن را فهمیده ام. یک بار که داشتیم به صورت تصویری با پدرم حرف می زدیم،توجه ام به خطوط صورت پدرم جلب شد. من متوجه شدم که پدرم جوانی اش را به پای من پیر شد و من حالا فرسنگ ها از پدرم فاصله دارم. من متوجه شدم که پدرم پیر دارد می شود و من حالا که باید بیشتر و بیشتر از همیشه کنارش باشم، از پدرم دور هستم. به اندازه یک دنیا دور هستم. چه فرقی می کند ده سال یا پانزده سال آینده من به کجا رسیده ام و چه شده ام؟ چه فرقی می کند اگر امروز که پدرم را دارم و می توانم به او عشق بورزم به تاخیر بیاندازم و این کار را نکنم؟ بهانه زیاد ست ولی نمی کنم این کار را. من دیگر پدرم را با تمام دنیا عوض نمی کنم. هیچ کاری نیست که مهم تر از هم صحبتی و خوشحالی پدرم باشد.

کار دنیا، کار عجیبی ست. ما آدم ها را با حسرت هایمان تنها می گذارد. روزی که استاد راهنمای ارشدم، دچار حادثه شد من فقط خبر را شنیدم و هیچ نتوانستم بکنم. من با ارزش ها و اخلاق های سنتی بزرگ شده ام. برای من مهم ست که وقتی کسی که حقی به گردنم دارد به مشکلی برخورد در کنارش باشم و به وی کمک کنم. هرچند که کمک هایم در حد دلداری دادن باشد. استادم دچار حادثه شد و تنها کاری که توانستم بکنم ارتباط تلگرامی با خانواده شان و دلداری دادن به آنها بود. درحالی که من بیشتر از اینها باید می کردم و نکردم. استاد و معلم ها پدران معنوی ما هستند و حق پدری به گردن ما دارند... این شد حسرت اولم.

و حالا هم حسرت دوم را به دوش کشیده ام. حسرت نبودن در کنار پدرم و خدمت به پدرم. می دانم که اگر بگویم به پدرم خواهند گفت که بله همین حالا هم خدمت می کنی و چه و چه و چه ولی دلم رضا نمی دهد. بودن در اینجا با تمام امکانات و زرق و برقش، با تمام خوشی های زودگذرش برای کسی که تفکرات سنتی داشته باشد و خانواده و ارزش هایش برایش پررنگ باشد عذاب آور است. تلخ است که ببینی پدرت پا به سن می گذارد و تنها کاری که از دستت برمی آید نگاه کردن باشد. تلخ ست لحظه لحظه مشاهده مسن تر شدن مادرت. تلخ است دیدن ناراحتی پنهان شده مادر و پدر از دوری تو، پشت لبخند گشاده. می نویسم این ها را تا همیشه یادم بماند که برای رسیدن به نقطه ای که هدف گذاری کرده ام، چه هزینه هایی داده ام. چه تلخی هایی چشیده ام. چه ارزش هایی را نادیده گرفته ام تا به این جا برسم. از چه چیزهایی گذشته ام تا این موقعیت را داشته باشم.

دنیا دنیای عجیبی ست. ما را با حسرت هایمان تنها می گذارد.

دنیا دنیای لعنتی و عجیبی ست...



پ ن : نمی دانم اینجا نوشته بودم یا جای دیگری بود ولی هرچه که هست، می خواهم زندگی نامه ام را بنویسم. نه روزنگاری معمولی. همه آنچه که اعتقاد دارم و باور دارم و همه آنچه هستم. می خواهم خودم را بنویسم و بعد ببینم خودم چه موجودی هستم...

هدهد
۱ نظر

دل زدگی

بسم الله


یک مقداری نسبت به وبلاگ و مافیها دل زده شده ام. اگر رفع بشود ان شاء الله می نویسم.

رد نمی کنم که سرم به واقع شلوغ تر شده و وقت کافی ندارم برای وبلاگ و دنیای مجازی اما فکر کنم دل زدگی دلیل اصلی ننوشتن باشد.

چند وقتی هم هست که هوس کرده ام زندگی نامه ام را بنویسم. حالا نه اینکه آدم مشهوری باشم یا تجربه ی گران بها و عجیب و غریبی داشته باشم. من فقط به طور عجیبی بسیار آدمی معمولی هستم و شاید همین زندگی نامه ام را ارزش مند کند. که یک آدم معمولی هم داستان های جذاب برایش رخ می دهد و ...

فقط باید حتما مطمئن بشوم که بعد از مرگم منتشر بشود...

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان