هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

عشق


بسم الله


سیمرغ می نویسد.


با هدهد صحبتی داشتیم درباره نوشتن در این صفحه. این نوشته به اصرار ایشان در اینجا قرار می گیرد.


از عشق می خواهم بنویسم. از عشق به خدا. ما باید از زمانی به بعد شروع بکنیم به دوست داشتن خدا. دست برداریم از ترسیدن و ترساندن از خدا. آن خدا که من می شناسم اگر به درستی به مردمان شناسانده شود، مردم نه از سر اجبار که از سر عشق و دوست داشتن سر به سجده می گذارند.

ٌو چون به این مردم کافر گفته شود بیایید خدای رحمان را سجده کنید، در جواب گویند: خدای رحمان چیست؟ آیا ما به آن‌چه تو امر می‏کنی سجده کنیم؟ و دعوت به خدای یکتا (به جای اطاعت) بر نفرتشان بیفزاید. (فرقان ۶۰)


خدایی را عبادت کرده ایم، سالیان سال که اگر عبادت اش نمی کردیم ما را جهنمی می کرده یا بهشتی به ما می داده. بهشتی که رود شیر و عسل دارد و هرچه اراده کنی آنجا می یابی. راستش این عبادت ها خوب است ولی کار نمی دهد. راستش این خدا را عبادت کردن همه چیز دارد الا خود خدا. خودش را کم دارد. خدا را کم دارد این عبادت ها.


به راستی چه در این جهنم/ بهشت بوده که سالیان سال است از ترس/به امید رهایی/رسیدن به آن در حال تلاش هستیم. اگر جهنمی باشیم و زیر شکنجه باشیم و از درد و محنت از یاد خدا غافل شویم چه؟ اگر بهشتی شویم و به پاداش ها و حوری و غلمان و شیر و ... رضایت بدهیم و یاد او نباشد چه کنیم؟ تمام اینها باشد و یاد خدا نباشد چه کنیم؟ چه دارد این همه پاداش و عذاب که ما را مشغول خود کرده؟ که اهل محاسبه شده ایم. یکی قرض می دهیم و اگر پاسخ اش نبینیم دیگر نمی دهیم. نماز می خوانیم و اگر مشکلی به کارمان بیافتد طلب کار خدا می شویم. نماز می خوانیم از سر رفع تکلیف. این چه تکلیفی ست؟ چه تکلفی ست؟

خدا را عاشقانه تا به حال پرستیده ایم؟ خدا معشوق ماست و ما عاشق. اما این چه عاشقانه زیستنی ست اگر هر حرف معشوق را از سر ترس و به امید پاداش انجام بدهیم. معشوق مان گفته نماز بخوانید. زمان خواندن نماز باید واله و شیدا برویم. دستور از معشوق آمده. آی عاشقان به ندای معشوق لبیک بگویید. لبیک اللهم لبیک. ان الحمد و النعمه لک و الملک لاشریک لک لبیک...

معشوق گفته این کارها را بکن. می کنم. گفته این کارها را نکن. نمیکنم. بی حرف پیش. بی حرف پس. بی حرف اجر و پاداش. بی ترس از جهنم. معشوق جهان گفته کُن، من فیکون اش شده ام. او ندا داده و من لبیک گفته ام.

به راستی اگر عاشقانه او را بخوانیم و او را بپرستیم کدامین کار جهان است که در نظرمان ناممکن بیاید؟ و کدامین کار جهان سخت؟ اگر عاشق اوییم، لحظه ای خواب خوش به چشممان نمی آید و در هر لحظه امید دیدار او را در سر می پرورانیم. مشتاق مرگ می شویم و زیر شمشیر غم اش چرخ زنان می رویم. به راستی اگر عاشق اوییم کوه برای او می کنیم و لحظه ای فرو نمی نشینیم.

حرف بسیار برای گفتن است. خدا را یک روز در عمرمان، فقط یک روز اگر بتوانیم عاشقانه بخوانیم، شیرینی اش برای تمام عمرمان می ماند و آن کس که طعم عشق او را چشیده باشد، چگونه خواهد توانست بی عشق زیست کند؟

یک روز عاشق خدا باشیم.


التماس دعا



هدهد پی‌نوشت: به درخواست سیمرغ، من کامنت ها را پاسخ خواهم داد اگر کامنتی باشد البته (با مشورت با سیمرغ).

هدهد
۱ نظر

نامه سوم به خواهرم

بسم الله سلام

این نامه ها را می نویسم خواهرجان، با اینکه میدانم ممکن است هیچ وقت خوانده نشوند. چون باور دارم در حق آقایان بی خواهر ظلمی شده که با هیچ پاداشی ولو بهشت قابل جبران نیست. بگذریم. 

امیدوارم حال دلت خوش باشد. خواهرجان باز دوباره از ایرانم صدای اعتراض بلند شده. این بار به حجاب اجباری. مدل اعتراض هم جالب است. همان شال نصفه هایی که بیش‌تر اوقات روی شانه هاشان بود حالا بر سر چوب کرده اند. راستش من هم از این اتفاق استقبال می کنم. من فرهنگ خانوادگی و نظارت نهاد خانواده را مهم ترین کنترل کننده در انتخاب نوع پوشش افراد می دانم و به نظرم هرقدر دولت خودش را کنار بکشد از این موضوع به نفع همه است. تا همین حالا که دستش بوده نه تنها وضعیت پوشش بهتر نشده که رو به اضمحلال گذاشته. تا همین حالا گلی به سرمان نزده بعد از این هم نمیزند. مگر مانتوهای بی دکمه از تحت نظارت همین قوانین نیامدند بیرون؟ مگر ساپورت هایی که تنها کارشان عدم ساپورت! بود از همین قوانین سر نیاورد؟ حالا چند صباحی هم دولت ها خودشان را کنار بکشند. بگذارند مردم و خانواده ها و خانم ها خودشان بسنجندکه می خواهند با چه المان هایی شناخته شوند. آن وقت آدم ها شروع می کنند انتخاب برای خودشان و آنچه که می خواهند با آن شناخته شوند.

بگذریم،

دیگر چه خبر؟ از انتخاب صحبت کردم. برایت از سیمرغ بگویم. مدتی بود دنبال دوستی می گشتم که هم صحبت خوبی باشد و بتوانم با او درباره مسائل مختلف جز و بحث کنم. سیمرغ را یافتم. پسری وارسته و خوش طینت. از آن رفیق هاست که آدم را بالا می برند. راستی مگر چندبار در عالم ممکن است آدم همراهی این مدل آدم ها نصیبش بشود. حضرت موسی با آن مقامش تنها یک بار همراه یک رفیق شفیق به نام حضرت خبر شد. من هم مانند آدامس چسبیدم به سیمرغ. مجبور کردنش به نوشتن هم داستانی داشت واقعا. زیر بار نمی رفتم. تا اینکه قبول کرد اگر هیچ اثری از او نباشد بنویسد. این شد که سیمرغ سیمرغ شد.

باز هم بگذریم. 

راستی هوای تهران هم این روزها جالب شده. شهرداری یادم هست چندین سال پیش که برف زیادی بارید، ستاد برف روبی همه جا کاشت. نمی‌دانم ولی چرا دقیقا همان وقت که باید ستادها به کار می آمدند از کار افتاده بودند. راستش اصلا نمیدانم چرا کلا همه این ستادها و نهادها و ... دقیقا وقتی باید به کار بیابند از کار می افتند؟ یعنی همه چیز هست و بودجه و جلسه و همایش و نمایش ولی عمل... راستش مدیران فکر کنم همگی آن حکایت کتاب ادبیات را خوانده اند که با این عبارت تمام می‌شد «چون عمل در تو نیست نادانی» منتها نمیدانم چرا اثر نگذاشته اصلا. یعنی قبلا نظر کارشناسان این بود که تربیت در کودکی اثرگذار است ولی روی مدیران حتی آن تربیت ها هم اثر نگذاشته انگار. گفتم ستاد برف روبی، یاد ستاد بحران، ستاد مبارزه با مواد مخدر، ستاد مقابله با ریزگرد، ستاد مبارزه با آلودگی هوا و هزارتن ستاد دیگر هم افتادم. می گویم خواهر جان، پیشنهاد بدهیم مدتی در این ستاد ها را گل بگیرند، بعد وقتی لازم شد خودمان هیئتی یک نیمچه ستادی می‌زنیم و کار را راه می اندازیم دیگر. این طوری لازم هم نیست همه مدت حقوق بدهند. 

باز هم بگذریم،

امیدوارم خوب باشی و خوش. آلودگی هوا، زلزله و برف نکشدت و سالم بمانی،

همیشه خندان بمانی

یا علی،

والسلام

هدهد
۰ نظر

زنده باد وبلاگ


بسم الله


وبلاگ برای من تداعی کننده تلاش است. تلاش برای زنده ماندن در دنیای بی در و پیکر شبکه های مجازی. و من میخواهم به این تلاش احترام بگذارم.

دوستی دارم که به قدر چشمانم به وی اعتماد دارم و میخواهم وبلاگ بنویسد و او نمیخواهد وبلاگ داشته باشد. دغدغه ای هم دارد و آن هم مانند خود من بی نام بودنش است. بنابراین بخشی از سهام این وبلاگ را به وی دادم. حالا میتواند بنویسد و من بخوانم از روی دستش.

امیدوارم روزی وبلاگ خودش را بنا کند ولی تا آن وقت همین جا خانه می کند. شاید این طور وبلاگ ام هم زنده شد. هرچند که چه بگویم. دوستان من از من بدتر است و باید ببینیم یک وبلاگ را دو نفری میتوانیم بچرخانیم یا نه.

همین. گفتم نامی انتخاب کن. گفت هدهد برای من خوب است. گفتم خب امضای نوشته هایت باید با اسم من فرق کند. معتقد بود که هدهد نام اوست و من باید اسم عوض کنم و اختلافات داشت بالا می گرفت. تا آنکه من پیشنهاد سیمرغ را دادم. با توجه به اینکه هدهد در داستان عطار مرغان را به سمت سیمرغ راهنمایی می کند و من که هدهد باشم سیمرغ را برداشتم آوردم پیش شما خلاصه.

و چه کسی ست که از سیمرغ بدش بیاید. او هم خوشش آمد. این جور شد که من شدم هدهد و او شد سیمرغ. 

حالا هدهد و سیمرغ برای شما می نویسند.



این چند خط را سیمرغ می نویسد:

سلام

به حرفهای گفته شده در بالا دقت نکنید. من اساسا نمی خواستم نامی داشته باشم و حاضر بودم بی نام باشد. هدهد گفت باید فرق کنی با من و من هم مجبور شدم قبول کنم. وگرنه همان حرف زدن جای هدهد راحت تر بود. همه تقصیرها را هم می انداختم گردن هدهد. بله خلاصه سیمرغ متولد شد. باشد که رضایت خدا در این باشد.



والسلام (به سبک هدهد:) )

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان