هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

بی عنوان

بسم الله


قصه لیلی ها و مجنون های زیادی را شنیده ام ولی این یکی که می خواهم تعریف کنم عجیب ترین لیلی و مجنون عمرم بودند.

مجنونی بود سرگشته و دل افگار، در تندباد حوادث روزگار می گذراند که نسیم، عطر پیراهن لیلی را برایش آورد.

مجنون دلش را دید که دست در دست نسیم سپرده تا خود را به لیلی برساند.

مجنون هم لاجرم همین کرد.

گذشت ماه و سالی و مجنون را در این مدت تیغ صحرا و گذر عمر و دوری و فراق لیلی فرسود ولی دم برنیاورد.

گذشت ماه و سالی و نصیحت دوستان و سرزنش عنودان بالا گرفت.

در همه ی این مدت مجنون لیلی را داشت می شناخت،

از عطر پیراهنش، از زنگ صدایش، از افق چشمانش،

مجنون می شناخت و هر چه بیشتر می شناخت طاقت ش طاق تر می شد که می دید لیلی را توان تحمل سختی نیست.

مجنون تیغ به پایش می رفت و از ترس رفتن تیغ به پای لیلی شب ها نمی خفت.

آنقدر رنج کشید که نخواست ذره ای از این رنج را به لیلی بچشاند.

مجنون ترسید از رنجیده خاطر شدن لیلی.

مجنون ترسید از پژمردن لیلی.

مجنون ترسید و دست کشید.

نه از لیلی که از رسیدن به لیلی.

که از مال خود کردن لیلی.

دست کشیدنش درد داشت.

ولی دست کشید چنان که از همان اول روز هم لیلی را نمی خواسته...

دست کشید تا غصه به چشمان لیلی نبیند.

مجنون قصه ما دیوانه بود؟

لابد بود.

شاید هم نبود.

شاید هم مرتبه ای از عشق را یافته بود که در آن مجنون فدای عشق می شد.

که در آن شمع مجنون ذره ذره آب می شود تا راه لیلی روشن بماند...

مجنون دیوانه بود.

شاید هم دیوانه نبود.

هدهد
۰ نظر

نامه ای به خدا


بسم الله


سلام خدا جان،

خوبی؟

این چه سوالی ست. معلوم است که تو همیشه خوبی. خوب که بهترینی.

این منم که روزی خوبم و روزی بد. ساعتی خوبم و ساعتی بد.

خداجان واقعیت اش را بخواهی از دست خودم خسته شدم. ماه رمضان آمد، رفت ولی آدم نشدم. خداجان به جان خودم اگر نباشی و کمک نکنی می روم ته جهنم ها. خب خداجان نمی خواهم به خدا. اگر می خواستم که دم در تو نمی آمدم آخر.

خداجان اصلن بهشت را نمی خواهم. ارزانی بنده های خوبت. تو فقط بگو راضی هستی از من مرا هرجا خواستی ببر. خداجان عمر مان رفت به خدا. اگر به اختیار بود که تا الان آدم شده بودیم. خداجان کمک کن. دستم به ریسمانت. مگر نگفتی چنگ بزنید؟ خب من می زنم. چنگ می زنم خداجان. اصن بی دست و هم که بشوم با دندان به ریسمانت آویزان می شوم. خداجان فقط مرا بالا تر بکش. خداجان خستگی درجا زدنها تکرارها جانمان را گرفته. قدمی لحظه ای بالاتر بکش ما را.

خداجان این جا هوا کم است. هوای تو را کرده ام. می خواهم بالاتر بیاوری ام تا کمی هوای تو را استشمام کنم. شاید این شامه ی به گناه آلوده من، عطر و بوی خدایی بگیرد.

خداجان این جا که من هستم، زمینی ترین بخش زمین ات، زیر خروارها گناه و بیچارگی، هیچ نیست. همه چیز ظاهر دارد و از باطن تهی ست. خداجان تو را می طلبم جان و دلم. تو که هم ظاهری و هم باطن. هم اولی و هم آخر.

خداجان ماه رمضان ات تمام شد و من هنوز هشت ام گروی نه ام مانده. زمینی تر شدم که هوایی شدنم پیشکش. خدایا مگر قرار این نبود که من یک قدم بیایم و تو صد قدم. خب من هوای تو کردم خودت مرا به خودت برسان.

خداجانم،

من را به خودت برسان. به دندان گرفته ام ریسمان ات را. از بس که در باتلاق بدی ها فرو رفته ام نه دستی برایم مانده نه پایی،

خداجانم،

مرا بالا تر بکش کمی تا نفس بکشم...

تا تو را ببیند این چشم دل غبار گرفته ام...

خداجانم،

کمک.


والسلام


هدهد
۰ نظر

نامه به خواهرم


بسم الله


سلام خواهرجان؛


اول از همه بگویم که به این جماعت خواننده وبلاگ نگاه نکن اصلا که فکر می کنند لابد دیوانه شدم که دارم با تو صحبت می کنم. آخر میدانی خواهرجان، اینها همه فکر می کنند خواهر ندارم. ولی این دلیل نمی شود که من هم حرف این جماعت وبلاگ خوان را باور کنم. شاید یک عده هم فکر کنند تنهایی و روزه فشار زیاد آورده و خل شدم. به هرحال هرچه که هست دلم می خواهد برای خواهرم نامه بنویسم. شاید چون امیدوارم خواهرم بخواند وبلاگم را. در گوشی بگویم که من آدرس وبلاگ را به برادرم نداده ام وگرنه لابد الان باید برای برادرم هم نامه می نوشتم. بگذریم.

خواهرجان، چه حال؟ چه خبر؟ از خودت برایم نمی گویی؟ اصلا بی معرفت، برادرت بد. تو که بهترین خواهر دنیایی نباید خبری از او بگیری؟ این منصفانه ست؟ وقت غر زدن نیست خواهرجان. اصلا دلم نمی خواهد نامه ام به گلایه شروع بشود. پس همین قدر هم بس است و بروم سراغ باقی نامه.

خواهرجان،

اینجا را نامحرم زیاد میخواند خیلی قربان و صدقه ات نمی روم ولی خودت میدانی و خودم میدانم که چقدر برایم عزیز هستی و بودی و خواهی بود. باقی حرفها را هم از دلم می شنوی جان دل.

خواهر جان،

این روزها حالم خوش و ناخوش است. نمی دانم چه کنم. چه نکنم. اصلا نمی دانی خواهرجان. همه سوالاتی که تمام مدت جانم را مثل خوره می خورد حالا باز به جانم افتاده. سوالاتی که فکر می کردم جوابشان را داده ام. فکر کن امتحان را بشینی و بنویسی و آخر امتحان وقتی برگه امتحان را برمیگردانی که سوالات را مرور کنی ببینی همه چیزهایی که نوشتی پاک شده. خیلی دردناک هست ها خواهرجان. خیلی.

خواهرجانم،

این روزها حال مملکت هم خوب نیست. اوضاع به هم ریخته. خواهرجان می شود مراقب خودت باشی؟ در تندباد حوادث و درحالی که همه به جان هم افتاده اند، همیشه یادت باشد منصف باشی. اگر حرفی را مطمئن نیستی نزنی. چه می گویم تو که همیشه بهترین بودی. نیاز به گفتن این حرفها نیست واقعا ولی خب گفتنش هم خالی از اشکال نیست.

راستی خواهر جان،‌

تو نمی خواهی حرفی بزنی؟ از اوضاع و احوالت برایم بگویی؟ چه کردی؟ برای امتحانات زندگی خودت را آماده کردی جان دل؟ یک وقت دست کم نگیری موقعیت های پیش آمده ت را ها. یک وقت سبک نروی سر یک امتحان مهم. گفتن هم ندارد که مهم ترین امتحان هم امتحان زندگی ست و من مطمئن هستم که تو آماده کردی خودت را.

خواهرجان حرف زیاد است گفتم اولین نامه را برایت بنویسم که بدانی برادرت بی معرفت نیست که فراموش کرده باشد خواهرش را. حالا درست که خواهر و برادری ما فرق می کند با خواهربرادریهای معمولی ولی خب این هم دلیل نمی شود که فراموشت کرده باشم که. دلیل می شود واقعا؟

خواهرجان، مراقب خودت باش. این روزهای آخر ماه رمضانی هم مراقبت بیشتری بکن. توکل به خدا فراموشت نشود.


یا علی


والسلام

هدهد
۱ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان