هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

ما و سخت جانی هایمان


بسم الله


دنیایی از حرف در گلویم مانده و تمام حرفی که میتوانم بزنم هیچ است.

هیچ برای من که روزی صفحات اینترنتی را به قلم خویش سیاه می کردم، دستاورد بزرگی ست. حالا یاد گرفته‌ام هنر سکوت کردن را. شاید هم دنیا مرا به سکوت نشانده. شاید هم غرق شده ام چنان که دیگر ندایی از من برنمی آید.

سالهاست فعالیت مخفیانه دارم به این معنا که خانواده ام از اینکه گاهی سیاسی و گاهی نقد فرهنگی و گاهی مذهبی و ... می نویسم بی خبرند. شاید بهتر اگر بخواهم بگویم، سالهاست که خانواده از این بعد از من بی خبرند. شاید اگر از مادرم بپرسند که من چگونه نویسنده ای هستم یاد انشاهای دوران راهنمایی من بیوفتند و بگویند استعدادی در این زمینه ندارم و نهایت توانم، نوشتن سیاهه ای ست برای گرفتن نمره ای چند! اما حالا نوشته ام. عاشقانه نوشته ام، عارفانه نوشته ام، سیاسی نوشته ام، طنز نوشته ام و خلاصه از هر دری سخنی نوشته ام. این به معنای این نیست که این ها که نوشته ام را ارزشی باشد که خود از بی ارزشی آنها باخبرم. اما، نوشته ام. به خود جرات نوشتن داده ام و بر ترس خود غلبه کرده ام. اما حالا دنیای حرف هایم از سخن خالی شده اند.

شاید آتقدر حرف هست که ناچار به سکوت شده ام. نمیدانم کدام را بگویم و از کدام درد بگویم. شاید نمیدانم.

هیچ تنها سحن این روزهاست.

هیچ!



هدهد
۱ نظر

از هر دری سخنی

بسم الله


این روزها، خبرهای داخل ایران خوشحال کننده نیستند. برای ما که بیرون از ایران هستیم ناخوشایندتر است. چه اینکه بودن با خانواده و خوردن یک لقمه نان خشک با آنها به تمام دنیای با تمام زرق و برقش میارزد. من ریشه هایم در ایران است و خاکم را به واسطه خانواده ام، دوست دارم و جز سربلندی اش نمیخواهم.

دلم برای پدر و مادرم میسوزد. این همه زحمت و سختی کشیده اند و سالهای جنگ و پس از آن و از پس این همه سختی هنوز هم باید سختی تحمل کنند. پدرم موهایش را کم کم و نرم نرم سپید می کند و هنوز هم برای لقمه ای نان مجبور است تمام تلاشش را بکند. چرا که اگر از حرکت بایستد کار سخت می شود. چرا که بیمه ها در ایران به اندازه زندگی بخور و نمیر هم این روزها حمایت نمی کنند. حتی کار کردنهای این روزهایش به سختی به پایان ماه ختم میشود. خدا نکند قدش خمیده شود یا به بیماری دچار شود که کار سخت می شود.

راستی میشود از پزشک ها انتظار داشت منصف باشند؟ دوستم پدرش را همین چند وقت پیش از دست داد. بر اثر سرطان خون. بعد از درمان طولانی مدت. هزینه های زیادی کردند و حالا باید با نبودن پدر هم سر کنند.

بگذریم.

دلم برای برادرم می سوزد. این روزها تمام تلاشش را دارد میکند تا درآمد داشته باشد. دارد تلاش می کند تا سرپا بشود و بتواند خرج زندگی اش را پیدا کند. می توانم برادرم را تشویق به ازدواج کنم؟ میتوانم برادرم را تشویق به رفتن به سربازی کنم؟ کجا برود؟ برود و دو سال هم از عمرش را در سربازی تلف کند؟ سربازی که تمام سران و تهان مملکت میدانند بی فایده است. میبینند تاثیرش را در زندگی جوانها. با فروش های هرچند وقت یک بارشان هم که ماجرا بدتر می شود.

دلم برای خودم می سوزد. دلم می سوزد که دیگر جایی برای غصه خوردن های خودم نمانده. دلم می سوزد که چرا نمی شود برای دغدغه های الکی زندگی حرص بخورم. دلم می سوزد که چرا نباید به خاطر چیزهای کوچک تری درگیر باشم. چرا نباید به خاطر سیاه یا سفید بودن ریسمانی شکوه کنم؟

دلم برای دوستان تازه ازدواج کرده ام می سوزد. تمام تلاششان را می کنند تا به انتهای ماه برسند و پول اجاره خانه را گاه به هزینه های زندگی پدرشان اضافه کرده اند. راستی، آدم ها ازدواج می کردند قبل تر ها که خرجی از خرج های خانواده شان کم کنند ولی این روزها برای رسیدن به آخر ماه، هم پول ندارند و باید با امید به دستان پرتوان پدر و مادر پیش بروند.

کیلومترها دور تر از کشور هستم و اخباری که می شنوم هیچ نقطه امیدی برای بهبود اوضاع را به نظر نمی رساند. اخبار را از دو رسانه مختلف دریافت می کنم تا شاید امیدی از یکی استخراج بشود اما هیچ! خبرآنلاین و فارس هردو اخباری مخابره می کنند که اوضاع را خوب توصیف نمی کند. خبر گوشت صد و بیست هزار تومانی قلبم را به درد آورد. پیشترها عده معدودی از خوردن گوشت محروم بودند و حالا تعدادشان رو به فزونی ست.

دلم می سوزد. می سوزد برای مردمانی که سخت در سختی افتاده اند و سیاست مدارانشان به جان هم افتاده اند و به جای حل مشکل مردم درگیر خویش اند!

آخ که جگرم آتش گرفته از این اوضاع. دلم گرفته. دلم میخواهد بمیرم برای مادر و پدری که شرمنده چشمان پرسشگر کودکانشان هستند. دلم میخواهد بمیرم برای کودکانی که بوی غذا مست شان می کند ولی به خاطر دیدن شرمندگی پدر دم نمی زنند.

دلم می خواهد بمیرم در این غصه. دلم می خواهد کاری کنم و دستم کوتاه است!

کوتاه کوتاه...

لعنت به این فاصله های لعنتی

لعنت به این فاصله های لعنتی

لعنت به دوری...

هدهد
۴ نظر

نامه دوم به خواهرم


بسم الله


سلام علیکم خواهرجان،


گفتم حالا که یک بازگشت نصفه و نیمه ای کرده ام، نامه ای برایت بنویسم. راستش اصلا دلم میخواست برایت بنویسم. یعنی دلم میخواست مینشستم برایت درد دل می کردم. از همه اتفاقاتی که برایم افتاده برایت می گفتم.

میدانی واقعا مساله چیست اینکه دنیا بدون خواهر دنیای به درد نخوری می شود. لابد دنیای خواهرهای بدون برادر هم همین مدلی ست. شاید برای همین این همه سختی توی این دنیا قلمبه شده خواهرجان.

این متن تا به حال هزار بار نوشته و تغییر کرده‌. یک بار اینترنت یاری نکرد و حالش خراب شد، یک بار حال خودم، یک بار حال دنیا و خلاصه به هزار و یک دلیل نتوانستم بنویسم. ولی حالا وقتش شده که فرستاده بشود این نامه هزار باره و هزار پاره،

این روزها، روزهای سختی ست خواهر جان. خدا فکر کنم میخواهد صبرم را به بوته ی آزمایش بگذارد. چه میدانم شاید هم خودم خنگ و خلی چیزی شده ام که این جور فکر می کنم.

در روزهای پرالتهاب ایران، به ایران برگشتم. اولش که زلزله آمد، حالا هم التهاب ها در کشورم ایران زیاد شده. راستش را بگویم نگرانت شده ام. نکند یک وقت در این شلوغی ها آسیبی به تو برسد که مرا طاقت آن نیست. ایران جانم، سخت آشفته است و من هم،

ایران جان و من هر دو از سخت جانی خود بی خبر بودیم. ولی حالا فهمیدم سخت جان بودن چگونه است. اینکه از هر طرف سختی هجوم بیاورد و تو محکم بایستی.

نمیدانم امتحان خدا تا به کی قرار است تاب و توانم را بسنجد ولی میدانم ان مع العسر یسرا. دنبال شیرینی هایش می گردم. میخواهم مثل همیشه نیمه پر لیوان را ببینم. می خواهم به خدا اطمینان کنم و هرچه شد همین جور بمانم. شاید مدل والعاقبه للمتقین بشوم

سر هر نماز که می ایستم با خدا شروع می کنم به صحبت کردن و خواستن. خواستن سلامتی و آرامش جان و تن و روح و روان. خواستن امنیت و آرامش برای ایرانم، خواستن سلامتی و سرزندگی برای خواهرم و سلامتی و سرزندگی برای باقی خانواده.

بگذریم. حالا که این ها را نوشتم سبک تر شده ام ولی در واقع اش هیچ حرفی نزده ام و همه حرفهایم مثل همیشه مانده ور دلم. خدا باید به من رحم کند و قبل از فرستادنم وسط جهنم بنشیند و به همه حرفهای نگفته ام گوش بدهد. میدانم همین حالا هم میداند و نگفته هم می داند ولی میخواهم یکی یک بار بشنود. نه که بشنود که من یک بار بگویم. گفتنش و نماندنش وسط دلم مهم است. حرفهایی که خود او بشنود و خودش راه بگذارد وسط دلم.

بگذریم دوم! حالا دیگر واقعا بگذریم. وقتش رسید که نامه را تمام کنم. زیاده گفتن از نقص عقل است و من ناقص العقل ترینم. 

امیدوارم همیشه شاد و خرم باشی و در این روزها و وقت ها خوش باشی.

مراقب خودت باش،

برادرت

یا علی

هدهد
۲ نظر

بازگشت


بسم الله


شاید این را نتوان بازگشت نامید. شاید هم نقطه بازگشتی باشد. هرچه هست الان بیشتر از هر وقت دیگری نیاز دارم که بنویسم. از آنچه گذشت.

مدتی را در فضای اینستاگرام گذراندم و خوب و بدش گذشت. هیچ وقت وبلاگ برایم جذابیتش را از دست نداد و همواره وبلاگ را عاشقانه دوست داشته ام. فضایی که فرصت داده تا بنویسم و خیالم از بابت خوانده نشدن توسط آنها که دوست نمیدارم راحت باشد. حالا حال آن را ندارم که از تجربیات اینستاگرام بنویسم ولی شاید یک وقتی نوشتم. هنوز از هیچ چیز مطمئن نیستم.

تصمیم گرفتم در اینستا سکوت کنم. اینجا کمتر ترس از نوشتن تجربیات عجیب و غریب دارم. شاید به خاطر اینکه ناشناس می نویسم. هرچند متاسفانه چندان هم ناشناس نیستم. نمی دانم. سردرگمی حتی در همین خط ها هم دیده می شود. اوضاع عجیبی ست.

یک چند خط کوتاهی می خواهم از کودکی ام بنویسم و بعد وصلش کنم به امروزم شاید هم همین طور رهایش کردم.

من از کودکی یاد گرفتم مسلمان باشم. هیچ وقت این را بد ندانستم و خدا را از این بابت شاکرم. دبستان که بودیم با یکی دو نفر دیگر از اعضای ثابت دعا و قرآن سر صف بودیم. از همان اوقات دوست داشتم قرآن را با صوت و لحن بخوانم. هنوز هم دوست دارم و هرچند وقت یکبار ذوقش مرا می گیرد و تمرینی می کنم. ولی هیچ وقت دستگاه موسیقی و الحان و ... را یاد نگرفتم. بیشتر دوست دارم ذوقم و حالم را با قرآن بخوانم. آنچه میفهمم و حالم را در آیات ترکیب کنم. کار درستی ست یا نه را نمیدانم ولی حال خودم را خوب تر می کند. گذشت و بزرگ تر شدم و در راهنمایی شدم دعا خوان نمازهای جماعت و موذن. گذشت و بزرگ تر شدم و در دبیرستان شدم موذن مدرسه. نیت هایش را نمی نویسم هیچ وقت. اوایل شاید شمه هایی از خودنمایی در خودش داشت نمیدانم. ولی این را میدانم که این اواخر که اذان میدادم نیت ام فرق می کرد. خدا قبولش کند الهی و با اذان شهید بشوم. این طور دوست داشتنی تر است برایم. گذشت و در دانشگاه همچنان موذن بودم و کم و بیش اذان در وقت های مختلف داده ام. افتخارم موذنی در روز عاشورای چند سال پیش بود. افتخار موذنی در روزی بزرگ و در مجلسی که حتما به قدوم مبارک مولایم منور و مطهر شده. گذشت تا امروز ها که به خاطر دوری افتخار موذنی از من گرفته شده. مثل بسیاری از افتخارات دیگری که دیگر ندارم و فقیر شده ام. بگذریم از اینجایش هم.

برسیم به آن طرف ماجرا. من تا سال سوم دبیرستان یک کلمه حرف ناپسند بلد نبودم و بدترین حرفی که بلد بودم بی شعور یا خر بود. من حتی سال سوم هم تنها با یک کلمه حرف ناپسند مواجه شدم و معنای آن را نمی دانستم. گذشت و در دانشگاه چند تا حرف ناپسند دیگر هم به گوشم خورد. ولی همان ها را هنوز هم یاد نگرفته ام و نمیدانم کدام کدام است و مورد استفاده اش چیست. این ها را میگویم و شما لابد ته دلتان خنده ای می کنید که مگر ممکن است چنین حدی از بلاحت و سبک سری که باید بگویم بلی و کاش همان چند کلمه را هم هیچ وقت نشنیده بودم و معنایش را تا انتهای عمرم نمیدانستم. چرا که بخشی از عمرم و مسیرم را کج کرد و مرا گاه و بیگاه به بیراهه کشاند. شاید تصمیم گرفتم بعدتر بخشی از گناهانم را به حساب آنها که چنین کردند با من بیندازم. به هرحال مسئول بخشی از نابسامانی ها روحم بوده اند. همین اوضاع و احوال را در زمینه های دیگری هم داشتم و هنوز هم دارم. من اسمش را گذاشته ام یک مدل نفهمی شیرین.

من یک نفهم نخراشیده هستم و از این بابت از تمام عالم و آدم سپاسگزارم. از پدر و مادر و خدا و خلاصه همه آنها که به نحوی موثر بوده اند.

اما چرا دارم این حرفای خزعبل را به هم میبافم و این جا می نویسم؟ راستش بالاخره این آدم نفهم هم دلی دارد و دلش هم می شکند. یکی پیدا شد نفهمی ام را به رخم کشید. گفت تو نفهم نیستی و غیرممکن است که عالم هنوز نفهم هایی مثل تو را داشته باشد. حالا ما قسم خوردیم نفهمیم کسی باورش نشد. درست که قبول دارم از نفهمان عالم هستم ولی این دلیل نمیشود که با گفتن نفهم بودنم خوشحال هم باشم. هرچه اصرار کردم که من نفهم بوده ام و خواهم بود کسی باورش نشد. گفتم خدا نفهم تولید کرده. گفتند خدا چرا فقط تو را نفهم آفریده؟ گفتم این را از خودش بپرسید. قبول نکردند. بگذریم.

بگذریم.

دلم برای وبلاگ تنگ شده بود. تمام دلتنگی هایم با نفهم بودن یا نبودنم گره خورد و نوشته شد.

من با افتخار می گویم: من یک نفهم بوده ام و هستم و به امید خدا خواهم بود و شیرینی دارد این نفهمی.


والسلام


پانوشت: کامنت هایی در همین مدت نبودن دریافت کرده بودم که برایم نشان داد وبلاگ زنده است و من خوشحال از زندگی!

هدهد
۵ نظر

خاک برداری

بسم الله


از وقتی رفته ام از اینجا و اینجا شروع کرده به خاک گرفتن دیر زمانی نمی گذره. یادش بخیر دوستی داشتم که می گفت چه حوصله ای داری که هر روز می نویسی و خودش درگیر زندگی شده بود بیشتر. حالا من هم می فهمم درگیر زندگی شدن چه جور است که به هرحال درگیر کار شده ام و فرصتی برای نوشتن پیش نمی آید.

بخشی از خاطرات سفرم که اگر به یاد بیاورید را در تلگرام نوشته ام. اگر اسمم را می دانید در تلگرام پیدایم کنید و پیغام بدهید تا برایتان لینک کانال را ارسال کنم. به طور خاص آقا سجاد با شما هستم ها :) آی دی تلگرامم اسم کاملم هستش.


حالا که برگشتم به وبلاگ دوباره و می خواهم بنویسم یا حداقل همین حالا که دارم این خطوط را می نویسم این قصد را دارم.

چند کیلو خاک را جا به جا کردم با همین یک پیام.

باشد که دیگه خاک نگیره خانه تنهایی من :))) به قول سهراب!



هدهد
۲ نظر

دل زدگی

بسم الله


یک مقداری نسبت به وبلاگ و مافیها دل زده شده ام. اگر رفع بشود ان شاء الله می نویسم.

رد نمی کنم که سرم به واقع شلوغ تر شده و وقت کافی ندارم برای وبلاگ و دنیای مجازی اما فکر کنم دل زدگی دلیل اصلی ننوشتن باشد.

چند وقتی هم هست که هوس کرده ام زندگی نامه ام را بنویسم. حالا نه اینکه آدم مشهوری باشم یا تجربه ی گران بها و عجیب و غریبی داشته باشم. من فقط به طور عجیبی بسیار آدمی معمولی هستم و شاید همین زندگی نامه ام را ارزش مند کند. که یک آدم معمولی هم داستان های جذاب برایش رخ می دهد و ...

فقط باید حتما مطمئن بشوم که بعد از مرگم منتشر بشود...

هدهد
۰ نظر

تبارک الله از این فکرها که در سر ماست

بسم الله


نمی دانم که قبلا هم گفته ام یا نه. ولی همیشه دوست داشتم می رفتم توی سر مردم و فکر هایشان را می خواندم. البته نه همه فکرشان را. آنها که مربوط به من بود و میان کلی تعارف و کلمه های متعارض با ذهن شان به دهانشان نمی آمد. یعنی می خواستم همیشه بدانم که بالاخره این آدم هایی که کلی با آنها سلام و علیک داریم و ندار شده ایم با ایشان، چند چند هستند با ما؟ با ما رفیق هستند یا دارند تحمل مان می کنند. هرچند خودم چندان خوشم نمی آید که کسی همین کار را برای خودش از روی ذهن من بکند ولی به هر حال برایم شیرین و کنجکاوی برانگیز است که بدانم هرکسی در موردم چه فکری می کند. دفعه پیش هم که مسابقه گذاشتم برای اینکه از روی نوشته ها درباره «من» بنویسید همین را می خواستم بچینم از بین کلمات تان. هرچند که باز و علی رغم اینکه دنیای مجازی ست و من برخی از شما همراهان را به چهره ندیده ام، ولی جنبه احتیاط در نوشته ها بود.

خب این چیز جدیدی شاید نبود. ولی امروز فکر کردم که نکند واقعا آنقدر جرات ندارم که این فکرها را بخوانم. اینکه بنشینم و ببینم نمود بیرونی آنچه هستم چیست! در واقع قبل ترها این مساله را با صدای ضبط شده ی خودم داشتم که اصلا دوستش نمی داشتم. حالم را بد می کرد و اصلا خوب نبود. حتی با قیافه فیلم برداری شده هم مشکلات عدیده ای داشتم. ارتباط برقرار نمی کردم. یعنی صدای خودم که به گوشم می رسید حس این را نداشتم که مال خودم باشد و همیشه از شنیدن صدای ناموزون یک غریبه رنج می بردم. جدیدترها البته کمی اعتماد به نفسم بالاتر رفته و برای یکی از دوستانم تصنیفی خواندم و روی تلگرام برایش فرستادم. ولی خب! اینکه آدم از صدای خودش وحشت داشته باشد، برایم اتفاق افتاد. صدای بچگی هایم را بارها و بارها شنیده بودم ولی خب فرق دارد که صدای یک ساعت و دو ساعت پیش خودت را بشنوی. بگذرم. این که دیگر گذشته و الان اعتماد به نفس کافی در مورد صدایم پیدا کرده ام و دیگر کمتر صدایم خودم را اذیت می کند. هه! خنده دار است که هنوز هم صدای خودم را دوست نمی دارم و چه انتظار عبثی دارم از بقیه که صدای مرا تحمل کنند. باید هر چند وقت یک بار روزه سکوت بگیرم تا شاید همه عالم از دست من خلاص بشوند!

داشتم می گفتم. صدا و تصویر که گذشت و حالا رسیدم به اینکه بقیه در موردم چه فکری می کنند. راستش اگر بخواهیم خدا پیغمبری نگاه کنیم باید کار را برای خدا کنیم و تایید و رد بقیه مردم ما را از مسیر مان دور نکند ولی خب! آدم های پر نقصی چون من، به انجام کار که می رسند ذهنشان پر می شود از کلی سوال بی جواب و هرقدر هم که می خواهی مقاومت کنی نمی شود. برایم آزار دهنده است که کاری را و کمکی را شروع کنم و نیت ام چیزی باشد و بر اثر حوادث روزگار بازخورد دیگری و سخن دیگری از حرفم برداشت شود. بارها شده که توی خیابان و کوچه خانمی را دیده ام که به زور باری را حمل می کند و از ترس اینکه نکند نیت خیر کمک کردن را با هزار و یک فکر دیگر قاطی کند و ... قید کمک کردن را زده ام و موارد کمک کردن در دانشگاه به سال پایینی ها که از اینکه دخالت در کارشان کنم ممکن است ناراحت بشوند. حتی شده در خیابان شنیده ام که کسی آدرسی را از کس دیگری می پرسد و من خوب بلد هستم ولی می ترسم که کمک کردنم به دخالت کردن تعبیر شود. خلاصه اینکه کمک کردن یکی از مواردی ست که توی ذهنم ولوله ی نوع فکر کردن بقیه می افتد. اما فقط بحث کمک کردن نیست که می خواهم ذهن آدم ها را درباره اش بخوانم. واقعا یک دغدغه اساسی است که چه طور کنترل کنم که نمود بیرونی آنچه خودم تصور خوبی از آن دارم را کنترل کنم.

راستش هنوز ترس از شنیدن صدایم برای اولین بار یادم نرفته و برای همین وقتی دوباره به این فکر کردم که کاش می شد فکر دیگران را در مورد خودم بدانم، ترس توی دلم افتاد. که نکند همه ی چیزهایی که توی ذهن خودم مرتب و منظم کرده ام به هم بریزد و فرو بریزد. اینکه مثلا من نیت ام چه بوده و چه برداشت شده و خلاصه دیگران چه در مورد من توی ذهنشان می پرورانند؟

راستی شما تو ذهن تان از من چه ساخته اید؟ یک دیو در لباس انسان؟ یا یک انسان در لباس انسان؟

هدهد
۲ نظر

جای خالی یک خواهر


بسم الله


چند روز پیش بود که بچه های سال پایینی دانشگاه مان دفاع کارشناسی داشتند و من هم به خاطر کلی دلیل رفته بودم تا دفاع جانانه اشان را ببینم و لذت ببرم و اگر کمک لازم دارند بهشان کمک کنم که اساتید داور نزنند بترکانندشان. در همان جلسه بود که جای خالی خواهر را حس کردم.

یکی از این بچه های کارشناسی خواهرش را آورده بود برای جلسه دفاع و چقدر این برادر و خواهر خوب بودند‌ ( چشم نزنم یک وقت. خدا حفظشان کند و ان شاالله روابطشون از این هم صمیمی تر باشه)

آدم ها به یک سنی که می رسند و تجربیات سخت و آسانی را که تجربه می کنند، کم کم به نداشته های زندگی شان پی می برند و گاه درد بی درمان می آید سراغشان و نمی دانند عقده نداشته هایشان را چه طور خالی کنند. بعد دیدن این رفیق سال پایینی و خواهرش، دلم خواهر خواست. حالا نه اینکه جای خالی خواهر را نفهمیده باشم که چندباری در یکی دو سال گذشته این جای خالی را حس کرده ام و درد ام آمده ولی خب، این بار بیشتر دردم گرفت.

در هر صورت روابط برادرانه هرقدر هم که صمیمی باشند باز هم زمختی هایی دارند و خب، جای خواهر داشتن را نمی گیرند و اینکه آدم ها مجبورند تا آخر عمر با برخی از این حسرت هایشان زندگی کنند دردناک ست. حسرت هایی که حتی به آرزوهای آدم شکل و فرم می دهند. که آرزو کنم و دعا که خدا دو تا پسر و دو تا دختر، به من بدهد. که حداقل حسرت های من را فرزندانم تجربه نکنند...



پ‌ن بی ربط: این کامنت های خصوصی که افراد بدون ایمیل و وبلاگ می دهند، هم کم درد ندارد. وقتی اندازه یک دنیا حرف می ریزد نوک زبانت و تو می مانی و حرف هایت...

هدهد
۳ نظر

یک عمل ساده

بسم الله


دو روز پیش برای یک عمل آپاندیس راهی بیمارستان شدم،

عملی که به هرکس بگویی ساده ترین عمل به خاطرش می آید ولی برای من سخت بود، به سه چهار دلیل، اول اینکه وصیت نامه نداشتم، دوم اینکه وصیت را به مادر یا پدرم هم نمی توانستم شفاهی بگویم و سوم اینکه کلی عهد ناتمام داشتم و چهارم هم داشت که وسط کلی کارهای فشرده این یکی یعنی کنار ماندن از همه کارها.

وصیت، یک بار خواستم بنویسم، به سبک آدم بزرگها شروع کردم، سه صفحه نوشتم و هنوز از اقرار به وحدانیت خدا خارج نشده بود. فکر کردم که آدم بزرگها برای این که کار ناتمام ندارند، وصیت نامه هایشان این طور پرملات و پر نصیحت است و من پرگناه و خاک نشین را چه به این کارها. ولی یک بار باید وصیت نامه ام را بنویسم و همین جا بگذارم. یک جای امن که دو سه آشنا هستند که بعد از مرگم می توانند وصیت نامه ام را به خانواده ام برسانند.

و گفتن وصیت به پدر و مادر ، اگر کاری از این سخت تر باشد به من نشانش بدهید... اصلا حرف از رفتن که می شود ... بغض چنان گلویم را فشار می دهد که جانم را از تنم به در می کند... چه شیر زنان و شیرمردانی هستند آنها که مخاطب وصیت فرزندانشان شده اند و آنها را با دست خود راهی سفرهای بی بازگشت کرده اند. چه شیرمردانی بوده اند که بغض این کار را به جان خریده و رفته اند. می دانم و باور دارم مرگ یک آغاز ست و تعریف مجددی از زندگی، ولی تحمل بار باورها گاه چه دشوار می شود... من برای مرگ پدربزرگ و مادربزرگم نگریستم و جایش شب اول قبر را رفتم به مزارشان تا چیزی را که بیشتر از همیشه به آن احتیاج داشتند را به آنها برسانم... ولی سخت است تحمل بار از دست دادن عزیز...

عهد ناتمام، ما آدم ها قول هایی را می دهیم و راحت از کنارشان می گذریم ولی همین قول ها و عهود است که شرط مومن بودنمان را تکمیل می کند. من خیلی سر این پایبندی بر این عهود دشواری کشیده ام ولی سعی کرده ام که حداقل آنها را رعایت کنم. قبول دارم که صد در صد موفق نبوده ام. همین جا و در همین زندگی مجازآبادی قول هایی داده ام که آدمهایش وقتی این سطور را می خوانند به آن صحه می گذارند و به جا نیاوردم. امیدوارم من را عفو کنند که عمرم را به نفسی بند می بینم...

کلی کارهای فشرده، و کلی برنامه ریزی های شیرین در سرم می پرواندم که یکهو ....

برای سلامت تان، شب و روز و هر ثانیه خدا را شکر بگویید.

التماس دعا

هدهد
۴ نظر

شوخی نامطلوب بیان

بسم الله


بیان جان این حرف ها و این اتفاقات شوخی اش هم خوب نیست چه برسد به اینکه جدی جدی بود.


در ساعت پانزده امروز (جمعه) برق دیتاسنتری که بیست عدد از سرورهای بیان در آن واقع شده است، قطع شد.
این اختلال در دیتاسنتر شرکت پارس‌آنلاین، باعث قطع همزمان هزاران سایت ایرانی شد. خوشبختانه با توجه به تدابیر قبلی شرکت بیان، در طی این حادثه در پارس‌آنلاین که رفع آن نیز چند ساعت به طول انجامید، هیچ آسیبی به اطلاعات کاربران بیان وارد نیامد.


در دلم گفتم این همه خندیدیم به کاربران بلاگفا، حالا سر خودمان بلا آمده.

خلاصه خواستی شوخی بکنی فکر قلب و اعصاب و روان ناراحت ما را هم بکن لطفا.

هدهد
۶ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان