هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

دل زدگی

بسم الله


یک مقداری نسبت به وبلاگ و مافیها دل زده شده ام. اگر رفع بشود ان شاء الله می نویسم.

رد نمی کنم که سرم به واقع شلوغ تر شده و وقت کافی ندارم برای وبلاگ و دنیای مجازی اما فکر کنم دل زدگی دلیل اصلی ننوشتن باشد.

چند وقتی هم هست که هوس کرده ام زندگی نامه ام را بنویسم. حالا نه اینکه آدم مشهوری باشم یا تجربه ی گران بها و عجیب و غریبی داشته باشم. من فقط به طور عجیبی بسیار آدمی معمولی هستم و شاید همین زندگی نامه ام را ارزش مند کند. که یک آدم معمولی هم داستان های جذاب برایش رخ می دهد و ...

فقط باید حتما مطمئن بشوم که بعد از مرگم منتشر بشود...

هدهد
۲ نظر

تبارک الله از این فکرها که در سر ماست

بسم الله


نمی دانم که قبلا هم گفته ام یا نه. ولی همیشه دوست داشتم می رفتم توی سر مردم و فکر هایشان را می خواندم. البته نه همه فکرشان را. آنها که مربوط به من بود و میان کلی تعارف و کلمه های متعارض با ذهن شان به دهانشان نمی آمد. یعنی می خواستم همیشه بدانم که بالاخره این آدم هایی که کلی با آنها سلام و علیک داریم و ندار شده ایم با ایشان، چند چند هستند با ما؟ با ما رفیق هستند یا دارند تحمل مان می کنند. هرچند خودم چندان خوشم نمی آید که کسی همین کار را برای خودش از روی ذهن من بکند ولی به هر حال برایم شیرین و کنجکاوی برانگیز است که بدانم هرکسی در موردم چه فکری می کند. دفعه پیش هم که مسابقه گذاشتم برای اینکه از روی نوشته ها درباره «من» بنویسید همین را می خواستم بچینم از بین کلمات تان. هرچند که باز و علی رغم اینکه دنیای مجازی ست و من برخی از شما همراهان را به چهره ندیده ام، ولی جنبه احتیاط در نوشته ها بود.

خب این چیز جدیدی شاید نبود. ولی امروز فکر کردم که نکند واقعا آنقدر جرات ندارم که این فکرها را بخوانم. اینکه بنشینم و ببینم نمود بیرونی آنچه هستم چیست! در واقع قبل ترها این مساله را با صدای ضبط شده ی خودم داشتم که اصلا دوستش نمی داشتم. حالم را بد می کرد و اصلا خوب نبود. حتی با قیافه فیلم برداری شده هم مشکلات عدیده ای داشتم. ارتباط برقرار نمی کردم. یعنی صدای خودم که به گوشم می رسید حس این را نداشتم که مال خودم باشد و همیشه از شنیدن صدای ناموزون یک غریبه رنج می بردم. جدیدترها البته کمی اعتماد به نفسم بالاتر رفته و برای یکی از دوستانم تصنیفی خواندم و روی تلگرام برایش فرستادم. ولی خب! اینکه آدم از صدای خودش وحشت داشته باشد، برایم اتفاق افتاد. صدای بچگی هایم را بارها و بارها شنیده بودم ولی خب فرق دارد که صدای یک ساعت و دو ساعت پیش خودت را بشنوی. بگذرم. این که دیگر گذشته و الان اعتماد به نفس کافی در مورد صدایم پیدا کرده ام و دیگر کمتر صدایم خودم را اذیت می کند. هه! خنده دار است که هنوز هم صدای خودم را دوست نمی دارم و چه انتظار عبثی دارم از بقیه که صدای مرا تحمل کنند. باید هر چند وقت یک بار روزه سکوت بگیرم تا شاید همه عالم از دست من خلاص بشوند!

داشتم می گفتم. صدا و تصویر که گذشت و حالا رسیدم به اینکه بقیه در موردم چه فکری می کنند. راستش اگر بخواهیم خدا پیغمبری نگاه کنیم باید کار را برای خدا کنیم و تایید و رد بقیه مردم ما را از مسیر مان دور نکند ولی خب! آدم های پر نقصی چون من، به انجام کار که می رسند ذهنشان پر می شود از کلی سوال بی جواب و هرقدر هم که می خواهی مقاومت کنی نمی شود. برایم آزار دهنده است که کاری را و کمکی را شروع کنم و نیت ام چیزی باشد و بر اثر حوادث روزگار بازخورد دیگری و سخن دیگری از حرفم برداشت شود. بارها شده که توی خیابان و کوچه خانمی را دیده ام که به زور باری را حمل می کند و از ترس اینکه نکند نیت خیر کمک کردن را با هزار و یک فکر دیگر قاطی کند و ... قید کمک کردن را زده ام و موارد کمک کردن در دانشگاه به سال پایینی ها که از اینکه دخالت در کارشان کنم ممکن است ناراحت بشوند. حتی شده در خیابان شنیده ام که کسی آدرسی را از کس دیگری می پرسد و من خوب بلد هستم ولی می ترسم که کمک کردنم به دخالت کردن تعبیر شود. خلاصه اینکه کمک کردن یکی از مواردی ست که توی ذهنم ولوله ی نوع فکر کردن بقیه می افتد. اما فقط بحث کمک کردن نیست که می خواهم ذهن آدم ها را درباره اش بخوانم. واقعا یک دغدغه اساسی است که چه طور کنترل کنم که نمود بیرونی آنچه خودم تصور خوبی از آن دارم را کنترل کنم.

راستش هنوز ترس از شنیدن صدایم برای اولین بار یادم نرفته و برای همین وقتی دوباره به این فکر کردم که کاش می شد فکر دیگران را در مورد خودم بدانم، ترس توی دلم افتاد. که نکند همه ی چیزهایی که توی ذهن خودم مرتب و منظم کرده ام به هم بریزد و فرو بریزد. اینکه مثلا من نیت ام چه بوده و چه برداشت شده و خلاصه دیگران چه در مورد من توی ذهنشان می پرورانند؟

راستی شما تو ذهن تان از من چه ساخته اید؟ یک دیو در لباس انسان؟ یا یک انسان در لباس انسان؟

هدهد
۲ نظر

جای خالی یک خواهر


بسم الله


چند روز پیش بود که بچه های سال پایینی دانشگاه مان دفاع کارشناسی داشتند و من هم به خاطر کلی دلیل رفته بودم تا دفاع جانانه اشان را ببینم و لذت ببرم و اگر کمک لازم دارند بهشان کمک کنم که اساتید داور نزنند بترکانندشان. در همان جلسه بود که جای خالی خواهر را حس کردم.

یکی از این بچه های کارشناسی خواهرش را آورده بود برای جلسه دفاع و چقدر این برادر و خواهر خوب بودند‌ ( چشم نزنم یک وقت. خدا حفظشان کند و ان شاالله روابطشون از این هم صمیمی تر باشه)

آدم ها به یک سنی که می رسند و تجربیات سخت و آسانی را که تجربه می کنند، کم کم به نداشته های زندگی شان پی می برند و گاه درد بی درمان می آید سراغشان و نمی دانند عقده نداشته هایشان را چه طور خالی کنند. بعد دیدن این رفیق سال پایینی و خواهرش، دلم خواهر خواست. حالا نه اینکه جای خالی خواهر را نفهمیده باشم که چندباری در یکی دو سال گذشته این جای خالی را حس کرده ام و درد ام آمده ولی خب، این بار بیشتر دردم گرفت.

در هر صورت روابط برادرانه هرقدر هم که صمیمی باشند باز هم زمختی هایی دارند و خب، جای خواهر داشتن را نمی گیرند و اینکه آدم ها مجبورند تا آخر عمر با برخی از این حسرت هایشان زندگی کنند دردناک ست. حسرت هایی که حتی به آرزوهای آدم شکل و فرم می دهند. که آرزو کنم و دعا که خدا دو تا پسر و دو تا دختر، به من بدهد. که حداقل حسرت های من را فرزندانم تجربه نکنند...



پ‌ن بی ربط: این کامنت های خصوصی که افراد بدون ایمیل و وبلاگ می دهند، هم کم درد ندارد. وقتی اندازه یک دنیا حرف می ریزد نوک زبانت و تو می مانی و حرف هایت...

هدهد
۳ نظر

یک عمل ساده

بسم الله


دو روز پیش برای یک عمل آپاندیس راهی بیمارستان شدم،

عملی که به هرکس بگویی ساده ترین عمل به خاطرش می آید ولی برای من سخت بود، به سه چهار دلیل، اول اینکه وصیت نامه نداشتم، دوم اینکه وصیت را به مادر یا پدرم هم نمی توانستم شفاهی بگویم و سوم اینکه کلی عهد ناتمام داشتم و چهارم هم داشت که وسط کلی کارهای فشرده این یکی یعنی کنار ماندن از همه کارها.

وصیت، یک بار خواستم بنویسم، به سبک آدم بزرگها شروع کردم، سه صفحه نوشتم و هنوز از اقرار به وحدانیت خدا خارج نشده بود. فکر کردم که آدم بزرگها برای این که کار ناتمام ندارند، وصیت نامه هایشان این طور پرملات و پر نصیحت است و من پرگناه و خاک نشین را چه به این کارها. ولی یک بار باید وصیت نامه ام را بنویسم و همین جا بگذارم. یک جای امن که دو سه آشنا هستند که بعد از مرگم می توانند وصیت نامه ام را به خانواده ام برسانند.

و گفتن وصیت به پدر و مادر ، اگر کاری از این سخت تر باشد به من نشانش بدهید... اصلا حرف از رفتن که می شود ... بغض چنان گلویم را فشار می دهد که جانم را از تنم به در می کند... چه شیر زنان و شیرمردانی هستند آنها که مخاطب وصیت فرزندانشان شده اند و آنها را با دست خود راهی سفرهای بی بازگشت کرده اند. چه شیرمردانی بوده اند که بغض این کار را به جان خریده و رفته اند. می دانم و باور دارم مرگ یک آغاز ست و تعریف مجددی از زندگی، ولی تحمل بار باورها گاه چه دشوار می شود... من برای مرگ پدربزرگ و مادربزرگم نگریستم و جایش شب اول قبر را رفتم به مزارشان تا چیزی را که بیشتر از همیشه به آن احتیاج داشتند را به آنها برسانم... ولی سخت است تحمل بار از دست دادن عزیز...

عهد ناتمام، ما آدم ها قول هایی را می دهیم و راحت از کنارشان می گذریم ولی همین قول ها و عهود است که شرط مومن بودنمان را تکمیل می کند. من خیلی سر این پایبندی بر این عهود دشواری کشیده ام ولی سعی کرده ام که حداقل آنها را رعایت کنم. قبول دارم که صد در صد موفق نبوده ام. همین جا و در همین زندگی مجازآبادی قول هایی داده ام که آدمهایش وقتی این سطور را می خوانند به آن صحه می گذارند و به جا نیاوردم. امیدوارم من را عفو کنند که عمرم را به نفسی بند می بینم...

کلی کارهای فشرده، و کلی برنامه ریزی های شیرین در سرم می پرواندم که یکهو ....

برای سلامت تان، شب و روز و هر ثانیه خدا را شکر بگویید.

التماس دعا

هدهد
۵ نظر

شوخی نامطلوب بیان

بسم الله


بیان جان این حرف ها و این اتفاقات شوخی اش هم خوب نیست چه برسد به اینکه جدی جدی بود.


در ساعت پانزده امروز (جمعه) برق دیتاسنتری که بیست عدد از سرورهای بیان در آن واقع شده است، قطع شد.
این اختلال در دیتاسنتر شرکت پارس‌آنلاین، باعث قطع همزمان هزاران سایت ایرانی شد. خوشبختانه با توجه به تدابیر قبلی شرکت بیان، در طی این حادثه در پارس‌آنلاین که رفع آن نیز چند ساعت به طول انجامید، هیچ آسیبی به اطلاعات کاربران بیان وارد نیامد.


در دلم گفتم این همه خندیدیم به کاربران بلاگفا، حالا سر خودمان بلا آمده.

خلاصه خواستی شوخی بکنی فکر قلب و اعصاب و روان ناراحت ما را هم بکن لطفا.

هدهد
۶ نظر

شایستگان خدمت


بسم الله


چندین هزار نفر در این کشور هستند که بلدند یک کاری را به بهترین شکل انجام بدهند؟ بعد از این چندین هزار نفر، چند صد نفر هستند که در آنجایی که آن کار را که بلدند به بهترین نحو انجام بدهند هستند؟ از این چند صد نفر، چند ده نفر هستند که در آنجایی که آن کار را که بلدند هستند و به طرق مختلف جلوی انجام دادن کارشان گرفته نشده است؟ از این چند ده نفر، چند نفر هستند که در آنجایی که آن کار را بلدند هستند و به لحاظ شغلی مقامی را دارند که سنگ اندازی در برابرشان نمی شود؟ و اگر تمام این ها بود، آیا کسی هست که برسد به نقطه ی مطلوب و بازی را در برابر کلفت شدن پارتی فلانی مغلوب نشود؟

خدا جای حق نشسته و پارتی بنده و امثال بنده ست که از دار دنیا هیچ پارتی ی نداشته و نداریم. ولی این را بدانید که خدا وعده نداده که اگر قومی ضد داشته هایشان قیام کردند، آن قوم را پابرجا نگه دارد. این همه استعداد و توانمندی در کشورمان وجود دارد و سالانه تعداد زیادی از دانشجویان با استعداد با فرآیند اپلای از کشور خارج می شوند و باز انتظار داریم که بهترین ها را برای کشور رقم بزنیم؟ چند نفر از این دوستان ما که رفتند اگر می ماندند می توانستند بدون دردسرهای فراتر از مرسوم در جایگاه مطلوبشان قرار بگیرند؟ قوم ما و ملت ما، علیه سرمایه های انسانی اش شوریده و دست از این کار هم برنمی دارد و با این روند، انتظار داریم که کشور به سرمنزل مقصود برسد.

شاید کشور ما، به دسته ای نیاز دارد که نه شیفتگان قدرت، و نه شیفتگان خدمت که شایستگان خدمت باشند. که حد خود را بدانند و وقتی لازم شد از خدمت کنار بروند و به شایستگان بعدی خدمت را تحویل بدهند.

کاش روزی بنویسم که کشور ما توسط شایستگان خدمت اداره می شود. نه دلباختگان خدمت به هر قیمتی!

والسلام

هدهد
۵ نظر

دیپلماستی


بسم الله


اگر این احترامی است که قرار بود به گذرنامه ی ما گذاشته شود همان شرایط پیشین را بنده خریدارم!

یک وقتی افتخار می کردیم که دشمن روبه رویمان آمریکا، کشور جهان اولی است که قلدری می کند ولی حالا این جوجه کشورهای خلیج فارس برای ما شاخ شده اند و سر و صدا می کنند یا این ترکیه که در سر سلطنت عثمانی را می پروراند صحبت می کند.

آدم خوب است که دشمن ش یک کشور درست و حسابی باشد تا اگر باخت لااقل شرافت مندانه ببازد و اگر برد افتخار برد بر سینه اش باشد نه کشورهای حاشیه ای و پادشاهان بیابان نشین که باخت ازشان ذلت است و برد از آنها بی ارزش.

خلاصه دیپلماسی و گفت و گوی تمدن ها در جنگل و باغ وحشی که الان ما در آن هستیم نتیجه ای جز سلاخی شدن در پای ظالمان عالم ندارد. در برابر این ظالمان باید محکم ایستاد و در برابر فریادشان فریادی بلندتر باید کشید و سخن از گفت و گوی تمدن ها در چنین شرایطی تنها ضعف را به نمایش می گذارد. برای ظالمان دنیا، قدرت است که حرف اول و آخر را می زند و تکبرشان جز به زور کاسته نمی شود.


هدهد
۱ نظر

سال نو میمون و مبارک باد


بسم الله


حال که قضا و قدر دست در دست هم به مهر داده اند تا سالی نو را در کنار خانواده خود و دوستان عزیزمان باشیم، ابتدای سخن را با شکر و سپاس از آفریننده زیبایی ها می آغازیم. منت خدای راست عز و جل، که طاعتش موجب رحمت است و به شکر اندرش مزید نعمت...

پیش و پس و در حین شکر از خدای تعالی، آرزوهای رنگارنگ و زیبا برای همه ی شما دوستان دارم و امیدوارم این سال جدید پر باشد از اتفاقات لطیف و پر انرژی. اتفاقاتی که لبخند بر لبانتان بیاورد و تا همیشه در خاطرتان نقش ببندد.

در راستای اینکه زمان پستی که لینکش اینه داره کم کم تموم میشه و باید جمع بندی بکنم دوستانی که جامانده اند لطفن جا نمانند و برای رسیدن به جایزه های نفیسی که در نظر گرفته شده، آستین بالا بزنند و تایپی بکنند و خلاصه این جایزه ها روی دست ما نمانند.

امسال سال میمون هست و از همین حالا، باید خودمان را آماده کنیم که چی توز بعد از سالها بتواند یک استفاده ابزاری مناسب از این میمونش بکند. امیدوارم سال میمونی برای شما هم باشه و بتونید استفاده ابزاری مناسبی ازش بکنید. :)

باز هم سال نو مبارک و پر از حال خوب برای خودتون و خانواده تون و اعوان و انصارتون.

آرزوی بعید این چند سال اخیرم رو هم باید تکرار کنم شاید که یک وقتی برآورده بشه:

      - امیدوارم جنگ در دنیا به پایان برسه. جنگ هایی که آتشش رو سران و قدرتمندان تند می کنند و دودش به چشم مردم میره. جنگ هایی که درش قدرتمندان سالم و سرحال می مونن تا باز هم حکمرانی کنن و مردم عادی هستند که قربانی زیاده خواهی حاکمانشون میشن.

       - امیدوارم امسال حواس ها بیشتر به زمین جمع باشه. محیط زیست عین خونه ی ماست. عین مادر ماست. باید حواسمون بهشون باشه.


هدهد
۱ نظر

آخرین پست سال ۱۳۹۴


بسم الله


این آخرین پست از سال ۱۳۹۴ است. سالی که من بیشتر وبلاگ نویس بودم. سالی که کلی اتفاق خوب و سخت و پرفشار از سرم گذشت و حالا که به آخرین روز رسیده ام و برمیگردم و به عقب نگاه می کنم می بینم که روز به روز این سال را با اینکه من را پیر کردند ولی دوست دارم.

سال ۹۴ هنوز هم می تواند برایم سال خاطره انگیزتری بشود. امیدوارم که بشود. شما هم دعا کنید تا این آخرین ساعاتش بیشتر برایم خاطره انگیز شود.

سال ۹۴ حاوی تصمیماتی هم بود که برخی از آنها متاسفانه عملی نشد. این تصمیمات شخصی بودند و الحمدلله مربوط به قول ها و عهودی که به افراد و اشخاص و سازمان ها داده ام نبوده. قولها و قرارهای شخصی برای انسان بهتری شدن، را خوب نپاییدم و ... بماند. دعا کنید سال ۹۵ از اینکه هستم بهتر شوم.

هرچه می خواهد دل تنگتان آزادید بگویید.

دعا یادتان نرود. برای بیماران، برای گرفتاران، برای در راه ماندگان، و در آخر برای بنده که ترکیبی از هرسه این گروه ها هستم.

ان شاالله به شرط بقا در سال جدید هم خواهم نوشت.

زنده باشید ان شاالله

هدهد
۴ نظر

نقد وبلاگی


بسم الله


در آستانه ی دو اتفاق مهم هستیم. یکی آغاز یک سال جدید و دیگری چهار رقمی شدن سن وبلاگ بنده و ورود به هزاره دوم وبلاگم. در همین راستا از همه ی کسانی که حداقل یک بار وبلاگ را خوانده اند، درخواست می کنم که نظرات خود و نقدهای خود را پای همین پست بنویسند. این یکی پست استثنائن کامنت ها خصوصی خواهد بود. بنابراین هر نوع ادبیاتی قابل پذیرش است و نقدهای تند و کوبنده خواستنی تر.

نقدها و نظرات شما در همه حوزه ها پذیرفته می شود. از شخصیت و روح و روان نویسنده وبلاگ تا مطالب ریز و درشت داخل وبلاگ و تا قالب وبلاگ. همه و همه می تواند زیر چشمان شما باشد و می تواند موضوع نوشتن نقد شما باشد.

یک کاری هم که دیدم ظاهرن درحال اپیدمی شدن است و امروز چندین مورد آن را مشاهده کردم، طرح این موضوع بود که ذهن ساخته ی شما از من چیست؟ با توجه به مجازآبادی بودن، ذهن انسان ها از اطلاعات ورودی به آن که حاصل یک دوره آشنایی مجازی توسط تصاویر و نوشتار است، یک تصور فانتزی ایجاد می کند. حالا آدم های واقعی دنیای واقعی به صرافت افتاده اند که بفهمند خود واقعی و خود مجازی شان در نگاه مخاطب چقدر بر هم منطبق هستند. بنابراین بنده هم همین پست را مغتنم شمرده و می خواهم که در صورت امکان این تصور ذهنی خود را با رسم شکل توضیح دهید (۲۰ امتیاز)

برای اینکه ترغیب هم بشوید که بنویسید(البته که وبلاگ نویسان همه اهل نوشتن هستند ولی برای یک نفر دیگر خب زحمت دارد دیگر) جوایز نفیسی برای نقدها و تصورات فانتزی برتر در نظر گرفته شده است. با توجه به مجازی بودن این فضا به طور مشخص جوایزش هم از همین جنس خواهد بود و ما آنچه داریم همین است. بنابراین:

نفر اول وبلاگش برای مدت نامعلومی به بخش پیوند وبلاگ اضافه می شود و وبلاگ نفر اول به لیست دنبال شوندگان اضافه می شود.

نفر دوم برای مدت یک ماه به بخش پیوند وبلاگ اضافه می شود و وبلاگ نفر دوم به لیست دنبال شوندگان اضافه می شود.

نفر سوم برای مدت یک هفته به بخش پیوند وبلاگ اضافه می شود و وبلاگ نفر سوم به لیست دنبال شوندگان اضافه می شود.

سه نفر هم شایسته تقدیر خواهند بود. لینک وبلاگ این افراد در لیست پیوندهای روزانه به مدت یک ماه قرار داده می شود. هم چنین این افراد به لیست دنبال شوندگان اضافه می شوند.

هم چنین نفرات دوم و سوم پس از پایان زمان حضورشان در بخش پیوندها، به بخش پیوندهای روزانه منتقل و تا پایان مدت نامعلوم برای جایزه نفر اول، در آنجا می مانند :).

بنابراین بشتابید که این جایزه ها روی دست صاحب وبلاگ نماند. :)

با تشکر و التماس دعا.


بعدن نوشت: برای کسانی که وبلاگی نیستند، جوایز جایگزینی در نظر گرفته خواهد شد. نگران نباشید و نظرات خود را آزادانه و رها بنویسید.

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان