هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

بغض فرو خورده


بسم الله


هه! تا به امروز این بغض لعنتی امروز توی وجودم نبود. یعنی تجربه اش نکرده بودم.

بغضی عمیق که هربار که سعی می کردم از گلویم فروببرم بدتر و شدیدتر بالا می آمد و خفه ترم می کرد. عجبا! این چه حس عجیبی بود. صدایم اولش لرزید و بعد سکوت کردم.

سکوت عمیق.

سکوتی عمیق که نه از سر اختیار که از سر اجبار بود، که از سر خفقانی بود که تا عمق وجودم کشیده شده بود و نفس م بالا نمی آمد.

هه! عجب چیزی بود. نمی دانستم روزگار انقدر می تواند نفس آدم را بگیرد. نمی دانستم که روزگار می تواند نفس آدم را تنگ کند. از امروز آدم ها را با بغض های فروخفته شان، از این جنس بغض ها، بهتر می فهمم. بیشتر برایشان ارزش قائل می شوم. چون سکوتشان را می فهمم.

عجبا! تازه این بغضک ما، به پای بغض فروخورده ی علی علیه السلام نمی رسد که ذره است در برابر دریا. چه کشیده این امام ما. عجب بغض ها قدرتمندند که کمر آدم را زیر بارشان خم می کنند و می شکنند.

این عجب حس عمیقی بود. حسی عمیق. بغض دوست داشتنی نیست ولی به تجربه اش می ارزید. تجربه اینکه یک حس واقعی و عمیق چگونه است. امیدوارم یک روز عشقی چنین عمیق را نیز تجربه کنم. چون اگر بغض این است، اگر عشق باشد، ببین چه میشود.


هدهد
۲ نظر

گم گشته


بسم الله


من اضطراب گم شدن و گم کردن را چندین بار در کودکی حس کرده ام.

یک بار وقتی برای گرفتن ماست رفته بودم، یک دویست تومانی را در کوچه گم کردم. یادم هست که سر تا ته کوچه را سه بار بالا و پایین رفتم و تمام مدت به زمین خیره بودم و به دنبال اسکناسی می گشتم که امانتی بود از مادرم برای خرید. با اینکه در آخر دویست تومانی را در کنار جوب جستم ولی گمشده ی من چنان اضطرابی به جانم انداخت که هنوز هم یادم مانده.

بار دیگر وقتی بود که ناغافل دست مادرم را میان شلوغی های  مغازه های محله قدیمی مان رها کردم و مجذوب ویترین مغازه ی اسباب بازی فروشی شدم و وقتی فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته و مادرم را گم کرده ام که خواستم از مادرم برای خرید اسباب بازی درخواست بکنم. در یک لحظه تمام دنیای کوچکی من روی سرم خراب شد. دنیای کوچکی من، همان چند اسباب بازی و پدر و مادرمان بودند. تمام مغازه و اسباب بازی های پر رنگ و لعابش رنگ باختند و من ماندم و تنهایی. این یکی هم زیاد طول نکشید ولی دردناک تر از قبلی بود.

آخرین گم شدنم هم در پارک لاله بود که البته به دلیل افزایش سن، این بار رویم زیاد شده بود و وقتی پیش نگهبان بانک رفتم گفتم پدر مادر گم شده اند! :) این یکی گم شدن هم البته حاصل دست‌رنج پسرخاله و پسر دایی بود که مرا (هنوز هم فکر می کنم تعمدی بود؛) ) گم کردند.

غرض از این همه پرچانگی اینکه چند وقتی ست (به دلیل کاهش فشارهای ناشی از دفاع شاید!) فکر می کنم به اینکه ما همه گم شده هایی داریم که حالمان شبیه حال آخرین گم شدنم هست که خیلی شاخ و شانه کشانه! مدعی می شویم که ما پیدا هستیم و آنها هستند که گم شده اند. در حالی که اگر بفهمیم چه چیز و چه کس را گم کرده ایم، زرق و برق دنیا روی سرمان آوار میشود و حاضر می شویم سرتاسر عالم را چندین بار بگردیم تا گم شده مان را بیابیم.

هدهد
۱ نظر

دقیقه نود


بسم الله


بنده همین جا اعلام می‌کنم که از این به بعد عمرن نمی گذارم که کارهایم به دقیقه ی نود کشیده شود. این کارها هرچند باعث بالا رفتن نشاط و هیجان می شود ولی از سن بنده گذشته و دیگر بدنم توان این مدل‌ کارها را ندارد....

کارهای دقیقه ی نود، ویژگی‌ مثبت‌شان این است که عمومن با معجزات و گشایش‌های الهی مواجه می‌شود اما از آن طرف، پدر صاحبِ کار را در می آورد.

این پست را هم از جهت یادآوری برای خودم گذاشته ام که هروقت به وبلاگم آمدم این را به خاطرم بیاورم که بر من در روزهای پایانی تز ارشد چه ها درحال گذر کردن است. هرچند که فکر می کنم بعد از اتمام این دوره ی فشار بیایم و درباره ی مزیت‌های کار دقیقه ی نود صحبت بکنم ولی لازم است تا در همین اثنای دقیقه نود هم نظرم را بگویم.

موید باشید. التماس دعا...

هدهد
۳ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان