هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

هدایت


بسم الله


تمام ذرات عالم در تلاشند تا ما را به هدایت برسانند. ما را برسانند به جاده اصلی و یکسره تا خود خدایی شدن پیش برویم. این طور نیست که تنها پیامبر باشد که مسئولیت هدایت بشر را بر عهده گرفته باشد.

با این حساب اگر زمین به دور خورشید می چرخد، برای ما مایه هدایت است.

یا اگر از آسمان باران می بارد.

یا اگر زمین گرد است.

یا اگر طفلی به دنیا می آید.

یا اگر مردی از دنیا می رود.

یا اگر دلی می بندیم به کسی

یا اگر چایی می نوشیم.

راستی تا به حال خدا را در تک تک ذرات عالم جست و جو کردید؟

یا وقتی چای می خوردید خدا را دیده اید؟

این ترسناک ترین و در عین حال زیباترین آیه خداست.

فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ

وَأَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ

وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَلَکِنْ لَا تُبْصِرُونَ

خدا همه چیز هست و هیچ چیز نیست یعنی

رد خدا را در هر چیزی می توان یافت،

ولی این رد خدا، باعث خدا شدن هیچ چیز و هیچ کس نمی شود.

راستی یکبار دیگر بخوانید آیه را

وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَلَکِنْ لَا تُبْصِرُونَ

لاتبصرون، یعنی شما نمی بینید. یعنی آنکه در حال موت است می بیند.

می تواند خدا را ببیند. خدایی که مدت ها و همیشه در کنارش بوده را می بیند.

و چه دیدار شوق انگیزی می شود این دیدار، اگر میسر شود.

و چه مرگ باشکوهی که با وصل همراه است.

که بالاخره چشم دل باز می شود و نگاهش به نگاه خدایی خدا گره می خورد.

چشم در چشم خدا می شود،

تا از فراق سالیان سالش بگوید،

یا از شوق وصلش،

شاید هم نمی دانم، همین شوق وصل و دیدار ست که

جان را از زندان تن جدا می کند و پرواز می دهد.

کسی چه می داند، شاید وصل بر مرگ مقدم می شود و

وصل که میسر شد، فنا حاصل می شود.

هرچه هست باید به امید وصل جان سپرد،

و به امید دیدار مجدد و یادآوری روزهای خوش قالوا بلی

و یادآوری روزهایی که بی واسطه و محدودیت تن، خدایی بوده ایم.


هدهد
۰ نظر

گفتم گفتی...


بسم الله


گفتم دقت کرده ای مادر طبیعت چقدر شبیه مادران خود ماست

گفت چه طور؟

گفتم وقتی خانه ای و مادرت غذایش هنوز آماده نیست چه کار می کند؟

گفت دلداری و سرگرمی، سرمان را با یک چیز کوچک شکم سیرنکن گرم می کند

گفتم مادر طبیعت هم همین کار را می کند.

گفت هان؟

گفتم مادر طبیعت در بهار همین کار را می کند. در بهار که هنوز میوه ها به بار ننشسته‌اند،

سر ما را با گل و برگ و سبزی و باران و ... سرگرم می کند تا یک وقت جای خالی میوه ها را متوجه نشویم.


هدهد
۲ نظر

اگر اسلامی بودیم


بسم الله


داشتم فکر می کردم که اگر قرار بود واقعا اسلامی کشور را اداره کنیم چه تصمیماتی باید گرفته می شد و چه طور باید نوع تعاملات را تغییر می دادیم. حرف لابد در این زمینه باید زیاد زد. ولی هنوز با توجه به اینکه کارم کم ست، حال نوشتن ندارم.

الغرض این را نوشتم که به نکته ای برسم.

پراید واقعن توانمندی حمل سه مسافر در صندلی عقب رو نداره بر خلاف پیکان. لابد اگر قرار بود که کسی که سیاست گذاری های کلان در این زمینه رو میذاره اسلامی برخورد بکنه، نباید پراید رو به عنوان جانشین خلف پیکان معرفی می کرد. هر دفعه که پراید سوار میشم خودم رو به حالت کامپکت در میارم که یک وقت مسافری که سوار شده معذب نباشه و ... هرچند در بین مسافران هستند کسانی که کلن معذب رو نمی دونن چی هست و خیلی راحتند.

به هرحال، پراید ماشین حمل مسافر ۴ نفره ای نیست و حداکثر سه مسافر بزرگسال و یک کودک رو می تونه حمل بکنه و من قدردان راننده ی پرایدی هستم که این مساله رو درک بکنه و مسافر اضافه سوار نکند.


والسلام

هدهد
۲ نظر

رابطه بیکاری و نوشتن


بسم الله


یک رابطه ی پنهانی بین میزان کار و فشار روی من با نوشتن هست. چند وقتی هست که بعد از دفاع و جریاناتش بیکار شده ام و حالا دیگر کمتر می توانم بنویسم. باید به طریقی فشار روی خود را افزایش بدهم که نوشتنم بیاید فکر کنم.

البته تا به حال دو پست هم به دلیل کیفیت پایین حذف شده اند. چون آن چیزی نشده اند که در ذهنم بودند. خلاصه اینکه پرنده ی خیال که بیکار باشد چاق و چله می شود و فکر پرواز به سرش نمیزند. تنها رهایش نکنید.

هدهد
۳ نظر

حسرت...


بسم الله


خواستم با این جمله کلیشه ای بنویسم که «همه آدم ها...» بعد دیدم که نه. دیگر بس است این همه پنهان شدن پشت نقاب همه ی آدم ها. حداقل این یک بار همه ی آدم ها نه! فقط من.

من در موقعیت های مختلفی قرار گرفته و از فرصت هایی استفاده و برخی از آنها را سوزانده ام. اما یک حسرت عمیق در وجودم رخنه کرده. یک حسرت عمیق که هربار یادش می افتم مثل خوره جانم را و ذهنم را آرام آرام می خورد و می سوزاندم.

موقعیت های بسیاری برای ما پیش می آید، یک پیشنهاد کاری بسیار مهم، فرصت گرفتن یک نمره ی عالی در یک درس و ... برخی از این موقعیت ها یک بار پیش می آیند و دیگر تا آخر عمر معلوم نیست پیش بیایند یا نیایند. اما این یک موقعیت که برای من پیش آمد، یک بار دیگر هم پیش آمد. هر دو بار را خراب کردم.

یکی از موقعیت هایی که دوره دانشجویی فراهم می کرد، رفتن به حج عمره در عنفوان جوانی بود. یک ثبت نام و یک قسمت و رفتن به حج عمره. بسیاری از دوستان ما بودند که سال ها ثبت نام می کردند ولی قسمت شان نمی شد. ولی من حج قسمت م شد. همان بار اول ثبت نام و رفتم حج.

حج را نمی توان توصیف کرد و نمی توان در قالب کلمات آورد. حج عشق است. حج وقت وصال است. حج اولین نگاه عاشق و معشوق پس از سال ها فراق است. حالا اگر کسی آماده نرود می شود مثل من. خسران اندر خسران. فکر کن که معشوقت را می خواهی ببینی و وقت وصال، در همان لحظه که می توانی زانو به زانوی معشوقت بنشینی از دیدنش، بوییدنش، از حس کردنش لذت ببری خوابت ببرد. حالت پریشان شود. من حسرت تک تک لحظات حج م را دارم. تک تک لحظاتی را که می توانستم در کوچه های مدینه بوی پیامبر صلی الله علیه و آله را استشمام کنم. در هوایی نفس بکشم که پیامبر آن را معطر کرده، تک تک لحظاتی را که می توانستم دست به دامن پیامبر بشوم را همه را از دست دادم. نفهمیدم که یک لحظه هم نباید از مسجد النبی خارج شوم. همین طور نفهم طور و گنگ هم رفتم به سوی احرام و کعبه. رفتم و وقتی سجده کردم و اولین بار نگاهم به کعبه افتاد یادم نیست چه از خدا خواستم. اصلن یادم نمی آید که در حال خودم بودم آن وقت یا نه. نمی دانم چرا وقتی اطراف کعبه می چرخیدم نفهمیدم که حالا وقت ایستادن و آداب و ترتیب نیست. نفهمیدم که وضعم خراب است و لیست کردن خواسته ها و یکی یکی خواندن طوطی وارشان کارم را راست و ریس نمی کند. حسرت یک درد و دل خوب و راحت با خدا پیش کعبه جایی که همه توجهات عالم به آن سمت است، مانده درون این قلبم. اصلن می دانید چیست؟ اگر کسی رفت حج و گفت که از مسجد النبی و مسجدالحرام خارج شده بدانید آن حسرت عمیق را ته وجودش دارد، یا خودش می فهمد یا خودش را زده به آن راه که دلش را آرام کند. آدم وقتی می رود به این دو قطعه از بهشت، اصلن نباید از آنها خارج شود، اصلن نباید چشم از این دو نور چشم بردارد. مگر عاشق چشم از معشوق برمی دارد؟

کاش از مسجد النبی بیرون نمی آمدم. کاش از مسجد الحرام خارج نمی شدم. کاش اینقدر بچه نبودم. کاش بیشتر عاشق بودم. کاش اصلن عاشق بودم. کاش اگر عاشق هم نبودم ان قدر می فهمیدم که بدبختم. هیچ ندارم. کاش گدایی بلد بودم. دیدید کودکی را که گدایی می کند؟ مگر دست از سرتان برمیدارد؟ کاش اندازه آن کودک می فهمیدم. کاش می فهمیدم که امروز را اگر از دست بدهم دیگر برنمی گردد. دیگر معلوم نیست برگردد. من نفهم بودم. کاش هیچ کسی نفهم نباشد. کاش هیچ کسی این طور مثل من حسرت زده نباشد. کاش کسی حسرت به دلش نماند.

فاطمیه برای من رفتن و نرسیدن را یادآوری می کند. فاطمیه زخم حسرت حج ام را یادم می آورد که رفتم و نرسیدم. رفتم و فهم نکردم بزرگی و عظمت و شکوه مدینه و مکه را. رفتم و نفهمیدم که جای جای مدینه متعلق به فاطمه سلام الله علیهاست. رفتم و نفهمیدم ذرات خاک این زمین مقدسند. چرا که ممکن است روزی از کنار مزار بی نشان مادر رد شده باشند. رفتم و نفهمیدم این حسرت را ذره ذره در وجودم می کارم و با بی توجهی ها و نفهمی هایم آب و غذایش میدهم.

حسرت را خدا به کسی ندهد، آنقدر عمیق و دردناک می شود گاهی که نمی دانی از چه کارش کنی؟ بباری، سر به بیابان بگذاری بمیری یا چه...

حسرت زده نشوید الهی. دلتان به زخمش آشنا نشود الهی.

برای هم دعا کنیم. دعا.

والسلام

هدهد
۲ نظر

تنهای تنهای تنها


بسم الله


ما آدم ها، علی رغم پر بودن اطرافمون از آدمهای رنگارنگ و دوست و دشمن، تنهای تنهای تنها هستیم. به شدت تنهای تنهای تنها هستیم. منتها تمام این تنهایی ما رو یه نفر می تونه پر بکنه. کسی که از تمام رازهای مگو و بگوی زندگی مون باخبره و اونم مثل ما تنهای تنهای تنهاست.

این روزها فهمیدم که زیادی آدم توداری هستم و تقریبن هیچ کدام از دوستانم حتا صمیمی ترینشونم از صندوقچه ی اسرارم خبری ندارند. صندوقچه ای که هیچ وقت بازش نکردم و حالا شده یک بغض، یک فریاد و شاید یک حسرت. صندوقچه ای که این روزا لبریز شده و داره بیرون میزنه از تو ذهنم و شده این پستی که می بینید. تازه اینم اون حرف های صندوقچه ای نیست. چون باز اینجا هم نمیشه این حرف ها رو زد و ادامه داد.

ما آدم های تنهای تنهای تنهایی هستیم. وقتی به دنیا می آییم تنهای تنهای تنها هستیم و بغض این رو داریم که از تنها دوست تنهای تنهای تنهامون دور شدیم و وقتی دنیا ما رو با آدم های اطرافمون میگیره فکر می کنیم که خبریه و دیگه تنهای تنهای تنها نیستیم و فقط یه خورده تنهاییم. اما گاهی سیلی محکمی به ما می زنه که هی! خیال برت نداره. نرو تو توهم. تو هنوزم همون تنهای تنهای تنهایی. موقع رفتن هم تنهای تنهای تنها قراره بری و آخر آخرش هم وقتی می خوان به حسابت رسیدگی کنن بازم خودتی و خودت. تو میشینی روبه روی یه تنهاترینی که رفیق ترینت بوده و از همه کارهات باخبره و رازهات رو میدونه.

خداجان! منِ تنهای تنهای تنها به جز توی تنهای تنهای تنها کسی رو نداره. اگه قراره کمکی برسه فقط از راه توی تنهاترین می رسه و اگه توی تنهاترین و رفیق ترین این تنهای تنهای تنها رو رها کنی چی میمونه ازش؟

اصن انصافه که ولش بکنی توی چاه تنهایی ش؟ حالا درسته که بعضی وقتا این تنهای تنهای تنها نامردی می کنه و گاهی جفتک هایی هم پرت می کنه، ولی این رو هم بذار به حساب همون تنهایی هاش و فشار تنهایی.

خداجان میشه بغلت بشینم و بغض ها و فریادهام رو برات بگم؟ میشه از تنهای تنهای تنهایی درم بیاری و به قلبم آرامش بودنت تا همیشه رو بدی؟

خداجان روزم رو با یاد تو شروع می کنم و با عشق خواب دیدنت به خواب میرم. اصن اگه غیر از این بکنم، از پا درمیام ولی میشه این همه تلاش منو همیشگیِ قلبم کنی. طوری حک کنی روی قلبم که هیچ وقت نشان و نامت از خاطرم نره؟

خداجان، تنهای تنهای تنها بودن خیلی سخته. میشه تحملش رو آسون بکنی برامون؟

خداجان التماس دعا...

هدهد
۱۰ نظر

مسمومیت کلمه ای


بسم الله


امروز از صبح مغزم پر شده از احساسات متضاد و کلمات و لغات. یک طوری که آدم وقتی ده مدل غذا را با هم قاطی می کند و می خورد و مسموم می شود. من فقط مانده ام که من کی ده ها حس و کلمات متضاد را این طور قاطی کرده ام که مسموم شده ام.

از صبح می ترسم دهانم را باز کنم و کلمات را بالا بیاورم. عشق، تنفر، سیاست، اقتصاد، کار، ازدواج، خانواده و هزارتا موضوع مختلف که هرکدام دایره لغات خودشان را دارند و پر شده اند در ذهنم و یک تهوع لازم دارد تا سبک شوم. یعنی اول فکر کردم که ناراحتم و با گریه حل می شود. بعد که کمی گذشت و  داشتم برای گریه آماده می شدم یکهو خنده ام گرفت و بعدش هم کلی کلمه تا نوک زبانم رسید و ... دوباره رفت پایین و دوباره آمد بالا و هی در رفت و آمد مانده. برای همین هم بود که به این نتیجه رسیدم که دچار مسمومیت شده ام و احتمالن تهوع بهترین درمان باشد.

مراقب روحتان باشید که این طوری مسموم نشود. مسمومیت کلمه ای یک اتاق امن می خواهد که کلی داااد بزنی و کسی نباشد که بیاید و به خاطر آلودگی صوتی ات شکایت بکند. آنقدر داااد بزنی که صدایت بگیرد و خالی بشوی...


هدهد
۶ نظر

عشق بی خطر


بسم الله


برای ما که با حافظ و سعدی دم خور بوده ایم و وقت خود را پای صحبت های دلنشین و عاشقانه و حکیمانه شان گذاشتیم، کم خطرترین راه برای گفتن ها و صحبت ها حتا از نوع سیاسی شان هم همین عاشقانه نویسی است. اتفاقن این عشق لامذهب هم بهترین راه برای طفره رفتن از واقعیت است. یک جورهایی ته ضررش کمی افسردگی الکی و مجازی ست. ولی آن یکی موارد که همه شان یک جورهایی به سیاست ربط دارند، سر سبز را می دهند بر باد. یعنی حتا اگر بخواهی از آلودگی هوا هم بنویسی آخرش باید درباره اینکه به کدام جناح فکری وابستگی داری که قصد تخریب چهره ی رئیس سازمان محیط زیست را داری، به عالم و آدم توضیح بدهی.

حالا ما با شعر زندگی کرده و با شعر خوابیده و بیدار شدیم، برای همین شعرهای مضمون عاشقانه را دوای درد می دانیم و چون ابزارش را نداریم، شعر نمی نویسیم و متن می نویسیم. اما از آن طرف یکی هم پیدا می شود مثل جورج اورول که به دنیای حیوانات علاقه مند است و یک قلعه می‌سازد از حیوانات تا حرفهایش را از زبان همان شیر و گاو و پلنگ بگوید.

یک دوستی بود که سال پیش دانشگاهی که در اردوی کنکور بودیم، غزلیات سعدی دستم دید و گفت تو با این وضعیت پیش از یک سال دوام نمی دهی و سر سال باید سر و سامان بگیری. هنوز که هنوز است، غزلیات سعدی دستم هست و درد بی درمان هم نگرفته ام( خدا را شکر که نگرفته ام. خدایا بنده هیچ وقت دعا نمی کنم که دردی بگیرم) چه رسد به سر و سامان.

خلاصه اش اینکه خیالتان تخت. هرچه قدر هم اینجا عاشقانه بنویسم باز هم ربطی به دنیای واقعی و اتفاقاتش نخواهد داشت. اینجا عاشقانه هایش هم پوششی است برای تمام آنچه درون ذهن آشفته ام می گذرد و باید یک طوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب، آن را بنویسم. همین.



پی نوشت: بسیار متن آشفته ای بود. خودم می دانم. برای همین در بخش شطحیات طبقه بندی شده.

هدهد
۹ نظر

گفتم، گفتی


بسم الله


گفت و گوهای شبانه دو عاشق


گفتی تا کی می خواهی از انتخابات بنویسی، از خودت بنویس

گفتم انتخابات مخاطب جذب کن است و من...

گفتی خودم می خوانمت، مگر من همه دنیایت نبودم؟

گفتم اگر از انتخابات هم می نویسم بهانه ام تو هستی.

گفتی انتخابات مجلس را چه به من؟

گفتم آنجا نامزد دارد، اینجا هم. آنجا نامرد دارد، اینجا هم. آنجا عشوه دارد، اینجا هم.

گفتی آنجا نامزدی شان موقت است

گفتم خب برای ما هم موقت است تا برویم سر خانه و زندگی مان. مثل آنها.

گفتی خب آنها خانه و زندگی شان هم موقتی است

گفتم اتفاقن آنها هم مثل خودمان دائمی دارند. ما می شویم مثل دائمی هایشان.

گفتی از کجا معلوم؟

گفتم از آنجا که...

گفتم از آنجا که...

گفتی دیدی معلوم نیست.

و من نگفتم که از آنجا که جانم دست توست.

آخر ترسیدم رای به عدم صلاحیتم بدهی...

هدهد
۸ نظر

رساله‌ی عملیه نگارش پایان نامه


بسم الله


و اما در نگارش پایان نامه، بهتر آن است که محقق تا دو هفته پیش از نگارش پایان نامه بر طریق کم بینی پروژه باشد. یعنی هرچه کرده را کم بیند بلکه نبیند. اما در هنگام نگارش پایان نامه باید که مدام بر خود تکرار کند که «این پروژه مرزهای علم را تکان داده» و «این پروژه همتا ندارد» تا به این ترتیب، آنچه کرده و نکرده را در نگارش پایان نامه به سر خواننده فرو کند، فروکردنی.

و اگر این چنین نکند و از مرحله کم باوری به خود باوری نرسد، پس نه دفاع وی را شاید و نه مدرک.

و هر داوری از هرجایی، بر سبیل ملاطفت برنیاید و از هر وری که خورد وی را زند.

محقق باید این نکته سرلوحه کار خویش کند که ضعیف کشی مرام داوران است و اگر ضعفت نمایان کنی، قائله را باخته ای.

هم‌چنین است جلسه‌ی دفاع، که در آن داور و استاد نداشته و هرکه رسد، ضربتی زند. آنکه زورش رسد، ضربتی به محقق و پروژه و آنکه زورش نرسد، به شیرینی و میوه.

ادامه دارد به شرط بقا...

هدهد
۲ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان