هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

ناف بعضی را با ... بریده اند


بسم الله


یک ضرب المثل مشهور و معروفی است با این مضمون که ناف کسی یا چیزی را با چیز دیگری بریده باشند. یعنی از بس معروف است که هر ترکیبی از این ضرب المثل را که در اینترنت جست و جو کنید خواهید یافت. در ادامه بررسی های ضرب المثلی و با توجه به نزدیکی به دهه فجر( از هر طرف همسایگی متقارن دهه فجر را می توان نزدیکی به آن دانست) همین طور که داشتم راه می رفتم به این فکر می کردم که ناف مردم ما را با چه چیزهایی ممکن است بریده باشند؟!

اولین چیزی که به ذهنم آمد، بریدن ناف با مخالفت بود. یعنی از صد در صد مردم ما، صد و بیست درصد مخالفند. با چه چیزی؟ خب اوایل معلوم بود با چه چیزی ولی حالا خیلی معلوم نیست. برخی با دولت مخالفند. برخی با مجلس. برخی با هر دو. برخی با همان برخی های دیگر مخالفند. برخی با هر حرفی که هر کسی بزند مخالفند. برخی هم منتظرند برخی دیگر حرفی بزنند بعد بگویند که آهان ما با همین مخالفیم. برخی آنقدر شور مخالفت می گیردشان که امروز حرف هایی را می زنند که به طور مشخص نشان دهنده مخالفتشان با حرف های دیروزشان است. برخی خاطراتی دارند که با خاطرات قبلی شان مخالف است و خلاصه مخالفت ها اساسن به هیچ چیز و هیچ جا و هیچ زمانی محدود نیست. اصلن بحث درستی و غلطی مخالفت ها نیست فقط این بار که خواستید در جامعه بچرخید با دقت به اطراف نگاه کنید و این مخالفان را به دقت رصد کنید. در ادامه همین دسته بندی مخالفت ها هم می توان به صحبت های از جنس درون تاکسی، زیر دست آرایشگر و ... اشاره کرد که در آن مردم به طور کل با تمام اجزا و اعضا و جوارح بقیه مخالفند. بعد حالا اینکه مخالف باشند بد نیست ها. خب بالاخره نمی شود که همه ی کشور را به شکل کره شمالی اداره کرد و همه را یک شکل کرد. اما کار آنجا بیخ پیدا می کند که لازم است در مواردی بین مردم یک توافقی به وجود بیاید. توافق ها بر اساس مخالفت ها شکل می گیرد، بعد رای دادن ها براساس مخالفت ها شکل می گیرد. بعد کلن همه چیز بر اساس مخالفت تشکیل و هویت پیدا می کند. رک به تمام دوره های انتخابات مجلس و ریاست جمهوری(در ادامه و در حال و هوای انتخابات یک پست مرتبط خواهم گذاشت به شرط حیات)

یکی از دیگر از مواردی که ناف مردم را با آن بریده اند، زرنگی است. باز از صد در صد مردم، بخش عمده ای از آنها فکر می کنند که خیلی زرنگ هستند و بقیه نمی فهمند. شکل ابتدایی این موضوع خود را در جاده ها و در هنگام ترافیک نشان می دهد که یک آدم زرنگی از شانه خاکی جاده سو استفاده می کند و با تجاوز از حریم جاده، خودش را دو تا ماشین جلو می اندازد. از این موارد زرنگی در ادارات و شرکت ها و ... کم نداریم. طرف در یک شرکتی مشغول به کار است بعد فکر می کند که زرنگی می کند اگر کارتش را در شرکت اولیه بزند و برود بیرون اداره به کار دوم یا سومی مشغول شود(دیدم که میگم) و....

مورد دیگر از بریدن ناف، بریدن ناف با حرص و طمع است. این روزها کم آدم اطراف ما نیست که می خواهند یک شبه پولدار شوند. یا یک شبه رئیس شوند. یا یک شبه خانه شان از میدان راه آهن به میدان تجریش برود. این حرص و طمع شدید برای رشد یک شبه بلای جان مردم شده این روزها. یعنی مثلن آقا ۲-۳ میلیون درآمد دارد ولی چون به فکر رسیدن به خانه و ماشین آن چنانی است شب ها خوابش نمی برد و آرامش ندارد. خلاصه اگر نافتان را با این مورد آخری بریده اند، سعی کنید خود را اصلاح کنید تا زندگی تان از حالت زهر هلاهل به زهرهای با اثرگذاری کمتر تبدیل شود.

اما غیر از اینکه ناف را می برند گاهی هم ناف را نمی برند. یعنی ای کاش با این موارد می بریدند. مثلن چه می شد اگر ناف مردم را با کتاب می بریدند؟ بعد آن وقت مردم می نشستند دو تا کتاب تاریخی خوب می خواندند و دیگر گول ظاهر کشورهای چماق و هویج به دست را نمی خوردند و .... یا اصلن ناف مردم را با کار می بریدند. که دیگر ساعات کار مفید ادارات ما از هشت ساعت کمتر نباشد و کسی وسط کار مردم یاد خواندن زیارت عاشورا و دعای ندبه نکند و ... این آخری که آرزو می کنم مربوط به شیوه ی بریدن است و شاید در قالب ضرب المثل جور درنیاید. ای کاش ناف مردم را با لبخند می بریدند. یعنی آن کسی که می برید هم اگر لبخند می زد شاید خوب می شد. تحمل چهره ی آدم هایی که با اخم روزگار می گذرانند واقعن سخت است. فکر کنید صبح اول وقت خودتان سرحال باشید ولی برای رفتن به اداره وقتی سوار تاکسی و اتوبوس و مترو می شوید همه اخمو و خواب آلود جلوی شما نشسته باشند. اگر بتوانید همچنان سرحال بمانید کارتان خیلی درست است همین طور ادامه بدهید.

خلاصه اینکه لبخند بزنید و کتاب بخوانید و
مراقب برش ناف توسط بدی ها و کج خلقی ها و ... باشید.
هدهد
۴ نظر

گربه دستش به گوشت نمی رسه، میگه پیف پیف بو میده


بسم الله

پیش از شروع نوشته توضیح بدهم که نوشته ی قبلی که اینجا بود حالا نیست. به نظرم مطلب خوبی درنیامده بود و بنابراین از دسترس خارج شد.

اما ضرب المثل؛

گربه، از نسل گربه سانان و هم خانواده ی ببر و پلنگ است. در اینکه چه طور از همچین خانواده ای، همچین موجودی متولد شده، هنوز پاسخ قطعی وجود ندارد و بین علما اختلاف است. این اختلاف آنقدر عمیق است که برخی معتقدند مادر اولین گربه سو تغذیه داشته و برخی دیگر اعتقاد به اعتیاد مادر دارند. در هر حال این نوع خاص از گربه سانان، جثه ی کوچک تری از گربه های هم خانواده ی خود دارند و به همین جهت است که در بین جوامع انسانی این طور راحت جولان می دهند. دیگر اعضای خانواده ی آنها، وقتی به انسان ها این قدر نزدیک بشوند، کار دست خودشان می دهند و باعث می شوند، کشاورز محترم چنان از خجالتش بر بیاید که فراموشش نشود. این گربه سانان، هم چنین به دلیل کوچکی جثه، به نسبت زور کمتری هم دارند و به جای آنکه مثل همسانان خود جنگ مردانه ای بکنند به چنگ زدن اکتفا می کنند. نکته ی دیگر در مورد این نوع خاص این است که باز برخلاف همسانان خود، وقتی از درختی بالا بروند دیگر پایین آمدنشان کار خودشان نیست و از جایی به بعد، ترجیح می دهند با جیغ و داد از آتش نشانان کمک بگیرند.

اما گوشت. انسان های اولیه شانس خوردن انواع گوشت ها را داشتند. بعدتر که جوامع متمدن تر شدند تنها به خوردن گوشت خانواده‌ی آقای گاو و خانم گوسپند، روی آوردند و دست از سر باقی حیوانات کشیدند. البته خبر رسیده است که برخی جوامع بشری با پیشرفته تر شدن، اقدام به خوردن گوشت خر هم کرده اند که از صحت و سقم این خبر اطلاعات دقیقی در دسترس نیست و آماری هم در دسترس نیست. این گوشت هرچند گوشت خر است و کسی اگر بشنود و صحت ش را بداند، آن را استعمال نمی کند ولی حداقل گوشت است. برخی انسان ها، همان گوشت را هم در داخل غذای خود نیاورده و از پدیده ای به نام سویا به جای ان استفاده می کنند. پدیده ای که شکلش شبیه است ولی موقع گاز زدن به آن حس جویدن آدامس را خواهید داشت. تازه آدامس چندبار جویده ی بی مزه را!

بو دادن گوشت هم از جهات مختلف می تواند مورد بررسی قرار گیرد. یک وقت هست که گوشت را دودی می کنند حالا یا خودشان می کشند و دودش را به گوشت می دهند. یا به حیوان می دهند که بکشد یا دودش را به حیوان می دهند. اگر در هرکدام از این موارد باشد، اتفاقن گربه ی مذکور کار خوب و عاقلانه ای می کند که از این گوشت مصرف نمی کند.

اما ضرب المثل. این ضرب المثل موارد استفاده ی فراوانی دارد. در این جا به ذکر برخی موارد آن اشاره می کنیم. خانواده ها وابسته به اینکه در کجای خط فقر در حال زیست باشند، نگاه متفاوتی به مقوله ی گوشت دارند. آنها که خیلی بالاتر از خط فقرند، از فرط سوسولیت، گاه دست به گوشت نمی زنند. هرچند در مورد این افراد دستشان به گوشت می رسد ولی این دلیل نمی شود که آنها هم نسبت به بوی گوشت موضعی نداشته باشند. آنها هم که پایین تر از خط فقر در حال گذران عمر و سکونت در کنار جوی آب هستند، اساسن نسبت به بوی گوشت تعریف مشخصی ندارند و هر چیز قرمزی که بعد از پخته شدن، به رنگ قهوه ای دربیاید و کمی هم آبدار و کمی هم مزه داشته باشد را گوشت تلقی کرده و نسبت به مصرف آن اقدام می کنند. برخی که همین یک ذره را هم نداشته باشند، از اساس با بوی گوشت فقط زندگی می کنند و اقدام به جذب پروتئین های لازم از طریق استشمام می کنند. بگذریم. این گوشت تنها بهانه است که راجع به چیزهای دیگر حرف بزنیم. در تاریخ هم وقتی به دقت نگاه می اندازیم با دولت های مواجه می شویم که دستشان به چیزی نمی رسیده و آن چیز را بو دار قلمداد می کردند. در نمونه های سیاسی کنونی، می توان به دولت سوریه اشاره کرد که آمریکا و هم پیمانان منطقه ای اش هرچه می کند نمی توانند دولت سوریه و بشار اسد را با خود همراه کنند بنابراین می گویند بشار اسد بو می دهد. برخی از کارشناسان معتقدند در شرایط جنگی کنونی خب حق دارند که آب را جیره بندی استفاده کنند ولی برخی دیگر معتقدند بو از دماغ سوخته ی خودشان است و آن را به اشتباه به وی نسبت می دهند. همین مثال اخیر یک نکته ی عمیق درباره ی این ضرب المثل را هم نمایان می کند. اینکه چگونه می توان با بعد مسافت بو دار بودن آن چیز را تشخیص داد؟! این موضوع را نمی توان در این پست بررسی نمود و به خواننده سپرده می شود. تنها این نکته را نیز برای کمک بگویم که همین قدر که به جای گربه از سگ که مشهور به حس بویایی اش است، استفاده نشده است نشان می دهد که گوینده ی ضرب المثل هم اتفاقن به دنبال نشان دادن همین دوری و شنیدن بو بوده است.


والسلام
هدهد
۲ نظر

به مرگ میگیره که به تب راضی بشه

بسم الله


در ادامه ی بررسی ضرب المثل های شیوای ایرانی می رسیم به این ضرب المثل بسیار پیچیده و سردرگم.

«به مرگ می گیره که به تب راضی بشه»

ابتدا بررسی کلمات این ضرب المثل است که راهنمایی می کند که گوینده ی ضرب المثل احتمالن پزشکی خوانده یا حداقلش پرستاری. البته با توجه به اینکه معمولن تاریخچه ی ضرب المثل های ما مثل باقی بخش های تاریخ مان نامعلوم است و باید منتظر بشویم که یک خارجی آن را برایمان بنویسد، هنوز از هویت گوینده پرده برداشته نشده است. البته در مورد اینکه چرا خارجی ها تاریخ ما را عموما نوشته اند و ما از خودمان تاریخ نویس نداریم نظرات متفاوتی هست که به نظر نویسنده بهترین آنها این بود که ایرانی ها معتقدند از بس در حال انجام کارهای مختلف برای درست کردن تاریخ هستند دیگر وقتی برای نوشتن برایشان نمی ماند و بنابراین دیگران لازم است که این مسئولیت را برعهده بگیرند. در این حد ما تاریخ ساز هستیم که حتا برای صعود به جام جهانی هم باید تاریخ سازی کنیم.(ر.ک صعود تاریخی ایران به جام جهانی ۹۸، شکست تاریخی ایران از آرژانتین! و ...) حاشیه نروم. شاید بعدن دراین باره بیشتر بنویسم.

اینکه چه کسی هست که به مرگ می گیرد و به تب راضی می کند، هم مانند گوینده نامشخص است. در مواقع مختلف آدم‌های مختلفی هستند که به این کار تبادر می ورزند.(درست بود؟؟) یعنی شاید اوایل که این کار را می کردند، پزشک بودند و پرستار ولی الان به مشاغل دیگری مشغولند. البته در این میان نگاهی تاریخی هم شاید به کمک ما بیاید که آن اوایل پزشک ها، قصاب و آرایشگر هم بودند و همین مساله هم باعث می شود که نتیجه بگیریم که همه ی آن مشاغل دیگر هم در واقع از پزشکی و پرستاری شاخه گرفته اند و جدا شده اند. مثلن همین چند وقت پیش، املاکی سر کوچه مان که می خواست خانه ی همسایه را بفروشد، به وی گفته بود خانه اش حتا به درد خراب کردن هم نمی خورد! اما به قیمت بالایی آن را فروخت. از آن طرف از خریدار هم شنیدیم بعدتر، که گفته بود، خانه اش کاخ است و به قیمت راضی اش کرده بود.

نافع در این ضرب المثل در واقع فاعل و گوینده ی همان به مرگ گرفتن و به تب راضی کردن است. در واقع در مثال املاکی، آقای بنگاه دار، توانست با این روش، حق فروش خوبی را صاحب بشود. در این بین گاهی البته نافع و نفعش کاملن معلوم نیست! یعنی هر کسی فکر می کند سر آن یکی را کلاه گذاشته و نفعش را برده و این وسط تنها تاریخ نویس خارجی است که خواهد توانست بی طرف!  قضاوت کند.

با چند مثال این ضرب المثل را به پایان می رسانم. برگردیم به پزشکان و پرستاران. فکر کنید که پزشکی بخواهد به شما خدایی ناکرده خبر مریضی تان را بدهد. اگر همان اول پیشنهاد مرگ یا زندگی را پیش پای شما بگذارد شما راضی خواهید شد هر دارویی با هر عوارض جانبی را بخورید! مثال دیگر در این زمینه بحث شیرین و پرحاشیه ی حجاب است. اگر دقت کرده باشید حجاب در اسلام یک حدودی را مشخص کرده و گفته اگر این را داشت، حجاب دارد و اگر نداشت بی حجاب. حالا بحث مرگ و تب اینجا مطرح می شود. مسئولان وقتی بین انتخاب بین باحجابی و بی حجابی مخیر به انتخاب می شوند، به تب راضی شده و «بدحجابی» را انتخاب می کنند. اینجا نافع معلوم نیست و برخی معتقدند نافع نفعش را جایی دیگری غیر از اصل این موضوع جست و جو می کند که اگر نافع خودش را معرفی کند بیشتر می توانیم اطلاعات از وی تهیه کنیم. اما مثال آخر که این بار نافع در آن نه مثل املاکی تابلو است و نه مثل مورد حجاب نامعلوم!، البته تلاش کردم که این یکی که می نویسم ربطی به سیاست نداشته باشد ولی چه می شود کرد که ما بخش اعظمی از زندگی خود را جلوی اخبار سیما هستیم و اخبار سیما ماشاالله پر است از سیاست و...(زیر سایه پدر به حمدلله و ان شاالله سایه اشان هیچ وقت کم نشود). اما مثال ما بحث نسبتن شیرین هسته ای است.(این بحث نسبت به حجاب از شیرینی کمتری برخوردار است) در مورد هسته ای طرف غربی می خواست پیچ و مهره ی صنعت هسته ای را هم باز کند(مرگ) اما به تصحیحاتی در این صنعت توسط ما و یک سری بررسی ها و بازرسی ها راضی شد(تب). ما هم می خواستیم کلن تحریم ها را نابود کرده و یک هو تمام قدرتهای غرب و شرق را به زانو دربیاوریم اما به حذف و تعلیق تحریم ها رضایت دادیم. این مساله ی هسته ای نافعین اش بعدتر از اجرایی شدن برجام مشخص خواهد شد اما فعلن هر دو طرف به مرگ گرفته اند که به تب راضی کنند.

توصیه‌ی نویسنده این است که از این ترفند بیشتر استفاده کنید. کلن جواب می دهد. مثلن اگر دوربین عکاسی می خواهید و هنوز به جیب پدر محترم تان دلبستگی عجیبی دارید، از نشان دادن دوربین های چند میلیونی شروع کنید که بتوانید در دوربین های حدود یک میلیونی متوقف بشوید. یا وقتی در دانشگاه خدمت استاد محترم برای اعتراض می روید از ۶ نمره شروع کنید که استاد به ۱ نمره رضایت بدهد. باور کنید این آخری را خود به چشم دیده ام که بنده با استاد سر نیم نمره داشتیم مذاکره می کردیم که طرف آمد و سه نمره ی هلو گرفت و رفت. کلن از این مورد تغافل نکنید که غفلت ها فرصت های زندگی را از ما می گیرند.

والسلام

هدهد
۲ نظر

کی داده؟ کی گرفته؟

بسم الله


این بار با ضرب المثل کی داده کی گرفته در خدمت شما هستیم. این ضرب المثل مثل قبلی کلمه ی نامفهومی ندارد. البته فکر می کنم که نداشته باشد، اما در هر حال و برای تنویر افکار و نزدیکی آنها، کمی لغوی بحث می کنیم.

فعل دادن، لزوما شامل مال شما یا حق شما نیست. گاهی باید حق صاحب حقی داده شود و ...

اما فعل گرفتن وظیفه صاحب حق و مال است.

چهار اتفاق در این مورد ممکن است بیافتند: دهنده و گیرنده هر دو راضی، دهنده راضی و گیرنده ناراضی، دهنده ناراضی و گیرنده راضی، و در نهایت هر دو ناراضی!!

در سناریوی اول که هر دو راضی هستند، فعل داد و ستد بدون زور انجام می شود. مثلن شما وارد مغازه ای می شوید و مالی را می گیرید و پولی را می دهید. در اینجا هم شما دادید و گرفتید و هم صاحب مغازه. یکی مالش را داده و یکی پولش را و این جا یک جا به جایی پایاپای صورت گرفته است.

سناریوی دوم وقتی رخ می دهد که دهنده از وضعیت موجود راضی باشد و گیرنده ناراضی. شاید حس کنید که مگر می شود و مگر داریم؟ که باید بگویم که بله داریم!! مثال این مورد شرکت های خودروسازی سایپا و ایران خودرو هستند. این شرکت ها با کیفیت بسیار سه نقطه ای خودرو تولید کرده و خب واقعن کدام شیرپاک خورده ای از تولید بی کیفیت و هول هولکی ناراضی باشد؟ دهنده اینجا خودروسازی محترم است و گیرنده مصرف کننده‌ی بینوا ناراضی است و با این حال می گیرد!!

سناریوی سوم که خیلی هم اتفاق می افتد دهنده ی ناراضی و گیرنده ی راضی است. مثال دم دستی اش، حق انرژی هسته ای است. از وقتی که یادم می آید ما در حال گرفتن حق خود هستیم و اروپایی ها و کدخدا در حال دادن این حق. در این مورد و موارد مشابه آنکه زورش بیشتر است زمان و مکان داد و ستد را مشخص می کند و صاحب حق اگر صاحب زور نباشد کلاهش پس معرکه است( باید این ضرب المثل را هم وقتی توضیح بدهم.) در سناریوی سوم عمومن گیرنده‌ی بینوا، گردنش از مو باریکتر است و برای گرفتن حق اش باید از هیچ کاری دریغ نکند. در این زمینه هم رشوه و ... رشد می کند و هرکار قانونی و غیرقانونی برای گرفتن حق از دهنده آزاد می شود!!

سناریوی چهارم از همه ی این سناریوها جالب انگیزناک تر است! اینکه گیرنده و دهنده هر دو ناراضی باشند، نورعلی نور است!! خود این مورد وقتی رخ می دهد که یا پای نفر سومی در میان باشد، یا پای جریان موازی دیگری! در این دو مورد دو مثال مختلف داریم. در حالت اول، نفر سوم به طور مستقیم در این زمینه ذی نفع نیست ولی از دعوای بین طرفین نفع خود را می برد. مثال این مورد دعوای بین سوریه و نیروهای مخالف حکومت فعلی آن است. در این زمینه هر دو طرف از ایجاد این مقدار از خرابی ها در شهرها و زیرساخت های سوریه ناراضی هستند و هرکدام هم حق خود می دانند که سوریه را مال خود کنند. این دو طرف ناراضی ماجرا و حالا پای ترکیه و امارات و عربستان به این ماجرا به عنوان نفر سوم باز می شود. در این حالت تنها راضی جمع نفر سوم است! مثال در حالت دوم، که جریان موازی دیگری در میان باشد، گرفتن طلاق است که در آن به طور مثال جریان موازی بخشیدن مهریه است. در این حالت هم گیرنده و هم دهنده‌ی طلاق هر دو ناراضی می باشند.

کی داده کی گرفته بحث های بیشتری را می طلبد اما همین شناخت سناریوهای پشت پرده اش برای ناآشنایان به بحث کفایت می کند. خود خواننده می تواند با همین سناریوها در مورد اتفاقات اخیر کشور و جهان نظرات متقنی ارائه دهد.

والسلام

هدهد
۲ نظر

نعل وارونه


بسم الله


اصطلاحی هست به نام نعل وارونه. ابتدا به بررسی این لفظ می پردازیم.

نعل که مشخص است. کفش آهنین اسب است که آدم ابوالبشر به پای اسب بینوا کرده تا در مسیرهای غیرطبیعی برای اسب مثل سنگ فرشها و ... پدر پای اسب درنیاید.

وارونه هم معلوم است. یعنی یک چیزی جای اینکه درست باشد، سر و ته است.

حالا با توجه به واژگان می توان فهمید که چند تئوری برای نعل وارون متصور است.

اولی اینکه صاحب اسب، موقع پارک کردن اسب در محل زدن نعل، اسب را سر و ته پارک می کرده. یعنی مثلن دنده عقب وارد محل تعمیر و ... می شده است.

دومی اینکه نعل ساز، فراموش کرده باشد که رو و زیر نعل را مخشص کند و همین سبب وارونه زدن نعل از جهت پشت و رو شده باشد.

سومین حالت از جهت وارون زدن جلو و عقبی حاصل می شود، یعنی نعل ساز کارش را درست انجام می داده ولی زننده ی نعل انسان کم تجربه ای بوده یا دچار آستیگماتیسم شدید بوده به طوری که عقب و جلوی نعل را درک نکرده و آن را اشتباه به پای اسب می زده.

در مواردی البته ممکن است این اشتباهات تنها در یک یا دو یا سه پا رخ بدهد و در همه ی پاهای اسب نباشد.

این سه تئوری، در واقع با تناظر یک به یک به معنای کنایی این اصطلاح نیز می رسد. معنای کنایی آن، گول زدن مردم و شیره مالیدن به سر مبارک آن‌هاست. در این موارد گول مالنده، نعل زننده است و گول مالیده صاحب اسب.

بر اساس تئوری های موجود، در یکی از موارد است که گول مالنده واقعن نمی خواسته گول را بزند و اساسن نیتش خیر بوده منتها گول خورنده، خودش خودش را گولانده. در باقی موارد هم گول مالنده، که گاهی گول زننده هم نامیده می شود، گول را به روش های مختلفی می زند.

به شخصه معتقدم گول زنندگان، خودشان هم در مواردی قربانی گول خود می شوند ولی گول خورنده عموما بیشترین آسیب را از این گول می بیند. تشخیص گولنده و گولان برای ناظر بیرونی همیشه آسان تر است. به اطراف خود نگاه کنید. به راحتی موارد سریع السیری از گولان و گولنده ها را می بینید.

در برخی موارد البته تشخیص گولان و گولنده کمی دشوار می شود که دو راه را پیش پا می گذارد. گذر زمان و مراجعه به متخصص.

والسلام

هدهد
۱ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان