هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

اصل بقای عشق


بسم الله


علاوه بر تمامی اصول اول و دوم و سوم نیوتن و اول و دوم ترمودینامیک و خلاصه هر قانون فیزیکی موجود در طبیعت، یک قانون هست درباره ی بقای عشق.

البته در بین علما در مورد تعریف این قانون توافق وجود ندارد.

علمای متقدم، معتقد بودند که اصل بقای عشق یعنی یک نفر تنها و تنها یک نفر را عاشقانه دوست می دارد و قلب جایگاه تنها یک نفر خواهد بود. اتفاقی که در اطراف این علما نیز می افتاد موید همین موضوع و موضع بود. یعنی حتی اگر شخصی چند همسر هم داشت، باز یکی سوگلی بود و همان را دوست تر می داشت.

اما بعدتر متاخرین به نمونه هایی برخوردند که براساس تعریف قبلی اصل بقای عشق قابل تعریف نبودند. این نمونه ها تعریف این اصل را تغییر دادند. بر اساس تعریف نوین، اصل بقای عشق می گوید که عشق از بین نمی رود بلکه از فردی به فرد دیگر منتقل می شود. بر این اساس، یک نفر عاشق یک نفر دیگر می شود، بعد شکست عشقی می خورد و متصل به شکست عشقی اش، یعنی هنوز عشق قبلی نرفته عشق جدید را جایگزین می کنند. تعریف جدید، از تعریف قبلی جامع نگرتر است و همه ی نمونه ها را در خود جای می دهد.

در واقع مدرنیته و خواننده های مدرن می توانند موید این موضوع باشد. اگر به متن آهنگ های این جوجه خواننده ها گوش فرابدهید، می بینید که از شکست عشقی قبلی می گویند و بعد در آهنگ بعدی از همان آلبوم، نام دیگری را به عنوان معشوقشان عنوان می کنند و از شکست می گویند و ... . خلاصه اینکه هرچند هم که این رفتار اپیدمی شده باشد، اما هنوز هم دختران و پسران، به دنبال لیلی و مجنون می گردند. آنها در ذات خود به دنبال تعریف اولیه از عشق هستند اما در عمل تعریف متاخرین را عمل می کنند. همین تفاوت رفتاری هم هست که مسئول بخشی از مشکلات کنونی ماست.

هدهد
۱ نظر

دیوانه چو دیوانه ببیند....


بسم الله


چند وقتی است که دست به ضرب المچل نزدیم و حالا وقت آن است که کمی در دنیای ضرب المثل های ایرانی غلت بزنیم و از آنچه گذشتگانمان کاشته اند بچینیم و لذت ببریم.

«دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید» این ضرب المثل همانند بسیاری از آیات قرآن و آموزه های دینی که در ایران توجهی به آنها نشد و خارجی ها از آن بیشترین استفاده را بردند، توسط خارجی ها به بهترین شکل اجرا شد.

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید، مبنای فکری اجرای شبکه های اجتماعی و ایجاد حلقه های فالوعری بوده است. خارجی ها در این مورد هم بدون نام بردن از منبع الهام شان، ایده را اجرا کردند. حالا شبکه های اجتماعی بستری را فراهم کرده اند تا دیوانه هایی که ما باشیم ولی دیوانه هایی شبیه خودمان را ببینیم دنبال کنیم و برایشان لایک و ... بفرستیم و خلاصه با هم حال کنیم.

این وسط یک سری از دیوانه ها هم هستند مثل بنده که دنبال دیوانه های مثل خودشون می گیردند تا آمار دنبال کننده هاشون رو بالا ببرند و لایک هاشون بیشتر بشه و ...

از ما دیوانه ها، دیوانه تر هم اون کسانی هستند که برای افزایش هر کدام از این ها حاضر میشن پول هزینه بکنن و لایک بخرن یا فالوعر اجاره کنن!!

خلاصه در این دیوانه بازار شبکه های مجازی، فقط دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

تا یکی دیگر از ضرب المثل های ایرانی را خارجی ها استفاده نکردن و ایده ی خفنی نزدن برم ببینم میشه چیزی ازش درآورد یا نه. تا برنامه ی بعد خدانگه دار :)

هدهد
۱ نظر

مصداق باور به آیه ولاتهنوا ...


بسم الله


امروز داشتم تیتر روزنامه ها را مرور می کردم که هرکدام بهاریه خود را به شکلی و روشی و منشی سامان داده اند و این نکته در ذهنم چرخ خورد که ای بابا نگاه کن، کسی که همه فکر کردند که فیتیله ی شمع ش ته کشیده و دیگر سیاست برایش عرصه جولان نیست حالا برگشته و حالا قدرت مند تر لبخند می زند.

فکر می کردم که اگر این آدم فقط به یک آیه از آیات قرآن باور داشته باشد لابد همین آیه «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ» خواهد بود. طنز لطیف و کمی تلخی دارد روزگار و تاریخ.


هدهد
۰ نظر

سندرم هفته آخر اسفند


بسم الله


یکی از مسائلی که همیشه مطرح بوده توی دانشگاه و مدرسه همین مسئله لاینحل هفته آخر اسفند و هفته اول بعد از تعطیلات هست. حتا امسال که این هفته آخر واقعن هفته آخر نیست و هفته بعد با شروع هفته از شنبه ۲۹ اسفند هفته آخر محسوب میشه باز هم بحث هفته آخر و ... همچنان از بحث های داغ دانشگاه بود. به خصوص اینکه یک تعطیلات هم روز یکشنبه به خود دید و شد نور علی نور. اما واقعن چرا ما از آنچه که حق خود ماست گریزان هستیم؟ ما حقوقی به گردن اساتید و دانشگاه داریم. اینکه در تمام روزهای سال، حالا که ما را دانشجوی تمام وقت کرده اند، در خدمت ما باشند. برای ما برنامه داشته باشند و به ما علمی را بیاموزند که فردا روز به کارمان بیاید. حالا دانشگاه های دولتی که هیچ، چون آدم پول نمی دهد خیلی دردش هم نمی گیرد ولی دانشجویان دانشگاه آزاد چرا این طور اهل پیچاندن هستند؟ یعنی نه آن پولدار پولدارها که پولشان از پارو بالا می رود و پول دانشگاه آزاد برایشان پول خرد محسوب می شود ها، نه! اتفاقن آنها که کمی دست به جیبشان با احتیاط تر است و پدرشان و یا پدر پدرشان در می آید تا هزینه های زندگی را تامین کنند. آنها که نباید استاد را ول کنند. باید انقدر استاد را سوال پیچ بکنند و از وی اطلاعات بیرون بکشند که مطمئن بشوند اندازه پولی که داده اند، علم آموخته اند.

اما ما که دانشجو باشیم، از همان اول ترم دنبال پیچاندن و عدم تشکیل کلاس در روزهای مختلف هستیم. از تشکیل نشدن کلاس ها استقبال می کنیم و خلاصه اینکه آتش می زنیم به دارایی خودمان و خودمان از این مساله دل شادیم. نکته جالب و جذاب تر ماجرا هم آنجاست که اساتید هم با اعتماد به نفس اول ترم برای تمامی این روزها برنامه ریزی می کنند و بعد که متوجه می شوند که دست غدار روزگار نمی گذارد که این کلاس ها تشکیل شود، تمام برنامه ریزی اش به هم می ریزد و ناراحت و غمگین سر به جیب مراقبت فرو می برد و برای تشکیل کلاس جبرانی ی که هیچ وقت تشکیل نمی شود برنامه ریزی می کند. وقتی هم که این حربه اش هم ناکارآمد می نماید، اقدام به کاهش مباحث درسی می کند. اقدامی که از آن تعطیلی کلاس هم بدتر است. چرا که آنچه وظیفه ی وی و حقوق ما بوده که انجام بدهیم را به سرانجام نرسانده.

حالا از این همه حق و حقوق گفتم تا برسم به این نقطه که امروز برای دانشجویان یک کلاسی که من دستیار آموزشی شان هستم کلاس گذاشتیم. کلاس TA، بعد استاد درس روز شنبه به من زنگ زده که قرار بود کلاس بگذاریم مگر؟ من هم گفتم که خودتان گفتید که کلاس تشکیل می شود و ...! یعنی وضعیت طوری شده که استاد درس هم باورش شده که این هفته هفته آخر اسفند است و نباید کلاس در آن تشکیل داد. قبول دارم که دانشجویان شهرستانی دچار مشکلاتی در رفت و آمد هستند ولی مساله اینجاست که همین دوستان شهرستانی می توانند بلیط را که اختیار می کنند دیرترش ابتیاع کنند و نه به خاطر من، یا هر استاد دیگری، که به خاطر حق خودشان کلاس ها را تا آخرین نفس شرکت کنند.

حالا ممکن است بگویید که به من چه که این حق و حقوق خودشان است و خودشان هستند که تصمیم گیرنده هستند و من باید در جواب بگویم که بر اساس همین حق و حقوق ایشان یک وظیفه برای من ایجاد می شود که باید تا آخرین ساعات کلاس را تشکیل بدهم. به خاطر همان گلوکز های استاد(این را از یکی از دوستان وبلاگی دزدیدم. خیلی اصطلاح باحالی بود. یک جور طنز ملیحی دارد که می چسبد) که از قضای روزگار عاشقان به درس و آموختن هستند و ترجیحشان این است که کلاس تشکیل شود ولی برای همرنگی با جماعت، مسیر تعطیلی را پیش می گیرند.

در نهایت اینکه این سندرم هفته آخر در دانشگاه ها منجر به تعطیلی کلاس ها می شود و تنها نفعش هم همین اوقات فراغتی است که برای دانشجویان فراهم می شود. درحالی که آنچه از دست می دهند حق آموختنشان است که به مرور استاد را مجبور به عقب نشینی در مباحث کلی درس و پیچاندن بخشی از مباحث درسی می شود. اگر در ذهن خود به این فکر می کنید که من چه کسی هستم باید بدانید که بنده از همان دسته ی گلوکزهای اساتید بودم و این موضوع را کتمان نکرده و نمی کنم چرا که این موضوع از علاقه بنده به درس خواندن و علم آموزی نشات گرفته است. (برخی گلوکزهای اساتید هستند که اسمشان گلوکز است درحالی واقعن ساخارین و آسپارتام* استاد هستند)


والسلام


*(شیرین کننده مصنوعی استفاده شده در نوشابه های گازدار رژیمی)

هدهد
۶ نظر

ما، داعش و چهارشنبه سوری


بسم الله


از ابتدای تولید موجودات فرازمینی داعشی یکی از ویژگی های مثال زدنی آنها، کشتار وحشیانه بوده است. این نوع از کشتار بیش از آنکه برای لذت بردن و ... استفاده شود برای ایجاد رعب و وحشت در بین کشورهای همسایه و دشمنان آنها استفاده می شود. این موجودات بر روی این موضوع بسیار مانور می دادند اما بعد از مدتی چند وقتی هست که دیگر ایده هایشان خشکیده و دیگر نمی توانند زایایی داشته باشند. ترس موجود هم به مرور رو به کاهش می گذارد.

این در حالی است که ایرانیان سال های سال است که در روز چهارشنبه سوری، که به نوعی پیش درآمدی برای نوروز و عید ایرانی ست، تمام تلاش خود را می کنند که نوآوری داشته باشند و هرسال یک نوع خاص از انفجار را رقم بزنند. اوایل یادم هست که یک آتش کوچکی بود که آنها که توان داشتند از رویش می پریدند و ناتوان ها هم از کنارش رد می شدند من باب شگون. اما سال بعدش گفتند حالا یک ترقه ای هم در کنارش بزنیم. بعد در یک دوره ی رقابتی مثل جنگ سرد( البته این جنگ ش گرم بود) حجم آتش را بالا بردند و به کمیت کار افزودند. کار تا جایی پیش رفته بود که مردم از روزها قبل نسبت به ذخیره سازی مهمات برای حمله در شب چهارشنبه تمام تلاش خود را به کار می بستند. بعد وقتی که دیدند میزان رعب و وحشت ایجاد شده کفاف شب چهارشنبه را نمیدهد، برنامه جدیدی برای شب در نظر گرفتند. کسانی که بضاعت بیشتری داشتند، از کپسول گاز و بی بضاعت ها از اسپری برای این موضوع استفاده کرده اند. این اواخر به دلیل اینکه حجم آتش افزایش پیدا کرده بود، دیگر از طریق زمینی امکان گردهم آیی اطراف آتش وجود نداشت و مردم به پشت بام ها نقل مکان کرده بودند. کاری که مردم ما در روزهای شادی و هنگام خوشی می کنند داعشی ها وقتی قصد انتقام گیری دارند انجام می دهند. همین است که وقتی نام ایران می آید داعش که سهل است، آمریکا هم به خود می لرزد. ما به خودمان هم رحم نمی کنیم آن وقت به دشمن رحم کنیم؟ تازه اگر دشمن جرات کند و چهارشنبه سوری یا در هفته منتهی به آن حمله کند، از آن برای روشن نگه داشتن آتش و زدن یک کباب کوچولو، استفاده می کنیم.

در هر حال، چهارشنبه سوری یک روح داشت که همچون ارواح مقدس باقی مراسم های ملی و مراسم های مذهبی به لقا الله پیوسته. چیزی هم که روح نداشته باشد به درد هیچ چیز نمی خورد. باید برگشت و از پدر بزرگ ها و مادربزرگ پرسید که چه می کردند و بیش از آن بپرسیم که به چه فکر می کردند، به چه امید داشتند. روح کارهای سنتی را باید یاد می گرفتیم از گذشتگانمان نه فقط کارهای زورکی را.

چهارشنبه خود را و دیگران را نیازارید،

سلامت و فرخنده حال و روز باشید.

هدهد
۲ نظر

دکترا گرفتن در ایران یا شیوه نامه نامزدی در انتخابات


بسم الله



قبل از نوشت: این متن یک متن فانتزی است و هرگونه تشابه اسمی و غیراسمی که به ذهن محترم خواننده برسد به نویسنده ربط ندارد و خواننده تمام مسئولیت آن را برعهده خواهد داشت.


پس از تلاش های بسیار و مقادیر قابل توجهی درد و رنج، دوره کارشناسی ارشد تمام و در انتظار شروع دوره دکترا نشسته ایم. در این اثنا و در حالی که کنکور دکترا درست یک هفته بعد از انتخابات برگزار خواهد شد، تصمیم گرفتم تا کمی درباره ی این موضوع و ربط آن با انتخابات بنویسم.

با تحقیقات بنده در مورد دوره دکترا در ایران مشخص گردید بر خلاف تمام دنیا که دانشجوی دکترا به دلیل اهمیت پژوهش آنقدر تامین مالی مناسبی می شود که تمام وقت به دنبال پژوهش باشد، در ایران دانشجوی دکترای بدون شغل یعنی ول معطل. یعنی یکی از هزاران بیکاری که بعد از دکترا به جمع افراد در انتظار کار پیوسته و تا مدت ها اعضای خانواده نسبت به وضعیت آنها سوال دارند.

بعله. حالا این دانشجوی دکترا می خواهد، کار پیدا کند که مثل قبلی نشود باید چه کند؟ هیچ. با توجه به قوانین دانشگاهی کار کردن وی غیرقانونی است و اساتید هم راه های جالبی برای جلوگیری از این اتفاق دارند. بنابراین از طرفی وی حتما باید پیش از اتمام دکترایش کار درخوری پیدا کند و از طرفی کار کردن وی غیرقانونی است. «غیرقانونی»

خب می رسیم به بحث انتخابات. در انتخابات پیش رو، هستند افرادی که از سالی که مدرک محترم کارشناسی را گرفته اند یا مدرک معادل حوزوی را، سر کار بوده اند. یعنی یا مجلس بوده اند یا سازمان و ارگانی به طریقی بهشان رسیده است. حالا این دوستان مدیر البته که خیلی مدیر هستند و مدیریت بلد ولی بالاخره ۲۴ ساعت ۲۴ ساعت است و اگر کسی برنامه ای را بخواهد در ۳۰ ساعت انجام بدهد از لحاظ عقلی و مدیریتی امکان پذیر نیست. حالا این عزیزان دانشگاه را کی رفته اند و کی مدرک دکترا را گرفته اند مساله ی بنده نیست. یعنی بود یک وقتی ولی به این نتیجه رسیدم که به ما چه! توانسته اند و گرفته اند. اما مساله ی بنده این است که کاش این عزیزان یک فرصتی را به ما بدهند که شرف حضور یافته و بفهمیم چه طور توانسته اند با در دست داشتن مدیریت یک شرکت و یا عضویت در مجلس دکترای خود را بگیرند. باور بفرمایید که ما عقلمان که هیچ، دلمان هم نمی خواهد سمت این مسئولیت ها برویم و احیانن نماینده مجلس بشویم. فقط می خواهیم زن بگیریم و در حین دکترا برای پر کردن شکم خود و همسرمان (و نه همسرانمان) پول بخور و نمیری کسب کنیم. همین!!

البته می توانید این را هم در نظر بگیرید که اگر احیانن نگویید که چه طور دکترا را به روش شما بگیریم، آن وقت مجبور می شویم که ما هم به رقابت های انتخاباتی وارد شویم. چرا که در حال حاضر تنها راهی که می دانیم کار می کند، نامزدی در انتخابات است. باور کنید این هم تهدید نیست. فقط گرسنگی ست که به پشت دروازه های عقل رسیده و چشم تقوا را کور کرده. همین. وگرنه که زبان سرخ جرات به باد دادن سر سبز را ندارد.


هدهد
۰ نظر

مجلس تک حزبی


بسم الله


احزاب تمام تلاش خود را برای تک جریانی کردن مجلسین می کنند تا بدون مشکلی بتوانند برنامه های خود را به پیش ببرند. اما واقعن چقدر این تک حزبی شدن برای مجلس خوب است؟

به نظر بنده مجلس تک حزبی، چه چپ چه راست باشد، نمی تواند به درستی و خوبی مشکلات را حل و فصل کند. چرا که عمومن در مسائل مختلف لازم است نگاه فراحزبی و ملی حاکم باشد و کشور در حال حاضر چنین نگاهی را بیشتر می طلبد. بنابراین از احزاب مختلف و لیست های تبلیغاتی که منتشر شده، با توجه به تعداد آرای قابل دادن، نیمی را به اصلاح طلبان و معتدلان و ... و نیمی را به اصولگرایان اختصاص خواهم داد.


من نیم این حزب و نیم آن حزب را ترجیح می دهم چون فکر می کنم که:

- این مساله باعث خواهد شد که تعداد حاضران در جلسات مجلس افزایش یابد. یعنی موقع رای گیری قوانین مختلف افراد حزبی که قانون به نفع مواضعشان هست، هرجای دنیا که باشند خودشان را می رسانند و کسی، دیگر حاضر نخواهد شد که در صندلی اش برای رای گیری نباشد.

- این مساله باعث خواهد شد در مواردی که تصمیمات مهمی مثل بودجه کشور یا برنامه توسعه کشور در حال تصویب است، هر دو حزب در جریان تصویب آن موثر باشند و فردا روز تقصیرها را گردن حزب دیگر نیاندازند.

- این مساله باعث خواهد شد، چهار سال بعد هم از سر مخالفت با طیف حاضر در مجلس به حزب مخالف رای ندهم. چرا که هر دو حزب در مجلس بوده اند و هر گلی بوده هر دو با هم به سر مردم زده اند.

- این مساله باعث خواهد شد، هیجان شنیدن و دیدن جلسات مجلس بیشتر باشد و شاید اگر شانس مان بیشتر بود دعوا هم دیدیم. چیزی که کم در مجالس گذشته داشته ایم و این عدم هیجان باعث خواب آلودگی نمایندگان می شد گاهی.

- این مساله باعث ایجاد رونق در مساله لابی زدن می شود. یادم هست که در اخبار یک مصاحبه با جناب باهنر کردند و به ایشان گفتند که ایشان در لابی زدن توانمندی خاص داشتند. با توجه به عدم حضور ایشان در میادین و اینکه ایشان کفششان را آویزان کرده اند، لازم است که فردی با توانمندی بالا برای جایگزینی ایشان تربیت شود و بهترین مجلس برای این کار مجلس نیم حزبی ست. به این ترتیب جوانان می توانند با تمرین لابی زدن خود را برای حضور در میادین جهانی و المپیک بین المجالس جهان آماده کنند.

- این مساله هم چنین همان قدر که قادر است هیجان و دعوا را افزایش بدهد در ایجاد دوستی های جدید موثر خواهد بود. اتفاقن ممکن است باعث ایجاد احزاب جدیدی شود که جایگزین اصولگرا-اصلاح طلب حاضر شوند. مثل همان اتفاقی که در دوره ی ماقبل تاریخ افتاد و چپ و راست که خیلی سخت بود فهمیدن اینکه کدام کدام است، رفتند و اصولگرا و اصلاح طلبی ظهور کرد.

خلاصه اینکه مجلس نیم حزبی بهتر از مجلس تک حزبی ست. شما هم بیایید و تک حزبی رای ندهید.

هدهد
۴ نظر

تزویر


بسم الله


این درست نیست که مدعی مسلمانی باشیم و بعد به اجرای مسلمانی که رسید پایمان چوبین باشد که!

هنوز پس لرزه های دیشب ادامه دارد :)

سر سفره ی عقد که آن هم مثل ازدواج، فرمالیته بود، تعداد سکه های مهریه ۳۱۴ سکه عنوان شد، بعد حاج آقا سر سفره برگشت گفت (که فکر کنم پیشتر بهشان گفته بود) که ۱۴ تایش به نیت ۱۴ معصوم :)

بعد برایم سوال پیش آمد که خب ۱۴ تا به نیت ۱۴ معصوم، ۳۰۰ تای بقیه به نیت چه کسی بود؟ چرا واقعا؟ بعد الان اگر اون ۱۴ تا را هم با نیت همان ۳۰۰ تای بقیه می گذاشتند، چه اشکالی پیش می آمد؟ بعد آن وقت اصلن اگر کلن با این وضعیت نیت نمی کردند، چه می شد؟ مثلن خوشبخت نمی شدند؟ خب با این وضعیت مثلن خوشبخت می شوند؟ یا به اندازه ۱۴ سکه که نیت کرده اند خوشبخت می شوند؟

اگر به من می گفتند لااقل یک دلیل بهتر برایشان پیدا می کردم. مثلن به نیت ۳۱۳ نفر یاران امام زمان عج الله و یک دانه آخرش هم به نیت خود امام زمان عج که مجموعش می شود ۳۱۴ تا! این یکی لااقل دلیل موجه تری از آن ۱۴ تا برای ۱۴ معصوم و سیصد تای دیگر به نیت پدرم! است و به نقاب مسلمانی نزدیک تر!


ان شاالله نقاب های مسلمانی ما برافتد و واقعن به اسلام واقعی نزدیک بشویم.
هدهد
۵ نظر

ناف بعضی را با ... بریده اند


بسم الله


یک ضرب المثل مشهور و معروفی است با این مضمون که ناف کسی یا چیزی را با چیز دیگری بریده باشند. یعنی از بس معروف است که هر ترکیبی از این ضرب المثل را که در اینترنت جست و جو کنید خواهید یافت. در ادامه بررسی های ضرب المثلی و با توجه به نزدیکی به دهه فجر( از هر طرف همسایگی متقارن دهه فجر را می توان نزدیکی به آن دانست) همین طور که داشتم راه می رفتم به این فکر می کردم که ناف مردم ما را با چه چیزهایی ممکن است بریده باشند؟!

اولین چیزی که به ذهنم آمد، بریدن ناف با مخالفت بود. یعنی از صد در صد مردم ما، صد و بیست درصد مخالفند. با چه چیزی؟ خب اوایل معلوم بود با چه چیزی ولی حالا خیلی معلوم نیست. برخی با دولت مخالفند. برخی با مجلس. برخی با هر دو. برخی با همان برخی های دیگر مخالفند. برخی با هر حرفی که هر کسی بزند مخالفند. برخی هم منتظرند برخی دیگر حرفی بزنند بعد بگویند که آهان ما با همین مخالفیم. برخی آنقدر شور مخالفت می گیردشان که امروز حرف هایی را می زنند که به طور مشخص نشان دهنده مخالفتشان با حرف های دیروزشان است. برخی خاطراتی دارند که با خاطرات قبلی شان مخالف است و خلاصه مخالفت ها اساسن به هیچ چیز و هیچ جا و هیچ زمانی محدود نیست. اصلن بحث درستی و غلطی مخالفت ها نیست فقط این بار که خواستید در جامعه بچرخید با دقت به اطراف نگاه کنید و این مخالفان را به دقت رصد کنید. در ادامه همین دسته بندی مخالفت ها هم می توان به صحبت های از جنس درون تاکسی، زیر دست آرایشگر و ... اشاره کرد که در آن مردم به طور کل با تمام اجزا و اعضا و جوارح بقیه مخالفند. بعد حالا اینکه مخالف باشند بد نیست ها. خب بالاخره نمی شود که همه ی کشور را به شکل کره شمالی اداره کرد و همه را یک شکل کرد. اما کار آنجا بیخ پیدا می کند که لازم است در مواردی بین مردم یک توافقی به وجود بیاید. توافق ها بر اساس مخالفت ها شکل می گیرد، بعد رای دادن ها براساس مخالفت ها شکل می گیرد. بعد کلن همه چیز بر اساس مخالفت تشکیل و هویت پیدا می کند. رک به تمام دوره های انتخابات مجلس و ریاست جمهوری(در ادامه و در حال و هوای انتخابات یک پست مرتبط خواهم گذاشت به شرط حیات)

یکی از دیگر از مواردی که ناف مردم را با آن بریده اند، زرنگی است. باز از صد در صد مردم، بخش عمده ای از آنها فکر می کنند که خیلی زرنگ هستند و بقیه نمی فهمند. شکل ابتدایی این موضوع خود را در جاده ها و در هنگام ترافیک نشان می دهد که یک آدم زرنگی از شانه خاکی جاده سو استفاده می کند و با تجاوز از حریم جاده، خودش را دو تا ماشین جلو می اندازد. از این موارد زرنگی در ادارات و شرکت ها و ... کم نداریم. طرف در یک شرکتی مشغول به کار است بعد فکر می کند که زرنگی می کند اگر کارتش را در شرکت اولیه بزند و برود بیرون اداره به کار دوم یا سومی مشغول شود(دیدم که میگم) و....

مورد دیگر از بریدن ناف، بریدن ناف با حرص و طمع است. این روزها کم آدم اطراف ما نیست که می خواهند یک شبه پولدار شوند. یا یک شبه رئیس شوند. یا یک شبه خانه شان از میدان راه آهن به میدان تجریش برود. این حرص و طمع شدید برای رشد یک شبه بلای جان مردم شده این روزها. یعنی مثلن آقا ۲-۳ میلیون درآمد دارد ولی چون به فکر رسیدن به خانه و ماشین آن چنانی است شب ها خوابش نمی برد و آرامش ندارد. خلاصه اگر نافتان را با این مورد آخری بریده اند، سعی کنید خود را اصلاح کنید تا زندگی تان از حالت زهر هلاهل به زهرهای با اثرگذاری کمتر تبدیل شود.

اما غیر از اینکه ناف را می برند گاهی هم ناف را نمی برند. یعنی ای کاش با این موارد می بریدند. مثلن چه می شد اگر ناف مردم را با کتاب می بریدند؟ بعد آن وقت مردم می نشستند دو تا کتاب تاریخی خوب می خواندند و دیگر گول ظاهر کشورهای چماق و هویج به دست را نمی خوردند و .... یا اصلن ناف مردم را با کار می بریدند. که دیگر ساعات کار مفید ادارات ما از هشت ساعت کمتر نباشد و کسی وسط کار مردم یاد خواندن زیارت عاشورا و دعای ندبه نکند و ... این آخری که آرزو می کنم مربوط به شیوه ی بریدن است و شاید در قالب ضرب المثل جور درنیاید. ای کاش ناف مردم را با لبخند می بریدند. یعنی آن کسی که می برید هم اگر لبخند می زد شاید خوب می شد. تحمل چهره ی آدم هایی که با اخم روزگار می گذرانند واقعن سخت است. فکر کنید صبح اول وقت خودتان سرحال باشید ولی برای رفتن به اداره وقتی سوار تاکسی و اتوبوس و مترو می شوید همه اخمو و خواب آلود جلوی شما نشسته باشند. اگر بتوانید همچنان سرحال بمانید کارتان خیلی درست است همین طور ادامه بدهید.

خلاصه اینکه لبخند بزنید و کتاب بخوانید و
مراقب برش ناف توسط بدی ها و کج خلقی ها و ... باشید.
هدهد
۴ نظر

احساسات پاک


بسم الله


در پست قبلی درباره ی حماقت توضیح مبسوطی دادم. اما حالا می خواهم از برکت احساسات پاک همان ها هم بگویم که انصاف نیست همه اش آدم بدی های یک طرف را بگوید. یعنی نه اینکه این ها به این قضیه فکر کرده باشند ها، نه، یعنی بعید است اما ناخودآگاه باعث ریزش خیر و برکت به سفره ی برخی ها شدند.

سودان و بحرین و کویت و از همه مهم تر، کشور مهم و تاثیرگذار جیبوتی، تمام کشورشان سرجمع به اندازه ی مجموع اختلاس های اخیر کشور بودجه ندارند، اما به واسطه ی حمله ی خودسرانه ی برخی ها به سفارت عربستان به نان و نوایی رسیدند. چگونه؟ خب معلوم است دیگر. فکر کرده اید که یک کشور چگونه استقلال خودش در برخورد با مسائل خارجی را به حراج می زند؟ خب عربستان باید برای همراه کردن این کشورها پول خرج کند همان طور که برای همراهی آمریکا و ... پول خرج می کند. ما که نمی توانستیم بهشان پول بدهیم ولی از این طریق کمک های معنوی ما از دستان عربستان به دستان این کشورهای مهم و تاثیرگذار در معادلات جهانی! رسید. این کشورها حالا می توانند با پول های دریافتی از عربستان به اوضاع خود سر و سامانی بدهند و از حالت فقر مطلق به نزدیکی خط فقر برسند.

راستی، برای آنها که علاقه مند به تاریخ هستند: اگر در تاریخ نگاه بکنید ما دائمن در حال جنگ با روم و رم بوده ایم. عراق و سوریه و ترکیه هم سه کشوری بوده اند که خاکشان بین ما و رومی ها دست به دست می شد. اما در این میان هیچ کدام از این دو ابرقدرت دنیا، نیازی به فتح خاک بیابانی عربستان نمی دیدید. یعنی کلن عارشان می آمده این خاک را فتح کنند. حالا را نگاه نکنید که به واسطه ی نفت یک تکانی به آن جا داده اند. ولی باز هم، وجب به وجب خاک عربستان برای ابرقدرت ها، جز به واسطه ی نفت ارزشی ندارد. برای ما هم کلن ارزشی ندارد. چند صد متری از این سرزمین هست که به واسطه ی عنایت الهی خاکش زر شده و سرمه ی چشمان ما که آن را هم عرضه ی نگاه داشتن نداشتند و مردمان ما را به خاک و خون کشاندند. آن هم فعلن امانت بماند دستشان تا بعدن خودمان توسط صاحب اصلی عالم، از شان تحویل بگیریم.

پی‌نوشت: این اتفاق اتفاقن خوب هم بود. در این کشورهای کاسه لیس منطقه یک طبقه بندی به وجود آمد و فهمیدیم که این کشورها چند چند هستند.

پی نوشت دوم:‌ یادتان هست درباره ی ضرب المثل توضیح می دادم. به ضرب المثل «یک دیوانه سنگی را به چاه می اندازد که صد عاقل نمی توانند آن را دربیاورند» دقت کنید و با جان و دل این ضرب المثل را درک خواهید کرد.

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان