هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

بس کنید

لطفا بس کنید دعواهای متعفن سیاسی تان،

لطفا بس کنید انگشت اتهام به سمت این و آن گرفت هایتان را.

ما همه متهمیم.

حادثه پنج ماه پیش دانشگاه شریف،

حوادث هر روزه جاده ای که متهم ردیف اولش خودروهای غیر ایمن و غیر استاندارد هستند،

و حالا پلاسکو.

در این حوادث یک نفر یا یک گروه مقصر نیست،

ما نا مسلمان های مسلمان نشان،

همه با هم مقصریم.

می دانید چرا؟

این سوال ها را جواب بدهید و فکر کنید،

چند نفر از شما مسیرش به اداره ای افتاده و خواسته کارش را از مسیری جز قانون راه بیاندازد؟

چند نفر از شما خودش یا آشنایی از وی، داستان زرنگ بازی هایش در دور زدن قوانین را با افتخار شرح داده؟ 

چند نفر کارشان به همین شهرداری کشیده شده و بدون رشوه دادن از آن در آمده؟

فکر کردید فقط فلان مسئول و فلان ارگان مقصر است؟ خیر. همه با هم مقصریم. همه مایی که یا خودمان قانونی را دور زده ایم یا شاهد دور زدن قانون توسط آشنایی بوده ایم و به صورتش لبخند زده ایم.

فقط این بار شانس آورده ایم و دیوار کس دیگری فرو ریخته.

حیف آن جوان های رعنایی که امروز رفتند و به پای نامردمی و ناجوانمردی ما جان شان فدا شد...

بوی تعفن نامردی و نامردمی شهر را برداشته،

ما فقط به این بو عادت کرده ایم...

هدهد
۱ نظر

شیرین تر

بسم الله

ما هر روز که پا در خیابان می گذاریم و هر بار که در معرض یک تصمیم گیری هستیم، راه ها و چاه های بسیاری را از نظر می گذرانیم و بین همه ی گزینه های روی میزمان سراغ آن راهی می رویم که بیشتر از همه به نفع ما باشد. در بین تمام تصمیمات اما گاهی یک سری راه هایی پیش پای آدم سبز می شود که اگر انتخابش کنید مسیر آسانی ست ولی کار خلاف اخلاقی انجام می دهید یا شریک انجام دادنش می شوید و اگر هم انتخابش نکنید ممکن است حتی کار به سرانجام کار و تصمیم هم نرسد.
امروز که داشتم سوره یوسف را می خواندم رسیدم به این آیه که «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی‏ إِلَیْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ» که خدایا زندان شیرین تر از کاری ست که اینها مرا به آن می خوانند....
نگاه کردم به عقب و پیش پای خودم و فرصت هایی که ممکن است پیش آید و من این جمله را بتوانم بگویم. مثلا وقتی که برای انجام کاری به فلان جا می خواهم مراجعه کنم و می دانم که اگر پارتی داشته باشم کارم راحت تر و  به طرفه العینی راه می افتد یا مثلا وقتی که برای راه انداخته شدن کارم در فلان جا، فرد مورد نظر از من رشوه می خواهد تا چشم روی اشکالات ببندد. مثلا وقتی دوستانم مرا به کاری می خوانند که بیشتر از ثواب، کباب شدن در پی داشته باشد و هزار و یک مثال جورواجور که آمد به ذهنم.پیش خودم گفتم که من که در اکثر این مواقع انقدر دست و پا چلفتگی ( به زعم دید بیرونی) در آورده ام که آخرش همان راه سخت تر نصیبم شده، چرا نباید از همان اول، با گفتن این آیه حداقل پیش خودم و خدا، میخ خوب بودن را بکوبم و از خدا بخواهم اگر به سختی زندان حضرت یوسف علیه السلام هم اگر این راه بود، مرا در آن یاری کند.
خدایا « السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی‏ إِلَیْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ»
خدایا اگر یاری ام نکنی از جاهلان خواهم بود...

والسلام

هدهد
۱ نظر

تاثیرگذاری


بسم الله


با آدم ها و گروه ها و تفکرات بسیاری تعامل داشته ام و تقریبا در تمامی آنها این موضوع مشاهده شده است. هرچند در قسمت مذهبی ها این تنوع آرا بیشتر هم بوده و یکی از آسیب های آنها هم دقیقا همین موضوع تنگ کردن دایره دین داری به خودشان و چند نفر دیگر میشده. درحالی که دایره دین داری که پیامبر ایجاد کرده یا در قرآن به آن اشاره شده، وسیع و بسیط است.

«قُل یا أَهلَ الکِتابِ تَعالَوا إِلىٰ کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُم أَلّا نَعبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِکَ بِهِ شَیئًا وَلا یَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا أَربابًا مِن دونِ اللَّهِ ۚ فَإِن تَوَلَّوا فَقولُوا اشهَدوا بِأَنّا مُسلِمونَ»

بگذریم. مساله چیز دیگری ست.

ما به روش اجتماعی درستی تربیت نمی شویم. یعنی چه؟ مثال می زنم. ما می رویم به یک هیئتی و مثلا از آشپز خوشمان نمی آید. از مداح خوشمان نمی اید و ... بعد چه می کنیم؟ هیچ. چون حاضر نیستیم پای کار بایستیم و برای تغییر و تضارب آرا هزینه بدهیم، یک هیئت جداگانه ای می زنیم و .... همین طوری می شود که الان و امروز هزاران هزار هیئت ریزه میزه داریم که گاه تعدادشان از بیست نفر متجاوز نیست ولی حاضر نیستند هیئتشان را ببندند و با یک هیئت بزرگتر زیر یک پرچم بروند.

ما عموما حاضر نیستیم با آدم هایی که با ما تفاوت دیدگاه دارند کار کنیم. عموما حاضر نیستیم در جایی که با هدف خوبی تاسیس شده اما از نظر ما اشکالاتی دارد وارد شده و تغییراتی را به آرامی ایجاد کنیم. بنده معتقدم اگر قرار است در یک مکان و یک نهاد و ... تغییری ایجاد شود، لازم است به جای کنار کشیدن و از دور انتقاد کردن، در آن ورود کرد و آن را به سمت نقطه مطلوب برگرداند. قبول است که ممکن است چندین و چند سال طول بکشد. ممکن است زحمت زیادی داشته باشد ولی قبول دارید که اگر سرخود رها شود بدتر و بدتر می شود؟ باز برای مثال، بسیجی های دانشگاه ما عموما دو جا هستند. دفتر بسیج یا هیئت. بعد در بخشی از مسئولیت هایشان هم این است که در جلساتی که مثلن انجمن اسلامی (مثل دانشگاه آزاد اسلامی است این ترکیب اسمی هم :) ) برگزار می کند شرکت کنند و کمی شلوغ کاری بکنند و بعدش هم از جلسه به نشانه اعتراض خارج شوند! این درحالی است که وقتی هم که هم صحبت با آنها می شوی، حرف این را می زنند که فلان نقطه و فلان نهاد دانشگاه فلان کار را می کنند و فلان جور است و.... و تمام انتقاد من به این دوستان این است که تا به حال یک بار هم حاضر نشده اند مسئولیتی در این فلان کار و فلان نهاد بگیرند و نظرات و سلیقه خود را اعمال کنند و پیشنهادات خود را در آن وارد کنند.

اگر نظام اجتماعی ما بر پایه حضور فعال اجتماعی و تغییر باشد آن وقت می توان امیدوار بود که اشکالات آرام آرام حل شود و فرآیند امر به معروف و نهی از منکر به مسیر درست خویش بیافتد.


هدهد
۰ نظر

کم فروشی


بسم الله


ویل للمطففین،


قطعا تا به حال با تغییرات طول و عرض و ارتفاع بسته های خامه رو به رو بوده اید و این مساله برای شما عادی شده باشد. (متاسفانه) اما دیروز از این ماست مستطیلی ها خریدیم و دیدیم نسبت طول به عرض اش کاهش داشته است. تغییری جدید این بار در بسته بندی ماست!

بعد آیا این مصداق کم فروشی نیست؟

واقعن حرام خواری را این طور در کشور دوست داریم رواج بدهیم؟ بعد انتظار داریم که چه بر سر کشور ما بیاید؟ بعد انتظار داریم باقی کشورهای مسلمان هم به مسلمانی ما نگاه کنند و یاد بگیرند؟ الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت داریم به بقیه یاد می دهیم؟

که وقتی نمی توانی گران ترش بکنی، اندازه اش را کوچک کن.

که آبلیموی صد در صد غیرطبیعی بده به دست مردم.

که روغن پالم و کوفت و زهرمار را با هم قاطی کن و آش شوربایی درست کن که کسی نفهمد چه شد؟


یک دوستی داشتم که برای ادامه تحصیل رفت آمریکا، از این بچه مذهبی ها که رفت آنجا و چندبرابر مذهبی تر هم شد. چند وقت پیش که داشتم گپ می زدم می گفت به این نتیجه رسیده پول حلال درآوردن در آمریکا راحت تر از ایران است. راست هم می گفت. اینجا انقدر حلال و حرام به هم امیخته شده که با موچین باید حلال را از حرام بیرون بکشی!

می شود تا وقتی این طوری هستیم به افزایش روزافزون تعداد معتکفین و صف افراد حاضر در شب های قدر و ... افتخار نکنیم؟ ما در بهترین حالت حتی اگر خودمان هم در این حرام خواری شرکت نکنیم، به خاطر نایستادن در برابر این اتفاقات محکومیم. می شود تا وقتی این طور هستیم از امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف نخواهیم که بیایند؟ یا لااقل دعوت نکنیم که به ایران تشریف بیاورند؟ می شود تا وقتی این طور هستیم، نام اسلامی را به خودمان نچسبانیم تا لااقل نام اسلام خراب نشود؟ می شود تا وقتی این طور هستیم سعی در صادرات داشته هایمان نکنیم؟

ما در یک باتلاقی هستیم که تنها راه نجات ش حبل متین الهی است که آن را هم متاسفانه گم کرده ایم!

والسلام

هدهد
۰ نظر

ابد و یک روز، بادیگارد و ...


بسم الله


در هفته گذشته ابد و یک روز و بادیگارد را دیدم. نکات اساسی که به ذهنم میرسد را می نویسم.

اول ابد و یک روز:

ابد و یک روز داستان یک قطاع از زندگی یک خانواده فقیر و درگیر اعتیاد ایرانی ست. اتفاق خاص و چشم گیری در جریان داستان رخ نمی دهد. غافلگیری خاصی ندارد و دیالوگ های طنزی که در فیلم گفته می شود، طعم تلخ تم اصلی فیلم را کمی شیرین تر می کند. در واقع تلاش نویسنده این بوده که زندگی واقعی را روایت کند با تمام تلخی ها و شیرینی ها و انصافا در این مورد موفق بوده است و در نهایت و مهم ترین نکته این بود که پایان داشت داستان :)) یعنی بعد از مدت ها بنده فیلمی را دیدم که آخر داشت! و این خیلی برایم ارزشمند بود. البته به دنبال تقبیح اعتیاد و ... خیلی نباید باشید و پیام اخلاقی خاصی داده نشده در فیلم.

در کل دیدن فیلم برای پر کردن اوقات فراغت خوب است.

دوم بادیگارد:

بادیگارد داستان اواخر زندگی حرفه ای یک محافظ است. برخلاف «چ» تولید همین کارگردان که اصلن انتظارات را برآورده نمی کرد و غیر از جلوه های ویژه چمران دیگری را نشان می داد! این فیلم داستان و حرف های بیشتری را داشت. دیالوگ های فیلم نظیر آنچه در آژانس شیشه ای دیده ایم، شعارگونه است و حرف پشت سرش هست. یعنی فیلم بر این گفتمان استوار است. داستان ش خوب بود و بیننده را همراه می کرد. ریتم فیلم خوب بود و آدم برای پایان ش ثانیه شماری نمی کند (برخلاف ابد و یک روز که در یکی دوجایی از فیلم، انتظار پایان را آدم می کشد و سراغ ساعت ش می رود) البته برخی قسمت های فیلم هم هست که به نظر سریع تر از موعد عبور می کنند و شاید بهتر بود که بیشتر به آن پرداخته شود.

این فیلم هم خوب هست کلا.

در نهایت هم بادیگارد به نسبت ابد و یک روز، خانوادگی تر هست ولی هیچ کدام از این دو تا را خانوادگی ندیدم :) یعنی اگر یک سری از اولیاتی که قبلن در فیلم ها بود را بخواهید ببینید قطعن در این فیلم ها نیستند. اون المان هایی که در فیلمی با رعایت نکات مذهبی باید باشد منظورم است که در پست بعدی به آن پرداخته می شود. (این یکی وعده سرخرمن نیست مثل قبلی ها :) )


فعلن پس

والسلام

هدهد
۱ نظر

نقوش متکاثر


بسم الله


این روزها با آدم هایی که از قبل می شناختم رو به رو می شوم که حالا در یک نقش جدید رفته اند و به نظرم جالب بود که حالا در این نقش جدید نوع تعاملات ما هم باید تغییر کند.

یکی از دوستان ما که از قضا انسان شوخ و فعالی بود حالا روحانی شده و لباس روحانیت پوشیده. چند وقت پیش که جمع شده بودیم با دوستان هیئتی، ایشان هم بودند و خب بزرگترها و ما که ایشان را پیش از ملبس شدن دیده بودیم کمی با حاج آقای جدید و نقش جدیدشان طول می کشید تا آداپته بشویم. البته خب من خیلی نسبت به این موضوع حساسیت دارم و سعی میکنم که سریع تر شرایط جدید را درک و تغییرات لازم را بدهم.

یکی از دوستان به تازگی ازدواج کرده و خب حالا و امروز دیگر نمی شود با وی شوخی های دوران پیش از ازدواج را کرد. یعنی خب نقش جدید ش جدی تر شده و حالا باید به دنبال نقاط مشترک گشت و تعاملات را جدی تر کرد.

یکی دیگر از دوستان هست که حالا پدر شده و خب حالا دیگر واقعن نمی شود با وی مثل دانشگاه برخورد کرد. می شود ها. شاید خودش هم ناراحت نشود یا کم ناراحت شود ولی خب چرا عاقل کند کاری...


این نقش ها که به مرور به آدم ها اضافه می شود، نوع تعاملات ما با آنها را تحت تاثیر قرار می دهد و دیگر ما نمی توانیم و نباید به روند قبل ادامه بدهیم. شاید در جمع دو نفره هنوز بتوانیم ها ولی در جمع ادامه دادن روند قبلی درست نیست. حالا در این روابطی که ما با آدم ها می سازیم به مرور باید بتوانیم این تغییر نقش ها را بشناسیم و بتوانیم خود را با آنها هماهنگ کنیم وگرنه به مرور از زندگی آن آدم هایی که می شناختیم حذف می شویم و تمام.

این مطلب امروز و با آمدن یک آشنای تازه ازدواج کرده به ذهنم رسید و گفتم که از آن بنویسم. البته باید این را هم اضافه کنم که امیدوارم هیچ کسی در موقعیتی قرار نگیرد که افراد نقش وی را درست نمی شناسند و به روند قبلی با وی رفتار می کنند. چون جز خجالت مقادیری اعصاب خوردی و خود خوری هم دارد. خلاصه هم رعایت کنید و هم رعایت شوید ان شاالله.

والسلام

هدهد
۶ نظر

کوری


بسم الله


کم کم غیورمردان و غیور زنان ایرانی که در مسافرت های خارجی بوده اند به داخل کشور باز می گردند و شنیدن خاطرات گل و بلبل آنها از آنچه در سفر کرده یا دیده اند خاطر ما را منور می کند! لابد همه ی شما شنیده اید از کسانی که تشریف می برند خارج و گیت فرودگاه را رد نکرده خدا و اسلام را در فرودگاه و پشت همان گیت می گذارند و می روند. یک عده که صبر و تحمل کمتری دارند هم هواپیما را هم خارجی می گیرند که یک وقت خدا را تا فرودگاه مقصد مجبور نباشند با خودشان ببرند. خلاصه اینکه این غیورمردان افتخار آفرین که به برخی از کارهای شاذ ی که در کشورهای خارج انجام می دهند می پردازم، چهره ای از ایران را به نمایش گذاشته اند که بنده پس از هنرنمایی هایشان متوجه شدم که چرا ماهواره ها تبلیغات شان را متمرکز روی چند مورد محدود کرده اند.

کار با عده ای که گردشگری به خارج از کشور مراجعه می کنند و گردش در طبیعت یا اماکن تاریخی و ... را انتخاب می کنند ندارم. صحبت از کسانی هست که وقتی پایشان را کمی آن ورتر از مرز می گذارند، همه ی داشته ها و نداشته هایشان را برباد می دهند. سعدی علیه الرحمه گفته که بوی گلش چنان مستش کرد که دامن از دست برفت ولی آخر ایشان نزد درخت گل چنان مست شد نه اینکه هنوز سفر شروع نشده مست شود و دامن اش از دست برود تا اینکه دوباره برگردد و به زور در مرز دامن تن اش کنند!!

اول خارج را تعریف کنم بعد برویم سراغ ادامه ماجرا. خارج برای این عده از هنرمندان (یک وقت با بازیگران اشتباه نشود ها.)می شود هرجا که خارج از مرزهای ایران باشد و هرچند همه آنجا فارسی صحبت کنند ولی خاک ایران محسوب نمی شود. البته در آن خارج حتمن باید بساط مشروبات خاک بر سری فراهم باشد و اگر ساحلی هم باشد که نور علی نور می شود نبود هم فقط گرم باشد که بشود تاب و شلوارک پوشید کافی ست. خب در این خارج که محدوده اش از ۱۰ کیلومتری مرز ایران شروع می شود و تا صدها کیلومتر آنورتر هم می رسد تنها محدود کننده جیب خارج رونده است. یعنی این هنرمند گاه چنان در مضیقه است که حاضر است با ماشین شخصی تا جایی که رفت و برگشت بنزین نزند و همه ی وسایل خورد و خوراک را بار ماشین کند هم برود تا برسد به همان مشخصاتی که گفتم.

خب این این عده هنرمندان چند کار مهم در خارج انجام می دهند. اول اینکه می روند مشروبات خاک بر سری می خورند و می خورند تا از چشمانشان فواره مشروبات خاک بر سری بیرون بپاچد! دوم در هتل که فقط صبحانه می دهند روشی را اتخاذ می کنند که یا اندازه سه وعده بخورند یا اینکه اگر بتوانند بپیچانند. سوم و چهارم را هم شرح نمی دهم. اما پنجمین هنرنمایی این هنرمندان وطنی دزدی به اسم زرنگی است. یعنی این عده فکر می کنند که اگر از مغازه هایی که بر اساس اصل اعتماد مشتری را ول کرده اند به حال خودشان، (البته با تعدادی دوربین) بتوانند چیزی بپیچانند خیلی کار شاقی کرده و شاخ غول را شکانده اند. ششم را چند سطر بالاتر گفتم که برای تاکید یک بار دیگر می گویم که هنرمندانه ترین طرح های آرایشی را این هنرمندان روی صورت شان پیاده می کنند و هرگونه حجابی را به داخل ساکشان شوت می نمایند.

خب یک وقتی داشتم به این فکر می کردم که شاید آزاد کردن حجاب و ... چاره ی کار باشد و بتواند این وضعیت را سامان بدهد. بعد که این هنرنمایی های خارجی را مشاهده کردم و شنیدم به این نتیجه رسیدم که دیگر کار از کار گذشته و اگر خدایی ناکرده آزاد کردنی در کار باشد، شاهد اتفاقاتی در ایران خواهیم بود که چنگیز خان و اسکندر و آغامحمد خان قاجار با هم نتوانستند بر سر ایران بیاورند. یعنی اگر کوری را خوانده باشید دقیقن می توانید خط به خط ش را در ایران ببینید. در واقع و متاسفانه محدودیت های اعمالی باعث تولید هنرمندانی شده اند که در خارج از ایران آبرو می برند و در داخل خطر بالقوه محسوب می شوند.
برای پایان یکی دیگر از هنرنمایی های دوستان هنرمند را می نویسم که با خاطره ای خوش این پست را ترک کنید. این هنرمندان وطنی گاهی در انتخاب کشور مقصد دچار اشتباه محاسباتی می شوند و به جای تایلند مالزی را انتخاب می کنند ( یعنی اگر یک درصد بدانند که فرق این دو کشور در چیست ها!) بعد مالزی کشور مسلمان است و پیدا کردن مشروبات خاک بر سری در آن دشوار است. بعد یکی از این هنرمندان وطنی در مالزی دنبال مشروبات خاک بر سری بوده و تقریبن مغازه داری نبوده که با دیدن این صحنه خنده ای از ته دل نکند.

والسلام

هدهد
۰ نظر

روش اثرگذاری۲


بسم الله


در مطلب قبل وقت نشد که توضیح بیشتری بدهم. در واقع آنچه دلیل نوشتن قبلی بود این بود که دوست داشتم درباره تصمیم ما برای اثرگذاری در اطرافمان بنویسم. در واقع نوع زیستن ما، انتخاب لباس ما، نوع آرایش موهای ما و خلاصه تک تک اعمال ما بر روی اطرافیان و کسانی که به طور مستقیم و غیر مستقیم با آنها در ارتباطیم موثر است. حالا این ما هستیم که تصمیم می گیریم که چگونه بر این محیط اطراف چه محیط مجازی و چه محیط واقعی تاثیر بگذاریم. مطلب قبل در واقع به همین موضوع تاثیرگذاری در فضای مجازی پرداخته شده بود و به طور خاص تجربه کسب شده در فضای گوگل پلاس و فیس بوق را به اشتراک می گذاشت. اما در این مطلب دنیای واقعی را در نظر گرفته ام و به طور خاص تر شاید تاثیرگذاری مذهبی مدنظرم بوده است.

در بین دوستان من، چه دوستانی که رفاقتمان از دبیرستان شکل گرفت و چه آنها که در دانشگاه افتخار آشنایی با آنها را داشتم، بودند کسانی که با دغدغه به سمت روحانی شدن رفتند و برخی الان ملبس شده اند و تعدادی هم در مراحل آخر ملبس شدن هستند. این دوستان روحانی ما، که از قضا مهندس هم هستند، تصمیم خود را در دوره دانشجویی عملی کردند و به این نتیجه رسیدند که برای تاثیرگذاری بیشتر و رفع تعداد نامنتاهی مشکلاتی که در حوزه ها وجود دارد و به کمک روحانیون فعلی مرتفع نمی شود، باید درس طلبگی بخوانند. دغدغه ای که آنها را از پشت میزهای دانشگاه به حجره ها کشاند و من مطمئن هستم که در آینده نام آنها را بیشتر خواهید شنید. چون استعدادشان اثبات شده است و مشکلات را هم از بیرون دیده اند و بعد به مساله ورود کرده اند. اما آیا تنها راه دعوت مردم به راه راست طلبگی است؟ و مساله دیگر اینکه با توجه به شرایط کنونی افراد در چه لباسی بیشتر می توانند در ذهن مردم تاثیرگذار باشند؟

در واقع بنده معتقد هستم که تنها راه طلبگی نیست. خب این نظر شخصی است و من مطمئن هستم که دوستان دانشجو-طلبه بنده برای سوالات فوق پاسخ هایی دارند و در واقع پس از بررسی اهداف والاتر زندگی شان به این نتیجه رسیده اند که مسیر طلبگی است که آنها را به اهداف والایشان می رساند. اما صحبت من درباره دامنه اثرگذاری و روش اثرگذاری است. به نظرم شاید طلبگی و لباس روحانیت، علی رغم مقام و منزلت والایی که در بین اقشار بخصوص مذهبی دارد، در بین کسانی که جامعه هدف می توانند باشند، دچار تزلزل هستند و نمی توانند پیش از آنکه حرف شان شنیده شود، قضاوت نشوند. منظور دقیق ترم این است که در بین آن اقشار، نگاه منفی نسبت به روحانیت به طور عام شکل گرفته که باعث می شود شنوندگان با پس زمینه ذهنی منفی سخنان را گوش بدهند یا از همان اول آن را نشنوند. حال در چنین شرایطی آیا واقعن طلبگی چاره کار است؟

من به نظرم مذهبی‌های غیر روحانی که تعدادشان هم به حمدلله کم هم نیست، به جای آنکه هی خود را از جامعه به کناری بکشند و در جمع های خودمانی رفت و آمد کنند و دیده نشوند و اینکه تمام وظیفه اطلاع رسانی دینی را بر عهده روحانیون قرار بدهند، بهتر است مسئولیت بپذیرند و به مردم نشان بدهند که می شود مسلمان بود و مهندس بود. می شود مسلمان بود و دکتر و پزشک بود. یعنی نشان بدهند مسلمانی منافاتی با صاحب علم بودن و زمان گذاشتن برای خانواده و ... ندارد. چیزی که در واقع خلاف آن را تبلیغات می کنند. در واقع گاهی حس می کنم که دیدن اینکه دکتر فلانی، فلان رفتار مذهبی را نه برای جلب توجه که برای انجام تکلیف انجام می دهد و انسان منصف و مذهبی یی هست، می تواند از چندین ساعت جلسه سخنرانی و موعظه بیشتر تاثیرگذار باشد. یا وقتی به طور مثال دکتر الهی قمشه ای یا دکتر علی شریعتی صحبتی را مطرح می کند به خاطر جایگاه اجتماعی ی که دارند، گاه می توانند بدون قضاوت شدن اولیه صحبت هایشان را مطرح کنند و مخاطب بدون گارد منفی است.(البته این گارد منفی را مذهبی ها نسبت به این دو شخصیت دارند و هر دو این بزرگواران به یک نحوی توسط دسته ای از مذهبی ها مورد لطف واقع شده اند.)

خب حالا ما کدام را انتخاب می کنیم؟ به طور خاص برای تاثیرگذاری مذهبی، لباس روحانیت به تن می کنیم و این موضوع که نگاه منفی بخشی از مردم نسبت به روحانیون وجود دارد را می پذیریم و اینکه ممکن است این نگاه منفی باعث شود که مخاطبان اصلی ما که غیرمذهبی هستند اساسن حرف ما را نشنوند و اینکه نتوانیم در مکان های عمومی که کمتر رنگ و بوی مذهبی دارد (این مکان ها کاملا از دست رفته نیستند بلکه به دلیل عدم رفت و آمد مذهبی ها، توسط غیرمذهبی ها اداره می شوند و ... وگرنه که مکان های غیرمذهبی منظور نیست.) ظاهر شویم و ... یا اینکه به سراغ راه دوم می رویم. در حرفه و شغل و زندگی خود چنان معاش می کنیم که زندگی ما نشان دهد مسلمانی محدودیتی برای شاگرد اول دانشگاه بودن ندارد و محدودیتی برای بهترین پزشک دنیا بودن ندارد و .... و با روش زندگی عادی و مذهبی خود سعی می کنیم که تاثیر مذهبی بر روی مردم بگذاریم؟

در هر دو صورت چه لباس روحانیت را انتخاب کنیم و چه در لباس شخصی باشیم، هدف مان یکی خواهد بود. جامعه را به سمتی که مطلوب دین است هدایت کنیم تا همه با هم در مسیر پیشرفت قرار بگیریم. این جا البته مهم این است که حواسمان باشد، همان قدر که تاثیر مثبت می توانیم بگذاریم، از تاثیرات منفی در اثر رفتار ما، گریزی نیست و لاجرم اگر نقطه تاریکی به زندگی ما بیافتد، به قبای دین گره خواهد خورد. بنابراین باید مراقبت کرد و مراقبت کرد و مراقبت کرد تا مبادا آنچه می کنیم با آنچه مدعی آن هستیم منافاتی نداشته باشد.

در پایان اینکه شاید در قبای روحانیت نرویم ولی اگر فعالیتی و اگر تلاشی است برای رساندن پیامی ست که حس می کنیم برای تمام زمان هاست و برای تمام مردم دنیا با هر زبان و ملیتی. این ادعای گزافی است که بنده یا امثال بنده خود را نماینده دین بدانیم و یا مبلغ آن. ما تنها در لباس یک مذهبی نشان می دهیم که می شود مذهبی و مسلمان بود و پیشه و شغل عادی داشت.

هدهد
۰ نظر

سفر، فرهنگ و محیط زیست


بسم الله


هرسال آمار خیره کننده ای را پلیس راه و ... از مسافرت های نوروزی منتشر می کنند و بعد افتخار می کنند به اینکه امسال چند صد در صد به تعداد مسافران اضافه شده و ...

اما واقعیت این است که اگر مسافر این ها هستند که در ادامه می نویسم می خواهم صد سال سیاه به آمار مسافرت ها اضافه نشود!

مقصد اولیه مسافرت ما، شمال ایران و به طور دقیق تر شهر نوشهر بود و پس از آن ساحل به ساحل عبور کردیم تا آخرین ساحل یعنی آستارا را ملاقات کردیم و از گیلان خارج و به شهر اردبیل رسیدیم. غیر از برخی سواحل که ملاقات با آنها مایه ی افتخار و مباهات بود و مشعوف می شدیم از بودن در آن ها بسیاری از سواحل ما از کیسه های زباله و آشغال میوه و تخمه و ... پر شده است. یک استدلال دائمی هم که برخی برای این رفتار زننده ی خودشان می آورند این است که خب میوه و تخمه که کود می شود و برای طبیعت خوب است و ...

وضعیت پخش شدن کیسه های زباله در طبیعت دیگر از حالت عادی خارج شده است. سواحل فقط پر از کیسه های نایلونی نبودند. همه جا و هر جا پای انسان به آن رسیده و نرسیده، پر شده از زباله هایی که به امید تبدیل شدن به کود در روی خاک رها شده اند. اطراف جاده ها، تا چند صد متر آن طرف تر از آنها، کیسه های زباله ای دیده می شوند که توسط باد و طوفان به آن جا رسیده اند. تقریبا در مسیر جاده ای که طی می کردیم در این چند وقت، جز مناطق معدودی که چندان امکان ساکن شدن وجود نداشت، همه مناطق آلوده بودند.

خب این قسمت بصری ماجرای آلودگی بود. اما قسمت های بدتری هم دارد. همین قدر که بدانید این زباله ها علاوه بر چشمان شما قادر است غذای شما را آلوده کند. گوسفندانی که در مناطق روستایی در محیطی تغذیه می شوند که پر از زباله است چه گوشتی قرار است به بدن بزنند که بعدش ما کبابشان را به بدن بزنیم؟

واقعیت این است که ما فرهنگ مان همانند بسیاری نقاط دیگر در این زمینه و زمینه حفظ محیط زیست با سرعت تغییرات، تغییر نکرده و عقب مانده شده. یک فرهنگ معلول ذهنی که هرجا دست می گذاری و انتظار یک هم اندیشی جمعی از مردم را داری، هرکسی ساز خودش را کوک می کند و هرکسی یک آهنگ برای خودش می نوازد. این مردمی که در تعطیلات مختلف از خانه های غارگونه اشان بیرون می آیند و از انسان های نخستین در برخورد با آثار تمدن، بدتر برخورد می کنند از کجا می آیند؟

واقعیت تلخ تری هم اینجا هست. متاسفانه یا خوشبختانه به دلایلی به هتل مدرسه ( که در اختیار فرهنگیان قرار می گیرد!) مراجعه کردیم و یک شب را در جمع معلمان و خانواده هایشان گذراندیم. اما متاسفم بگویم که ای کاش معلم های ما را درست انتخاب می کردند. ای کاش برای انتخاب افراد برای شغل شریف و مقدس معلمی فیلترهای سختگیرانه می گذاشتند. ای کاش بچه ها را در کلاس های پنجاه شصت نفره و سه نفره و چهارنفره روی یک نیمکت می نشاندند و این افراد را که ما دیدیم معلم نمی کردند. وقتی یک نفر آداب اجتماعی نداند نهایتا می تواند افراد نزدیک به خود را آزار بدهد ولی معلم می تواند یک نسل را نابود کند که متاسفم که بگویم که می کنند و کرده اند.

آلودگی محیط زیست مختص کشور ما نیست ولی آنچه مختص کشور ماست موجوداتی فروزمینی هستند که عادت به ایجاد کثیفی در روی زمین پیدا کرده اند. این موجودات در برابر هرگونه تذکر جفت پا می اندازند و توسنی می کنند. امید است در سال میمون و مبارک ۹۵ این موجودات که باعث انقراض موجودات با ارزشی شده اند، رو به انقراض بگذارند و هم چنین مسئولین محترم اگر توانستند یک فکری به حال محیط زیست بکنند. باور بفرمایند که راه دوری نمی رود. در گوشی اینکه اگر فقط این مسئولین و خانواده درجه یک شان از مسافرت تفریحی خارج کشور منع بشوند شاید در گشت و گذار اطراف کشور کمی با مشکلات بیشتر مواجه شده و برای سلامت خودشان هم که شده گره ای از مشکلات باز کنند.

والسلام


هدهد
۳ نظر

پیشاپیییش حرفی رو نزنید لدفن!


بسم الله


حتمن شما هم با این رفتار جمعی جدیدی که از پارسال در بین مردم رواج پیدا کرده رو به رو شده اید که «پیشاپیش» عید را تبریک می گفتند و آش این تبریکات «پیشاپیش»را آنقدر شور کردند که آخرش هم مردم کلی ازش جک و لطیفه تولید کردند ولی یک واقعیت تلخ پشت سر این پیشاپیش ها هست.

مردم وقتی از پیشاپیش صحبت می کنند و می خواهند پیش پیش کاری را بکنند که امیدی از رخداد آن در زمان حال ندارند و از آینده انتظار تغییر را دارند. این مردم تمام روزهای انتهایی اسفند را به هیچ می گیرند و یکراست می روند سراغ عید. بعد چون رخ نداده «پیشاپیش» را می چسبانند ابتدای آن تبریک ها و روانه اش می کنند خانه بخت. بنابراین تمام روزهای انتهایی اسفند را روی Fast Forward هستند تا برسانند به عید و تقریبن از تمام روزهای آخر اسفند چیزی نمی فهمند.

این تبریک های «پیشاپیش» به نظر بنده اتفاقی خوب نبود و نیست. چون باور دارم که در حق روزهای بی شماری به این شکل اجحاف می شود. اگر فراموش کنیم که در زمان حال زندگی کنیم و از تک تک لحظه هایی که در حال می گذرد، غافل بمانیم، آن وقت کم کم افسردگی و دلمردگی نصیب مان می شود. از اینکه چقدر زمان بر ما گذشته و ما هیچ کدامشان را نفهمیدیم و از هیچ کدام استفاده ای نکردیم. از اینکه فرصت های با هم بودنی را سوزانده ایم که دیگر هیچ کدامشان برنمی گردد.

بنابراین من «پیشاپیش» به شما عید را تبریک نمی گویم. می گذارم تا در روز و ساعت همان روز این تبریک را خدمت شما تقدیم کنم. این روزهای آخر اسفند را هم نه به نام روزهای منتهی به عید، که به نام ۲۸ ام اسفند و ۲۹ ام اسفند طی می کنم و از بودن در کنار خانواده و گاهی هم شما دوستان، لذت فراوان می برم.امیدوارم که روز ۲۹ اسفند ماه سال ۱۳۹۴ روز بسیار خوبی برای شما باشد.



لازم به توضیح هست که پست قبلی یعنی «دیوانه چو دیوانه ببیند...» را به خودتان نگیرید. این دیوانه استعاره از انسان های فرهیحته و ... هم هست. ویژگی شخصیتی کسی مد نظر نبوده است :)))

هدهد
۲ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان