هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

درس های کرونایی

بسم الله

 

امیدوارم حال همگی خوب باشد. این وبلاگ مدتی ست که خاک می خورد و حالا میفهمم وقتی رفیقی نوشته بود که با حال متاهلی و فرزند داشتن نوشتن کار سخت تری می شود منظورش چه بود. هرچند که البته ذکر این نکته که تا خرخره زیر کارهای دیگر هستم خالی از لطف نیست و همه اش به متاهلی ربط ندارد.

اما بعد.

از روزهای اولی که کرونا وارد ایران شد، یک سوال و یک مساله اساسی برای بسیاری از متخصصان و البته بعدتر مردم عادی وجود داشت. چرا در همان ساعات اولیه قم قرنطینه نشد. این سوال قرار نیست اینجا پاسخ داده شود. اما بیشتر درباره حواشی آن صحبت خواهم کرد.

با آلوده اعلام شدن قم، اولین سوالی که برای من به وجود آمد و مساله اساسی و ترسناک بود معلوم نبودن بیمار صفرم بود. نبود بیمار صفرم یا معلوم نبودن آن فرد، باعث میشود خطر انتقال بیماری به صورت نامعلوم (که از آن اصطلاحا انتقال اجتماعی نام میبرند) بالا برود و افراد بدون اطلاع ناقل بیماری باشند. خبرهایی از تهران هم به گوش رسید که قبل از اعلام رسمی بیماران قمی، برخی بیماران از قم به تهران منتقل و در بیمارستان های تهران در حال درمان بوده اند.

شاید بهترین کاری که در زمان اعلام میشد کرد و نشد، اعلام ممنوعیت عبور و مرور از استان های تهران و قم به استان های مجاور بود. هیچ مسافری نباید از این دو استان خارج میشد و تمامی کسانی که در دو هفته گذشته به قم مسافرت داشته اند باید در قرنطینه خانگی قرار می گرفتند.

گذشت و نشد.

اما درس هایی که کرونا تا به اینجا داشته است میتواند در مسیر رشد و پیشرفت کشور مورد استفاده قرار بگیرد. اولین و مهم ترین این درسها تمرکز زدایی از تهران است. به نظر نویسنده تمرکز امکانات بیمارستانی در پایتخت، سالیان سال است که بیماران را از اقصی نقاط کشور به پایتخت میکشاند. بیمارانی که مقصدشان هم بیمارستان های دولتی و هم بیمارستان های خصوصی هستند و وابسته به برخورداری از امکانات و البته پارتی در هرکدام از این بیمارستان ها بستری و درمان می شوند. در حالت عادی هم شنیدن این موضوع دردناک و تامل برانگیز است اما در موقعیت بیماری های واگیرداری که مثل کرونا به سرعت منتقل می شوند و ناقلان خاموش فراوانی دارد،این موضوع از اهمیت بالاتری برخوردار می شود.

افرادی که از باقی استان ها به سمت پایتخت سرازیر میشوند بعد از بیماری به استان خویش مراجعه میکنند و موجبات انتقال به دیگران را فراهم میکنند. برخی هم با مراجعه دوباره به تهران موج دیگری از بیماری را به پایتخت برمیگردانند.

عدم وجود امکانات بیمارستانی، عدم وجود کادر درمانی متخصص، عدم وجود آموزش های کافی به کادر درمانی در شهرستان ها، و در نهایت ارجاع بیماران به تهران برای بررسی بیشتر یا گرفتن درمان مشخص، همگی ناشی از تمرکز تمامی امکانات در تهران و عدم توسعه متناسب استان ها در مقایسه با تهران دارد.

بگذارید جور دیگری مساله را بررسی کنیم. در روز اولی که اعلام شد که بیماری کرونا از قم شروع به انتشار کرده، اخبار حاکی از بستری بودن حداقل یک بیمار قمی در بیمارستان های تهران بود. بنابراین عملا، فرد مبتلا در استان قم نمانده و به دلیل امکانات بهتر به تهران مراجعه کرده است. تا اینجا راننده آمبولانس، افراد همراه بیمار و پرستاران و پزشکان بیمارستان مبدا و مقصد، همگی در معرض گرفتاری به بیماری کرونا هستند. عدم تشخیص به موقع بیمار صفرم، تعداد بیماران را بالاتر از گزارش ها برده است. بعد از اعلام حضور کرونا در قم، مسافران زیادی فورا/با تاخیر از قم به شهرستان های خود بازمیگردند. تعدادی از بیماران هم از بیم کمبود امکانات/به دلیل داشتن پول کافی، مسیر تهران را در پیش میگیرند. با این حرکت لحظه ای بیماری از کنترل خارج میشود. در کمتر از بیست و چهار ساعت تهران و قم مرکز بیماران کرونا میشوند و باقی شهرها و روستاها هم باید در حالت آماده باش میبودند تا مریضان احتمالی را ردیابی و کنترل کنند.

به دلیل عدم اطلاع رسانی کافی، تقریبا هیچ کدام از این کارها انجام نشد و حتی تعدادی علی رغم اعلام رسمی از طرف دولت آن را توطئه برای تاثیر منفی بر روی انتخابات دانستند. اگر امکانات و آموزش کافی در شهرستان ها داده شده بود،‌بیماران سرخود از تهران سر در نمی آوردند و قم را به راحتی میشد قرنطینه کرد.

 

درس اول کرونایی بنابراین تمرکز زدایی از تهران در بخش بهداشت و درمان است. اینکه شهرستان ها و مراکز استان بیمارستانهایی با کیفیت تهران و بالاتر از آن داشته باشند. بیمارستان هایی که با هدف بیمارستان تاسیس شده باشند و با استاندارد های لازم اداره بشوند.

درس های بعدی هم باز در حوزه تمرکز زدایی خواهد بود.

 

والسلام

 

 

 

 

هدهد
۰ نظر

گفتم گفتی


بسم الله



گفتم: فلانی زندگی اش پر از خوشی ست
گفت: سختی هم دارد مگر نشنیده ای، فان مع العسر یسرا،
گفتم: این که برای این است که همراه سختی آسانی ست نه برعکسش
گفت: تو که منطقی بودی هدهد، اول و آخر ندارد که همه با هم هستند، چه سختی چه آسانی
گفتم: پس ناراحتی اش کجا بود؟
گفت: ناراحتی زندگی خودت را با خوشی زندگی دیگران مقایسه نکن،
گفتم: یعنی چه؟
گفت: خدا همه را یک جور امتحان نمی کند، امتحان ایوب صبر بود بر تمام مصائب، امتحان ما آسان تر
گفتم: امممم
گفت: خدا یک خوشی به تو داده و یک ناخوشی با هم و همزمان.
گفتم: خب.
گفت: خب خوشی تو و خوشی فلانی فرق دارد. فلانی مال دارد فرزند ندارد. آن یکی دارد و صالح نیست. آن یکی هر دو دارد و سلامتی ندارد و ...
گفتم: خب. خب.
گفت: خب دیگر ندارد که. سختی زندگی خودت را با سختی زندگی دیگران بسنج می بینی زیاد هم نیست. گاهی خوشحال می شوی که سختی زندگی دیگری را تو نداری. خوشی زندگی خودت را ببین. آن وقت می بینی دنیا دنیای متعادلی ست. هرکسی چیزی دارد و آخرش همه به اندازه کافی سختی و آسانی دارند.

هدهد نوشت

والسلام


هدهد
۱ نظر

حالا که گفتم این را هم بگویم


بسم الله


می گویم آقا جان یک کاری کنیم. از این به بعد من و شما هر وقت خواستیم متن انتقادی از صحبت کسی بخوانیم برویم اول خود اصل صحبت را پیدا کنیم و کامل ببینیمش. بعد انتقاد و اعتراض کنیم.

می گویم فلانی سال هشتاد و هشت احمدی نژاد گفت چهل میلیون رای دادند و همه خوب هستند. نگفت طرفداران آقای موسوی یا کروبی خس و خاشاک هستند.

می گویم چرا اصرار دارید حرف هایی که گفته نشده را باور کنید؟

می گویم بیا و این قول را به هم بدهیم.

می گویم چرا اصرار داری بشوی بلندگوی یک عده. که مغز را تعطیل کنی و هر حرفی شنیدی را تکرار کنی. آن هم نه تکرار با کسره که تکرار با فتحه؟

می گویم فلانی، شما و دوستان طرفدارتان و هم طیفی هایتان شده اید بلندگو. وقتی من یک حرف یکسان را به فاصله دو روز از چندین و چند نفر آدم متفاوت هم نظر با طیف شما می شنوم آن هم نه حرفایی همراه با استدلال که حرفهایی تکراری و عین هم ینی یک جای کار می لنگد.

می گویم فکر نکن که حالا که این را می گویم در آن طرف طیف هم فرقی هست ها. آن وری و این وری ندارد. هر دو مغز ها را تعطیل کرده اند و شده اند بلندگو که بلند بلند داد بزنند و حرفهای شنیده شده را نجویده و قورت نداده تف کنند بیرون.

می گویم فلانی بیا و اگر دو خط نقل قول کردی یک خط از خودت بنویس. بعد ینی اگر خواستی بنویسی آن وقت مجبوری بروی حرف اصلی را بشنوی. ینی اگر خواستی حرف اصلی را بشنوی نمی توانی بی انصاف باشی. سخت است. وجدانت درد می گیرد آن وقت.

می گویم بیا و قول بده دیگر.

می گویم تو قول بده من هم قول میدهم. ولی یک بار برای همیشه بیا قول بدهیم و این مساله را حل کنیم.

می گویم هنوز و بعد از چهار پنج سال وقتی هنوز در ذهن خودت میگویی که به من گفتن خس و خاشاک یعنی آن که سودی از این تفکر و اشتباه داره، داره هنوز کاسبی می کنه.

می گویم می گفتی کاسبان تحریم. ینی کسانی که از تحریم به نان و نوایی رسیدند. حالا یک عده هم کاسبان رسانه ای هستند ها. کاسبان تفکر اشتباهی که هنوز در ذهن تعداد زیادی کاشته اند.

میگویم و میگویم ولی تو هنوز گوش نخواهی داد.

چون هنوز داری تکرار به فتح می کنی با خودت، که خس و خاشاکی

درحالی که نیستی و نیستی و نیستی

هی حالا بگو کو گوش شنوا.





هدهد
۱ نظر

بس کنید

لطفا بس کنید دعواهای متعفن سیاسی تان،

لطفا بس کنید انگشت اتهام به سمت این و آن گرفت هایتان را.

ما همه متهمیم.

حادثه پنج ماه پیش دانشگاه شریف،

حوادث هر روزه جاده ای که متهم ردیف اولش خودروهای غیر ایمن و غیر استاندارد هستند،

و حالا پلاسکو.

در این حوادث یک نفر یا یک گروه مقصر نیست،

ما نا مسلمان های مسلمان نشان،

همه با هم مقصریم.

می دانید چرا؟

این سوال ها را جواب بدهید و فکر کنید،

چند نفر از شما مسیرش به اداره ای افتاده و خواسته کارش را از مسیری جز قانون راه بیاندازد؟

چند نفر از شما خودش یا آشنایی از وی، داستان زرنگ بازی هایش در دور زدن قوانین را با افتخار شرح داده؟ 

چند نفر کارشان به همین شهرداری کشیده شده و بدون رشوه دادن از آن در آمده؟

فکر کردید فقط فلان مسئول و فلان ارگان مقصر است؟ خیر. همه با هم مقصریم. همه مایی که یا خودمان قانونی را دور زده ایم یا شاهد دور زدن قانون توسط آشنایی بوده ایم و به صورتش لبخند زده ایم.

فقط این بار شانس آورده ایم و دیوار کس دیگری فرو ریخته.

حیف آن جوان های رعنایی که امروز رفتند و به پای نامردمی و ناجوانمردی ما جان شان فدا شد...

بوی تعفن نامردی و نامردمی شهر را برداشته،

ما فقط به این بو عادت کرده ایم...

هدهد
۱ نظر

شیرین تر

بسم الله

ما هر روز که پا در خیابان می گذاریم و هر بار که در معرض یک تصمیم گیری هستیم، راه ها و چاه های بسیاری را از نظر می گذرانیم و بین همه ی گزینه های روی میزمان سراغ آن راهی می رویم که بیشتر از همه به نفع ما باشد. در بین تمام تصمیمات اما گاهی یک سری راه هایی پیش پای آدم سبز می شود که اگر انتخابش کنید مسیر آسانی ست ولی کار خلاف اخلاقی انجام می دهید یا شریک انجام دادنش می شوید و اگر هم انتخابش نکنید ممکن است حتی کار به سرانجام کار و تصمیم هم نرسد.
امروز که داشتم سوره یوسف را می خواندم رسیدم به این آیه که «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی‏ إِلَیْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ» که خدایا زندان شیرین تر از کاری ست که اینها مرا به آن می خوانند....
نگاه کردم به عقب و پیش پای خودم و فرصت هایی که ممکن است پیش آید و من این جمله را بتوانم بگویم. مثلا وقتی که برای انجام کاری به فلان جا می خواهم مراجعه کنم و می دانم که اگر پارتی داشته باشم کارم راحت تر و  به طرفه العینی راه می افتد یا مثلا وقتی که برای راه انداخته شدن کارم در فلان جا، فرد مورد نظر از من رشوه می خواهد تا چشم روی اشکالات ببندد. مثلا وقتی دوستانم مرا به کاری می خوانند که بیشتر از ثواب، کباب شدن در پی داشته باشد و هزار و یک مثال جورواجور که آمد به ذهنم.پیش خودم گفتم که من که در اکثر این مواقع انقدر دست و پا چلفتگی ( به زعم دید بیرونی) در آورده ام که آخرش همان راه سخت تر نصیبم شده، چرا نباید از همان اول، با گفتن این آیه حداقل پیش خودم و خدا، میخ خوب بودن را بکوبم و از خدا بخواهم اگر به سختی زندان حضرت یوسف علیه السلام هم اگر این راه بود، مرا در آن یاری کند.
خدایا « السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی‏ إِلَیْهِ وَ إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ»
خدایا اگر یاری ام نکنی از جاهلان خواهم بود...

والسلام

هدهد
۱ نظر

تاثیرگذاری


بسم الله


با آدم ها و گروه ها و تفکرات بسیاری تعامل داشته ام و تقریبا در تمامی آنها این موضوع مشاهده شده است. هرچند در قسمت مذهبی ها این تنوع آرا بیشتر هم بوده و یکی از آسیب های آنها هم دقیقا همین موضوع تنگ کردن دایره دین داری به خودشان و چند نفر دیگر میشده. درحالی که دایره دین داری که پیامبر ایجاد کرده یا در قرآن به آن اشاره شده، وسیع و بسیط است.

«قُل یا أَهلَ الکِتابِ تَعالَوا إِلىٰ کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُم أَلّا نَعبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِکَ بِهِ شَیئًا وَلا یَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا أَربابًا مِن دونِ اللَّهِ ۚ فَإِن تَوَلَّوا فَقولُوا اشهَدوا بِأَنّا مُسلِمونَ»

بگذریم. مساله چیز دیگری ست.

ما به روش اجتماعی درستی تربیت نمی شویم. یعنی چه؟ مثال می زنم. ما می رویم به یک هیئتی و مثلا از آشپز خوشمان نمی آید. از مداح خوشمان نمی اید و ... بعد چه می کنیم؟ هیچ. چون حاضر نیستیم پای کار بایستیم و برای تغییر و تضارب آرا هزینه بدهیم، یک هیئت جداگانه ای می زنیم و .... همین طوری می شود که الان و امروز هزاران هزار هیئت ریزه میزه داریم که گاه تعدادشان از بیست نفر متجاوز نیست ولی حاضر نیستند هیئتشان را ببندند و با یک هیئت بزرگتر زیر یک پرچم بروند.

ما عموما حاضر نیستیم با آدم هایی که با ما تفاوت دیدگاه دارند کار کنیم. عموما حاضر نیستیم در جایی که با هدف خوبی تاسیس شده اما از نظر ما اشکالاتی دارد وارد شده و تغییراتی را به آرامی ایجاد کنیم. بنده معتقدم اگر قرار است در یک مکان و یک نهاد و ... تغییری ایجاد شود، لازم است به جای کنار کشیدن و از دور انتقاد کردن، در آن ورود کرد و آن را به سمت نقطه مطلوب برگرداند. قبول است که ممکن است چندین و چند سال طول بکشد. ممکن است زحمت زیادی داشته باشد ولی قبول دارید که اگر سرخود رها شود بدتر و بدتر می شود؟ باز برای مثال، بسیجی های دانشگاه ما عموما دو جا هستند. دفتر بسیج یا هیئت. بعد در بخشی از مسئولیت هایشان هم این است که در جلساتی که مثلن انجمن اسلامی (مثل دانشگاه آزاد اسلامی است این ترکیب اسمی هم :) ) برگزار می کند شرکت کنند و کمی شلوغ کاری بکنند و بعدش هم از جلسه به نشانه اعتراض خارج شوند! این درحالی است که وقتی هم که هم صحبت با آنها می شوی، حرف این را می زنند که فلان نقطه و فلان نهاد دانشگاه فلان کار را می کنند و فلان جور است و.... و تمام انتقاد من به این دوستان این است که تا به حال یک بار هم حاضر نشده اند مسئولیتی در این فلان کار و فلان نهاد بگیرند و نظرات و سلیقه خود را اعمال کنند و پیشنهادات خود را در آن وارد کنند.

اگر نظام اجتماعی ما بر پایه حضور فعال اجتماعی و تغییر باشد آن وقت می توان امیدوار بود که اشکالات آرام آرام حل شود و فرآیند امر به معروف و نهی از منکر به مسیر درست خویش بیافتد.


هدهد
۰ نظر

کم فروشی


بسم الله


ویل للمطففین،


قطعا تا به حال با تغییرات طول و عرض و ارتفاع بسته های خامه رو به رو بوده اید و این مساله برای شما عادی شده باشد. (متاسفانه) اما دیروز از این ماست مستطیلی ها خریدیم و دیدیم نسبت طول به عرض اش کاهش داشته است. تغییری جدید این بار در بسته بندی ماست!

بعد آیا این مصداق کم فروشی نیست؟

واقعن حرام خواری را این طور در کشور دوست داریم رواج بدهیم؟ بعد انتظار داریم که چه بر سر کشور ما بیاید؟ بعد انتظار داریم باقی کشورهای مسلمان هم به مسلمانی ما نگاه کنند و یاد بگیرند؟ الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت داریم به بقیه یاد می دهیم؟

که وقتی نمی توانی گران ترش بکنی، اندازه اش را کوچک کن.

که آبلیموی صد در صد غیرطبیعی بده به دست مردم.

که روغن پالم و کوفت و زهرمار را با هم قاطی کن و آش شوربایی درست کن که کسی نفهمد چه شد؟


یک دوستی داشتم که برای ادامه تحصیل رفت آمریکا، از این بچه مذهبی ها که رفت آنجا و چندبرابر مذهبی تر هم شد. چند وقت پیش که داشتم گپ می زدم می گفت به این نتیجه رسیده پول حلال درآوردن در آمریکا راحت تر از ایران است. راست هم می گفت. اینجا انقدر حلال و حرام به هم امیخته شده که با موچین باید حلال را از حرام بیرون بکشی!

می شود تا وقتی این طوری هستیم به افزایش روزافزون تعداد معتکفین و صف افراد حاضر در شب های قدر و ... افتخار نکنیم؟ ما در بهترین حالت حتی اگر خودمان هم در این حرام خواری شرکت نکنیم، به خاطر نایستادن در برابر این اتفاقات محکومیم. می شود تا وقتی این طور هستیم از امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف نخواهیم که بیایند؟ یا لااقل دعوت نکنیم که به ایران تشریف بیاورند؟ می شود تا وقتی این طور هستیم، نام اسلامی را به خودمان نچسبانیم تا لااقل نام اسلام خراب نشود؟ می شود تا وقتی این طور هستیم سعی در صادرات داشته هایمان نکنیم؟

ما در یک باتلاقی هستیم که تنها راه نجات ش حبل متین الهی است که آن را هم متاسفانه گم کرده ایم!

والسلام

هدهد
۱ نظر

ابد و یک روز، بادیگارد و ...


بسم الله


در هفته گذشته ابد و یک روز و بادیگارد را دیدم. نکات اساسی که به ذهنم میرسد را می نویسم.

اول ابد و یک روز:

ابد و یک روز داستان یک قطاع از زندگی یک خانواده فقیر و درگیر اعتیاد ایرانی ست. اتفاق خاص و چشم گیری در جریان داستان رخ نمی دهد. غافلگیری خاصی ندارد و دیالوگ های طنزی که در فیلم گفته می شود، طعم تلخ تم اصلی فیلم را کمی شیرین تر می کند. در واقع تلاش نویسنده این بوده که زندگی واقعی را روایت کند با تمام تلخی ها و شیرینی ها و انصافا در این مورد موفق بوده است و در نهایت و مهم ترین نکته این بود که پایان داشت داستان :)) یعنی بعد از مدت ها بنده فیلمی را دیدم که آخر داشت! و این خیلی برایم ارزشمند بود. البته به دنبال تقبیح اعتیاد و ... خیلی نباید باشید و پیام اخلاقی خاصی داده نشده در فیلم.

در کل دیدن فیلم برای پر کردن اوقات فراغت خوب است.

دوم بادیگارد:

بادیگارد داستان اواخر زندگی حرفه ای یک محافظ است. برخلاف «چ» تولید همین کارگردان که اصلن انتظارات را برآورده نمی کرد و غیر از جلوه های ویژه چمران دیگری را نشان می داد! این فیلم داستان و حرف های بیشتری را داشت. دیالوگ های فیلم نظیر آنچه در آژانس شیشه ای دیده ایم، شعارگونه است و حرف پشت سرش هست. یعنی فیلم بر این گفتمان استوار است. داستان ش خوب بود و بیننده را همراه می کرد. ریتم فیلم خوب بود و آدم برای پایان ش ثانیه شماری نمی کند (برخلاف ابد و یک روز که در یکی دوجایی از فیلم، انتظار پایان را آدم می کشد و سراغ ساعت ش می رود) البته برخی قسمت های فیلم هم هست که به نظر سریع تر از موعد عبور می کنند و شاید بهتر بود که بیشتر به آن پرداخته شود.

این فیلم هم خوب هست کلا.

در نهایت هم بادیگارد به نسبت ابد و یک روز، خانوادگی تر هست ولی هیچ کدام از این دو تا را خانوادگی ندیدم :) یعنی اگر یک سری از اولیاتی که قبلن در فیلم ها بود را بخواهید ببینید قطعن در این فیلم ها نیستند. اون المان هایی که در فیلمی با رعایت نکات مذهبی باید باشد منظورم است که در پست بعدی به آن پرداخته می شود. (این یکی وعده سرخرمن نیست مثل قبلی ها :) )


فعلن پس

والسلام

هدهد
۱ نظر

نقوش متکاثر


بسم الله


این روزها با آدم هایی که از قبل می شناختم رو به رو می شوم که حالا در یک نقش جدید رفته اند و به نظرم جالب بود که حالا در این نقش جدید نوع تعاملات ما هم باید تغییر کند.

یکی از دوستان ما که از قضا انسان شوخ و فعالی بود حالا روحانی شده و لباس روحانیت پوشیده. چند وقت پیش که جمع شده بودیم با دوستان هیئتی، ایشان هم بودند و خب بزرگترها و ما که ایشان را پیش از ملبس شدن دیده بودیم کمی با حاج آقای جدید و نقش جدیدشان طول می کشید تا آداپته بشویم. البته خب من خیلی نسبت به این موضوع حساسیت دارم و سعی میکنم که سریع تر شرایط جدید را درک و تغییرات لازم را بدهم.

یکی از دوستان به تازگی ازدواج کرده و خب حالا و امروز دیگر نمی شود با وی شوخی های دوران پیش از ازدواج را کرد. یعنی خب نقش جدید ش جدی تر شده و حالا باید به دنبال نقاط مشترک گشت و تعاملات را جدی تر کرد.

یکی دیگر از دوستان هست که حالا پدر شده و خب حالا دیگر واقعن نمی شود با وی مثل دانشگاه برخورد کرد. می شود ها. شاید خودش هم ناراحت نشود یا کم ناراحت شود ولی خب چرا عاقل کند کاری...


این نقش ها که به مرور به آدم ها اضافه می شود، نوع تعاملات ما با آنها را تحت تاثیر قرار می دهد و دیگر ما نمی توانیم و نباید به روند قبل ادامه بدهیم. شاید در جمع دو نفره هنوز بتوانیم ها ولی در جمع ادامه دادن روند قبلی درست نیست. حالا در این روابطی که ما با آدم ها می سازیم به مرور باید بتوانیم این تغییر نقش ها را بشناسیم و بتوانیم خود را با آنها هماهنگ کنیم وگرنه به مرور از زندگی آن آدم هایی که می شناختیم حذف می شویم و تمام.

این مطلب امروز و با آمدن یک آشنای تازه ازدواج کرده به ذهنم رسید و گفتم که از آن بنویسم. البته باید این را هم اضافه کنم که امیدوارم هیچ کسی در موقعیتی قرار نگیرد که افراد نقش وی را درست نمی شناسند و به روند قبلی با وی رفتار می کنند. چون جز خجالت مقادیری اعصاب خوردی و خود خوری هم دارد. خلاصه هم رعایت کنید و هم رعایت شوید ان شاالله.

والسلام

هدهد
۶ نظر

کوری


بسم الله


کم کم غیورمردان و غیور زنان ایرانی که در مسافرت های خارجی بوده اند به داخل کشور باز می گردند و شنیدن خاطرات گل و بلبل آنها از آنچه در سفر کرده یا دیده اند خاطر ما را منور می کند! لابد همه ی شما شنیده اید از کسانی که تشریف می برند خارج و گیت فرودگاه را رد نکرده خدا و اسلام را در فرودگاه و پشت همان گیت می گذارند و می روند. یک عده که صبر و تحمل کمتری دارند هم هواپیما را هم خارجی می گیرند که یک وقت خدا را تا فرودگاه مقصد مجبور نباشند با خودشان ببرند. خلاصه اینکه این غیورمردان افتخار آفرین که به برخی از کارهای شاذ ی که در کشورهای خارج انجام می دهند می پردازم، چهره ای از ایران را به نمایش گذاشته اند که بنده پس از هنرنمایی هایشان متوجه شدم که چرا ماهواره ها تبلیغات شان را متمرکز روی چند مورد محدود کرده اند.

کار با عده ای که گردشگری به خارج از کشور مراجعه می کنند و گردش در طبیعت یا اماکن تاریخی و ... را انتخاب می کنند ندارم. صحبت از کسانی هست که وقتی پایشان را کمی آن ورتر از مرز می گذارند، همه ی داشته ها و نداشته هایشان را برباد می دهند. سعدی علیه الرحمه گفته که بوی گلش چنان مستش کرد که دامن از دست برفت ولی آخر ایشان نزد درخت گل چنان مست شد نه اینکه هنوز سفر شروع نشده مست شود و دامن اش از دست برود تا اینکه دوباره برگردد و به زور در مرز دامن تن اش کنند!!

اول خارج را تعریف کنم بعد برویم سراغ ادامه ماجرا. خارج برای این عده از هنرمندان (یک وقت با بازیگران اشتباه نشود ها.)می شود هرجا که خارج از مرزهای ایران باشد و هرچند همه آنجا فارسی صحبت کنند ولی خاک ایران محسوب نمی شود. البته در آن خارج حتمن باید بساط مشروبات خاک بر سری فراهم باشد و اگر ساحلی هم باشد که نور علی نور می شود نبود هم فقط گرم باشد که بشود تاب و شلوارک پوشید کافی ست. خب در این خارج که محدوده اش از ۱۰ کیلومتری مرز ایران شروع می شود و تا صدها کیلومتر آنورتر هم می رسد تنها محدود کننده جیب خارج رونده است. یعنی این هنرمند گاه چنان در مضیقه است که حاضر است با ماشین شخصی تا جایی که رفت و برگشت بنزین نزند و همه ی وسایل خورد و خوراک را بار ماشین کند هم برود تا برسد به همان مشخصاتی که گفتم.

خب این این عده هنرمندان چند کار مهم در خارج انجام می دهند. اول اینکه می روند مشروبات خاک بر سری می خورند و می خورند تا از چشمانشان فواره مشروبات خاک بر سری بیرون بپاچد! دوم در هتل که فقط صبحانه می دهند روشی را اتخاذ می کنند که یا اندازه سه وعده بخورند یا اینکه اگر بتوانند بپیچانند. سوم و چهارم را هم شرح نمی دهم. اما پنجمین هنرنمایی این هنرمندان وطنی دزدی به اسم زرنگی است. یعنی این عده فکر می کنند که اگر از مغازه هایی که بر اساس اصل اعتماد مشتری را ول کرده اند به حال خودشان، (البته با تعدادی دوربین) بتوانند چیزی بپیچانند خیلی کار شاقی کرده و شاخ غول را شکانده اند. ششم را چند سطر بالاتر گفتم که برای تاکید یک بار دیگر می گویم که هنرمندانه ترین طرح های آرایشی را این هنرمندان روی صورت شان پیاده می کنند و هرگونه حجابی را به داخل ساکشان شوت می نمایند.

خب یک وقتی داشتم به این فکر می کردم که شاید آزاد کردن حجاب و ... چاره ی کار باشد و بتواند این وضعیت را سامان بدهد. بعد که این هنرنمایی های خارجی را مشاهده کردم و شنیدم به این نتیجه رسیدم که دیگر کار از کار گذشته و اگر خدایی ناکرده آزاد کردنی در کار باشد، شاهد اتفاقاتی در ایران خواهیم بود که چنگیز خان و اسکندر و آغامحمد خان قاجار با هم نتوانستند بر سر ایران بیاورند. یعنی اگر کوری را خوانده باشید دقیقن می توانید خط به خط ش را در ایران ببینید. در واقع و متاسفانه محدودیت های اعمالی باعث تولید هنرمندانی شده اند که در خارج از ایران آبرو می برند و در داخل خطر بالقوه محسوب می شوند.
برای پایان یکی دیگر از هنرنمایی های دوستان هنرمند را می نویسم که با خاطره ای خوش این پست را ترک کنید. این هنرمندان وطنی گاهی در انتخاب کشور مقصد دچار اشتباه محاسباتی می شوند و به جای تایلند مالزی را انتخاب می کنند ( یعنی اگر یک درصد بدانند که فرق این دو کشور در چیست ها!) بعد مالزی کشور مسلمان است و پیدا کردن مشروبات خاک بر سری در آن دشوار است. بعد یکی از این هنرمندان وطنی در مالزی دنبال مشروبات خاک بر سری بوده و تقریبن مغازه داری نبوده که با دیدن این صحنه خنده ای از ته دل نکند.

والسلام

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان