هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

شعب ابی طالب


بسم الله


سیمرغ می نویسد.


روز پاره شدن توافق هسته ای با هدهد بودیم و وقتی ناراحتی هدهد را دیدم خواستم که بنویسم. از شعب ابوطالب.

مردم ایران همگی چشمانشان را به خدای دنیا بسته بودند. به اینکه این خداوندگار جهان چه برایشان در نظر دارد. اینکه اگر این توافق را پاره کند چه بر سرشان خواهد آمد. آیا اروپا با این خداوندگار می ماند یا خداوندگار دیگری می شود برای خودش؟

روزی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را به همراه صحابه اشان به شعب ابی طالب تبعید کردند، تکیه این جمعیت تنها به خدا بود و جز آنچه خداوند به آنها دستور داده بود نکردند. به خدا تکیه کردند و خدا هم مس وجودشان را زر کرد. گوهر نابی شدند و وقتی از حصر در آمدند تابیدند. نور اسلام را به دنیا تاباندند. تازه کار خدا هم به اینجا ختم نشد. خدا یک نشانه هم فرستاد برایشان. یک هدیه مخصوص. مورچه های خدا، عهدنامه مشرکان را تار و پودش را از هم دریده بودند. مشرکان عربستان که پول و ثروت شان را مانند پیکانی به پیکره اسلام می زنند به واسطه مورچه های خدا کسب و کارشان از هم دریده شد.

ما امروز در مسلمانی مان باید شک کنیم و بارها و بارها و بارها مسلمانی خویش را مرور کنیم اگر چشم به تصمیم آمریکا بسته بودیم و اگر از شنیدن تصمیم ترامپ به دل ناراحت شدیم. باید شک کنیم که چه بر سر ما آمده است که از تهدید یک بنده ظالم می ترسیم. چه شده که به زبان به خدا تکیه داریم و به دل به آمریکا و اروپا و این طرف و آن طرف. اشتباه نکنید ها. منظور از تکیه نکردن قطع رابطه نیست که پیامبر خدا هم در زمان شعب ابی طالب هم در زمان حضور در مدینه و ... در نوشتن پیمان و عهدنامه گریزان نبود. ولی عهدنامه ای نوشته نمی شد مگر آنکه نام الله و یاد الله و توکل بر الله همراه آن نباشد. در این که برجام چه بود و لازم بود یا نبود و خوب یا بدش نمی نویسم. چه اینکه شاید لازم بود. ولی حرف سر دل است. من با دل کار دارم. با دل هدهد و با دل امثال هدهد.

با دل کار دارم که چرا دلی که به خدا تکیه داده از جا خالی دادن ترامپ باید بلرزد یا غصه به دل بگیرد. چرا دلی که خدا را قادر می داند، آمریکا را قادرتر می داند؟ چرا دلی که آخرت را می شناسد، دل بسته دنیا می تواند بشود؟ دل زنگار گرفته را کار دارم که در سخن نام خدا بر زبان می آورد و در دل ندای یا آمریکا ادرکنی سر می دهد. دلی را کار دارم که قبله اش از وسط نیویورک به مکه وصل شده است.

من کار با برجام ندارم. چه بماند چه نماند دل های ما را زنگار گرفته است. این هم نشانه اش. بیشتر از این؟ اصلا نیمه خالی لیوان رفتن آمریکا از برجام و نتایج سیاسی و اجتماعی آن را کار ندارم. این کار یک نیمه پر داشت. نشانه داد به ما. نشانه داد که بدانیم دلمان به جای اشتباهی قرص شده است. به دستان آمریکا بیشتر از ید الله فوق ایدیهم معتقدیم. و این نشانه ای ست برای قومی که اهل اندیشه و تعقل باشند. این ها نشانه است. نشانه است که شاید انقلاب کرده ایم اما جهاد نکرده از نفس مان شکست خورده ایم. در ظاهر مسلمان شده ایم و در باطن، در لایه های زیرین این لباس و ردای مسلمانی جسد متعفن یک دنیاپرست را با خود حمل می کنیم.

ماه رمضان نزدیک است. بسیار نزدیک. خدا نشانه اش را برایمان فرستاد. خط کش اش را فرستاد تا با آن قد و قواره دلمان را اندازه بگیریم. تا ببینیم چند سانتی متر از دلمان را برای خدا کنار گذاشته ایم و چند مترش را برای دنیا. هدهدجان، رفیق شفیق، دلت را این روزها جلا بده. چون میدانم از نوشتن این گونه مستقیم و بی حاشیه از دستم ناراحتی به دل نمی گیری مخاطبم قرارت دادم. میدانم این را مومن آینه مومن است میدانی. میدانم و برای همین تو مخاطب این نوشته شده ای.

دل را باید جلا داد و بهترین فرصت آن امروز است. این روزهاست. ماه شعبان و رجب گذشته و ماه مبارک رمضان آمده است. ماهی که پر از خیرات و برکات است و حالا که هدهدجان فرصت پیش آمده استفاده کن و به خدا برس. زنگار از دلت بزدا و دل ات را صاف کن. آینه خدا شو. دل باید پاک باشد که نور خدا از درونش تلالو داشته باشد. دلت را پاک کن. به خدا به دل تکیه کن که چون تکیه ات به دل شد، تمام مشکلات عالم از پیش رویت برداشته می شود.

هدهدجان، چه آمریکا بماند چه نماند. چه اروپا بماند چه نماند. چه تمام عالم بمانند چه نمانند، این را بدان و باور کن و با آن زندگی کن. اگر خدا بخواهد خیری به بنده اش برساند، تمام عالم هم که جمع بشوند نمی توانند جلوی آن خیر را بگیرند و اگر خدا بخواهد شری به بنده اش برساند، تمام عالم هم که مانع شوند، نمیتوانند جلوی آن را بگیرند.

وَإِن یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَإِن یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاَ رَآدَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (سوره یونس ۱۰۷)

به خدا از عمق جانت تکیه کن، او خود بهترین ها را رقم می زند.

التماس دعا برادر.



هدهد
۲ نظر

بماند اینجا


بسم الله


حال الانم این است

https://goo.gl/NoLTZ4


کسی متن این شعر را دارد؟ متن عربی را؟

میخواهم این حال ثبت شود.


هدهدنوشت

هدهد
۱ نظر

عشق


بسم الله


سیمرغ می نویسد.


با هدهد صحبتی داشتیم درباره نوشتن در این صفحه. این نوشته به اصرار ایشان در اینجا قرار می گیرد.


از عشق می خواهم بنویسم. از عشق به خدا. ما باید از زمانی به بعد شروع بکنیم به دوست داشتن خدا. دست برداریم از ترسیدن و ترساندن از خدا. آن خدا که من می شناسم اگر به درستی به مردمان شناسانده شود، مردم نه از سر اجبار که از سر عشق و دوست داشتن سر به سجده می گذارند.

ٌو چون به این مردم کافر گفته شود بیایید خدای رحمان را سجده کنید، در جواب گویند: خدای رحمان چیست؟ آیا ما به آن‌چه تو امر می‏کنی سجده کنیم؟ و دعوت به خدای یکتا (به جای اطاعت) بر نفرتشان بیفزاید. (فرقان ۶۰)


خدایی را عبادت کرده ایم، سالیان سال که اگر عبادت اش نمی کردیم ما را جهنمی می کرده یا بهشتی به ما می داده. بهشتی که رود شیر و عسل دارد و هرچه اراده کنی آنجا می یابی. راستش این عبادت ها خوب است ولی کار نمی دهد. راستش این خدا را عبادت کردن همه چیز دارد الا خود خدا. خودش را کم دارد. خدا را کم دارد این عبادت ها.


به راستی چه در این جهنم/ بهشت بوده که سالیان سال است از ترس/به امید رهایی/رسیدن به آن در حال تلاش هستیم. اگر جهنمی باشیم و زیر شکنجه باشیم و از درد و محنت از یاد خدا غافل شویم چه؟ اگر بهشتی شویم و به پاداش ها و حوری و غلمان و شیر و ... رضایت بدهیم و یاد او نباشد چه کنیم؟ تمام اینها باشد و یاد خدا نباشد چه کنیم؟ چه دارد این همه پاداش و عذاب که ما را مشغول خود کرده؟ که اهل محاسبه شده ایم. یکی قرض می دهیم و اگر پاسخ اش نبینیم دیگر نمی دهیم. نماز می خوانیم و اگر مشکلی به کارمان بیافتد طلب کار خدا می شویم. نماز می خوانیم از سر رفع تکلیف. این چه تکلیفی ست؟ چه تکلفی ست؟

خدا را عاشقانه تا به حال پرستیده ایم؟ خدا معشوق ماست و ما عاشق. اما این چه عاشقانه زیستنی ست اگر هر حرف معشوق را از سر ترس و به امید پاداش انجام بدهیم. معشوق مان گفته نماز بخوانید. زمان خواندن نماز باید واله و شیدا برویم. دستور از معشوق آمده. آی عاشقان به ندای معشوق لبیک بگویید. لبیک اللهم لبیک. ان الحمد و النعمه لک و الملک لاشریک لک لبیک...

معشوق گفته این کارها را بکن. می کنم. گفته این کارها را نکن. نمیکنم. بی حرف پیش. بی حرف پس. بی حرف اجر و پاداش. بی ترس از جهنم. معشوق جهان گفته کُن، من فیکون اش شده ام. او ندا داده و من لبیک گفته ام.

به راستی اگر عاشقانه او را بخوانیم و او را بپرستیم کدامین کار جهان است که در نظرمان ناممکن بیاید؟ و کدامین کار جهان سخت؟ اگر عاشق اوییم، لحظه ای خواب خوش به چشممان نمی آید و در هر لحظه امید دیدار او را در سر می پرورانیم. مشتاق مرگ می شویم و زیر شمشیر غم اش چرخ زنان می رویم. به راستی اگر عاشق اوییم کوه برای او می کنیم و لحظه ای فرو نمی نشینیم.

حرف بسیار برای گفتن است. خدا را یک روز در عمرمان، فقط یک روز اگر بتوانیم عاشقانه بخوانیم، شیرینی اش برای تمام عمرمان می ماند و آن کس که طعم عشق او را چشیده باشد، چگونه خواهد توانست بی عشق زیست کند؟

یک روز عاشق خدا باشیم.


التماس دعا



هدهد پی‌نوشت: به درخواست سیمرغ، من کامنت ها را پاسخ خواهم داد اگر کامنتی باشد البته (با مشورت با سیمرغ).

هدهد
۱ نظر

نامه ای به خدا


بسم الله


سلام خدا جان،

خوبی؟

این چه سوالی ست. معلوم است که تو همیشه خوبی. خوب که بهترینی.

این منم که روزی خوبم و روزی بد. ساعتی خوبم و ساعتی بد.

خداجان واقعیت اش را بخواهی از دست خودم خسته شدم. ماه رمضان آمد، رفت ولی آدم نشدم. خداجان به جان خودم اگر نباشی و کمک نکنی می روم ته جهنم ها. خب خداجان نمی خواهم به خدا. اگر می خواستم که دم در تو نمی آمدم آخر.

خداجان اصلن بهشت را نمی خواهم. ارزانی بنده های خوبت. تو فقط بگو راضی هستی از من مرا هرجا خواستی ببر. خداجان عمر مان رفت به خدا. اگر به اختیار بود که تا الان آدم شده بودیم. خداجان کمک کن. دستم به ریسمانت. مگر نگفتی چنگ بزنید؟ خب من می زنم. چنگ می زنم خداجان. اصن بی دست و هم که بشوم با دندان به ریسمانت آویزان می شوم. خداجان فقط مرا بالا تر بکش. خداجان خستگی درجا زدنها تکرارها جانمان را گرفته. قدمی لحظه ای بالاتر بکش ما را.

خداجان این جا هوا کم است. هوای تو را کرده ام. می خواهم بالاتر بیاوری ام تا کمی هوای تو را استشمام کنم. شاید این شامه ی به گناه آلوده من، عطر و بوی خدایی بگیرد.

خداجان این جا که من هستم، زمینی ترین بخش زمین ات، زیر خروارها گناه و بیچارگی، هیچ نیست. همه چیز ظاهر دارد و از باطن تهی ست. خداجان تو را می طلبم جان و دلم. تو که هم ظاهری و هم باطن. هم اولی و هم آخر.

خداجان ماه رمضان ات تمام شد و من هنوز هشت ام گروی نه ام مانده. زمینی تر شدم که هوایی شدنم پیشکش. خدایا مگر قرار این نبود که من یک قدم بیایم و تو صد قدم. خب من هوای تو کردم خودت مرا به خودت برسان.

خداجانم،

من را به خودت برسان. به دندان گرفته ام ریسمان ات را. از بس که در باتلاق بدی ها فرو رفته ام نه دستی برایم مانده نه پایی،

خداجانم،

مرا بالا تر بکش کمی تا نفس بکشم...

تا تو را ببیند این چشم دل غبار گرفته ام...

خداجانم،

کمک.


والسلام


هدهد
۱ نظر

بس کنید

لطفا بس کنید دعواهای متعفن سیاسی تان،

لطفا بس کنید انگشت اتهام به سمت این و آن گرفت هایتان را.

ما همه متهمیم.

حادثه پنج ماه پیش دانشگاه شریف،

حوادث هر روزه جاده ای که متهم ردیف اولش خودروهای غیر ایمن و غیر استاندارد هستند،

و حالا پلاسکو.

در این حوادث یک نفر یا یک گروه مقصر نیست،

ما نا مسلمان های مسلمان نشان،

همه با هم مقصریم.

می دانید چرا؟

این سوال ها را جواب بدهید و فکر کنید،

چند نفر از شما مسیرش به اداره ای افتاده و خواسته کارش را از مسیری جز قانون راه بیاندازد؟

چند نفر از شما خودش یا آشنایی از وی، داستان زرنگ بازی هایش در دور زدن قوانین را با افتخار شرح داده؟ 

چند نفر کارشان به همین شهرداری کشیده شده و بدون رشوه دادن از آن در آمده؟

فکر کردید فقط فلان مسئول و فلان ارگان مقصر است؟ خیر. همه با هم مقصریم. همه مایی که یا خودمان قانونی را دور زده ایم یا شاهد دور زدن قانون توسط آشنایی بوده ایم و به صورتش لبخند زده ایم.

فقط این بار شانس آورده ایم و دیوار کس دیگری فرو ریخته.

حیف آن جوان های رعنایی که امروز رفتند و به پای نامردمی و ناجوانمردی ما جان شان فدا شد...

بوی تعفن نامردی و نامردمی شهر را برداشته،

ما فقط به این بو عادت کرده ایم...

هدهد
۱ نظر

پنچرشدگی


بسم الله


روز که به عاشورا می رسه، روز که به نیمه می رسه و وقت اذان ظهر میشه نماز میشه، عزادارا همه شون پنچر میشن. همه ته دلشون یه امیدی دارند که شاید این بار، نشد. شاید این بار مردم امام شون رو تنها نذاشتن. شاید این بار مردم خودشون رو به بهای اندکی به دنیا نفروختن.

عزادارا به ظهر عاشورا که می رسن حسرت ندیدن امام براشون زنده میشه. که این همه عمر گرفتن از خدا و یک بار امام شون رو ندیدن. که گذشت عمرشون و مثل حبیب نشدن.

عزادارا به ظهر عاشورا که می رسن امیدشون ناامید میشه. می بینن رسیدن و دیدن ظهر عاشورا رو و هنوز از غم امام شون زنده هستن. هنوز همون آدم قبلی هستند. همون آدم کم و بیش خوب و بد!

ظهر عاشورا که می رسه عزادارا پنچر میشن. مثل آدم هایی که تمام روز منتظر رسیدن نامه ای از محبوب شون موندن و با تاریکی هوا می دونن دیگه اون روز هم خبری از نامه نیست.

میشه یه روز قبل از اینکه موهامون سپید بشه، قبل از اینکه دنیا ما رو ببره یه نامه از امام مون بهمون برسه که فلانی جانت رو از ما دریغ نکن. یعنی میشه؟ خدایا میشه دید اون روز؟ خدایا میشه خوب بشیم؟

همه چیزم به فدای تو یا حسین علیک السلام،

جان و مال و فرزند و پدر و مادرم به فدای تو ای منتقم خون حسین علیه السلام

ای امام حاضر غایب از نظر،

امروز و در روز عاشورا چشم به راه نامه ای بودم از سمت شما.

آقا جان، راه گم کردیم. تو خود راه نشانمان بده...

نکند دیر به کشتی برسیم...

نکند نرسیم

نکند زنجیر به پای ما بسته باشد دنیا...

نه زبانم لال. زبانم لال و حاشا که از شما اشارتی شود و من به سر ندوم...

آقاجان سلام و صلوات خدا بر شما و خاندان مطهر شما.

سلام خدا بر شما.

التماس دعا آقاجان...


هدهد
۰ نظر

سلام خدا بر تو ای حسین علیک السلام


بسم الله


سلام خدا بر خوب خوبان. سلام خدا بر کشتی نجات. سلام خدا بر مصباح هدی.

سلام تو را من و خانواده و مال و جان و دار و ندارم به فدا.

سلام آقا جان.

دلتنگ می خواهی آقا. دل شکسته می خواهی آقا؟ اینجاست همه اش.

می شود به هیئت تک نفره من سر بزنی آقا؟

روضه می خوانم آقاجان.

روضه غریبی و بی کسی و تنهایی.

روضه می خوانم و با هر کلامش جانم به آتش میوفتد.

آقاجان،

حالا یتیمی و کوچه گردی و تنهایی را نه که بفهمم، کمی فقط لمسش کردم

که من کجا و کودکان یتیم و زنان و فرزندان شما کجا؟

که آنها در مجلس...

بماند آقاجان.

بماند که من و تنهایی و توفیق نداشته ام، حالا همراه هم شده ایم.

آقا جان، آنقدر نیامده ام نیامده ام که حالا ترس آمدن دارم.

روزی که اولین بار رفتم مکه، گفتند وقتی اولین بار نگاهتان به کعبه افتاد سه خواسته بخواهید و مستجاب می شود ان شاالله. همان روز و همان لحظه که سجده کردیم تا وقتی سر از سجده بالا می آوریم کعبه را ببینیم، از دلم گذشت که بخواهم که همان جا بمیرم. در پاک ترین لحظه عمرم پس از کودکی. ولی جرات نکردم آقا. جرات نکردم که حتی این را بخواهم. از دلم گذشت ولی آنقدر شجاعتش را نداشتم که به زبان بیاورم. حالا هرچه قدر هم که فکر می کنم از خدا چه خواسته ام یادم نمی آید.

آقاجان لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه از رسیدن به بین الحرمین از رفتن به بالای تل زینبیه تا رسیدن به حرم و قدم گذاشتن به حرم را در ذهنم مرور کرده ام. بارها و بارها فکر کرده ام که چه می کنم. می دانم برسم پایم یارای همراهی نخواهد داشت. می دانم که شده سینه خیز و کشان کشان خودم را خواهم رساند به حرم. تا دمی و نفسی در حرم شما باشم. که باور کنم که رسیده ام....

می رسم؟


پ ن: دست من کوتاست یا ایها الناس. ای دوستان و رفقای هیئتی، این محتاج و فقیر را فراموش نکنید. دعا کنید رفقا.

پ ن۲: من زنده ام هنوز ولیکن محرم، عاشورا، بی مولا، بی سرور، بی دیدن روی امام، این چه زنده ماندنست که اوف بر تو ای دنیا...

هدهد
۴ نظر

تقوا


بسم الله

در دو سه مطلب گذشته، به دنبال صفت بندگان عاشق گشتیم. بندگانی که جان فدای دوست می کنند و صحبت شان این است که:

«مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»

در ادامه نوشتارهای گذشته این بار می خواهم یک مفهوم را از نگاه بنده عاشق بنگرم. مفهوم تقوا.

مفهوم تقوا در بین عامه مردم به ترس از خدا ترجمه شده و ترسی است از جنس محاط بودن در دایره قدرت الهی. این هست و صحیح هم هست. اما این ترس و به تبع اش گناه نکردن پاداشش بهشت خواهد بود و این جز وصال ست. عاشقان را این مفهوم و این ترس راضی نمی کند. چرا که عاشق، یکی شدن با معشوق را خواستارست. هم نشینی با حضرت حق و مجذوب و ذوب در حق شدن را. از این روست که لابد باید تقوا را طوری ببینیم که عاشقان می بینند با معنا و مفهومی دیگر.

عاشقان، در هر حال، رضایت معشوق را جست و جو می کنند و راحت و آسایش معشوق را بر خود مقدم می دارند. اینگونه ست که گاه به بیستون کندن به عوض رضایت معشوق هم رضایت می دهند. چنین جست و جو و چنین روحیه ای باعث می شود، عاشق، همواره گوش به زنگ منویات معشوق باشد تا بدون معطلی آن را عملی کند. معشوق بگوید بمیر می میرد و معشوق بگوید بمان می ماند.

حال در چنین وضعی، عاشقِ جویای رضایت چه می کند؟ عاشق تا آنجا که منویات معشوق ست و به وی با واسطه و بی واسطه رسیده، تمام و کمال عمل می کند و آنجا که نداند چه مقبول معشوق افتد، به شناختش از معشوق مراجعه می کند و اگر ذره ای احتمال ناصواب دهد از انجامش سرباز می زند تا نکند یک وقت معشوق از شنیدن آن، رنجیده خاطر شود.

تقوا شاید از نگاه عاشق هم همان ترس باشد ولی این ترس رنگ و لعابش فرق دارد. مبنایش جست و جوی رضایت معشوق ست و نیت و نگاه به آن متفاوت. نتیجه اش هم متفاوت. عاشق همیشه بیم آن دارد که نفسی که فرو می دهد در راه رضای معشوقش صرف نشده باشد. بیم آن دارد که قدمی که برمی دارد وی را از معشوق دور کند. بیم و ترس هست ولی همگی ریشه در عشق دارد و در این نگاه عاشق در نهایت می رسد به ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً. آنجاست که عاشق به مقام وصل می رسد و یگانه می شود با معشوق. چنان که چون در عاشق نظر می کنی، جز معشوق نمی بینی.


خدایا ما انسان های ظلوما جهولا، گوهر عشق تو را در سینه داریم،

درخشانش کن.


والسلام

هدهد
۱ نظر

کریمان جان فدای دوست کردند...

بسم الله

یک توضیح ضروری شاید لازم باشد که بدهم. آدم ها خدا را جورهای مختلفی می خواهند و می خوانند. برخی از روی ترس، برخی برای رفع حاجاتشان، برخی برای رسیدن به بهشت و خلاصه هرکسی خدا را یک طور می خواهد. در بین این آدم ها، یک دسته ای هم هست که  خدا را عاشقانه می خواهند. این آدم ها، آدم های عجیبی هستند. چون بهشت و مافیها، دنیا و مافیها و خلاصه هیچ چیز، نظرشان را به خود جلب نمی کند و این ها چنان در خدا ذوب می شوند که جز او را نمی توانند ببیند. بین همه ی این گروه ها که خدا را جورهای مختلفی می خواهند، عاشقانه هایش بیشتر برایم جذاب بود. در این موارد، بیشتر حس و حال یک کودک را دارم که پا در کفش بزرگ تر می کند تا بزرگ شدن را تجربه کند. من هم دوست دارم پا در کفش عاشق های خدا بکنم و ادای عاشق ها را دربیاورم. شاید یک وقت مثل بچه ها بزرگ شدم و فهمیدم خدا را عاشقانه خواستن چه طوری ست و چه مزه ای دارد.

در ادامه وصف عاشقان در قرآن، رسیدم به این آیه. نه اینکه خودم برسم. یکی از دوستان زحمت کشیدند و پیرو پست قبل به من کمک کردند و آیه را به من نشان دادند.
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»
یک عده از مردم، که همان عاشق ها باشند، جان می دهند در راه معشوق. آنچنان در جلب رضایت و توجه خدا پیش می روند که سرمایه شان که عمرشان باشد را به طبق اخلاص می گذارند و تقدیم دوست می کنند. تمام و کمال. این آدم های خالص قلب و جان و عقل و همه را در طبق اخلاص گذاشته اند و تقدیم دوست کرده اند.

خدایا این عاشق ها تو را چگونه می بینند که این گونه برای جلب رضایتت از سر جان برمی خیزند؟


مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

هدهد
۱ نظر

عشق بنده

بسم الله

از عشق می خواهم بنویسم. خدا جا به جا در قرآن از یحب صحبت کرده است و یادآوری که کرده خدا این گروه را دوست دارد و خدا آن گروه را دوست دارد و خلاصه خدا در معرفی آشکار دوست داشتنی هایش از بنده هایش کم نگذاشته است. ولی بنده ها کجاها در قرآن عاشق خدا شده اند؟ و این عشق را چه طور نشان داده اند؟
در ادبیات خودمان، وقتی صحبت از عشق و عاشقی به میان می آید، برای عاشق توصیفات و حالاتی بیان می شود. مثلا در داستان فرهاد و شیرین، فرهاد از عشق، به کندن بیستون مشغول می شود. اگر کوه بیستون را دیده باشید، معلوم ست که فرهاد به چه کاری دست زده است و عمق عشق اش تا چه حد بوده است، که کاری ناممکن را می خواسته ممکن کند! اما در قرآن کجا هست که وصف عاشقی بنده ها را کرده باشد؟ اصلا بنده ی عاشق چگونه می شود و چه کارها می کند؟
همین طور که داشتم به عشق می اندیشیدم یک آیه پرید توی ذهنم.
«الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ»

این آیه یکی از نشانه های عاشق ها بود. می گفت یک عده از مردم هستند که چنان عاشق خدا هستند، که یک لحظه هم یاد او را فراموش نمی کنند. عاشق هستند دیگر. می نشینند در فکر اویند. با فکر او بلند می شوند و با فکر او تمام عالم را می بینند. عاشقی را عمل می کنند. خلاصه اینکه نفس نمی کشند این عاشق ها مگر اینکه یاد معشوق را در خاطر خود داشته باشند. از این مدل توصیف عاشقی، در اشعار شعرا هم یافت میشد. مثلا در این شعر باباطاهر:
«به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم»

می خواهم کمی بیشتر از عشق بنده ها به خدا و وصف حال عاشقان به خدا، در کتاب خدا بخوانم. می خواهم یاد بگیرم عاشقانه خدا را بخواهم.
خدایا! تو بذر عشق به جان بنده هایت نشانده ای و حالشان دگرگونه ساخته ای،
خدایا! تو خود باغبان این بذر باش و تو خود آن را در جان ما به ثمر نشان.
خدایا! عاشقی راه و چاه دارد. خودت ما را در راه مستقیم اش نگاه دار و از چاه هایش حفظ کن.

والسلام

هدهد
۴ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان