هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

فرهنگ من محور

بسم الله


اولن حلول سال نوی خورشیدی را به پیشگاه شما تبریک و شادباش عرض می کنم. سالی سرشار از سرخوشی و سلامتی و خوشحالی برایتان از خدا می خواهم.


چند روز پیش در ترافیک جاده ای ناشی از ایست بازرسی گیر کرده بودیم و من شاهد یک اتفاق بودم که جرقه ی نوشتن این متن شد. همین که ترافیک شد، برخی راننده ها از شانه ی خاکی جاده و برخی از جاده ی مخالف استفاده کردند.

مدتی است که به جای بررسی یک رفتار علاقه مند شده ام که علت تصمیم گرفته شده را بیابم. چرا که معتقدم فرآیندی که در ذهن رخ داده تا این تصمیم گرفته و این رفتار رخ بدهد، در شرایط دیگر با تغییر ساختاری رو به رو نمیشود و تنها نحوه ی بروز و ظهورش تغییر می کند. اگر منطورم را متوجه نشده اید خواهش می کنم به ادامه ی داستان توجه بفرمایید.

تصور کنید که تمام مردم در مدت ترافیک خط خود را عوض نکنند و کسی از شانه ی خاکی و سمت مخالف حرکت نکند. چه اتفاقی می افتد؟ در صورتی که این مساله توسط مردم رعایت شود، مدت زمانی که از تمام مردم تلف می شود به کمینه می رسد. ضمن اینکه اثرات جانبی دیگری مانند اعصاب راحت راننده های دیگر و ... نیز دارد که به آن فعلن نمی پردازم(هرچند برخی شان بسیار مهم هستند!)‌ اما در صورتی که راننده ای از شانه ی خاکی حرکت کند چه رخ می دهد؟ به طور قطع راننده خواهد توانست زمان اتلافی خود را به کمینه برساند و به اصطلاح خودشان زرنگی بکند. در واقع راننده نفع شخصی خود را به یک منفعت کلی ترجیح می دهد.

چه در پس ذهن مردمان ما می گذرد که تعداد زیادی از آنها به محض رسیدن به ترافیک مسیر جاده ی خاکی را پیش می گیرند؟

من نام این فرآیند ذهنی را فرهنگ من محور گذاشته ام. در این فرهنگ «من» است که موضوعیت دارد و منافع «من» است که کار را به سرانجام می رساندو مبنای تصمیم گیری است.

فرهنگ من محور در حاده حکم می کند که اگر ترافیک دیدم، به هر طریق ممکنی حتی شده به اندازه ی یک اتومبیل جلوتر باشم!

این فرهنگ در باقی وجنات زندگی ما نیز دخیل است. «من» حکم می کند که اگر قیمت دلار در حال بالا رفتن است سریع تر هرچه پول دارم را به دلار تبدیل بکنم. «من» حکم می کند که اگر شایعه شد قحطی قرار است بیاید بروم و تمام فروشگاه شهروند را بخرم! «من» است که حکم می کند اگر پودر ماشین لباسشویی کمیاب شد، آن را به قیمت خون پدرم بفروشم. «من» است که حکم می کند اگر جنسی را خریدم که قیمت اش روز به روز بالاتر می رفت سود من هم بالا و بالاتر برود.

می بینید. ذهن فرآیند من محور شدن را از کودکی آموخته است و آموزش دیده است و به هر کجا که می رسد آن را رعایت می کند. اما این فرهنگ در بلند مدت است که اثرات سو خود را نشان می دهد و باعث پشیمانی می شود. با یک مثال اقتصادی جمع بندی می کنم. فرض کنید در جامعه ای یک فرد بسیار پول دار داریم و باقی افراد سطح زندگی پایینی دارند( این جامعه از من محوری شدید رنج می برد!!) در چنین جامعه ای فرد پولدار به طور حتم نمی تواند از سرمایه و پول خود به راحتی استفاده نماید چرا که خدمات متناسب با پول اکثریت حامعه، به وحود می آید. بنابراین فرد پولدار، اگرچه تعداد صفرهایی زیادی در صورتحساب بانکی خود ببیند اما نخواهد توانست از آن به راحتی استفاده کند. اما اگر در جامعه ای فاصله ی بین افراد آن بسیار زیاد نباشد(‌این مساله را می توانید با میانگین و انحراف معیار و ... نیز عددی کنید!) هرچند افراد سرمایه دار و پولدار در آن باشد، فرد سرمایه دار می تواند به راحتی خدمات متناسب با پولش را بیابد و از آن لذت ببرد.


اگر بخواهیم جامعه ی ما تبدیل به حالت اول نشود باید سریع تر دست به کار بشویم. اگر افراد سرمایه دار کنونی را که با راه های غیر قانونی سرمایه ای به هم زده اند، دستگیر نماییم نخواهیم توانست کنترل اوضاع را به دست بگیریم. آنجه باید تغییر نماید فرهنگ است. فرهنگ و تفکر «من» محور به تفکر «ما» محور. آن وقت مردم منفعت بلندمدت حامعه را فدای نفع کوتاه مدت خودشان نمی کنند.

هدهد
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان