هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

از خاک کیمیا شده

بسم الله


بهانه می خواهد. دل و دماغ می خواهد. نوشتن بهانه می خواهد. بی بهانه نوشتن می شود متنی که از قبل تکلیف ش معلوم است. شکست خورده!

و چه بهانه ای بهتر از این، برای نوشتن دوباره در این کنج راحتی برای کسانی که اهل دلند.

چه بهانه ای والاتر از اینکه بنویسی برای آنها که خود را، زندگی شان را، نفس های پرارزش شان را دادند تا ما...

.

.

نه! آنها چیزی ندادند که ما چیزی بگیریم. آنها برای خدا و با خدا معامله کردند. آنها قیمت شان را می دانستند. اگر ایستادند چون خدایشان را یافتند و روح خدایی شان را یافتند و خواستند الیه راجعون باشند. آنها ایستادند پای تمام داشته ها و باورهایشان. انصافن هم مردانه ایستادند. سر خم نکردند. آنها خیلی مرد بودند.


آنها هم نه! آنها حالا شده اند، این‌ها. می دانید آنها چند وقتی است که آمده‌اند. حالا شده اند اینها.

اما اینهایی که شهادتشان رنگ و بوی دیگری داشته. روضه نمی خوانم. دانستن وضعیت شهادتشان سبکباری این‌ها را می‌رساند. اگر اشکی می‌ریزد به حال خودمان و بار سنگین ماست که پای ما را به زندگی زنجیر کرده.

فرصتی که شاید تا سالیان سال پیش نیاید. برای ما که ندیده ایم شهدای برگشته از عملیات ها را. برای ما که نفس نکشیده ایم در آن فضاها. حالا اینها، این شهدای عزیز آمده اند. نه اینکه آمده باشند. این‌ها بودند، ما نبودیم. حالا هردو هستیم. هر دو در یک مکان و زمان. شده ایم معاصر.

هر دو از خاک آمده ایم. یکی زر شده و زر مانده و خریدارش خدا شده و یکی ...

بماند. ما همان خاکیان خاک بر سری هستیم که از همان اول بوده ایم. هنوز زر نشده ایم. لایق زر بودن هم.


ببخشید که این طور پراکنده پراکنده نوشتم. ذهنم و احساسم درگیرند. هنوز نفهمیده اند که چه شده؟ چه کسی کجاست و ما در این ناکجا چه می‌کنیم؟

فردا می بردنشان. به جایی که آرامش بیابند. نه اینها که خود منبع آرامشند. خانواده هایشان. مادرانشان. پدرانشان. برادران و خواهرانشان.

سه شنبه ساعت ۱۶ میدان بهارستان


هدهد
نیلوفر فروتن
۲۶ خرداد ۰۰:۲۴
سلام
نوشته هایتان قابل تامل هستند.
موفق باشید.
پاسخ :
علیکم السلام
ممنون
هم چنین شما موفق باشید.
حسین غفاری
۲۶ خرداد ۰۹:۲۸
قلمت یه حس و حال دیگه ای پیدا کرده توی این نوشته.
خیلی خوبه.

در اوقات خوش جذبه، یاد ما هم باش.
پاسخ :
سلام،

این نوشته ها مال من نبود. صاحبش همان این‌ها بودند و وسیله اش من.
وگرنه من همان خاکم که بودم:(
لطف شما ست استاد.
محتاج دعا هستم.
m.ahmadian
۲۷ خرداد ۲۳:۵۶
با سلام.این پستتون بیشتر بر آماده از احساسه تا نوشته ذهن ... و به قول معروف آنچه از دل برآید بر دل نشیند... انشالله دعای خیر اینها باشد پشت سر ما.
پاسخ :
سلام
لطف دارید.
ان شاالله که دعا کنند همه ی ما رو.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان