هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

شهر موشها، شهر خاطره ها

بسم الله


بعد از نوشت : سعی شد که کوتاه بنویسم. اما شهر موشهاست و به اندازه ی سن ما، خاطره دارد.


بالاخره شهرموشها را در فرصتی که امروز به دست آمد دیدم.

لحظه شماری می کردم تا صندوقچه ی خاطراتم را باز کنم و از داخل آن، موش های دوست داشتنی را دوباره بیرون بکشم و باز با دیدن اسمشو نبر بترسم و از پیروزی موش ها شاد شوم.

و همه و همه ی خاطرات خوبی که این فیلم زیبا برای من داشت. به خوبی یادم می آید که این فیلم را بر روی نوارهای ویدیویی تهیه کرده بودیم و من عاشقانه ده ها و ده ها بار این فیلم را دیدم. نه خودم به تنهایی، که برادرم هم پا به پای من این فیلم را می دید. بی شک، در خاطرات من نقطه ی بسیار روشنی از این فیلم وجود دارد و امروز با دیدن نسخه ی دوم این فیلم این نقطه ی روشن به یک دایره ی روشن بزرگ تبدیل شد.


چند مقدمه و بعد اصل صحبت،

اول مقدمه اینکه، تنهایی بروید برای دیدن فیلم. :) یا با کسی که خاطرات و نوستالژی اش، شبیه شما باشد.

دوم اینکه، برای دیدن فیلم حتمن یک سینمای خوب (من پردیس ملت رو بسیار بسیار دوست می دارم. به لحاظ استاندارد خیلی عالی است) را انتخاب کنید و البته جای خود را هم با دقت انتخاب کنید. وسط سینما در فاصله ی نسبتن دور از پرده مکان خوبی برای داشتن یک فیلم خوب است.


اصل مطلب،

اول که شهرموش ها شروع شد، شعر قدیمی را اجرا کردند. ک مثل کپل .... و من گریه کردم نه شدید. فقط ته دلم را غم گرفت که چه قدر از کودکی ام و پاکی ام فاصله گرفته ام. اگر نبود بخش های مختلف و زیبای فیلم، تا انتهای فیلم می توانستم در رثای کودکی ام بگریم. بگذریم. 

فیلم نامه، خوب بود. من معتقدم فیلم نامه بر اساس آنچه در این سی سال بر ما گذشته نوشته شده است، بر اساس واقعیت. {در این بخش از نوشته نکاتی نوشته شده است که ممکن است بخشی از فیلم نامه را لو بدهد. بنابراین اگر دوست دارید فیلم را ببینید، خواندن آن را توصیه نمی کنیم.} کپل و باقی شخصیت های داستانی که زمانی دبستانی بودند و دست به کاری بس بزرگ زدند و اسمشو نبر را شکست دادند، حالا امروز خانواده دارند و مسن تر شده اند و از آن شر و شور و علاقه به دست زدن به کارهای بزرگ، به شخصیت هایی رسیده اند که محافظه کار هستند و از رویارویی با اسمشو نبر، احتذار می ورزند.

وقتی درباره ی جنگل و کوه و دشت به کودکان آموزش می دهند، وقتی راجع به اسمشو نبر حتا با کودکانشان حرف نمی زنند و حتا وقتی دشمن ذاتی شان را دوست می گیرند و ده ها شباهت دیگر با زندگی امروز ما.

پدران و مادرانمان این روزها محافظه کارند، از دشمن برای ما حرف نمی زنند و بماند باقی اش. خودتان ببینید و قضاوت بکنید.

علی رغم زیبایی بی حد و حصر فیلم، نکاتی هست که کمی ذهن مرا مغشوش کرد.

اول نوع پوشش موش ها بود که با فرهنگ ما فاصله داشت. بنده ادعا نمی کنم که بر سر موشها روسری و چارقد می گذاشتند. نه خیر ابدا! فقط بیشتر دوست می داشتم اگر به جای مدل پوشش غربی پوششی شبیه تر به ایرانی ها به تن داشتند. البته می توان ادعا کرد که موش ها اهل فرنگ هستند که در آن صورت حرفی باقی نمی ماند.

دوم موسیقی، موسیقی فیلم پیشرفت خوبی داشت و آهنگ سازی کار خوب بود. باز هم مانند پوشش ها شاید می شد موسیقی را نیز کمی مناسب سن کودکان تولید کرد. احساس می کنم برخی موسیقی ها از حد کودکان بالاتر بود.

سوم دیالوگ ها. دیالوگ های زیبایی بین کاراکتر ها رد و بدل می شد علی رغم کیفیت این دیالوگ ها، بازهم در شهرموش ها کلمات و لغاتی استفاده می شد که مناسب کودکان نبود یا اینکه از سطح فهم کودکان فراتر بود.


در انتهای فیلم گفته شد، شهرموشهای سه در راه است. نه به دوری شهر موشهای یک، که در همین نزدیکی ها قرار است تولید شود. و من در انتهای فیلم، سینما را با سرخوشی دیدن یک فیلم خوب و آرزوی دیدن سری بعدی فیلم ترک کردم.

خانم کارگردان تبریک می گویم به شما به خاطر تمام خاطرات خوشی که برای ما ساخته اید و می سازید ان شاالله.

موفق باشید.

هدهد
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان