هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

تژدید پیمان


بسم الله


آدم خوب است که هرچند وقت یک بار به عقب برگردد و درباره ی تصمیم های زندگی اش فکر کند و آنها را سبک سنگین کند و یادآوری کند که چرا این راه را انتخاب کرده و می خواسته به کجا برسد.

و من امروز با یکی از تصمیمات زندگی ام دوباره روبه رو شدم و یادم آوردم که چرا این مسیر را نرفتم. من می توانستم برای آینده خودم تصمیم بگیرم و به همین خاطر تصمیم گرفتم تا مهندسی را بخوانم. از همان اول هم به طور مشخص مهندسی مکانیک. تصمیم نگرفتم تا پزشکی بخوانم چون فکر کردن به اینکه با بیمار و خانواده اش روبه رو بشوی و با این واقعیت که ممکن است نتوانی کمکی به وی بکنی، مرا به وحشت می انداخت.

امروز بیمارستان لقمان بودم. غیر از اینکه دعا می کنم هیچ کس به هیچ عنوان مسیرش به بیمارستان نیافتد، کاری از دستم برنمی آید. آش شوربایی بود بیمارستان. آنجا با یکی از دکترها صحبت کردم که قشنگ معلوم بود از دیشب نخوابیده یا از صبح زود پا شده و پدرش درآمده(دکتر که می گویم شما انگار کن که رزیدنت سال اول باشد) و حالا هم باید با ۱۰۰ درصد توان کار می کرد. در همان حین که داشت پله ها را بین بخش تصویربرداری و جراحی بالا و پایین می کرد، چند سوالی از او کردم، مخش کار می کرد با تمام توان. همان چیزی که من از خودم هیچ وقت انتظار ندارم. کافی است کم خوابی داشته باشم تا از این که هستم به یک کامپیوتر تحت داس تبدیل بشوم که تنها و تنها یک کار می تواند بکند و اگر پیام های ارسالی زیاد باشند و تحلیلی لازم باشد هنگ می کند.

هرچند تمام این ترس ها باعث نشد تا مسیر این مهندسی مکانیک را به سمت یک چیز به درد بخورتر کج نکنم. حالا هم این چند خط را می نویسم تا یادم بماند که هدف اول و آخرم رسیدن به پول و ثروت نبوده که از همان روز اول به من گفتند این مسیر درآمدش کم است اگر نخواهی اهل واردات شوی! هدفم این بود که اگر یافته ای و دستاوردی هم هست و اگر کار علمی هم هست، برای مردم باشد و به درد مردم بخورد. نه اینکه صد سال دیگر و نه اینکه به درد ینگه دنیا، که به درد همین مردم ما بخورد. حرفهایم بوی شعار می دهد ولی من شعارها را زندگی می کنم. این حرف ها برای کسانی که فقط می شنوند رنگ شعار دارد.


پی‌نوشت: اول و آخرش هم خواننده این سطور خودم خواهم بود و وجدان خودم. امیدم این بود که اینجا جایی باشد که حرفهای مگویم را بگویم اما حالا که نگاه می کنم حرف های بگویم را هم گاهی نگفته می گذارم. عجیب است. عجیب.

هدهد
حسین غفاری
۱۱ بهمن ۱۷:۳۱
خیلی خوشحالم که قلمت سفت شده است.
حالا وقت دویدن است.
پاسخ :
از شما به یک اشارت از ما به سر دویدن...:)
maraym
۱۳ بهمن ۱۴:۴۳
بعضی از جملات تو نوشته هاتون رو باید با طلا نوشت واقعا..... من شعارها را زندگی میکنم....
پاسخ :
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان