هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

تزویر


بسم الله


این درست نیست که مدعی مسلمانی باشیم و بعد به اجرای مسلمانی که رسید پایمان چوبین باشد که!

هنوز پس لرزه های دیشب ادامه دارد :)

سر سفره ی عقد که آن هم مثل ازدواج، فرمالیته بود، تعداد سکه های مهریه ۳۱۴ سکه عنوان شد، بعد حاج آقا سر سفره برگشت گفت (که فکر کنم پیشتر بهشان گفته بود) که ۱۴ تایش به نیت ۱۴ معصوم :)

بعد برایم سوال پیش آمد که خب ۱۴ تا به نیت ۱۴ معصوم، ۳۰۰ تای بقیه به نیت چه کسی بود؟ چرا واقعا؟ بعد الان اگر اون ۱۴ تا را هم با نیت همان ۳۰۰ تای بقیه می گذاشتند، چه اشکالی پیش می آمد؟ بعد آن وقت اصلن اگر کلن با این وضعیت نیت نمی کردند، چه می شد؟ مثلن خوشبخت نمی شدند؟ خب با این وضعیت مثلن خوشبخت می شوند؟ یا به اندازه ۱۴ سکه که نیت کرده اند خوشبخت می شوند؟

اگر به من می گفتند لااقل یک دلیل بهتر برایشان پیدا می کردم. مثلن به نیت ۳۱۳ نفر یاران امام زمان عج الله و یک دانه آخرش هم به نیت خود امام زمان عج که مجموعش می شود ۳۱۴ تا! این یکی لااقل دلیل موجه تری از آن ۱۴ تا برای ۱۴ معصوم و سیصد تای دیگر به نیت پدرم! است و به نقاب مسلمانی نزدیک تر!


ان شاالله نقاب های مسلمانی ما برافتد و واقعن به اسلام واقعی نزدیک بشویم.
هدهد
۵ نظر

ازدواج به سبک {؟}


بسم الله


امروز عروسی دعوتیم. تا جایی که یادم می آید از اصحاب فامیل الحمدلله کسی به این وبلاگ دسترسی ندارد ولی اگر کسی هست این یکی را لدفن نخواند!!

ما امروز عروسی دعوتیم و قرار هست آقا فلانی با خانم فلانی برن نه نه صبر کنید، همین الان خبر دادند که رفتن! سر خونه زندگی شون!! بعله این آقا فلانی و خانم فلانی، آل ردی! (Already) رفتن خونه ی بخت و امروز ما میریم عروسی که خلاصه ی آنچه گذشت رو مشاهده کنیم!! البته با توجه به اینکه هیچ کس هنوز خانم فلانی را ندیده در نتیجه در تیتراژ احتمالن خواهند زد با معرفی چهره ی جدید «خانم فلانی»!!

این آقا فلانی کلهم اجمعین به هیچ سنتی پایبند نبودند و تقریبن تمامی استانداردهای موجود در زمینه ی خواستگاری نظیر مراحل تحقیق و صحبت ها و ... را جا به جا کردند! یعنی از بس هول بودند ترجیح دادند خلاصه ی مراسم را انجام بدهند! اما واقعن چقدر سنت ها در زندگی ما نقش می گذارند و خطوط قرمز ما برای حذف یک سنت چیست؟

به نظر حقیر، سنت ها، حاصل تفکر جمعی جامعه در یک مرحله زمانی از رشد آن جامعه است که به دلیل آثار مثبتی که در زندگی افراد جامعه گذاشته است، به مرحله شکوفایی رسیده و توسط نسل های مختلف ادامه پیدا کرده است. مثل سنت های مرسوم عید نوروز. حالا این سنت ها که دست پخت فکر جمعی است و آزمایش خود را در گذر زمان و شرایط مختلف پس داده، چرا نباید مورد پذیرش قرار گیرد؟ چه دلیل و چه خط قرمزی تعیین کرده ایم که آن سنت را لغو می کند و جای آن را می گیرد؟

سنت ها، بخش جدایی ناپذیری از وجود افراد یک جامعه است که با آن رشد می کنند و آن سنت ها به مرور در وجودشان ته نشین می شود. کسی وجود سنت های اشتباه را منکر نیست. سنت هایی نظیر بت پرستی که افراد در مواجهه با پیامبران به عنوان اصلی ترین دلیل خود برای عدم پذیرش خداپرستی برمی شمردند. این سنت ها و تمام سنت ها باید اگر سنگ محک محکم تری نظیر ادیان (به شرط اثبات منشا غیر انسانی یک دین) یافتند با آن خود را بیازمایند. این روشنفکر بودن به معنای مثبت آن، در برابر سنت هاست که اگر به دلایل عقلی و نقلی سنتی اشتباه بود یا در جاهایی دچار مشکلاتی بود باید آن را تصحیح کرد و به مسیر درستی انداخت یا از سنتی دست کشید. اما اگر دلیلی هم یافته نشد لزومی ندارد که از یک سنت پیروی نکرد و به نتیجه عقل جمعی یک جامعه و یک ملت اعتماد نکرد.

خلاصه اش اینکه تا وقتی یک جایگزین برای یک سنت امتحان شده و اصیل فرهنگی پیدا نشده یا خرابی و عدم کارآیی اش توسط یک منبع جایگزین بهتر به اثبات نرسیده بهتر است به همان سنت ها پایبند بود.(به نظر من اش معلوم است دیگر :) )

والسلام

هدهد
۶ نظر

تعبیر یک رویا


بسم الله


دیشب خواب دیدم. خواب ازدواج!

دیشب یکی از عجیب ترین خواب های دوران زندگی خود تا به الان را دیدم. مردم در خوابشان چه ها که نمی بینند و بنده که بعد از مدت ها خواب می دیدم چه دیدم!

بعله، دیشب داشتم خواب می دیدم که بالاخره نوبت ما هم شده که با شتر بیشتر آشنا شده و در مورد محل استقرار آن در برابر منزل مذاکره بکنیم. این مذاکرات البته به نتیجه رسیده بود و بساط عروسی هم به پا شده بود. اما همه ی این خوشی ها ناگاه به کابوس مبدل شد. با توجه به اینکه بنده درست در وسط عروسی ظاهر شده بودم، و نمی دانستم که عروس چه رنگ و رویی دارد بنابراین قسمت اول خواب بسی شیرین بود اما چشم تان روز بد نبیند. به محض اینکه چشممان به روی عروس خانوم مزین شد همه ی رشته هامان پنبه شد و همه ی آرزوهامان بر باد رفت.

عروس قدش دو سه متر بود و خداوندگار زیبایی بود از بس که خداوند از هرچه بود به وی نداده بود. یعنی با هر معیاری هم که برای ازدواج پیش می رفتم و حتا اگر در دیده ی مجنون می نشستم هم قابل دفاع نبودند سرکار علیه. خلاصه اینکه خواب شیرینم به کابوس بدل شد. قدش آنقدر بلند بود که حس مادر و فرزند سه چهار ساله را در کنار هم داشتیم. من همین طور که در حال تقلی برای رهایی از دام ازدواج بودم از خواب پریدم.


تعبیر خواب: گربه دست ش به گوشت نمی رسید را تفسیر کردم، ظاهرن در روحم چنان اثر کرده که خواب های آشفته ی چنین ببینم. خلاصه اینکه این خواب های آشفته را خدا قسمت دشمنانم بکند.

با توجه به شرایط ازدواج کنونی البته احتمالن قد بلند خانم، مربوط به گرانی ها و مشکلات خرید مسکن و خودرو و ... شده باشد که نشان می دهد آنقدر دور از دسترس است که فکر رسیدن به آن را باید از سر بیرون کنم.

به هر روی این قسمت تعبیر خواب هم اگر باز خوابی بود احتمالن ادامه خواهد داشت.

والسلام

هدهد
۷ نظر

گربه دستش به گوشت نمی رسه، میگه پیف پیف بو میده


بسم الله

پیش از شروع نوشته توضیح بدهم که نوشته ی قبلی که اینجا بود حالا نیست. به نظرم مطلب خوبی درنیامده بود و بنابراین از دسترس خارج شد.

اما ضرب المثل؛

گربه، از نسل گربه سانان و هم خانواده ی ببر و پلنگ است. در اینکه چه طور از همچین خانواده ای، همچین موجودی متولد شده، هنوز پاسخ قطعی وجود ندارد و بین علما اختلاف است. این اختلاف آنقدر عمیق است که برخی معتقدند مادر اولین گربه سو تغذیه داشته و برخی دیگر اعتقاد به اعتیاد مادر دارند. در هر حال این نوع خاص از گربه سانان، جثه ی کوچک تری از گربه های هم خانواده ی خود دارند و به همین جهت است که در بین جوامع انسانی این طور راحت جولان می دهند. دیگر اعضای خانواده ی آنها، وقتی به انسان ها این قدر نزدیک بشوند، کار دست خودشان می دهند و باعث می شوند، کشاورز محترم چنان از خجالتش بر بیاید که فراموشش نشود. این گربه سانان، هم چنین به دلیل کوچکی جثه، به نسبت زور کمتری هم دارند و به جای آنکه مثل همسانان خود جنگ مردانه ای بکنند به چنگ زدن اکتفا می کنند. نکته ی دیگر در مورد این نوع خاص این است که باز برخلاف همسانان خود، وقتی از درختی بالا بروند دیگر پایین آمدنشان کار خودشان نیست و از جایی به بعد، ترجیح می دهند با جیغ و داد از آتش نشانان کمک بگیرند.

اما گوشت. انسان های اولیه شانس خوردن انواع گوشت ها را داشتند. بعدتر که جوامع متمدن تر شدند تنها به خوردن گوشت خانواده‌ی آقای گاو و خانم گوسپند، روی آوردند و دست از سر باقی حیوانات کشیدند. البته خبر رسیده است که برخی جوامع بشری با پیشرفته تر شدن، اقدام به خوردن گوشت خر هم کرده اند که از صحت و سقم این خبر اطلاعات دقیقی در دسترس نیست و آماری هم در دسترس نیست. این گوشت هرچند گوشت خر است و کسی اگر بشنود و صحت ش را بداند، آن را استعمال نمی کند ولی حداقل گوشت است. برخی انسان ها، همان گوشت را هم در داخل غذای خود نیاورده و از پدیده ای به نام سویا به جای ان استفاده می کنند. پدیده ای که شکلش شبیه است ولی موقع گاز زدن به آن حس جویدن آدامس را خواهید داشت. تازه آدامس چندبار جویده ی بی مزه را!

بو دادن گوشت هم از جهات مختلف می تواند مورد بررسی قرار گیرد. یک وقت هست که گوشت را دودی می کنند حالا یا خودشان می کشند و دودش را به گوشت می دهند. یا به حیوان می دهند که بکشد یا دودش را به حیوان می دهند. اگر در هرکدام از این موارد باشد، اتفاقن گربه ی مذکور کار خوب و عاقلانه ای می کند که از این گوشت مصرف نمی کند.

اما ضرب المثل. این ضرب المثل موارد استفاده ی فراوانی دارد. در این جا به ذکر برخی موارد آن اشاره می کنیم. خانواده ها وابسته به اینکه در کجای خط فقر در حال زیست باشند، نگاه متفاوتی به مقوله ی گوشت دارند. آنها که خیلی بالاتر از خط فقرند، از فرط سوسولیت، گاه دست به گوشت نمی زنند. هرچند در مورد این افراد دستشان به گوشت می رسد ولی این دلیل نمی شود که آنها هم نسبت به بوی گوشت موضعی نداشته باشند. آنها هم که پایین تر از خط فقر در حال گذران عمر و سکونت در کنار جوی آب هستند، اساسن نسبت به بوی گوشت تعریف مشخصی ندارند و هر چیز قرمزی که بعد از پخته شدن، به رنگ قهوه ای دربیاید و کمی هم آبدار و کمی هم مزه داشته باشد را گوشت تلقی کرده و نسبت به مصرف آن اقدام می کنند. برخی که همین یک ذره را هم نداشته باشند، از اساس با بوی گوشت فقط زندگی می کنند و اقدام به جذب پروتئین های لازم از طریق استشمام می کنند. بگذریم. این گوشت تنها بهانه است که راجع به چیزهای دیگر حرف بزنیم. در تاریخ هم وقتی به دقت نگاه می اندازیم با دولت های مواجه می شویم که دستشان به چیزی نمی رسیده و آن چیز را بو دار قلمداد می کردند. در نمونه های سیاسی کنونی، می توان به دولت سوریه اشاره کرد که آمریکا و هم پیمانان منطقه ای اش هرچه می کند نمی توانند دولت سوریه و بشار اسد را با خود همراه کنند بنابراین می گویند بشار اسد بو می دهد. برخی از کارشناسان معتقدند در شرایط جنگی کنونی خب حق دارند که آب را جیره بندی استفاده کنند ولی برخی دیگر معتقدند بو از دماغ سوخته ی خودشان است و آن را به اشتباه به وی نسبت می دهند. همین مثال اخیر یک نکته ی عمیق درباره ی این ضرب المثل را هم نمایان می کند. اینکه چگونه می توان با بعد مسافت بو دار بودن آن چیز را تشخیص داد؟! این موضوع را نمی توان در این پست بررسی نمود و به خواننده سپرده می شود. تنها این نکته را نیز برای کمک بگویم که همین قدر که به جای گربه از سگ که مشهور به حس بویایی اش است، استفاده نشده است نشان می دهد که گوینده ی ضرب المثل هم اتفاقن به دنبال نشان دادن همین دوری و شنیدن بو بوده است.


والسلام
هدهد
۲ نظر

بدون شرحیات

بسم الله


اول خدا رو شکر که ان قدر سرم در دنیای واقعی شلوغ شده است که فرصت به روز کردن وبلاگم را نداشتم! خدایا خیلی ممنون.

دوم سلام به همه ی رفقایی که از دورترین نقاط این دنیای مجازی قدم رنجه کردید و این چند وقت مهمان وبلاگ به روز نشده ی بنده ی شدید. عید همگی تان مبارک و پر از زیبایی.

سوم ....

اصلن کار از شمردن گذشته است. امروز می خواهم از یک دغدغه بنویسم. از یک درد که هر چند وقت یک بار می آید و خرابه ای پشت سرش به جا می گذارد و می رود.

عارضم به خدمت شما که، مساله کار کردن و پول در آوردن ( خرج زندگی را در آوردن) امروز که این پست را می گذارم شده دغدغه ی اصلی بنده و خیلی از جوانان این مرز و بوم. اما مساله ی دیگری هست که با این مساله در تضاد قرار می گیرد و آن را تحت تاثیر قرار می دهد. 

بگذارید برای شما مساله را باز کنم.(گاهی حس می کنم وجود تخته و گچ در این دنیا هم لازم است تا با رسم شکل راحت تر منظور را برسانیم.)

همه ی ما برای زندگی خود ایده آل هایی تعریف کرده ایم و سعی می کنیم که خود را به آن برسانیم. ایده آل برای هر فرد متفاوت است و هرکسی مختص خودش چیزی را به عنوان ایده آل در نظر گرفته است. برای من، وقتی از زندگی خود راضی هستم که بتوانم در حوزه ای که علاقه مند به آن هستم تحقیق انجام بدهم و نتایج تحقیقاتم دردی از دردهای موجود در عالم را بکاهد. این محقق بودن بنده هم نه به معنای محقق بودن از منظر برخی اساتید دانشگاه است که در اتاقشان را به روی دنیا بسته اند و پشت درب های بسته در حال پیشرفت علم (لا ینفع) هستند.

از قضای روزگار این حوزه ی علاقه مندی بنده به دلیل ناب بودن موضوع کمتر مورد علاقه ی سرمایه گذاران است و پول در آن کم است. اما اعتقاد دارم در کمک کردن به ملت، کم از پزشکی ندارد( که تخصص بنده همانا بیومکانیک است!).

حالا آن دغدغه از همین اینجا شروع می شود. از همان جا که برای چرخاندن یک زندگی مسئولیت به دوش مبارکمان می افتد. از همان جا که شاید خودت با نان خالی بتوانی شب را به صبح برسانی ولی نمی توانی همسرت را مجبور بکنی که همان کار را بکند. چه آنکه وقتی در خانه ی پدرش بود این کار را نمی کرد. واین ها با آمدن یک یا دو بچه ی قد و نیم قد حاد تر می شود.

حالا مرد می ماند و ایده آل هایش و مشکلاتش. از یک طرف بحث تامین زندگی مناسب همسر و فرزندان مطرح است و از طرفی ایده آل هایی که عشق و علاقه ی مرد است.

ایده آل هایی که اگر کنار گذاشته شوند حسرت نبودشان تا تمام عمر با شخص خواهد بود و اگر بمانند شماتت بودنشان.

در تمام این مراحل تنها یک دلگرمی هست‌، آنهم روزی ده بودن خداوند. آنهم بودن خداوند.

شما چه می کردید؟ از علاقه مندی هایتان دل می کندید و به شغلی که درآمد بالاتری دارد مشغول می شدید یا پا بند علاقه مندی ی می شدید که درآمدش بخور نمیر است ؟


حرف آخر، ما تکلیفمان را نه با خودمان نه با دنیا نه با آخرت هنوز معلوم نکرده ایم. راستش هنوز نفهمیده ایم چه کاره علافیم در این عالم؟!

و تا وقتی که تکلیفمان این طوری نامشخص باشد اوضاع همین است که هست. دقیقن در تمام وقتی که حس می کنی اوضاع بر وفق مراد است، رخ دادی تمام آنچه فکر می کنی می دانی را کن فیکون می کند.

هدهد
۴ نظر

پدر، مادر، ما متهیمیم!

بسم الله


پدر ها و مادر ها آرزوهای دست نیافته ی خود را در کودکان خود می جویند و تمام تلاششان رساندن کودکان دلبندشان به آرزوهای دست نیافته ی کودکی خودشان است. والدین ما در دورانی زیسته اند که کشور دچار سخت ترین شرایط زندگی بود. از جنگ و انقلاب گرفته تا احتکار اموال توسط تعدادی از خدا بی خبر. مجموعه ی اتفاقاتی که برای نسل والدین ما یعنی نسل اول و دوم انقلاب رخ داده باعث شده که این روزها یک سری مجموعه رفتاری یکسان از آنها ببینیم.

والدین ما دیگر حاضر نیستند فرزندشان در گذر سختی های زندگی بزرگ بشوند. دوست دارند فرزندشان هرچه خواست آماده باشد. در چنین فضایی بچه ها هم حاضر نمی شوند زیر بار سختی ها بروند.

اما این همه زیاده گویی کردم که چه بشود؟

غرض این است که سن ازدواج بالا رفته است و هرکسی حرفی می زند و دلیلی می تراشد اما حواسش به این مساله نیست. چند نفر از ما پدر و مادرمان از قصر زندگی شان را شروع کرده اند که حالا ما هم انتظار داشته باشیم از همان جا شروع کنیم.

باید بدانیم که تا وقتی پدر و مادر ما و ما حاضر نباشند و نباشیم که سختی بکشیم نمی توانیم سن ازدواج را نه تنها پایین نگاه بداریم که حتی همان جا که هست نگاه بداریم!

وقتی انتظار داریم از اول زندگی همه جور وسایل رفاهی حاضر باشد و انتظار داریم که یک بشقاب هم کم نداشته باشیم در زندگی مان، چطور انتظار داریم که در بیست سالگی ازدواج کنیم؟ اصلن مگر می شود؟

یا باید شیر نفت به جیب مبارک باز شود یا پول از جیب پدر مبارک به جیب مبارک واریز شود یا هم پدر مردم را در بیاوریم!


پدر، مادر، ما متهمیم!

ما متهمیم که با آرزوهای دور و دراز خود واجب را به تاخیر انداختیم و به وعده ی حق خدا باور نکردیم.

ما متهم اصلی همه اتفاقات این روزهای جامعه هستیم.

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان