هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

تصمیمات اساسی


بسم الله


ما آدما در تک تک لحظاتمون درحال گرفتن تصمیم هستیم. بین دو انتخاب و گاهی بین چندین گزینه ی روی میز. انتخاب هرکدام از این مسیرها و گزینه ها یک مسیر رو ترسیم می کنه که ما توش قدم می زنیم و جلو میریم. حالا در بین تمامی انتخاب هایی که ما داریم چند انتخاب اساسی هم هست که تمامی انتخابهای دیگر رو می تونه تحت الشعاع قرار بده و یک سری از گزینه های روی میز رو به طور کامل نابود بکنه.

جوانی پر است از لحظات حساس و اساسی که هر تک تک تصمیم ها نه یک تصمیم ساده که یک مسیر هستند. انتخاب رشته، انتخاب شغل، انتخاب دوست های یک عمر، انتخاب همسر و ... هرکدام از اینها که گفتم یک عمر را تحت الشعاع قرار میدهند. ممکن است به واسطه اشتباه در هر کدام از این انتخاب ها بخش عمده ای از عمر و تلاش و کوشش ها از بین برود. همین است که اضطراب ایجاد می کند و آدم را هراسان می کند. همه را که، اما آنها که حواسشان باشد(مثل پلیس جان فتا) را مضطرب می کند.

من همیشه یک معیار ثابت برای انتخاب ها گذاشته ام و سعی می کنم با آن ملاک و معیار گزینه ها را بسنجم. اینکه وقتی به سن ۷۰ - ۸۰ سالگی رسیدم و از فرط بیکاری داشتم به عقب نگاه می کردم و عمر رفته را آنالیز می کردم، نسبت به آن تصمیمات چه حسی خواهم داشت؟ ناراحت هستم یا اینکه از این انتخاب ها خوشحالم؟ همین باعث شده تا امروز که با علاقه هر انتخاب را انجام بدهم. انتخاب رشته را دانسته مهندسی مکانیک انتخاب کردم. طوری که از اول پیش دانشگاهی می دانستم که همین را می خواهم. بعدتر که مسیرم را به سمت مغز کج کردم هم با علاقه این اتفاق را رقم زدم. حالا اگر تشویش ها و سردرگمی های اخیر را خوانده اید می دانید که در شرف چند تصمیم اساسی در زندگی ام هستم که هرکدام شان پل هایی را می سازند و پل هایی را در پشت سر خراب می کنند آن هم ناخواسته. در همین چند وقت به یک نکته اساسی پی بردم و می دانم که در این آشفته بازار توکل به خداوند و تکیه دادن به قادر متعال چقدر مهم است و چقدر در پیش رفتن امور کمک کننده است.

این چند وقت هم تعدد تصمیمات و چگالی بالای آنها باعث شده این طوری بشوم و لازم است که بگویم اگر کسی خسته شده حق دارد. ولی با توجه به سیاست کلی که همیشه داشته ام این ها را اینجا می نویسم تا اگر کسی مثل خودم در چنین شرایطی بود خود را تنهای تنهای تنها تصور نکند و بداند حداقل یک نفر می داند وی در چه شرایطی بوده است. (سیاست کلی این است که اگر من چیزی را بلد هستم، دلیلی ندارد که فقط برای خودم نگه اش دارم.) شاید یک وقتی درباره ی برخی از این تصمیمات اساسی و موقعیت های پیش روی هرکدام از این مسیرها بنویسم تا این به اشتراک گذاری تجربیات بیشتر به کار آید.

در نهایت اینکه یک دوستی نظری گذاشته بود بسیار جامع و مانع و شامل، (خصوصی) که همین جا هم از وی تشکر می کنم.

والسلام

هدهد
۰ نظر

تژدید پیمان


بسم الله


آدم خوب است که هرچند وقت یک بار به عقب برگردد و درباره ی تصمیم های زندگی اش فکر کند و آنها را سبک سنگین کند و یادآوری کند که چرا این راه را انتخاب کرده و می خواسته به کجا برسد.

و من امروز با یکی از تصمیمات زندگی ام دوباره روبه رو شدم و یادم آوردم که چرا این مسیر را نرفتم. من می توانستم برای آینده خودم تصمیم بگیرم و به همین خاطر تصمیم گرفتم تا مهندسی را بخوانم. از همان اول هم به طور مشخص مهندسی مکانیک. تصمیم نگرفتم تا پزشکی بخوانم چون فکر کردن به اینکه با بیمار و خانواده اش روبه رو بشوی و با این واقعیت که ممکن است نتوانی کمکی به وی بکنی، مرا به وحشت می انداخت.

امروز بیمارستان لقمان بودم. غیر از اینکه دعا می کنم هیچ کس به هیچ عنوان مسیرش به بیمارستان نیافتد، کاری از دستم برنمی آید. آش شوربایی بود بیمارستان. آنجا با یکی از دکترها صحبت کردم که قشنگ معلوم بود از دیشب نخوابیده یا از صبح زود پا شده و پدرش درآمده(دکتر که می گویم شما انگار کن که رزیدنت سال اول باشد) و حالا هم باید با ۱۰۰ درصد توان کار می کرد. در همان حین که داشت پله ها را بین بخش تصویربرداری و جراحی بالا و پایین می کرد، چند سوالی از او کردم، مخش کار می کرد با تمام توان. همان چیزی که من از خودم هیچ وقت انتظار ندارم. کافی است کم خوابی داشته باشم تا از این که هستم به یک کامپیوتر تحت داس تبدیل بشوم که تنها و تنها یک کار می تواند بکند و اگر پیام های ارسالی زیاد باشند و تحلیلی لازم باشد هنگ می کند.

هرچند تمام این ترس ها باعث نشد تا مسیر این مهندسی مکانیک را به سمت یک چیز به درد بخورتر کج نکنم. حالا هم این چند خط را می نویسم تا یادم بماند که هدف اول و آخرم رسیدن به پول و ثروت نبوده که از همان روز اول به من گفتند این مسیر درآمدش کم است اگر نخواهی اهل واردات شوی! هدفم این بود که اگر یافته ای و دستاوردی هم هست و اگر کار علمی هم هست، برای مردم باشد و به درد مردم بخورد. نه اینکه صد سال دیگر و نه اینکه به درد ینگه دنیا، که به درد همین مردم ما بخورد. حرفهایم بوی شعار می دهد ولی من شعارها را زندگی می کنم. این حرف ها برای کسانی که فقط می شنوند رنگ شعار دارد.


پی‌نوشت: اول و آخرش هم خواننده این سطور خودم خواهم بود و وجدان خودم. امیدم این بود که اینجا جایی باشد که حرفهای مگویم را بگویم اما حالا که نگاه می کنم حرف های بگویم را هم گاهی نگفته می گذارم. عجیب است. عجیب.

هدهد
۲ نظر

کنکور

بسم الله


امروز نتایج کنکور اومد و برادر من هم که کنکوری بود نتیجه اش اومد. اون چیزی که اون قدر مهم بود که پاش به وبلاگ باز شد این داستانیه که می خوام براتون تعریف بکنم.

انتخاب رشته ی برادرم رو خودم انجام دادم ولی در تمام مدت کلی افراد دیگه هم مشورت می دادن و همکاری می کردن. من یه رشته ای رو برای برادرم جزو رشته هاش گذاشته بودم و هی به دلایل مختلف اون رو بالا و پایین می بردیم تا اینکه در آخرین تصمیم گیری قرارشد که اون رشته رو توی لیست رشته ها نیاریم.

روز انتخاب رشته وقتی انتخاب رشته شو انجام دادم تعداد رشته هاش شد شصت و نه تا! و از اونجا که من علاقه شدیدی به رُند شدن اعداد دارم همون رشته ی مورد نظرم رو که حذف کرده بودیم رو اضافه کردم و شد هفتاد تا!

تا اینجاش هیچ نکته ی هیجان انگیزی نداره. اما اون چیزی که این قضیه رو برجسته کرد این بود از هیچ کدوم از تمام اون بالایی ها اسمش در نیومد و همین هفتادمی رو در اومد. خیلی رشته های پایین تر از این رشته هم بود که بالاترش زده بودیم اما این یکی رشته رو در اومد.


فارغ از اینکه آدمایی که خدا رو از زندگی شون حذف کردن این مساله رو به شانس مرتبط بدونن، اما من معتقدم این راهی هست که خدا گذاشت پیش پای برادرم و به دلم انداخت که برای انتخاب هفتادم در حالی که می تونستم رشته های دیگه ای رو بزنم این رشته رو بزنم.

داستان ما و خدا گاهی اون قدر ها هم پیچیده نیست.
این داستان از وقتی که نتایج اعلام شده تا الان کلن مغزمو مشغول به خودش کرده. واقعن نمی دونم چه طور میشه تفسیرش کرد جز اینکه یه موهبت الهی بگیریمش.


من حیث المجموع باید گفت «خدایا متشکریم»

والسلام

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان