هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

روش اثرگذاری۲


بسم الله


در مطلب قبل وقت نشد که توضیح بیشتری بدهم. در واقع آنچه دلیل نوشتن قبلی بود این بود که دوست داشتم درباره تصمیم ما برای اثرگذاری در اطرافمان بنویسم. در واقع نوع زیستن ما، انتخاب لباس ما، نوع آرایش موهای ما و خلاصه تک تک اعمال ما بر روی اطرافیان و کسانی که به طور مستقیم و غیر مستقیم با آنها در ارتباطیم موثر است. حالا این ما هستیم که تصمیم می گیریم که چگونه بر این محیط اطراف چه محیط مجازی و چه محیط واقعی تاثیر بگذاریم. مطلب قبل در واقع به همین موضوع تاثیرگذاری در فضای مجازی پرداخته شده بود و به طور خاص تجربه کسب شده در فضای گوگل پلاس و فیس بوق را به اشتراک می گذاشت. اما در این مطلب دنیای واقعی را در نظر گرفته ام و به طور خاص تر شاید تاثیرگذاری مذهبی مدنظرم بوده است.

در بین دوستان من، چه دوستانی که رفاقتمان از دبیرستان شکل گرفت و چه آنها که در دانشگاه افتخار آشنایی با آنها را داشتم، بودند کسانی که با دغدغه به سمت روحانی شدن رفتند و برخی الان ملبس شده اند و تعدادی هم در مراحل آخر ملبس شدن هستند. این دوستان روحانی ما، که از قضا مهندس هم هستند، تصمیم خود را در دوره دانشجویی عملی کردند و به این نتیجه رسیدند که برای تاثیرگذاری بیشتر و رفع تعداد نامنتاهی مشکلاتی که در حوزه ها وجود دارد و به کمک روحانیون فعلی مرتفع نمی شود، باید درس طلبگی بخوانند. دغدغه ای که آنها را از پشت میزهای دانشگاه به حجره ها کشاند و من مطمئن هستم که در آینده نام آنها را بیشتر خواهید شنید. چون استعدادشان اثبات شده است و مشکلات را هم از بیرون دیده اند و بعد به مساله ورود کرده اند. اما آیا تنها راه دعوت مردم به راه راست طلبگی است؟ و مساله دیگر اینکه با توجه به شرایط کنونی افراد در چه لباسی بیشتر می توانند در ذهن مردم تاثیرگذار باشند؟

در واقع بنده معتقد هستم که تنها راه طلبگی نیست. خب این نظر شخصی است و من مطمئن هستم که دوستان دانشجو-طلبه بنده برای سوالات فوق پاسخ هایی دارند و در واقع پس از بررسی اهداف والاتر زندگی شان به این نتیجه رسیده اند که مسیر طلبگی است که آنها را به اهداف والایشان می رساند. اما صحبت من درباره دامنه اثرگذاری و روش اثرگذاری است. به نظرم شاید طلبگی و لباس روحانیت، علی رغم مقام و منزلت والایی که در بین اقشار بخصوص مذهبی دارد، در بین کسانی که جامعه هدف می توانند باشند، دچار تزلزل هستند و نمی توانند پیش از آنکه حرف شان شنیده شود، قضاوت نشوند. منظور دقیق ترم این است که در بین آن اقشار، نگاه منفی نسبت به روحانیت به طور عام شکل گرفته که باعث می شود شنوندگان با پس زمینه ذهنی منفی سخنان را گوش بدهند یا از همان اول آن را نشنوند. حال در چنین شرایطی آیا واقعن طلبگی چاره کار است؟

من به نظرم مذهبی‌های غیر روحانی که تعدادشان هم به حمدلله کم هم نیست، به جای آنکه هی خود را از جامعه به کناری بکشند و در جمع های خودمانی رفت و آمد کنند و دیده نشوند و اینکه تمام وظیفه اطلاع رسانی دینی را بر عهده روحانیون قرار بدهند، بهتر است مسئولیت بپذیرند و به مردم نشان بدهند که می شود مسلمان بود و مهندس بود. می شود مسلمان بود و دکتر و پزشک بود. یعنی نشان بدهند مسلمانی منافاتی با صاحب علم بودن و زمان گذاشتن برای خانواده و ... ندارد. چیزی که در واقع خلاف آن را تبلیغات می کنند. در واقع گاهی حس می کنم که دیدن اینکه دکتر فلانی، فلان رفتار مذهبی را نه برای جلب توجه که برای انجام تکلیف انجام می دهد و انسان منصف و مذهبی یی هست، می تواند از چندین ساعت جلسه سخنرانی و موعظه بیشتر تاثیرگذار باشد. یا وقتی به طور مثال دکتر الهی قمشه ای یا دکتر علی شریعتی صحبتی را مطرح می کند به خاطر جایگاه اجتماعی ی که دارند، گاه می توانند بدون قضاوت شدن اولیه صحبت هایشان را مطرح کنند و مخاطب بدون گارد منفی است.(البته این گارد منفی را مذهبی ها نسبت به این دو شخصیت دارند و هر دو این بزرگواران به یک نحوی توسط دسته ای از مذهبی ها مورد لطف واقع شده اند.)

خب حالا ما کدام را انتخاب می کنیم؟ به طور خاص برای تاثیرگذاری مذهبی، لباس روحانیت به تن می کنیم و این موضوع که نگاه منفی بخشی از مردم نسبت به روحانیون وجود دارد را می پذیریم و اینکه ممکن است این نگاه منفی باعث شود که مخاطبان اصلی ما که غیرمذهبی هستند اساسن حرف ما را نشنوند و اینکه نتوانیم در مکان های عمومی که کمتر رنگ و بوی مذهبی دارد (این مکان ها کاملا از دست رفته نیستند بلکه به دلیل عدم رفت و آمد مذهبی ها، توسط غیرمذهبی ها اداره می شوند و ... وگرنه که مکان های غیرمذهبی منظور نیست.) ظاهر شویم و ... یا اینکه به سراغ راه دوم می رویم. در حرفه و شغل و زندگی خود چنان معاش می کنیم که زندگی ما نشان دهد مسلمانی محدودیتی برای شاگرد اول دانشگاه بودن ندارد و محدودیتی برای بهترین پزشک دنیا بودن ندارد و .... و با روش زندگی عادی و مذهبی خود سعی می کنیم که تاثیر مذهبی بر روی مردم بگذاریم؟

در هر دو صورت چه لباس روحانیت را انتخاب کنیم و چه در لباس شخصی باشیم، هدف مان یکی خواهد بود. جامعه را به سمتی که مطلوب دین است هدایت کنیم تا همه با هم در مسیر پیشرفت قرار بگیریم. این جا البته مهم این است که حواسمان باشد، همان قدر که تاثیر مثبت می توانیم بگذاریم، از تاثیرات منفی در اثر رفتار ما، گریزی نیست و لاجرم اگر نقطه تاریکی به زندگی ما بیافتد، به قبای دین گره خواهد خورد. بنابراین باید مراقبت کرد و مراقبت کرد و مراقبت کرد تا مبادا آنچه می کنیم با آنچه مدعی آن هستیم منافاتی نداشته باشد.

در پایان اینکه شاید در قبای روحانیت نرویم ولی اگر فعالیتی و اگر تلاشی است برای رساندن پیامی ست که حس می کنیم برای تمام زمان هاست و برای تمام مردم دنیا با هر زبان و ملیتی. این ادعای گزافی است که بنده یا امثال بنده خود را نماینده دین بدانیم و یا مبلغ آن. ما تنها در لباس یک مذهبی نشان می دهیم که می شود مذهبی و مسلمان بود و پیشه و شغل عادی داشت.

هدهد
۰ نظر

تصمیمات اساسی


بسم الله


ما آدما در تک تک لحظاتمون درحال گرفتن تصمیم هستیم. بین دو انتخاب و گاهی بین چندین گزینه ی روی میز. انتخاب هرکدام از این مسیرها و گزینه ها یک مسیر رو ترسیم می کنه که ما توش قدم می زنیم و جلو میریم. حالا در بین تمامی انتخاب هایی که ما داریم چند انتخاب اساسی هم هست که تمامی انتخابهای دیگر رو می تونه تحت الشعاع قرار بده و یک سری از گزینه های روی میز رو به طور کامل نابود بکنه.

جوانی پر است از لحظات حساس و اساسی که هر تک تک تصمیم ها نه یک تصمیم ساده که یک مسیر هستند. انتخاب رشته، انتخاب شغل، انتخاب دوست های یک عمر، انتخاب همسر و ... هرکدام از اینها که گفتم یک عمر را تحت الشعاع قرار میدهند. ممکن است به واسطه اشتباه در هر کدام از این انتخاب ها بخش عمده ای از عمر و تلاش و کوشش ها از بین برود. همین است که اضطراب ایجاد می کند و آدم را هراسان می کند. همه را که، اما آنها که حواسشان باشد(مثل پلیس جان فتا) را مضطرب می کند.

من همیشه یک معیار ثابت برای انتخاب ها گذاشته ام و سعی می کنم با آن ملاک و معیار گزینه ها را بسنجم. اینکه وقتی به سن ۷۰ - ۸۰ سالگی رسیدم و از فرط بیکاری داشتم به عقب نگاه می کردم و عمر رفته را آنالیز می کردم، نسبت به آن تصمیمات چه حسی خواهم داشت؟ ناراحت هستم یا اینکه از این انتخاب ها خوشحالم؟ همین باعث شده تا امروز که با علاقه هر انتخاب را انجام بدهم. انتخاب رشته را دانسته مهندسی مکانیک انتخاب کردم. طوری که از اول پیش دانشگاهی می دانستم که همین را می خواهم. بعدتر که مسیرم را به سمت مغز کج کردم هم با علاقه این اتفاق را رقم زدم. حالا اگر تشویش ها و سردرگمی های اخیر را خوانده اید می دانید که در شرف چند تصمیم اساسی در زندگی ام هستم که هرکدام شان پل هایی را می سازند و پل هایی را در پشت سر خراب می کنند آن هم ناخواسته. در همین چند وقت به یک نکته اساسی پی بردم و می دانم که در این آشفته بازار توکل به خداوند و تکیه دادن به قادر متعال چقدر مهم است و چقدر در پیش رفتن امور کمک کننده است.

این چند وقت هم تعدد تصمیمات و چگالی بالای آنها باعث شده این طوری بشوم و لازم است که بگویم اگر کسی خسته شده حق دارد. ولی با توجه به سیاست کلی که همیشه داشته ام این ها را اینجا می نویسم تا اگر کسی مثل خودم در چنین شرایطی بود خود را تنهای تنهای تنها تصور نکند و بداند حداقل یک نفر می داند وی در چه شرایطی بوده است. (سیاست کلی این است که اگر من چیزی را بلد هستم، دلیلی ندارد که فقط برای خودم نگه اش دارم.) شاید یک وقتی درباره ی برخی از این تصمیمات اساسی و موقعیت های پیش روی هرکدام از این مسیرها بنویسم تا این به اشتراک گذاری تجربیات بیشتر به کار آید.

در نهایت اینکه یک دوستی نظری گذاشته بود بسیار جامع و مانع و شامل، (خصوصی) که همین جا هم از وی تشکر می کنم.

والسلام

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان