هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

شعب ابی طالب


بسم الله


سیمرغ می نویسد.


روز پاره شدن توافق هسته ای با هدهد بودیم و وقتی ناراحتی هدهد را دیدم خواستم که بنویسم. از شعب ابوطالب.

مردم ایران همگی چشمانشان را به خدای دنیا بسته بودند. به اینکه این خداوندگار جهان چه برایشان در نظر دارد. اینکه اگر این توافق را پاره کند چه بر سرشان خواهد آمد. آیا اروپا با این خداوندگار می ماند یا خداوندگار دیگری می شود برای خودش؟

روزی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را به همراه صحابه اشان به شعب ابی طالب تبعید کردند، تکیه این جمعیت تنها به خدا بود و جز آنچه خداوند به آنها دستور داده بود نکردند. به خدا تکیه کردند و خدا هم مس وجودشان را زر کرد. گوهر نابی شدند و وقتی از حصر در آمدند تابیدند. نور اسلام را به دنیا تاباندند. تازه کار خدا هم به اینجا ختم نشد. خدا یک نشانه هم فرستاد برایشان. یک هدیه مخصوص. مورچه های خدا، عهدنامه مشرکان را تار و پودش را از هم دریده بودند. مشرکان عربستان که پول و ثروت شان را مانند پیکانی به پیکره اسلام می زنند به واسطه مورچه های خدا کسب و کارشان از هم دریده شد.

ما امروز در مسلمانی مان باید شک کنیم و بارها و بارها و بارها مسلمانی خویش را مرور کنیم اگر چشم به تصمیم آمریکا بسته بودیم و اگر از شنیدن تصمیم ترامپ به دل ناراحت شدیم. باید شک کنیم که چه بر سر ما آمده است که از تهدید یک بنده ظالم می ترسیم. چه شده که به زبان به خدا تکیه داریم و به دل به آمریکا و اروپا و این طرف و آن طرف. اشتباه نکنید ها. منظور از تکیه نکردن قطع رابطه نیست که پیامبر خدا هم در زمان شعب ابی طالب هم در زمان حضور در مدینه و ... در نوشتن پیمان و عهدنامه گریزان نبود. ولی عهدنامه ای نوشته نمی شد مگر آنکه نام الله و یاد الله و توکل بر الله همراه آن نباشد. در این که برجام چه بود و لازم بود یا نبود و خوب یا بدش نمی نویسم. چه اینکه شاید لازم بود. ولی حرف سر دل است. من با دل کار دارم. با دل هدهد و با دل امثال هدهد.

با دل کار دارم که چرا دلی که به خدا تکیه داده از جا خالی دادن ترامپ باید بلرزد یا غصه به دل بگیرد. چرا دلی که خدا را قادر می داند، آمریکا را قادرتر می داند؟ چرا دلی که آخرت را می شناسد، دل بسته دنیا می تواند بشود؟ دل زنگار گرفته را کار دارم که در سخن نام خدا بر زبان می آورد و در دل ندای یا آمریکا ادرکنی سر می دهد. دلی را کار دارم که قبله اش از وسط نیویورک به مکه وصل شده است.

من کار با برجام ندارم. چه بماند چه نماند دل های ما را زنگار گرفته است. این هم نشانه اش. بیشتر از این؟ اصلا نیمه خالی لیوان رفتن آمریکا از برجام و نتایج سیاسی و اجتماعی آن را کار ندارم. این کار یک نیمه پر داشت. نشانه داد به ما. نشانه داد که بدانیم دلمان به جای اشتباهی قرص شده است. به دستان آمریکا بیشتر از ید الله فوق ایدیهم معتقدیم. و این نشانه ای ست برای قومی که اهل اندیشه و تعقل باشند. این ها نشانه است. نشانه است که شاید انقلاب کرده ایم اما جهاد نکرده از نفس مان شکست خورده ایم. در ظاهر مسلمان شده ایم و در باطن، در لایه های زیرین این لباس و ردای مسلمانی جسد متعفن یک دنیاپرست را با خود حمل می کنیم.

ماه رمضان نزدیک است. بسیار نزدیک. خدا نشانه اش را برایمان فرستاد. خط کش اش را فرستاد تا با آن قد و قواره دلمان را اندازه بگیریم. تا ببینیم چند سانتی متر از دلمان را برای خدا کنار گذاشته ایم و چند مترش را برای دنیا. هدهدجان، رفیق شفیق، دلت را این روزها جلا بده. چون میدانم از نوشتن این گونه مستقیم و بی حاشیه از دستم ناراحتی به دل نمی گیری مخاطبم قرارت دادم. میدانم این را مومن آینه مومن است میدانی. میدانم و برای همین تو مخاطب این نوشته شده ای.

دل را باید جلا داد و بهترین فرصت آن امروز است. این روزهاست. ماه شعبان و رجب گذشته و ماه مبارک رمضان آمده است. ماهی که پر از خیرات و برکات است و حالا که هدهدجان فرصت پیش آمده استفاده کن و به خدا برس. زنگار از دلت بزدا و دل ات را صاف کن. آینه خدا شو. دل باید پاک باشد که نور خدا از درونش تلالو داشته باشد. دلت را پاک کن. به خدا به دل تکیه کن که چون تکیه ات به دل شد، تمام مشکلات عالم از پیش رویت برداشته می شود.

هدهدجان، چه آمریکا بماند چه نماند. چه اروپا بماند چه نماند. چه تمام عالم بمانند چه نمانند، این را بدان و باور کن و با آن زندگی کن. اگر خدا بخواهد خیری به بنده اش برساند، تمام عالم هم که جمع بشوند نمی توانند جلوی آن خیر را بگیرند و اگر خدا بخواهد شری به بنده اش برساند، تمام عالم هم که مانع شوند، نمیتوانند جلوی آن را بگیرند.

وَإِن یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلاَ کَاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَإِن یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاَ رَآدَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (سوره یونس ۱۰۷)

به خدا از عمق جانت تکیه کن، او خود بهترین ها را رقم می زند.

التماس دعا برادر.



هدهد
۲ نظر

عشق


بسم الله


سیمرغ می نویسد.


با هدهد صحبتی داشتیم درباره نوشتن در این صفحه. این نوشته به اصرار ایشان در اینجا قرار می گیرد.


از عشق می خواهم بنویسم. از عشق به خدا. ما باید از زمانی به بعد شروع بکنیم به دوست داشتن خدا. دست برداریم از ترسیدن و ترساندن از خدا. آن خدا که من می شناسم اگر به درستی به مردمان شناسانده شود، مردم نه از سر اجبار که از سر عشق و دوست داشتن سر به سجده می گذارند.

ٌو چون به این مردم کافر گفته شود بیایید خدای رحمان را سجده کنید، در جواب گویند: خدای رحمان چیست؟ آیا ما به آن‌چه تو امر می‏کنی سجده کنیم؟ و دعوت به خدای یکتا (به جای اطاعت) بر نفرتشان بیفزاید. (فرقان ۶۰)


خدایی را عبادت کرده ایم، سالیان سال که اگر عبادت اش نمی کردیم ما را جهنمی می کرده یا بهشتی به ما می داده. بهشتی که رود شیر و عسل دارد و هرچه اراده کنی آنجا می یابی. راستش این عبادت ها خوب است ولی کار نمی دهد. راستش این خدا را عبادت کردن همه چیز دارد الا خود خدا. خودش را کم دارد. خدا را کم دارد این عبادت ها.


به راستی چه در این جهنم/ بهشت بوده که سالیان سال است از ترس/به امید رهایی/رسیدن به آن در حال تلاش هستیم. اگر جهنمی باشیم و زیر شکنجه باشیم و از درد و محنت از یاد خدا غافل شویم چه؟ اگر بهشتی شویم و به پاداش ها و حوری و غلمان و شیر و ... رضایت بدهیم و یاد او نباشد چه کنیم؟ تمام اینها باشد و یاد خدا نباشد چه کنیم؟ چه دارد این همه پاداش و عذاب که ما را مشغول خود کرده؟ که اهل محاسبه شده ایم. یکی قرض می دهیم و اگر پاسخ اش نبینیم دیگر نمی دهیم. نماز می خوانیم و اگر مشکلی به کارمان بیافتد طلب کار خدا می شویم. نماز می خوانیم از سر رفع تکلیف. این چه تکلیفی ست؟ چه تکلفی ست؟

خدا را عاشقانه تا به حال پرستیده ایم؟ خدا معشوق ماست و ما عاشق. اما این چه عاشقانه زیستنی ست اگر هر حرف معشوق را از سر ترس و به امید پاداش انجام بدهیم. معشوق مان گفته نماز بخوانید. زمان خواندن نماز باید واله و شیدا برویم. دستور از معشوق آمده. آی عاشقان به ندای معشوق لبیک بگویید. لبیک اللهم لبیک. ان الحمد و النعمه لک و الملک لاشریک لک لبیک...

معشوق گفته این کارها را بکن. می کنم. گفته این کارها را نکن. نمیکنم. بی حرف پیش. بی حرف پس. بی حرف اجر و پاداش. بی ترس از جهنم. معشوق جهان گفته کُن، من فیکون اش شده ام. او ندا داده و من لبیک گفته ام.

به راستی اگر عاشقانه او را بخوانیم و او را بپرستیم کدامین کار جهان است که در نظرمان ناممکن بیاید؟ و کدامین کار جهان سخت؟ اگر عاشق اوییم، لحظه ای خواب خوش به چشممان نمی آید و در هر لحظه امید دیدار او را در سر می پرورانیم. مشتاق مرگ می شویم و زیر شمشیر غم اش چرخ زنان می رویم. به راستی اگر عاشق اوییم کوه برای او می کنیم و لحظه ای فرو نمی نشینیم.

حرف بسیار برای گفتن است. خدا را یک روز در عمرمان، فقط یک روز اگر بتوانیم عاشقانه بخوانیم، شیرینی اش برای تمام عمرمان می ماند و آن کس که طعم عشق او را چشیده باشد، چگونه خواهد توانست بی عشق زیست کند؟

یک روز عاشق خدا باشیم.


التماس دعا



هدهد پی‌نوشت: به درخواست سیمرغ، من کامنت ها را پاسخ خواهم داد اگر کامنتی باشد البته (با مشورت با سیمرغ).

هدهد
۱ نظر

نامه ای به خدا


بسم الله


سلام خدا جان،

خوبی؟

این چه سوالی ست. معلوم است که تو همیشه خوبی. خوب که بهترینی.

این منم که روزی خوبم و روزی بد. ساعتی خوبم و ساعتی بد.

خداجان واقعیت اش را بخواهی از دست خودم خسته شدم. ماه رمضان آمد، رفت ولی آدم نشدم. خداجان به جان خودم اگر نباشی و کمک نکنی می روم ته جهنم ها. خب خداجان نمی خواهم به خدا. اگر می خواستم که دم در تو نمی آمدم آخر.

خداجان اصلن بهشت را نمی خواهم. ارزانی بنده های خوبت. تو فقط بگو راضی هستی از من مرا هرجا خواستی ببر. خداجان عمر مان رفت به خدا. اگر به اختیار بود که تا الان آدم شده بودیم. خداجان کمک کن. دستم به ریسمانت. مگر نگفتی چنگ بزنید؟ خب من می زنم. چنگ می زنم خداجان. اصن بی دست و هم که بشوم با دندان به ریسمانت آویزان می شوم. خداجان فقط مرا بالا تر بکش. خداجان خستگی درجا زدنها تکرارها جانمان را گرفته. قدمی لحظه ای بالاتر بکش ما را.

خداجان این جا هوا کم است. هوای تو را کرده ام. می خواهم بالاتر بیاوری ام تا کمی هوای تو را استشمام کنم. شاید این شامه ی به گناه آلوده من، عطر و بوی خدایی بگیرد.

خداجان این جا که من هستم، زمینی ترین بخش زمین ات، زیر خروارها گناه و بیچارگی، هیچ نیست. همه چیز ظاهر دارد و از باطن تهی ست. خداجان تو را می طلبم جان و دلم. تو که هم ظاهری و هم باطن. هم اولی و هم آخر.

خداجان ماه رمضان ات تمام شد و من هنوز هشت ام گروی نه ام مانده. زمینی تر شدم که هوایی شدنم پیشکش. خدایا مگر قرار این نبود که من یک قدم بیایم و تو صد قدم. خب من هوای تو کردم خودت مرا به خودت برسان.

خداجانم،

من را به خودت برسان. به دندان گرفته ام ریسمان ات را. از بس که در باتلاق بدی ها فرو رفته ام نه دستی برایم مانده نه پایی،

خداجانم،

مرا بالا تر بکش کمی تا نفس بکشم...

تا تو را ببیند این چشم دل غبار گرفته ام...

خداجانم،

کمک.


والسلام


هدهد
۱ نظر

یکی بود و بس بود

بسم الله


این اولین پست با گوشی ست و تجربه ای جدید. ان شاء الله که خوب بشود!

اما بعد؛

سلام!

خدا برای درس دادن به بنده هایش کلاس های متنوعی دارد. یکی به یک نگاه درسش را می گیرد و یکی تمام عمر رفوزه است و مانند حقیر، یک درس را صدبار باید بگذراند تا قشنگ برایش جا بیوفتد.

القصه همه ما می دانیم که فقط و فقط خدا را داریم. یعنی دستمان که کوتاه از همه جا که می شود، بی کس که می شویم، سریع به دامن خدا پناه می بریم. ولی چندبار پیش می آید که واقعا این را حس کنیم؟ معدود پیش می آید. این البته از کوتاهی عمق نگاه بنده نشات می گیرد. کشتی که در معرض غرق شدن باشد و یا هواپیما که در معرض سقوط باشد و از همه جا قطع امید شود، آن وقت ست که دست ها به سمت خدا دراز می شود. انگار که خدا همان وقت ظاهر می شود که درد ما را تقلیل بدهد!! غافل از اینکه در تمام مدت زندگی در جریانی از خدایی شدن و خدایی بودن هستیم و تنها و تنها اوست که با ماست.

روز اول که به این سفر اقدام کردم از تمام رفقا و خانواده و اماکن آشنا و ... کنده شدم و افتادم در وسط ناآشنا آبادی به نام (...) ! خب همین قدر هم تنها شدن برای کسی که فهم داشته باشد کفایت می کند و می تواند آن فهم تنها بودن و تنها و تنها خدا را داشتن را مدل سازی کند. ولی از آنجا که حقیر، کمی شاگرد تنبل کلاس بودم، خدا برای یاد گرفتن این عکس تلنگر محکم تری را انتخاب کرد. اما داستان چیست؟ من در بدو ورود و در مسیر تا هتل کوله پشتی لپ تاپم را گم کردم. برای اینکه بدانید جایگاه این کیف دقیقا چه بود باید بگویم که چنان از جدا نشدن این کوله و خودم اطمینان داشتم که لپ تاپ و دو هارد و مدارک فارغ‌التحصیلی و کتاب نفیس هدیه گرفته شده و چند کتاب دیگر و کمی خوراکی را در آن گذاشته بودم. در کمال ناباوری و در حالیکه هنوز نمی دانم چه طور شد و چه طور آن کیف را گم کرده ام، کیف رفت... رفت و تصور کنید من را که با چند چمدان در دست چه حالی داشتم وقت گم شدنش! دستم به هیچ جا بند نبود. هیچ ریسمانی برای چنگ زدن نداشتم. تمام فکرم قفل شده بود از فشار از دست دادن داشته هایم. همان جا بود که با عمق جان بودن خدا را فهمیدم. خدا بود ها، ولی مزه این بودنش طور دیگری بود. یک آرامشی فرو ریخت داخل قلبم که تعجب کردم. من علاوه بر از دست دادن آن قطعات فیزیکی چیزی نزدیک به سه ترابایت اطلاعات را از دست دادم و درد از دست دادن آنها حتی بیشتر هم بود. چرا که برای جمع شدن این مقدار داده، زحمت کشیده شده بود و عمری گذاشته شده بود و من برای حفظ آنها از دست هواپیمایی ها با خودم حملشان می کردم! اما رفت.

شاید اگر مرگ م فرا می رسید من به خاطر این وابستگی به لپ تاپ و هارد و ... مرگ سختی را تجربه می کردم. اما حالا دست از دل بستن برداشته ام. 

‌درس های این اتفاق:

۱- و مهم ترین درس این بود که خدا و تنها خدا ست برای ما، همیشه هم هست او بهترین و همراه ترین و عشق ترین دارایی ماست. 

۲- توصیه ست این قسمت. تعداد ساک های مسافرتی را تا می توانید کم کنید تا حملشان آسان باشد و کنترل شان سهل تر.

۳- دارایی های ارزشمند را هرقدر هم که از عزیز بودن یک کیف و جدایی ناپذیری اش اطمینان دارید ولی در ساک های مختلف بگذارید. پول را هم که معلوم است باید کجا بگذارید! روی قلبتان:-)

۴- از دست دادن اطلاعات دردش خیلی زیاد ست، خیلی خیلی درد دارد. اطلاعات را تا می توانید به صورت مجازی و آپلود در درایو های مجازی نگه دارید تا درد گم شدنشان را نکشید. سه ترابایت برای یک سکته ناقص کفایت می کند. مراقب خودتان باشید و اساسا به اطلاعات مجازی دل نبندید!


پ‌ن: علت این تاخیر طولانی مدت در نوشتن هم همین گم شدن لپ تاپ بود و انتظار برای داشتن لپ تاپ جدید هرچند که بعدتر کارها زیاد شد و نشد این طوری بلند نویسی کنم. خلاصه دوری از شما علت داشت. :-)

التماس دعا هم که جز تکرار نشدنی نوشته هایم خواهد بود همیشه.

هدهد
۲ نظر

تقوا


بسم الله

در دو سه مطلب گذشته، به دنبال صفت بندگان عاشق گشتیم. بندگانی که جان فدای دوست می کنند و صحبت شان این است که:

«مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»

در ادامه نوشتارهای گذشته این بار می خواهم یک مفهوم را از نگاه بنده عاشق بنگرم. مفهوم تقوا.

مفهوم تقوا در بین عامه مردم به ترس از خدا ترجمه شده و ترسی است از جنس محاط بودن در دایره قدرت الهی. این هست و صحیح هم هست. اما این ترس و به تبع اش گناه نکردن پاداشش بهشت خواهد بود و این جز وصال ست. عاشقان را این مفهوم و این ترس راضی نمی کند. چرا که عاشق، یکی شدن با معشوق را خواستارست. هم نشینی با حضرت حق و مجذوب و ذوب در حق شدن را. از این روست که لابد باید تقوا را طوری ببینیم که عاشقان می بینند با معنا و مفهومی دیگر.

عاشقان، در هر حال، رضایت معشوق را جست و جو می کنند و راحت و آسایش معشوق را بر خود مقدم می دارند. اینگونه ست که گاه به بیستون کندن به عوض رضایت معشوق هم رضایت می دهند. چنین جست و جو و چنین روحیه ای باعث می شود، عاشق، همواره گوش به زنگ منویات معشوق باشد تا بدون معطلی آن را عملی کند. معشوق بگوید بمیر می میرد و معشوق بگوید بمان می ماند.

حال در چنین وضعی، عاشقِ جویای رضایت چه می کند؟ عاشق تا آنجا که منویات معشوق ست و به وی با واسطه و بی واسطه رسیده، تمام و کمال عمل می کند و آنجا که نداند چه مقبول معشوق افتد، به شناختش از معشوق مراجعه می کند و اگر ذره ای احتمال ناصواب دهد از انجامش سرباز می زند تا نکند یک وقت معشوق از شنیدن آن، رنجیده خاطر شود.

تقوا شاید از نگاه عاشق هم همان ترس باشد ولی این ترس رنگ و لعابش فرق دارد. مبنایش جست و جوی رضایت معشوق ست و نیت و نگاه به آن متفاوت. نتیجه اش هم متفاوت. عاشق همیشه بیم آن دارد که نفسی که فرو می دهد در راه رضای معشوقش صرف نشده باشد. بیم آن دارد که قدمی که برمی دارد وی را از معشوق دور کند. بیم و ترس هست ولی همگی ریشه در عشق دارد و در این نگاه عاشق در نهایت می رسد به ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً. آنجاست که عاشق به مقام وصل می رسد و یگانه می شود با معشوق. چنان که چون در عاشق نظر می کنی، جز معشوق نمی بینی.


خدایا ما انسان های ظلوما جهولا، گوهر عشق تو را در سینه داریم،

درخشانش کن.


والسلام

هدهد
۱ نظر

کریمان جان فدای دوست کردند...

بسم الله

یک توضیح ضروری شاید لازم باشد که بدهم. آدم ها خدا را جورهای مختلفی می خواهند و می خوانند. برخی از روی ترس، برخی برای رفع حاجاتشان، برخی برای رسیدن به بهشت و خلاصه هرکسی خدا را یک طور می خواهد. در بین این آدم ها، یک دسته ای هم هست که  خدا را عاشقانه می خواهند. این آدم ها، آدم های عجیبی هستند. چون بهشت و مافیها، دنیا و مافیها و خلاصه هیچ چیز، نظرشان را به خود جلب نمی کند و این ها چنان در خدا ذوب می شوند که جز او را نمی توانند ببیند. بین همه ی این گروه ها که خدا را جورهای مختلفی می خواهند، عاشقانه هایش بیشتر برایم جذاب بود. در این موارد، بیشتر حس و حال یک کودک را دارم که پا در کفش بزرگ تر می کند تا بزرگ شدن را تجربه کند. من هم دوست دارم پا در کفش عاشق های خدا بکنم و ادای عاشق ها را دربیاورم. شاید یک وقت مثل بچه ها بزرگ شدم و فهمیدم خدا را عاشقانه خواستن چه طوری ست و چه مزه ای دارد.

در ادامه وصف عاشقان در قرآن، رسیدم به این آیه. نه اینکه خودم برسم. یکی از دوستان زحمت کشیدند و پیرو پست قبل به من کمک کردند و آیه را به من نشان دادند.
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ»
یک عده از مردم، که همان عاشق ها باشند، جان می دهند در راه معشوق. آنچنان در جلب رضایت و توجه خدا پیش می روند که سرمایه شان که عمرشان باشد را به طبق اخلاص می گذارند و تقدیم دوست می کنند. تمام و کمال. این آدم های خالص قلب و جان و عقل و همه را در طبق اخلاص گذاشته اند و تقدیم دوست کرده اند.

خدایا این عاشق ها تو را چگونه می بینند که این گونه برای جلب رضایتت از سر جان برمی خیزند؟


مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

هدهد
۱ نظر

نورچشمی های خدا


بسم الله


در میان نور چشمی های خدا، پیامبر از همه نور چشمی تر بودند. خیلی خیلی خیلی نورچشمی. آنقدر که رفتند به جایی رسیدند که جبرئیل را پای رفتن نبود.

حالا در زندگی پیامبر که نگاه می کنیم، پر است از سختی های عجیب و غریب دنیایی است که یک به یک شان، مرد می خواهد که پای کار بایستد.

خدا نور چشمی هایش را نه با لای پنبه گذاشتن که با کلی فشار و سختی بزرگ می کند. اصلا راه و رسم خدا انگار نیست که با نورچشمی هایش آن طوری برخورد کند. انگار که خدا می خواهد یک چیزهایی را به نورچشمی هایش بچشاند فرای این سختی های ظاهری. انگار که خدا می خواهد نورچشمی هایش را بهتر توی چشم عالم و آدم بکند که ببینید این نورچشمی های من چه پرنور و پر زرق و برقند که عالم را با همه زرق و برقش بی رونق می کنند.

نگاه کنید دیگر. ببینید پیامبران خدا را و سرگذشتشان را. کدام پیامبر با راحتی و آسایش پاهایش را گذاشته روی پاهایش و همه چیز بر وفق مرادش بوده؟ کدام یکی از امامان ما، که یکی از یکی نورچشمی تر بودند سختی از جنس این دنیایی اش نکشیدند؟

حالا نه اینکه این آسانی های دنیا بد باشد ها. نه! اتفاقا دست مریزاد به خدا و تشکر و حمد و سپاس خدا را که این همه نعمت از سر و کول ما می ریزد. یک طوری که همه سختی های احتمالی و مریضی ها بین این همه خوبی گم می شود ولی خب آدمی ست دیگر. دلش بزرگ بزرگ می خواهد.
خداجان!
می شود نور چشمی بشویم ما هم؟ صابون سختی دنیا را به تنمان می مالیم و از خودت تاب و توانش را هم می خواهیم ولی ما هم دلمان نور چشمی شدن می خواهد. از آنها که مزه ها و رنگ ها و بوهای جدید دنیا را بهشان می چشانی. از آنها که خودت را بهشان بازمی شناسانی.

والسلام
هدهد
۱ نظر

شب قدری که گذشت


بسم الله


آدم معذب میشه خب. هی می خوای از بدبختی هات ضجه بزنی، هی مجبوری رعایت باقی افراد حاضر در مجلس رو هم بکنی که یک وقت نکنه باعث بشی نتونن دعا کنن و همه حواسشون به تو باشه و ...

آخه خب من خودم این طوری هستم. اگه کسی وسط مجلس هی سر و صدا بکنه اذیت میشم و بعد خب وقتی خودم می دونم که نباید همون بلا رو سر اونها بیارم دیگه.

ع خب مثل اینکه مقدمه نگفتم و اصن معلوم نیست چی دارم میگم.

مقدمه اینکه من همیشه اینجا گفتم که بارها و بارها به خاطر نداشتن یک چاه که سرم رو بکنم توش و حرفهام رو بزنم تا سبک بشم در عذاب بودم. یعنی نگاه بکنید مثلا حضرت علی علیه السلام چاه داشتند، پیامبر خودشون می رفتن غار حرا و .... ولی خب متاسفانه الان امکانات کافی نداریم. یه دونه ته ته ته ته اش کهف الشهداست که اونم هر وقت خدا که بری دو نفر عین خودت هستند که آخرش منصرف میشی و برمی گردی. هرچند یکی از پیشنهادات دائمی هم از طرف دوستان اینجا بوده که بلیط مترو بگیرم و گوش های یه پیرمرد. ولی خب این نشدنی ست.

به هرصورت این شب های قدر به این پی بردم که لازم دارم علاوه بر اون چاه/غار، حتما برم وسط بیابون بشینم. یه جایی که کلا من باشم و دو سه تا عقرب و مار. البته با خودم یه خورده گازوئیل هم می تونم ببرم که حواسم رو به خودشون پرت نکنن. اصلا اگر می خوای لذت شب قدر رو بچشی باید بری وسط بیابون. من بار و بارها این صحنه رو تو ذهنم مرور کردم و همه چیزش خوبه. یعنی تصور کنید که وسط بیابون هستید و خودتون و خودتون. بعد هرچقدر عربده هم بزنید هیچ دلیلی برای معذب شدن ندارید. هر حرفی بخواید می تونید بزنید با خدا و خلاصه سفره دلتون رو قشششششنگ باز کنید جلو روی خدا. نه اینکه الان باز نباشه ها. ولی خب مهمه که آدم خودش با دست خودش باز بکنه این سفره رو. این از حرف ها. بعد مثلا میرسی به دعا خوندن. دعای جوشن کبیر رو که می خونی باید برای هر یه دونه اسمش دو سه دقیقه فکر کنی تا قشنگ برات جا بیوفته و اصلا بفهمی یعنی چی. البته خب شاید هم بهره هوشی م پایینه که نمی فهمم اسم ها رو و همیشه ی خدا از دعاخون عقب هستم. خلاصه اینکه حتی اگر دعای جوشن کبیر تا خود صبح هم طول بکشه مهم نیست. خودت هستی و خدا و همون دو سه تا عقرب و مار که اونا هم درحال تسبیح خدا هستند اون وقت صبح.

آرزوهام داره افزایش پیدا می کنه متاسفانه و حالا به چاه/غار تنهایی، یک عدد بیابون نزدیک و خالی از سکنه هم مورد نیاز هستش. جدی جدی یکی از آرزوهام هم اینه که برم توی بیابون یه کاروان سرا بسازم و با خانم بچه ها پاشیم بریم اونجا (بچه ها هم نیومدن مهم نیست اصلا). بعد فکر کن طلوع خورشید رو از بالای پشت بام اونجا به تماشا بشینی و غروبش رو. خیلی فوق العاده ست واقعا. به آرزوهام باید برسم. آروم آروم...

هدهد
۷ نظر

شایستگان خدمت


بسم الله


چندین هزار نفر در این کشور هستند که بلدند یک کاری را به بهترین شکل انجام بدهند؟ بعد از این چندین هزار نفر، چند صد نفر هستند که در آنجایی که آن کار را که بلدند به بهترین نحو انجام بدهند هستند؟ از این چند صد نفر، چند ده نفر هستند که در آنجایی که آن کار را که بلدند هستند و به طرق مختلف جلوی انجام دادن کارشان گرفته نشده است؟ از این چند ده نفر، چند نفر هستند که در آنجایی که آن کار را بلدند هستند و به لحاظ شغلی مقامی را دارند که سنگ اندازی در برابرشان نمی شود؟ و اگر تمام این ها بود، آیا کسی هست که برسد به نقطه ی مطلوب و بازی را در برابر کلفت شدن پارتی فلانی مغلوب نشود؟

خدا جای حق نشسته و پارتی بنده و امثال بنده ست که از دار دنیا هیچ پارتی ی نداشته و نداریم. ولی این را بدانید که خدا وعده نداده که اگر قومی ضد داشته هایشان قیام کردند، آن قوم را پابرجا نگه دارد. این همه استعداد و توانمندی در کشورمان وجود دارد و سالانه تعداد زیادی از دانشجویان با استعداد با فرآیند اپلای از کشور خارج می شوند و باز انتظار داریم که بهترین ها را برای کشور رقم بزنیم؟ چند نفر از این دوستان ما که رفتند اگر می ماندند می توانستند بدون دردسرهای فراتر از مرسوم در جایگاه مطلوبشان قرار بگیرند؟ قوم ما و ملت ما، علیه سرمایه های انسانی اش شوریده و دست از این کار هم برنمی دارد و با این روند، انتظار داریم که کشور به سرمنزل مقصود برسد.

شاید کشور ما، به دسته ای نیاز دارد که نه شیفتگان قدرت، و نه شیفتگان خدمت که شایستگان خدمت باشند. که حد خود را بدانند و وقتی لازم شد از خدمت کنار بروند و به شایستگان بعدی خدمت را تحویل بدهند.

کاش روزی بنویسم که کشور ما توسط شایستگان خدمت اداره می شود. نه دلباختگان خدمت به هر قیمتی!

والسلام

هدهد
۵ نظر

تنهای تنهای تنها


بسم الله


ما آدم ها، علی رغم پر بودن اطرافمون از آدمهای رنگارنگ و دوست و دشمن، تنهای تنهای تنها هستیم. به شدت تنهای تنهای تنها هستیم. منتها تمام این تنهایی ما رو یه نفر می تونه پر بکنه. کسی که از تمام رازهای مگو و بگوی زندگی مون باخبره و اونم مثل ما تنهای تنهای تنهاست.

این روزها فهمیدم که زیادی آدم توداری هستم و تقریبن هیچ کدام از دوستانم حتا صمیمی ترینشونم از صندوقچه ی اسرارم خبری ندارند. صندوقچه ای که هیچ وقت بازش نکردم و حالا شده یک بغض، یک فریاد و شاید یک حسرت. صندوقچه ای که این روزا لبریز شده و داره بیرون میزنه از تو ذهنم و شده این پستی که می بینید. تازه اینم اون حرف های صندوقچه ای نیست. چون باز اینجا هم نمیشه این حرف ها رو زد و ادامه داد.

ما آدم های تنهای تنهای تنهایی هستیم. وقتی به دنیا می آییم تنهای تنهای تنها هستیم و بغض این رو داریم که از تنها دوست تنهای تنهای تنهامون دور شدیم و وقتی دنیا ما رو با آدم های اطرافمون میگیره فکر می کنیم که خبریه و دیگه تنهای تنهای تنها نیستیم و فقط یه خورده تنهاییم. اما گاهی سیلی محکمی به ما می زنه که هی! خیال برت نداره. نرو تو توهم. تو هنوزم همون تنهای تنهای تنهایی. موقع رفتن هم تنهای تنهای تنها قراره بری و آخر آخرش هم وقتی می خوان به حسابت رسیدگی کنن بازم خودتی و خودت. تو میشینی روبه روی یه تنهاترینی که رفیق ترینت بوده و از همه کارهات باخبره و رازهات رو میدونه.

خداجان! منِ تنهای تنهای تنها به جز توی تنهای تنهای تنها کسی رو نداره. اگه قراره کمکی برسه فقط از راه توی تنهاترین می رسه و اگه توی تنهاترین و رفیق ترین این تنهای تنهای تنها رو رها کنی چی میمونه ازش؟

اصن انصافه که ولش بکنی توی چاه تنهایی ش؟ حالا درسته که بعضی وقتا این تنهای تنهای تنها نامردی می کنه و گاهی جفتک هایی هم پرت می کنه، ولی این رو هم بذار به حساب همون تنهایی هاش و فشار تنهایی.

خداجان میشه بغلت بشینم و بغض ها و فریادهام رو برات بگم؟ میشه از تنهای تنهای تنهایی درم بیاری و به قلبم آرامش بودنت تا همیشه رو بدی؟

خداجان روزم رو با یاد تو شروع می کنم و با عشق خواب دیدنت به خواب میرم. اصن اگه غیر از این بکنم، از پا درمیام ولی میشه این همه تلاش منو همیشگیِ قلبم کنی. طوری حک کنی روی قلبم که هیچ وقت نشان و نامت از خاطرم نره؟

خداجان، تنهای تنهای تنها بودن خیلی سخته. میشه تحملش رو آسون بکنی برامون؟

خداجان التماس دعا...

هدهد
۹ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان