هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

تاثیرگذاری


بسم الله


با آدم ها و گروه ها و تفکرات بسیاری تعامل داشته ام و تقریبا در تمامی آنها این موضوع مشاهده شده است. هرچند در قسمت مذهبی ها این تنوع آرا بیشتر هم بوده و یکی از آسیب های آنها هم دقیقا همین موضوع تنگ کردن دایره دین داری به خودشان و چند نفر دیگر میشده. درحالی که دایره دین داری که پیامبر ایجاد کرده یا در قرآن به آن اشاره شده، وسیع و بسیط است.

«قُل یا أَهلَ الکِتابِ تَعالَوا إِلىٰ کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُم أَلّا نَعبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِکَ بِهِ شَیئًا وَلا یَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا أَربابًا مِن دونِ اللَّهِ ۚ فَإِن تَوَلَّوا فَقولُوا اشهَدوا بِأَنّا مُسلِمونَ»

بگذریم. مساله چیز دیگری ست.

ما به روش اجتماعی درستی تربیت نمی شویم. یعنی چه؟ مثال می زنم. ما می رویم به یک هیئتی و مثلا از آشپز خوشمان نمی آید. از مداح خوشمان نمی اید و ... بعد چه می کنیم؟ هیچ. چون حاضر نیستیم پای کار بایستیم و برای تغییر و تضارب آرا هزینه بدهیم، یک هیئت جداگانه ای می زنیم و .... همین طوری می شود که الان و امروز هزاران هزار هیئت ریزه میزه داریم که گاه تعدادشان از بیست نفر متجاوز نیست ولی حاضر نیستند هیئتشان را ببندند و با یک هیئت بزرگتر زیر یک پرچم بروند.

ما عموما حاضر نیستیم با آدم هایی که با ما تفاوت دیدگاه دارند کار کنیم. عموما حاضر نیستیم در جایی که با هدف خوبی تاسیس شده اما از نظر ما اشکالاتی دارد وارد شده و تغییراتی را به آرامی ایجاد کنیم. بنده معتقدم اگر قرار است در یک مکان و یک نهاد و ... تغییری ایجاد شود، لازم است به جای کنار کشیدن و از دور انتقاد کردن، در آن ورود کرد و آن را به سمت نقطه مطلوب برگرداند. قبول است که ممکن است چندین و چند سال طول بکشد. ممکن است زحمت زیادی داشته باشد ولی قبول دارید که اگر سرخود رها شود بدتر و بدتر می شود؟ باز برای مثال، بسیجی های دانشگاه ما عموما دو جا هستند. دفتر بسیج یا هیئت. بعد در بخشی از مسئولیت هایشان هم این است که در جلساتی که مثلن انجمن اسلامی (مثل دانشگاه آزاد اسلامی است این ترکیب اسمی هم :) ) برگزار می کند شرکت کنند و کمی شلوغ کاری بکنند و بعدش هم از جلسه به نشانه اعتراض خارج شوند! این درحالی است که وقتی هم که هم صحبت با آنها می شوی، حرف این را می زنند که فلان نقطه و فلان نهاد دانشگاه فلان کار را می کنند و فلان جور است و.... و تمام انتقاد من به این دوستان این است که تا به حال یک بار هم حاضر نشده اند مسئولیتی در این فلان کار و فلان نهاد بگیرند و نظرات و سلیقه خود را اعمال کنند و پیشنهادات خود را در آن وارد کنند.

اگر نظام اجتماعی ما بر پایه حضور فعال اجتماعی و تغییر باشد آن وقت می توان امیدوار بود که اشکالات آرام آرام حل شود و فرآیند امر به معروف و نهی از منکر به مسیر درست خویش بیافتد.


هدهد
۰ نظر

سندرم هفته آخر اسفند


بسم الله


یکی از مسائلی که همیشه مطرح بوده توی دانشگاه و مدرسه همین مسئله لاینحل هفته آخر اسفند و هفته اول بعد از تعطیلات هست. حتا امسال که این هفته آخر واقعن هفته آخر نیست و هفته بعد با شروع هفته از شنبه ۲۹ اسفند هفته آخر محسوب میشه باز هم بحث هفته آخر و ... همچنان از بحث های داغ دانشگاه بود. به خصوص اینکه یک تعطیلات هم روز یکشنبه به خود دید و شد نور علی نور. اما واقعن چرا ما از آنچه که حق خود ماست گریزان هستیم؟ ما حقوقی به گردن اساتید و دانشگاه داریم. اینکه در تمام روزهای سال، حالا که ما را دانشجوی تمام وقت کرده اند، در خدمت ما باشند. برای ما برنامه داشته باشند و به ما علمی را بیاموزند که فردا روز به کارمان بیاید. حالا دانشگاه های دولتی که هیچ، چون آدم پول نمی دهد خیلی دردش هم نمی گیرد ولی دانشجویان دانشگاه آزاد چرا این طور اهل پیچاندن هستند؟ یعنی نه آن پولدار پولدارها که پولشان از پارو بالا می رود و پول دانشگاه آزاد برایشان پول خرد محسوب می شود ها، نه! اتفاقن آنها که کمی دست به جیبشان با احتیاط تر است و پدرشان و یا پدر پدرشان در می آید تا هزینه های زندگی را تامین کنند. آنها که نباید استاد را ول کنند. باید انقدر استاد را سوال پیچ بکنند و از وی اطلاعات بیرون بکشند که مطمئن بشوند اندازه پولی که داده اند، علم آموخته اند.

اما ما که دانشجو باشیم، از همان اول ترم دنبال پیچاندن و عدم تشکیل کلاس در روزهای مختلف هستیم. از تشکیل نشدن کلاس ها استقبال می کنیم و خلاصه اینکه آتش می زنیم به دارایی خودمان و خودمان از این مساله دل شادیم. نکته جالب و جذاب تر ماجرا هم آنجاست که اساتید هم با اعتماد به نفس اول ترم برای تمامی این روزها برنامه ریزی می کنند و بعد که متوجه می شوند که دست غدار روزگار نمی گذارد که این کلاس ها تشکیل شود، تمام برنامه ریزی اش به هم می ریزد و ناراحت و غمگین سر به جیب مراقبت فرو می برد و برای تشکیل کلاس جبرانی ی که هیچ وقت تشکیل نمی شود برنامه ریزی می کند. وقتی هم که این حربه اش هم ناکارآمد می نماید، اقدام به کاهش مباحث درسی می کند. اقدامی که از آن تعطیلی کلاس هم بدتر است. چرا که آنچه وظیفه ی وی و حقوق ما بوده که انجام بدهیم را به سرانجام نرسانده.

حالا از این همه حق و حقوق گفتم تا برسم به این نقطه که امروز برای دانشجویان یک کلاسی که من دستیار آموزشی شان هستم کلاس گذاشتیم. کلاس TA، بعد استاد درس روز شنبه به من زنگ زده که قرار بود کلاس بگذاریم مگر؟ من هم گفتم که خودتان گفتید که کلاس تشکیل می شود و ...! یعنی وضعیت طوری شده که استاد درس هم باورش شده که این هفته هفته آخر اسفند است و نباید کلاس در آن تشکیل داد. قبول دارم که دانشجویان شهرستانی دچار مشکلاتی در رفت و آمد هستند ولی مساله اینجاست که همین دوستان شهرستانی می توانند بلیط را که اختیار می کنند دیرترش ابتیاع کنند و نه به خاطر من، یا هر استاد دیگری، که به خاطر حق خودشان کلاس ها را تا آخرین نفس شرکت کنند.

حالا ممکن است بگویید که به من چه که این حق و حقوق خودشان است و خودشان هستند که تصمیم گیرنده هستند و من باید در جواب بگویم که بر اساس همین حق و حقوق ایشان یک وظیفه برای من ایجاد می شود که باید تا آخرین ساعات کلاس را تشکیل بدهم. به خاطر همان گلوکز های استاد(این را از یکی از دوستان وبلاگی دزدیدم. خیلی اصطلاح باحالی بود. یک جور طنز ملیحی دارد که می چسبد) که از قضای روزگار عاشقان به درس و آموختن هستند و ترجیحشان این است که کلاس تشکیل شود ولی برای همرنگی با جماعت، مسیر تعطیلی را پیش می گیرند.

در نهایت اینکه این سندرم هفته آخر در دانشگاه ها منجر به تعطیلی کلاس ها می شود و تنها نفعش هم همین اوقات فراغتی است که برای دانشجویان فراهم می شود. درحالی که آنچه از دست می دهند حق آموختنشان است که به مرور استاد را مجبور به عقب نشینی در مباحث کلی درس و پیچاندن بخشی از مباحث درسی می شود. اگر در ذهن خود به این فکر می کنید که من چه کسی هستم باید بدانید که بنده از همان دسته ی گلوکزهای اساتید بودم و این موضوع را کتمان نکرده و نمی کنم چرا که این موضوع از علاقه بنده به درس خواندن و علم آموزی نشات گرفته است. (برخی گلوکزهای اساتید هستند که اسمشان گلوکز است درحالی واقعن ساخارین و آسپارتام* استاد هستند)


والسلام


*(شیرین کننده مصنوعی استفاده شده در نوشابه های گازدار رژیمی)

هدهد
۶ نظر

بحران کار


بسم الله


دیروز آقای روحانی داشتند در بین خودروسازها از تعداد بالای مهندسان ما خبر می داد و از اینکه تعداد مهندسان ما بعد از آمریکا در رتبه دوم قرار دارد و من داشتم به فاجعه ای می نگریستم که رنگ و بوی افتخار داشت. در آمریکای ۳۲۰ میلیون نفری آمریکا این موضوع که این تعداد مهندس داشته باشند امری گریز ناپذیر و بلکه لازم است. اما آیا برای جمعیت ۷۰ تا ۸۰ میلیونی ایرانی هم این تعداد مهندس لازم است و سوال بهتر اینکه اساسا آیا این تعداد هم که با افتخار از تعدادشان می گوییم مهندس هستند یا نه؟ یا چقدر اساسن مهندس هستند.

نکته ی پنهانی که آقایان دقت نمی کنند یا کم هزینه ترین راه را انتخاب کرده اند همین است. جمعیت جوان جویای درآمد را مشغول درس و دانشگاه کرده اند. کاری که نه تنها هزینه بر نیست بلکه برای عده ای هم درآمدزایی می کند. جیب عده ای پر می شود و این عده به طور اتفاقی مناصبی دارند که تصمیم ساز است و متاسفانه شاید به همین دلیل هم باشد که هیچ وقت قانون سفت و سختی برای کنترل جمعیت خروجی از دانشگاه ها گذاشته نشد.

بحران کار جدی است. از این جهت هم بحران است که اگر بخواهیم به هرکسی کار متناسب با توامندی و تخصص اش را بدهیم آنوقت یک سری از کارها در نمی توان به مهندس داد. در واقع می شود داد چرا که فرد محتاج درآمد و چرخاندن زندگی اش است. ولی عمری از فرد که در مسیر اشتباهی گذشته را چه کسی قرار است جبران کند؟ فرد رفته مهندسی آبیاری گیاهان دریای سرخ را گرفته در بهترین دانشگاه کشور. بعد برایش چقدر شغل هست؟ هیچ. فرد مجبور می شود که برود آبدارچی یک شرکت بشود تا بتواند از تخصص اش در بخش آبدارخانه استفاده کند.

در گام اول دولت اگر می خواهد بحران کار را حل کند باید بحران تولید مهندس مازار مصرف را حل کند. تولید پزشک مازار مصرف را حل کند. توزیع این پزشکان و مهندسان را سامان بدهد. نیازی به تولید کار نیست. کار هست باید سامان اش داد.


پ‌ن این یکی هم متن اش خوب نشد. جان مطلب را بگیرید. باقی اش ان شاالله بهتر خواهد شد.

هدهد
۱ نظر

آرمان گرایی یا واقع گرایی


بسم الله


وقتی انقلابی در کشور رخ می دهد، تب آرمان گرایی در کشور بالا می گیرد و مردم به دنبال رسیدن به مدینه فاضله هستند و اتفاقن شرایط هم مهیا ست برای این آرمان گرایی. اما کم کم که شرایط به یک تعادل نسبی می رسد، از تب و تاب آرمان گرایی کم و به واقع گرایی تبدیل می شود. البته شاید با این دسته بندی که من کردم عملن واقع گرایی مفهومی منفی را به ذهن متبادر کند ولی در واقع، برای من واقع گرایی تصمیم گیری بر اساس آنچه هست است و آرمان گرایی تصمیم گیری بر اساس آنچه باید باشد.

حالا البته حرف اصلی من درباره ی اجتماع و انقلاب نیست و تنها یک مقدمه بود تا درباره این مساله به صورت شخصی تری بنویسم. تجربه ی دو تا سه سال کار آموزشی، یک مدت آموزش فیزیک و یک مدت بیشتری دستیاری استاد در دانشگاه، من را به این نقطه رساند که خود را انسانی آرمان گرا بدانم. دلیل این مساله را جلوتر توضیح خواهم داد.

همان طور که گفتم برای من انسان آرمان گرا کسی است که هدف نهایی و یک قله را می بیند و برای رسیدن به آن تلاش می کند و آن قله عموما به دلیل همان آرمان گرایی کمی تا قسمتی هم دور و دراز است. ولی انسان واقع گرا با توجه به واقعیت موجود اهداف در دسترس تری را هدف می گیرد و با رسیدن به آنها به رضایت نسبی دست پیدا می کند. برای آرمان گرا موفقیت های بزرگ هم تا وقتی که به هدف نهایی نرسند موفقیت چندان بزرگی به حساب نمی آیند و گاه به اندازه ی کافی حس رضایت درونی را هم ایجاد نمی کند ولی برای واقع گرا، موفقیت ها بزرگتر به چشم می آیند و ...

به چشم من، دانش آموزان همگی نوابغی هستند که اگر تلاش کافی و راهنمایی وافی برایشان انجام شود می توانند به افراد تاثیرگذاری بدل شوند و برای اطرافیانم آدم ها با ظرفیت محدود و توان محدود هستند و نمی توانند حتا اگر از تمام ظرفیت خود استفاده کنند به آن افراد بدل بشوند. من در روحیه دادن به افراد تبحر دارم و به قول دوستان البته روحیه کاذب برایشان ایجاد می کنم و در مقابل دوستان اساسن با توجه به آنچه می بینند توقع برای خودشان ایجاد می کنند و انتظار از فرد دارند. برای من دانش آموزی که خواهد شد اهمیت دارد و برای آنها دانش آموزی که هست.

البته هرکسی یا به عبارت بهتر هیچ کسی تا به حال تاب تحمل این رفتار من را نداشته و همگی بعد از مدتی برنامه ای که برای پیشرفت شان در نظر گرفته ام را پس زده اند. البته بعدتر من در موقع نمره دادن یا ارزش یابی ها نسبی عمل کرده و دست بالا نمره را داده ام ولی عموما و خصوصن کمتر با کسانی در کلاس مواجه شدم که با این روش کنار بیایند.

من همیشه از اینکه کسی را نداشتم تا بتواند خوب و درست و حسابی این افسار زندگی ام را بگیرد و در زمانی که هنوز عقل رس نشده بودم ( نه اینکه الان عقل رس شده باشم ها. نه! من به شخصه در برخی موارد عقل رس شده ام و در بسیاری موارد هنوز مانده تا عقل رس بشوم) کمک و راهنمایی ام بکند. شرط انصاف البته این است که بگویم در مراحل مختلف بوده اند افرادی نظیر پدر و مادر و مدیر دبستانم (خدایش بیامرزاد) که تاثیر گذاشته اند ولی خب در یک سری از بزنگاه های تاریخی نبودشان گاه اذیت ام کرده است. حالا بخشی از این آرمان گرایی من هم فکر می کنم ریشه در این مساله دارد که در واقع تلاش و امید من این است که در بزنگاه هایی که حضور افراد موثری را در زندگی جست و جو می کردم و چنگ خود را به امید وجود ریسمان کمک در هوا می چرخاندم، حضور داشته باشم و به افرادی مثل خودم کمک کنم و آنها را زودتر از خودم به نقطه ی مطلوب برسانم. در واقع همیشه پیش خودم فکر می کنم که اگر کسی فلان مطلب را وقتی که فلان مقطع بودم یا فلان سن بودم به من می گفت من چقدر جلو می افتادم و حالا که افرادی شبیه به من هستند چرا من نباید به آنها درباره ی این مساله بگویم؟

آرمان گرایی من به چشم استاد راهنمای پروژه ام مسخره و باعث دردسر من و دانشجوهای زیر دستم می شود. بارها برای خاطر یک تمرین کمی چالشی که دو سال پیش داده ام مرا سرزنش کرده ولی من از این آرمان گرایی ام دست نخواهم کشید. چون به نظرم اگر فردی برای رشته ای که در آن وارد شده ارزشی قائل باشد و از سر ناچاری و سردرگمی در آن وارد نشده باشد، حرف ها و روش آرمان گرایانه من نفع بیشتری برایش خواهد داشت تا تمرینات یک خطی و روتین یک واقع گرا.


والسلام



هدهد
۱ نظر

کم فروشی


بسم الله



اگر کسی رفت دانشجو شد و در هفته یکی دو بار آنهم مجبوری رفت دانشگاه، و مدرک گرفت،

اگر کسی رفت دانشجو شد و جای انجام پروژه کارشناسی ارشد و دکترایش، پول انجام پروژه را ریخت در حلق موسسات مختلف،

اگر کسی رفت دانشجو شد و جای انجام وظایف علمی محول شده رفت سراغ کافه های خیابان انقلاب و تجریش و ...

اگر کسی رفت دانشجو شد و جای مطالعه و تلاش برای موفقیت در امتحانات، تقلب کرد،

و کلن

اگر کسی دانشجو بود ولی دنبال دانش نبود،

بداند که کم فروشی کرده،

وقتی را که از وی خریده بودند را کمتر فروخته...

پس ویل للمطففین...


امروز یک پیامک تبلیغاتی آمد. روزهای قبل هم در دانشگاه تبلیغاتش را دیده بودم.

انجام پروژه دکتری و ارشد...

این را شاید اگر در یک دانشگاه دیگر می دیدیم دردی نداشت ولی وقتی در یکی از دانشگاه های خوب کشور این تبلیغات را ببینی یعنی باید فاتحه ای قررررااا برای روح علم آموزی و وضعیت علمی کشور بخوانی. پس همه با هم بخوانیم «الفاتحه مع الصلوات»...

هدهد
۲ نظر

دقیقه نود


بسم الله


بنده همین جا اعلام می‌کنم که از این به بعد عمرن نمی گذارم که کارهایم به دقیقه ی نود کشیده شود. این کارها هرچند باعث بالا رفتن نشاط و هیجان می شود ولی از سن بنده گذشته و دیگر بدنم توان این مدل‌ کارها را ندارد....

کارهای دقیقه ی نود، ویژگی‌ مثبت‌شان این است که عمومن با معجزات و گشایش‌های الهی مواجه می‌شود اما از آن طرف، پدر صاحبِ کار را در می آورد.

این پست را هم از جهت یادآوری برای خودم گذاشته ام که هروقت به وبلاگم آمدم این را به خاطرم بیاورم که بر من در روزهای پایانی تز ارشد چه ها درحال گذر کردن است. هرچند که فکر می کنم بعد از اتمام این دوره ی فشار بیایم و درباره ی مزیت‌های کار دقیقه ی نود صحبت بکنم ولی لازم است تا در همین اثنای دقیقه نود هم نظرم را بگویم.

موید باشید. التماس دعا...

هدهد
۳ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان