هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

یک عمل ساده

بسم الله


دو روز پیش برای یک عمل آپاندیس راهی بیمارستان شدم،

عملی که به هرکس بگویی ساده ترین عمل به خاطرش می آید ولی برای من سخت بود، به سه چهار دلیل، اول اینکه وصیت نامه نداشتم، دوم اینکه وصیت را به مادر یا پدرم هم نمی توانستم شفاهی بگویم و سوم اینکه کلی عهد ناتمام داشتم و چهارم هم داشت که وسط کلی کارهای فشرده این یکی یعنی کنار ماندن از همه کارها.

وصیت، یک بار خواستم بنویسم، به سبک آدم بزرگها شروع کردم، سه صفحه نوشتم و هنوز از اقرار به وحدانیت خدا خارج نشده بود. فکر کردم که آدم بزرگها برای این که کار ناتمام ندارند، وصیت نامه هایشان این طور پرملات و پر نصیحت است و من پرگناه و خاک نشین را چه به این کارها. ولی یک بار باید وصیت نامه ام را بنویسم و همین جا بگذارم. یک جای امن که دو سه آشنا هستند که بعد از مرگم می توانند وصیت نامه ام را به خانواده ام برسانند.

و گفتن وصیت به پدر و مادر ، اگر کاری از این سخت تر باشد به من نشانش بدهید... اصلا حرف از رفتن که می شود ... بغض چنان گلویم را فشار می دهد که جانم را از تنم به در می کند... چه شیر زنان و شیرمردانی هستند آنها که مخاطب وصیت فرزندانشان شده اند و آنها را با دست خود راهی سفرهای بی بازگشت کرده اند. چه شیرمردانی بوده اند که بغض این کار را به جان خریده و رفته اند. می دانم و باور دارم مرگ یک آغاز ست و تعریف مجددی از زندگی، ولی تحمل بار باورها گاه چه دشوار می شود... من برای مرگ پدربزرگ و مادربزرگم نگریستم و جایش شب اول قبر را رفتم به مزارشان تا چیزی را که بیشتر از همیشه به آن احتیاج داشتند را به آنها برسانم... ولی سخت است تحمل بار از دست دادن عزیز...

عهد ناتمام، ما آدم ها قول هایی را می دهیم و راحت از کنارشان می گذریم ولی همین قول ها و عهود است که شرط مومن بودنمان را تکمیل می کند. من خیلی سر این پایبندی بر این عهود دشواری کشیده ام ولی سعی کرده ام که حداقل آنها را رعایت کنم. قبول دارم که صد در صد موفق نبوده ام. همین جا و در همین زندگی مجازآبادی قول هایی داده ام که آدمهایش وقتی این سطور را می خوانند به آن صحه می گذارند و به جا نیاوردم. امیدوارم من را عفو کنند که عمرم را به نفسی بند می بینم...

کلی کارهای فشرده، و کلی برنامه ریزی های شیرین در سرم می پرواندم که یکهو ....

برای سلامت تان، شب و روز و هر ثانیه خدا را شکر بگویید.

التماس دعا

هدهد
۵ نظر

بازگشت آرام


بسم الله


خیلی آرام برگشتم. حالا به واسطه ماه مبارک رمضان می نویسم. ان شاالله بیشتر ادبی-مذهبی. مبنایش هم قرآن.

شاید پوسته این وبلاگ کمی از آن حال قدیمی اش تغییر بکند و حرفهای جدیدتری هم بزند ولی ما همانیم که بودیم دیگر. شما دعا کنید عوض شویم.

اما بعد.

این موضوع که درباره اش می نویسم چند وقت پیش به نظرم آمد. اینکه آدم را چه طور بشناسیم یعنی اولش این بود ولی بعد کمی تغییرات کرد و شد همین که در ادامه نوشته ام.
فکر کنید که آدم ها را می خواستید به شکل چیزی که بیشتر از همه دوستش دارند، ببینید یا به شکل بارزترین خلقیات و رفتارهایشان. آن وقت اگر جلوی آینه می ایستادید خودتان را چه طور می دیدید؟ اصلا این طوری بپرسم، دوست داشتید خودتان را چه طوری بیبنید؟ شکل پول، شکل قرآن، شکل کتاب، شکل تلویزیون، شکل موبایل، یا شکل تلگرام و خلاصه شکل هر شی مجازی و واقعی. حالا این طوری نیست که شکل پول و کتاب و تلویزیون بشویم، ولی یک چیزهایی توی ظاهرمان بیرون می زند و می شود مشخصه اصلی شناختن ما در چشم آشنایان و دوستان. بعد این آشنایان و دوستان هروقت ما را یاد می کنند به یاد مشخصه اصلی ما هم می افتند.
لابد شما زیاد دیده اید آدم هایی که مشخصه اصلی شان نور خداست. یعنی اساسا وقتی کنار این آدم ها نفس می کشید و با ایشان حشر و نشر می کنید و به صورتشان نگاه می کنید، زمان را از کف می دهید و واله و شیدا و مشتاق، تمام نشدن دیدارشان را از زمین و زمان می خواهید. خب این آدم ها چه طوری نور خدا شده مشخصه اصلی اشان؟ راستش را بخواهید جوابش را من درست نمی دانم ولی با قیاس با چیزهای ساده تری که در پاراگراف قبل گفتم لابد این آدم ها هم خیلی با خدا گشته اند که نور خدا از چهره اشان می تابد دیگر. یعنی از بس با خدا گشته اند که رفتارشان منطبق شده با آنچه خدا می پسندد، کردارشان خدایی شده و حالا نور خدا از بر و رویشان معلوم است.
این آدم های نور خدا دار، رفتارهایشان خداپسندانه است. یعنی در خداشناسی به جایی رسیده اند که می دانند در هر موقعیتی خداپسندانه زیستن چگونه است و شایسته است که آینه ی کدامین صفت خدا باشند. مثلا اگر تکبر می ورزند در برابر مستکبران است و اگر صفت بخشندگی خدا را بروز می دهند، همان قدر که باید و شایسته است، می بخشند. این گونه زیست کردن، مستلزم آن است که آدم خدا شناس باشد یعنی خدا را خوب بشناسد. حالا ممکن است یکی هم مثل بنده، پای خداشناسی اش بلنگد، بهتر است لااقل به قدر توان و استعداد درونی اش، آینه و انعکاس بخشی از صفات خدا باشد. در ماه مبارک رمضان که در معنویت غوطه ور می شویم شاید فرصت مناسبی پیش بیاید که بتوانیم حداقل یکی از صفات خدا را انتخاب کنیم و آن را خوب بشناسیم.بدانیم چه زمانی و چگونه اگر آن صفت را بروز دهیم، خدا می پسندد. بشناسیم و اگر فرصتی پیش آمد و موقعیت بروز این صفت بود، آن را نشان بدهیم. بشناسیم و بیاموزیم و عمل کنیم که « آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید»

هدهد
۱ نظر

اذان با حال


بسم الله


حال در آفرینش یک اثر ماندگار موثر است و ابزارش اتصال موقت یا دائم به چشمه لایزال الهی ست.

اگر اذان استاد موذن زاده اردبیلی اذان شد و ماندگار شد، برا خاطر زبان روزه ایشان و حال خوبشان وقت اذان گفتنشان بوده. وگرنه که صدبار هم دستگاه های موسیقایی را کنار هم ردیف کنی و استادی این دستگاه ها را داشته باشی می توانی اذان بگویی ولی اذان دلنشین از آن در نمی آید.

یا اذان همین آقای کاظم زاده. این اذان را در ایام اعتکاف ایشان داده اند. حال حال خوبی بوده و از درون جوشیده و شده این اذان. همین آقای کاظم زاده اگر ده ها بار دیگر تلاش کند که آن اذان را دربیاورد نمی تواند مشابه اش را هم بخواند. من یک نرم افزاری دارم که به اسم اذان کاظم زاده یک اذان داخلش گذاشته ولی این اذان حالش خوب نیست برا خاطر همین هم هست که حال نمی دهد این اذانِ دیگر.

از خدا حال خوب بخواهید و برای خوب شدن حالتان تلاش کنید. اگر هم که همیشه سیم تان وصل است و حالتان خوش، برای بیحالانی مثل بنده دعا کنید بلکه حال ما هم خوب شد.

اصلن اگر کار خیری می خواهید بکنید لطفا با حال خوب بکنید. یعنی اول حالتان را خوب کنید وبعد اقدام به انجام ش کنید. این طوری فکر کنم هم اثرگذاری اش بالا می رود و هم ثوابش و هم به استمرار حال خوب کمک می کند.

خدایا حال خوبمان ده،

و مرا آن ده که آن به،

هدهد
۲ نظر

تاثیرگذاری


بسم الله


با آدم ها و گروه ها و تفکرات بسیاری تعامل داشته ام و تقریبا در تمامی آنها این موضوع مشاهده شده است. هرچند در قسمت مذهبی ها این تنوع آرا بیشتر هم بوده و یکی از آسیب های آنها هم دقیقا همین موضوع تنگ کردن دایره دین داری به خودشان و چند نفر دیگر میشده. درحالی که دایره دین داری که پیامبر ایجاد کرده یا در قرآن به آن اشاره شده، وسیع و بسیط است.

«قُل یا أَهلَ الکِتابِ تَعالَوا إِلىٰ کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَبَینَکُم أَلّا نَعبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلا نُشرِکَ بِهِ شَیئًا وَلا یَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا أَربابًا مِن دونِ اللَّهِ ۚ فَإِن تَوَلَّوا فَقولُوا اشهَدوا بِأَنّا مُسلِمونَ»

بگذریم. مساله چیز دیگری ست.

ما به روش اجتماعی درستی تربیت نمی شویم. یعنی چه؟ مثال می زنم. ما می رویم به یک هیئتی و مثلا از آشپز خوشمان نمی آید. از مداح خوشمان نمی اید و ... بعد چه می کنیم؟ هیچ. چون حاضر نیستیم پای کار بایستیم و برای تغییر و تضارب آرا هزینه بدهیم، یک هیئت جداگانه ای می زنیم و .... همین طوری می شود که الان و امروز هزاران هزار هیئت ریزه میزه داریم که گاه تعدادشان از بیست نفر متجاوز نیست ولی حاضر نیستند هیئتشان را ببندند و با یک هیئت بزرگتر زیر یک پرچم بروند.

ما عموما حاضر نیستیم با آدم هایی که با ما تفاوت دیدگاه دارند کار کنیم. عموما حاضر نیستیم در جایی که با هدف خوبی تاسیس شده اما از نظر ما اشکالاتی دارد وارد شده و تغییراتی را به آرامی ایجاد کنیم. بنده معتقدم اگر قرار است در یک مکان و یک نهاد و ... تغییری ایجاد شود، لازم است به جای کنار کشیدن و از دور انتقاد کردن، در آن ورود کرد و آن را به سمت نقطه مطلوب برگرداند. قبول است که ممکن است چندین و چند سال طول بکشد. ممکن است زحمت زیادی داشته باشد ولی قبول دارید که اگر سرخود رها شود بدتر و بدتر می شود؟ باز برای مثال، بسیجی های دانشگاه ما عموما دو جا هستند. دفتر بسیج یا هیئت. بعد در بخشی از مسئولیت هایشان هم این است که در جلساتی که مثلن انجمن اسلامی (مثل دانشگاه آزاد اسلامی است این ترکیب اسمی هم :) ) برگزار می کند شرکت کنند و کمی شلوغ کاری بکنند و بعدش هم از جلسه به نشانه اعتراض خارج شوند! این درحالی است که وقتی هم که هم صحبت با آنها می شوی، حرف این را می زنند که فلان نقطه و فلان نهاد دانشگاه فلان کار را می کنند و فلان جور است و.... و تمام انتقاد من به این دوستان این است که تا به حال یک بار هم حاضر نشده اند مسئولیتی در این فلان کار و فلان نهاد بگیرند و نظرات و سلیقه خود را اعمال کنند و پیشنهادات خود را در آن وارد کنند.

اگر نظام اجتماعی ما بر پایه حضور فعال اجتماعی و تغییر باشد آن وقت می توان امیدوار بود که اشکالات آرام آرام حل شود و فرآیند امر به معروف و نهی از منکر به مسیر درست خویش بیافتد.


هدهد
۰ نظر

هدایت


بسم الله


تمام ذرات عالم در تلاشند تا ما را به هدایت برسانند. ما را برسانند به جاده اصلی و یکسره تا خود خدایی شدن پیش برویم. این طور نیست که تنها پیامبر باشد که مسئولیت هدایت بشر را بر عهده گرفته باشد.

با این حساب اگر زمین به دور خورشید می چرخد، برای ما مایه هدایت است.

یا اگر از آسمان باران می بارد.

یا اگر زمین گرد است.

یا اگر طفلی به دنیا می آید.

یا اگر مردی از دنیا می رود.

یا اگر دلی می بندیم به کسی

یا اگر چایی می نوشیم.

راستی تا به حال خدا را در تک تک ذرات عالم جست و جو کردید؟

یا وقتی چای می خوردید خدا را دیده اید؟

این ترسناک ترین و در عین حال زیباترین آیه خداست.

فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ

وَأَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ

وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَلَکِنْ لَا تُبْصِرُونَ

خدا همه چیز هست و هیچ چیز نیست یعنی

رد خدا را در هر چیزی می توان یافت،

ولی این رد خدا، باعث خدا شدن هیچ چیز و هیچ کس نمی شود.

راستی یکبار دیگر بخوانید آیه را

وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَلَکِنْ لَا تُبْصِرُونَ

لاتبصرون، یعنی شما نمی بینید. یعنی آنکه در حال موت است می بیند.

می تواند خدا را ببیند. خدایی که مدت ها و همیشه در کنارش بوده را می بیند.

و چه دیدار شوق انگیزی می شود این دیدار، اگر میسر شود.

و چه مرگ باشکوهی که با وصل همراه است.

که بالاخره چشم دل باز می شود و نگاهش به نگاه خدایی خدا گره می خورد.

چشم در چشم خدا می شود،

تا از فراق سالیان سالش بگوید،

یا از شوق وصلش،

شاید هم نمی دانم، همین شوق وصل و دیدار ست که

جان را از زندان تن جدا می کند و پرواز می دهد.

کسی چه می داند، شاید وصل بر مرگ مقدم می شود و

وصل که میسر شد، فنا حاصل می شود.

هرچه هست باید به امید وصل جان سپرد،

و به امید دیدار مجدد و یادآوری روزهای خوش قالوا بلی

و یادآوری روزهایی که بی واسطه و محدودیت تن، خدایی بوده ایم.


هدهد
۰ نظر

کم فروشی


بسم الله


ویل للمطففین،


قطعا تا به حال با تغییرات طول و عرض و ارتفاع بسته های خامه رو به رو بوده اید و این مساله برای شما عادی شده باشد. (متاسفانه) اما دیروز از این ماست مستطیلی ها خریدیم و دیدیم نسبت طول به عرض اش کاهش داشته است. تغییری جدید این بار در بسته بندی ماست!

بعد آیا این مصداق کم فروشی نیست؟

واقعن حرام خواری را این طور در کشور دوست داریم رواج بدهیم؟ بعد انتظار داریم که چه بر سر کشور ما بیاید؟ بعد انتظار داریم باقی کشورهای مسلمان هم به مسلمانی ما نگاه کنند و یاد بگیرند؟ الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت داریم به بقیه یاد می دهیم؟

که وقتی نمی توانی گران ترش بکنی، اندازه اش را کوچک کن.

که آبلیموی صد در صد غیرطبیعی بده به دست مردم.

که روغن پالم و کوفت و زهرمار را با هم قاطی کن و آش شوربایی درست کن که کسی نفهمد چه شد؟


یک دوستی داشتم که برای ادامه تحصیل رفت آمریکا، از این بچه مذهبی ها که رفت آنجا و چندبرابر مذهبی تر هم شد. چند وقت پیش که داشتم گپ می زدم می گفت به این نتیجه رسیده پول حلال درآوردن در آمریکا راحت تر از ایران است. راست هم می گفت. اینجا انقدر حلال و حرام به هم امیخته شده که با موچین باید حلال را از حرام بیرون بکشی!

می شود تا وقتی این طوری هستیم به افزایش روزافزون تعداد معتکفین و صف افراد حاضر در شب های قدر و ... افتخار نکنیم؟ ما در بهترین حالت حتی اگر خودمان هم در این حرام خواری شرکت نکنیم، به خاطر نایستادن در برابر این اتفاقات محکومیم. می شود تا وقتی این طور هستیم از امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف نخواهیم که بیایند؟ یا لااقل دعوت نکنیم که به ایران تشریف بیاورند؟ می شود تا وقتی این طور هستیم، نام اسلامی را به خودمان نچسبانیم تا لااقل نام اسلام خراب نشود؟ می شود تا وقتی این طور هستیم سعی در صادرات داشته هایمان نکنیم؟

ما در یک باتلاقی هستیم که تنها راه نجات ش حبل متین الهی است که آن را هم متاسفانه گم کرده ایم!

والسلام

هدهد
۰ نظر

اگر اسلامی بودیم


بسم الله


داشتم فکر می کردم که اگر قرار بود واقعا اسلامی کشور را اداره کنیم چه تصمیماتی باید گرفته می شد و چه طور باید نوع تعاملات را تغییر می دادیم. حرف لابد در این زمینه باید زیاد زد. ولی هنوز با توجه به اینکه کارم کم ست، حال نوشتن ندارم.

الغرض این را نوشتم که به نکته ای برسم.

پراید واقعن توانمندی حمل سه مسافر در صندلی عقب رو نداره بر خلاف پیکان. لابد اگر قرار بود که کسی که سیاست گذاری های کلان در این زمینه رو میذاره اسلامی برخورد بکنه، نباید پراید رو به عنوان جانشین خلف پیکان معرفی می کرد. هر دفعه که پراید سوار میشم خودم رو به حالت کامپکت در میارم که یک وقت مسافری که سوار شده معذب نباشه و ... هرچند در بین مسافران هستند کسانی که کلن معذب رو نمی دونن چی هست و خیلی راحتند.

به هرحال، پراید ماشین حمل مسافر ۴ نفره ای نیست و حداکثر سه مسافر بزرگسال و یک کودک رو می تونه حمل بکنه و من قدردان راننده ی پرایدی هستم که این مساله رو درک بکنه و مسافر اضافه سوار نکند.


والسلام

هدهد
۲ نظر

باورها


بسم الله


اینکه یک نفر باورهایی داشته باشد، خیلی خوب است. یعنی حداقل اش این است که معلوم است با خودش و دنیا و اطرافیانش چند چند است. همین قدرش خیلی خوب است. اشکال کار آنجا شروع می شود که فرد بخواهد باورش را به باور بقیه افراد گسترده و آنها را مجبور کند که به باور وی باور پیدا کنند. نه تنها موفق نمی شود که ممکن است چنان اثر معکوسی ایجاد کند که حتا اگر باور مذکور خوب هم باشد، کسی باورش نشود.

اما اگر غیر از مجبور کردن باشد، باور مذکور وقتی در برابر تفکرات انتقادی و تخریبی برخی دوستان قرار بگیرد باعث میشود اگر مشکلی داشته برطرف شود و اگر بر حق است، باقی بماند و رشد کند. یکی از اشکالاتی که حداقل مسلمان ها با آن رو به رو هستند این است که از اسلام باورهایی برای خودشان ساخته اند و آن را حفاظت می کنند در حالی که این باورها با دین فاصله ی از زمین تا آسمان دارند. گاهی این دفاع از باورهای خود ساخته چنان قوی می شود که حاضر به شنیدن حرف مخالف نیستند و در حالات قوی تر، مخالف را نابود می کنند. این مساله شیعه و سنی ندارد و به طور کل تمام جامعه ی مسلمین را تحت تاثیر قرار داده است. این در حالی است که اگر به درستی یک باور باور داشته باشیم، نه تنها نباید از ارائه آن بترسیم که باید آن را در برابر همه بیان کنیم و انتقاداتشان را بشنویم و برای آنها پاسخ درخور بیابیم.

اگر فرآیند ارائه ی باور و انتقاد از آن به درستی انجام شود و با آن برخورد ضربتی صورت نگیرد، آن وقت می توان امیدوار بود که اسلام واقعی از خرافات راهش را جدا کند و دست نخورده و عاری از هر باور اشتباه باشد.

برای مثال و پایان بحث، برادران اهل سنت ما، و ما شیعیان از یکدیگر باورهایی را در گوش و سینه ی خود راه داده ایم که کمتری نسبتی با طرف مقابل ندارد. به طور مثال، یادم هست که وقتی در حج بودیم به ما می گفتند وقتی که سلام آخر را دادید سرتان را به این طرف و آن طرف نچرخانید چرا که برخی از برادران اهل سنت ما این تصور را دارند که ما در این چرخاندن سر به اطراف لفظی جز الله اکبر را به کار میبریم و باورهای عجیب و غریبی در این مورد داریم. ما شیعیان هم باورهای عجیب و غریب کم از اهل سنت نداریم. به نظر می رسد که وجود گوشی برای شنیدن انتقاد بتواند همه ی ما را به سمت تقریب و نزدیکی مذاهب سوق بدهد و اسلام را خرافات خودساخته ی ما بزداید. خرافاتی که عمر برخی هایشان به اندازه خود ظهور اسلام است!

ان شاالله روزی برسد که مسلمان و غیرمسلمان بتوانند سخن یکدیگر را به آرامی بشنوند و بدون عداوت نسبت به آن سخنان واکنش نشان دهند.

یا علی.


هدهد
۱ نظر

خاک عالم بر سرت دنیا...

بسم الله


حالا دیگر انقدرها هم سخت نیست که بفهمی جنس بشر چقدر می تواند دد صفت باشد. چقدر می تواند خون‌خوار باشد. چقدر از ارزش های نه والا که ارزش های اولیه انسانی به دور باشد...

حالا دیگر دنیا آنقدر روی ناخوش به ما نشان داده که می توانیم بفهمیم این نطفه‌ای که در کربلا و قبل‌تر از آن بسته شده، نه تنها که از بین نرفته که از لابه لای تاریخ خود را به بیرون کشانده و ناخوش ترین روی این فرزند ناخلف خود را به ما نشان داده است.

حالا دیگر، دنیا، همان دنیای تکنولوژیک و انسان همان انسان مدرنیته ی فرهنگ قورت داده قدیمی نیست. حالا دیگر آن خراش کوچک روی پوسته ی مدعیان فرهنگ و مدرنیته ایجاد شده و علائم آن انسان های بدوی و خون خوار نمایان شده است.

حالا دیگر جلوی چشمان ما، در زمانی که آب، قحط نیست، انسان هایی رها شده از بند زمین، در سرزمینی پر از معنویت به خاک و خون کشیده می شوند و حالا دیگر داستان تشنه جان دادن، داستان نیست، همه با تمام وجود لمسش کرده ایم.

حالا دیگر انگار وقت آن است که جرات خود را جمع کنی و شجاعت به خرج بدهی و بگویی «هیهات من الذله»

حالا دیگر وقت، وقت پاسخ دادن به ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین علیه السلام است.

حالا دیگر، نامردمان و نامردان آنقدر گستاخ شده اند که از گوشه ی عزلت شان سر بیرون کرده و مدعی شده اند.

حالا دیگر باید بسم الله گفت...

هدهد
۲ نظر

تقـ.......وا

بسم الله


« این متن طولانی است ولی لطفن بخوانید و اگر خوب بود دعا کنید. اگر بد بود هم»


امروز یک چیز را فهمیدم.

هدهد
۳ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان