هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

نورچشمی های خدا


بسم الله


در میان نور چشمی های خدا، پیامبر از همه نور چشمی تر بودند. خیلی خیلی خیلی نورچشمی. آنقدر که رفتند به جایی رسیدند که جبرئیل را پای رفتن نبود.

حالا در زندگی پیامبر که نگاه می کنیم، پر است از سختی های عجیب و غریب دنیایی است که یک به یک شان، مرد می خواهد که پای کار بایستد.

خدا نور چشمی هایش را نه با لای پنبه گذاشتن که با کلی فشار و سختی بزرگ می کند. اصلا راه و رسم خدا انگار نیست که با نورچشمی هایش آن طوری برخورد کند. انگار که خدا می خواهد یک چیزهایی را به نورچشمی هایش بچشاند فرای این سختی های ظاهری. انگار که خدا می خواهد نورچشمی هایش را بهتر توی چشم عالم و آدم بکند که ببینید این نورچشمی های من چه پرنور و پر زرق و برقند که عالم را با همه زرق و برقش بی رونق می کنند.

نگاه کنید دیگر. ببینید پیامبران خدا را و سرگذشتشان را. کدام پیامبر با راحتی و آسایش پاهایش را گذاشته روی پاهایش و همه چیز بر وفق مرادش بوده؟ کدام یکی از امامان ما، که یکی از یکی نورچشمی تر بودند سختی از جنس این دنیایی اش نکشیدند؟

حالا نه اینکه این آسانی های دنیا بد باشد ها. نه! اتفاقا دست مریزاد به خدا و تشکر و حمد و سپاس خدا را که این همه نعمت از سر و کول ما می ریزد. یک طوری که همه سختی های احتمالی و مریضی ها بین این همه خوبی گم می شود ولی خب آدمی ست دیگر. دلش بزرگ بزرگ می خواهد.
خداجان!
می شود نور چشمی بشویم ما هم؟ صابون سختی دنیا را به تنمان می مالیم و از خودت تاب و توانش را هم می خواهیم ولی ما هم دلمان نور چشمی شدن می خواهد. از آنها که مزه ها و رنگ ها و بوهای جدید دنیا را بهشان می چشانی. از آنها که خودت را بهشان بازمی شناسانی.

والسلام
هدهد
۰ نظر

شب قدری که گذشت


بسم الله


آدم معذب میشه خب. هی می خوای از بدبختی هات ضجه بزنی، هی مجبوری رعایت باقی افراد حاضر در مجلس رو هم بکنی که یک وقت نکنه باعث بشی نتونن دعا کنن و همه حواسشون به تو باشه و ...

آخه خب من خودم این طوری هستم. اگه کسی وسط مجلس هی سر و صدا بکنه اذیت میشم و بعد خب وقتی خودم می دونم که نباید همون بلا رو سر اونها بیارم دیگه.

ع خب مثل اینکه مقدمه نگفتم و اصن معلوم نیست چی دارم میگم.

مقدمه اینکه من همیشه اینجا گفتم که بارها و بارها به خاطر نداشتن یک چاه که سرم رو بکنم توش و حرفهام رو بزنم تا سبک بشم در عذاب بودم. یعنی نگاه بکنید مثلا حضرت علی علیه السلام چاه داشتند، پیامبر خودشون می رفتن غار حرا و .... ولی خب متاسفانه الان امکانات کافی نداریم. یه دونه ته ته ته ته اش کهف الشهداست که اونم هر وقت خدا که بری دو نفر عین خودت هستند که آخرش منصرف میشی و برمی گردی. هرچند یکی از پیشنهادات دائمی هم از طرف دوستان اینجا بوده که بلیط مترو بگیرم و گوش های یه پیرمرد. ولی خب این نشدنی ست.

به هرصورت این شب های قدر به این پی بردم که لازم دارم علاوه بر اون چاه/غار، حتما برم وسط بیابون بشینم. یه جایی که کلا من باشم و دو سه تا عقرب و مار. البته با خودم یه خورده گازوئیل هم می تونم ببرم که حواسم رو به خودشون پرت نکنن. اصلا اگر می خوای لذت شب قدر رو بچشی باید بری وسط بیابون. من بار و بارها این صحنه رو تو ذهنم مرور کردم و همه چیزش خوبه. یعنی تصور کنید که وسط بیابون هستید و خودتون و خودتون. بعد هرچقدر عربده هم بزنید هیچ دلیلی برای معذب شدن ندارید. هر حرفی بخواید می تونید بزنید با خدا و خلاصه سفره دلتون رو قشششششنگ باز کنید جلو روی خدا. نه اینکه الان باز نباشه ها. ولی خب مهمه که آدم خودش با دست خودش باز بکنه این سفره رو. این از حرف ها. بعد مثلا میرسی به دعا خوندن. دعای جوشن کبیر رو که می خونی باید برای هر یه دونه اسمش دو سه دقیقه فکر کنی تا قشنگ برات جا بیوفته و اصلا بفهمی یعنی چی. البته خب شاید هم بهره هوشی م پایینه که نمی فهمم اسم ها رو و همیشه ی خدا از دعاخون عقب هستم. خلاصه اینکه حتی اگر دعای جوشن کبیر تا خود صبح هم طول بکشه مهم نیست. خودت هستی و خدا و همون دو سه تا عقرب و مار که اونا هم درحال تسبیح خدا هستند اون وقت صبح.

آرزوهام داره افزایش پیدا می کنه متاسفانه و حالا به چاه/غار تنهایی، یک عدد بیابون نزدیک و خالی از سکنه هم مورد نیاز هستش. جدی جدی یکی از آرزوهام هم اینه که برم توی بیابون یه کاروان سرا بسازم و با خانم بچه ها پاشیم بریم اونجا (بچه ها هم نیومدن مهم نیست اصلا). بعد فکر کن طلوع خورشید رو از بالای پشت بام اونجا به تماشا بشینی و غروبش رو. خیلی فوق العاده ست واقعا. به آرزوهام باید برسم. آروم آروم...

هدهد
۷ نظر

رفیق


بسم الله


من هنوز درگیر رفاقت با خدا هستم.

همان جا که می گوید یا رفیق من لا رفیق له...

یک سخنرانی گوش می دادم می گفت که اسما الهی دلالت حقیقی می کنه بر مسما. مثل آب که نامش هم نشین رفع عطش است و آب اسمی ست برای رفع عطش و این اسم آنچنان در این مسما تجلی پیدا کرده که با دیدن آب یاد مسما میوفتیم. حالا وقتی نامی الهی را می شنویم باید یاد رفع نیازمان بیافتیم (نیازی که داریم و ممکن است از آن مطلع نباشیم گاهی)



یا رفیق من لا رفیق له...

کاش رفیق خدا بشوم/بشویم...

التماس دعا در این شب آخری. التماس دعای شدید و قوی.

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

شاید کزان میانه یکی کارگر شود

التماس دعا.

هدهد
۱ نظر

رفاقت

بسم الله

ما در عالم رفاقت خودمان، در عالم بچگی مان، همیشه و همیشه از معرفت حرف می زدیم و وقتی که کسی به رفیقش پشت می کرد، از دایره دوستی خودمان می انداختیمش بیرون. یعنی نه تنها خودمان دیگر دوستش نبودیم، بلکه هرچه دوست و آشنا داشتیم هم خبر می کردیم تا که با او دوست نشوند. یعنی کاری با او می کردیم که دیگر پشت دستش را داغ می کرد و نامردی نمی کرد.
حالا یکی هست،  یک وقتی بی معرفت بازی در می آورد که دیگر نه راه پیش هست و نه راه پس. همانجا که ما امیدمان از همه جا قطع شده و به هر طناب پوسیده دست می اندازیم که شاید نجاتمان بدهد ولی...
«وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی‏ فَلا تَلُومُونی‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»
از آن طرف هم هست ها. ما یک رفیق با معرفت هم داریم که از معرفت چیزی که  کم ندارد، هیچ! بلکه زیاد هم دارد. یعنی یک وقت هایی هم که کم هم نیست همچنان دلسوزانه رفاقتش با ما را حفظ می کند. ما یادمان می رود و او یادش نمی رود. ما بی معرفت می شویم او با معرفت می شود.
«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ، وَأَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ »
امشب از همان شب هاست که رفیقمان ایستاده تا یک قدم سمتش برداریم و او صدها قدم به سمت ما بیاید. که معرفت را، مرام را و محبت را بر ما تمام کند.
امشب شب رفیقی ست که در این دنیا و آن دنیا و در زمین و هفت آسمان تا ندارد.
امشب را رفیق بازی کنید و بالا بروید و  بالاتر.
آن بالا بالاها هم که رسیدید و ما شدیم اندازه یک ذره کوچک، کوچک تر از غبار، دعایمان کنید.
رفیق آسمانی پیدا کردید ما زمینی ها را فراموش نکنید.
یا علی
التماس دعا...

هدهد
۰ نظر

رفاقت

بسم الله


شب‌های قدر شاید بهانه‌ای باشد تا خدا را بهتر بشناسیم. شناخت بهتر به واسطه صفاتی که از خداوند در دعای جوشن کبیر شمرده می شود. حالا از بین بی شمار صفاتی که برای خداوند می توان داشت و از بین آنها که در دعای جوشن کبیر آمده هرکسی با یک بخشی از آن اصطلاحا حال می‌کند.

عبارت «یا رفیق من لا رفیق له» خیلی به من چسبید. خیلی هم چسبید.

چه رفیقی را می توان یافت که آنقدر به تو نزدیک باشد که از رگ گردن نزدیک‌تر؟ کی می‌توان رفیقی یافت که با او راز نگفته ات را بگویی بدون آنکه بترسی که یک وقت رازت برملا شود؟ کدام رفیق است که با او ندار باشی؟ کدام رفیق است که از مادر بر تو مهربان تر و از پدر برایت تکیه گاه تر؟


خدا خوب رفیقی است. خیلی... اصلن کدام رفیق را می یابی که تو به وی نارو بزنی، به وی پشت کنی و باز هم وقتی رو سوی او کنی تو را با آغوش باز بپذیرد؟ خدا خوب رفیقی است.

رفاقت از دوستی بالاتر است. رفیق کسی است که دوستی را تمام و کمال کرده و حالا به برادری اش می توانی بنازی. رفیق کسی است که خود خوب توست. رفیق فرق می کند.

حالا وقت آن است که با رفیقمان رفیق تر بشویم. به واسطه ی این روزها.

دعا کنید برایم. نفس شما حق است. دعا کنید رفیق خدا بشوم. دعا کنید رفیق خدا بشویم.


یک توصیه به خودم: قبل از قرآن به سر گرفتن بخوانی اش. حداقل یک صفحه از آن را. باز کنی و یک صفحه را همین جوری بخوان. تا اگر بعدتر از تو پرسیدند این چه بود که بر سر گرفتی پاسخی داشته باشی برای دادن! شاید پاسخ العفوها و الغوث ها را همان یک صفحه بدهد. دعاها برای قرارگرفتن در کنار قرآن است و نه برابر آن و نه جایگزین آن. قرآن برای قرارگیری در طاقچه و در آمدن در سه روز و روی سر قرار گرفتن نیست. مثل این است که برای امتحان، درس را یک ترم نخوانی و آخرش هم شب امتحان تا صبح جای خواندن کتاب امتحان، آن را روی سرت بگذاری و انتظار داشته باشی که امتحان را با نمره ی عالی هم پاس بشوی. می شود؟


والسلام

هدهد
۰ نظر

امر به معروف و نهی از منکر

بسم الله


بحث امر به معروف و نهی از منکر آن قدر این جا و آن جا شده که فکر می کنم حوصله ی شنیدن بیشتر از آن را ندارید. پس من هم به شنیده ها نمی پردازم. می خواهم راجع به یک سری دیده ها بنویسم. (هدهدوار:) )

همان طور که می دانید امر به معروف و نهی از منکر مراتبی داره و شرایطی. اما گاهی ما به دلایل مختلف همه چیز رو فراموش می کنیم و یک سره می ریم سراغ مرحله آخر و طرف مقابل رو با زبان و مشت و لگد شروع به زدن می کنیم.

راستش چند وقت قبل توی گوگل پلاس یکی از رفقای مذهبی همین طوری به باد انتقاد گرفته شد و شد و شد تا بُرید و کلن از گوگل پلاس رفت. اون چیزی که توی اون قضیه نظرم رو جلب کرد این بود که رفقای مذهبی که احساس تکلیف می کردن برای امر به معروف و نهی از منکر، دقیقن فراموش کردن مرحله به مرحله رفتن رو و با تمام قدرت صاحب پست رو می کوبیدن. حرفم درست یا غلط بودن این حرکت نیست و می خوام علل این حرکت رو یه خورده بشکافم تا شاید رفقا حواسشون رو یه خورده بیشتر جمع کنن و تو موقعیت های مشابه اشتباهی نکنن.


ما وقتی انتظار یک اتفاقی رو نداریم و ناگهانی باهاش روبه رو میشیم رفتار متناسب باهاش رو نمی تونیم از خودمون بروز بدیم یا اگه بخوام بهتر بگم اینه که احساسات بر عقل ما غلبه می کنه. برای اینکه بهتر متوجه بشید چه جور اتفاقاتی رو میگم یه مثال میارم. فرض کنین یهو ببینین یکی تو خیابون با رکابی اومده باشه.احتمالن جای حفظ آرامش سریع بهش با عصبانیت برمی گردید و تشر می زنید. (مثال جای مناقشه نیست که اونی که رکابی پوشیده رو باید هم تشر زد و ... غرض تقریب ذهن بود) حالا توی قضیه امر به معروف و نهی از منکر رفقای خودمون هم وقتی ازشون یه چیزی می بینیم که انتظارش رو نداریم جای تذکر آروم و دوستانه از آخرین روش و سنگین ترین عکس العمل استفاده می کنیم.
البته این رو هم باید اشاره کرد که میگن که یه نقطه ی سیاه تو صفحه ی تمام سفید خیلی راحت دیده میشه. ما رفقای خودمون رو سفید می بینیم و دیدن یه لکه ی سیاه هرچند کوچیک هم ازشون برامون سخت و دشواره. ولی باید گفت که حتی رفقای ما هم نیازمند تذکر لسانی هستند. ( شاید شما خودتون عارف بالله و رفقاتون هم این طور باشند ولی من چون خودم رو هیچی نمی دونم و سراپا تقصیر سعی می کنم دوستانم رو هم تذکر بدم تا اشتباهات من رو مرتکب نشن و روح پاک خودشون رو لکه دار نکنن.)


در پایان، امر به معروف و نهی از منکر این روزها فراموش شده و کمتر انجام میشه و فکر کنم یکی از دلایلش کم حوصلگی ما برای صحبت با هم باشه و ترجیح میدیم که تو مرحله ی آخر وارد بشیم و قائله رو پایان بدیم! یه کم رفاقت و یه کم نرم زبانی و چرب زبانی برای کشاندن رفقاتون به سمت خیر داشته باشید تا ان شاالله آرام آرام دوباره وضعیت جامعه از لحاظ این واجب فراموش شده بهتر بشه.


پ ن : این مطلب البته قبلتر ها نوشته شده بود و الان درحال نشر هست. امیدوارم که کسانی که امروز این نوشته رو می خونن هیچ اسمی یادشون نیاد:) یه حرف دیگر اینکه ان شاالله برای محرم الحرام می خوام یه مطلب قبل از شروع محرم بذارم و بعد از آن هم اگر عمری باشه هر شب و بعد از مراسم هیئت یه مطلب کوتاه یا بلند( تا چه شود خدا داند) از آنچه در آن شب دست ما رو گرفته می ذارم. امیدوارم که این کار و مطلب گذاشتن از آنچه در هیئت دستتون رو گرفته به صورت یک رویه دربیاد و بدین ترتیب برای اونها که دستشون از هیئت کوتاهه بتونن استفاده کنند.
هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان