هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

از خاک کیمیا شده ۲

بسم الله


اول سلام بر آنانکه بی ادعا رفتند و بعد سلام بر ما که پر مدعا ماندیم.

این یک دلنوشته است.

من رفتم اما این بار اولی بود که برای تشییع می رفتم. دفعه های پیش شهید خودش پیش ما آمده بود. یک جورهایی این بار کمی بیشتر باید عزمم را جزم می کردم. ما را با حافظ که خدایش بیامرزاد دوستی دیرینی ست که به گاه دودلی از او نیز می پرسیم که چه کنیم. دروغ چرا! کمی برای رفتن دودل بودم. سختی رسیدن به آنجا و گرمای هوا و هزار دلیل عقل پسند بود برای نرفتن. اما حافظ غزلی پاسخ داد که ناگزیر شدم از رفتن. دو بیت اش را که بیش از همه به دلم نشست و پاسخ خود را در آن یافتم این بود:

«به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی

که سودها کنی ار این سفر، توانی کرد

بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور

به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد»

اگر اهل اش هستید یا به مراسم رفتید حتما این شعر را جست و جو کنید و کامل بخوانید که عجیب برای امروز سروده شده بود.


رفتیم اما، ما ظرف وجودمان کوچک بود و تا رسیدیم پر شد.

پر شدیم از عظمت اینهایی که اینگونه جمعیتی را به دنبال خود کشانده اند،

پر شدیم و لبریز شدیم از این بزرگی که خدا به آنها داده،

از این همه که آنها خوبند و ما...

راستی ما را چه شده خدایا که این جور شده ایم؟

ما منظورم شما خوبان نیستید. ما، من ی هست که به احترام شما جمع آمده.


هدهد
۳ نظر

از خاک کیمیا شده

بسم الله


بهانه می خواهد. دل و دماغ می خواهد. نوشتن بهانه می خواهد. بی بهانه نوشتن می شود متنی که از قبل تکلیف ش معلوم است. شکست خورده!

و چه بهانه ای بهتر از این، برای نوشتن دوباره در این کنج راحتی برای کسانی که اهل دلند.

چه بهانه ای والاتر از اینکه بنویسی برای آنها که خود را، زندگی شان را، نفس های پرارزش شان را دادند تا ما...

.

.

نه! آنها چیزی ندادند که ما چیزی بگیریم. آنها برای خدا و با خدا معامله کردند. آنها قیمت شان را می دانستند. اگر ایستادند چون خدایشان را یافتند و روح خدایی شان را یافتند و خواستند الیه راجعون باشند. آنها ایستادند پای تمام داشته ها و باورهایشان. انصافن هم مردانه ایستادند. سر خم نکردند. آنها خیلی مرد بودند.


آنها هم نه! آنها حالا شده اند، این‌ها. می دانید آنها چند وقتی است که آمده‌اند. حالا شده اند اینها.

اما اینهایی که شهادتشان رنگ و بوی دیگری داشته. روضه نمی خوانم. دانستن وضعیت شهادتشان سبکباری این‌ها را می‌رساند. اگر اشکی می‌ریزد به حال خودمان و بار سنگین ماست که پای ما را به زندگی زنجیر کرده.

فرصتی که شاید تا سالیان سال پیش نیاید. برای ما که ندیده ایم شهدای برگشته از عملیات ها را. برای ما که نفس نکشیده ایم در آن فضاها. حالا اینها، این شهدای عزیز آمده اند. نه اینکه آمده باشند. این‌ها بودند، ما نبودیم. حالا هردو هستیم. هر دو در یک مکان و زمان. شده ایم معاصر.

هر دو از خاک آمده ایم. یکی زر شده و زر مانده و خریدارش خدا شده و یکی ...

بماند. ما همان خاکیان خاک بر سری هستیم که از همان اول بوده ایم. هنوز زر نشده ایم. لایق زر بودن هم.


ببخشید که این طور پراکنده پراکنده نوشتم. ذهنم و احساسم درگیرند. هنوز نفهمیده اند که چه شده؟ چه کسی کجاست و ما در این ناکجا چه می‌کنیم؟

فردا می بردنشان. به جایی که آرامش بیابند. نه اینها که خود منبع آرامشند. خانواده هایشان. مادرانشان. پدرانشان. برادران و خواهرانشان.

سه شنبه ساعت ۱۶ میدان بهارستان


هدهد
۴ نظر

شهید شدن!

بسم الله


این چند روزی که بحث سوریه و ورود آمریکا به جنگ سوریه مطرح بود یه سری مسایلی مطرح شده بود که یه خورده من رو متعجب کرد.

دوستانی شروع کرده بودن که «خب پاشیم بریم سوریه شهید شیم!» و از این دست حرف ها و پست ها. راستش خیلی با خودم فکر کردم که ما هدفمون از جهاد چی هست و در جنگ تحمیلی هدف آدم ها چی بود و ...

به نظرم رسید که رفقای ما آدرس رو دارن اشتباه می رن و شاید بهشون آدرس رو اشتباه دادن!

ببین رفیق،

شهادت مفهوم والایی داره.قبول. ولی هرکی میره جنگ و مجاهده که هدفش شهید شدن نیست! یعنی اگر باشه باید تعجب کرد! کسی که میره مجاهده و جنگ برای حفظ ناموسش و وطنش میره پس اگر هدفش شهید شدن باشه و با اولین خمپاره آرزو کنه که اون باید شهید بشه اون وقت آدرس رو سر و ته میره. جای دفاع از وطن و ناموسش، همون اول جونش رو از دست میده و خلاص. بعد دشمن هم میاد با خیال راحت توی کشورش جولان میده و ...

نکته ی دیگه ای که هست اینه که من یاد ندارم که جایی خونده باشم کسی از بزرگان و بزرگواران آرزوی مردن کرده باشه! چرا که زنده ماندن فرصتی هست برای خدمت بیشتر به خلق خدا و نزدیک شدن به خالق جهان. هرچند خطر لغزیدن هم داره ولی از اون طرف هم هرچه بار سفرت پربارتر زندگی ات در سرای باقی بهتر!

رفقا، شهادت خوب است اما هدف نیست. در مجاهده و جنگ هدف حفظ خود و کشور و ناموس از دست بیگانه و دشمنه. در واقع این طور بگم که
شهادت هدیه ای هست که خدا به مجاهدانی که در راه خدا کشته شده اند میده و می خوام البته تاکید هم کنم که خدا این هدیه رو میده نه بنده های خدا! سعی کنین با خودتون این قضیه رو حل و فصل کنین که وقتی می خواید برید مجاهده بگید دارم میرم جهاد نه اینکه دارم میرم شهید بشم!

فعلن تمام

والسلام

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان