هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

رفاقت

بسم الله

ما در عالم رفاقت خودمان، در عالم بچگی مان، همیشه و همیشه از معرفت حرف می زدیم و وقتی که کسی به رفیقش پشت می کرد، از دایره دوستی خودمان می انداختیمش بیرون. یعنی نه تنها خودمان دیگر دوستش نبودیم، بلکه هرچه دوست و آشنا داشتیم هم خبر می کردیم تا که با او دوست نشوند. یعنی کاری با او می کردیم که دیگر پشت دستش را داغ می کرد و نامردی نمی کرد.
حالا یکی هست،  یک وقتی بی معرفت بازی در می آورد که دیگر نه راه پیش هست و نه راه پس. همانجا که ما امیدمان از همه جا قطع شده و به هر طناب پوسیده دست می اندازیم که شاید نجاتمان بدهد ولی...
«وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی‏ فَلا تَلُومُونی‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»
از آن طرف هم هست ها. ما یک رفیق با معرفت هم داریم که از معرفت چیزی که  کم ندارد، هیچ! بلکه زیاد هم دارد. یعنی یک وقت هایی هم که کم هم نیست همچنان دلسوزانه رفاقتش با ما را حفظ می کند. ما یادمان می رود و او یادش نمی رود. ما بی معرفت می شویم او با معرفت می شود.
«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ، وَأَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ »
امشب از همان شب هاست که رفیقمان ایستاده تا یک قدم سمتش برداریم و او صدها قدم به سمت ما بیاید. که معرفت را، مرام را و محبت را بر ما تمام کند.
امشب شب رفیقی ست که در این دنیا و آن دنیا و در زمین و هفت آسمان تا ندارد.
امشب را رفیق بازی کنید و بالا بروید و  بالاتر.
آن بالا بالاها هم که رسیدید و ما شدیم اندازه یک ذره کوچک، کوچک تر از غبار، دعایمان کنید.
رفیق آسمانی پیدا کردید ما زمینی ها را فراموش نکنید.
یا علی
التماس دعا...

هدهد
۰ نظر

بغض فرو خورده


بسم الله


هه! تا به امروز این بغض لعنتی امروز توی وجودم نبود. یعنی تجربه اش نکرده بودم.

بغضی عمیق که هربار که سعی می کردم از گلویم فروببرم بدتر و شدیدتر بالا می آمد و خفه ترم می کرد. عجبا! این چه حس عجیبی بود. صدایم اولش لرزید و بعد سکوت کردم.

سکوت عمیق.

سکوتی عمیق که نه از سر اختیار که از سر اجبار بود، که از سر خفقانی بود که تا عمق وجودم کشیده شده بود و نفس م بالا نمی آمد.

هه! عجب چیزی بود. نمی دانستم روزگار انقدر می تواند نفس آدم را بگیرد. نمی دانستم که روزگار می تواند نفس آدم را تنگ کند. از امروز آدم ها را با بغض های فروخفته شان، از این جنس بغض ها، بهتر می فهمم. بیشتر برایشان ارزش قائل می شوم. چون سکوتشان را می فهمم.

عجبا! تازه این بغضک ما، به پای بغض فروخورده ی علی علیه السلام نمی رسد که ذره است در برابر دریا. چه کشیده این امام ما. عجب بغض ها قدرتمندند که کمر آدم را زیر بارشان خم می کنند و می شکنند.

این عجب حس عمیقی بود. حسی عمیق. بغض دوست داشتنی نیست ولی به تجربه اش می ارزید. تجربه اینکه یک حس واقعی و عمیق چگونه است. امیدوارم یک روز عشقی چنین عمیق را نیز تجربه کنم. چون اگر بغض این است، اگر عشق باشد، ببین چه میشود.


هدهد
۲ نظر

حسرت...


بسم الله


خواستم با این جمله کلیشه ای بنویسم که «همه آدم ها...» بعد دیدم که نه. دیگر بس است این همه پنهان شدن پشت نقاب همه ی آدم ها. حداقل این یک بار همه ی آدم ها نه! فقط من.

من در موقعیت های مختلفی قرار گرفته و از فرصت هایی استفاده و برخی از آنها را سوزانده ام. اما یک حسرت عمیق در وجودم رخنه کرده. یک حسرت عمیق که هربار یادش می افتم مثل خوره جانم را و ذهنم را آرام آرام می خورد و می سوزاندم.

موقعیت های بسیاری برای ما پیش می آید، یک پیشنهاد کاری بسیار مهم، فرصت گرفتن یک نمره ی عالی در یک درس و ... برخی از این موقعیت ها یک بار پیش می آیند و دیگر تا آخر عمر معلوم نیست پیش بیایند یا نیایند. اما این یک موقعیت که برای من پیش آمد، یک بار دیگر هم پیش آمد. هر دو بار را خراب کردم.

یکی از موقعیت هایی که دوره دانشجویی فراهم می کرد، رفتن به حج عمره در عنفوان جوانی بود. یک ثبت نام و یک قسمت و رفتن به حج عمره. بسیاری از دوستان ما بودند که سال ها ثبت نام می کردند ولی قسمت شان نمی شد. ولی من حج قسمت م شد. همان بار اول ثبت نام و رفتم حج.

حج را نمی توان توصیف کرد و نمی توان در قالب کلمات آورد. حج عشق است. حج وقت وصال است. حج اولین نگاه عاشق و معشوق پس از سال ها فراق است. حالا اگر کسی آماده نرود می شود مثل من. خسران اندر خسران. فکر کن که معشوقت را می خواهی ببینی و وقت وصال، در همان لحظه که می توانی زانو به زانوی معشوقت بنشینی از دیدنش، بوییدنش، از حس کردنش لذت ببری خوابت ببرد. حالت پریشان شود. من حسرت تک تک لحظات حج م را دارم. تک تک لحظاتی را که می توانستم در کوچه های مدینه بوی پیامبر صلی الله علیه و آله را استشمام کنم. در هوایی نفس بکشم که پیامبر آن را معطر کرده، تک تک لحظاتی را که می توانستم دست به دامن پیامبر بشوم را همه را از دست دادم. نفهمیدم که یک لحظه هم نباید از مسجد النبی خارج شوم. همین طور نفهم طور و گنگ هم رفتم به سوی احرام و کعبه. رفتم و وقتی سجده کردم و اولین بار نگاهم به کعبه افتاد یادم نیست چه از خدا خواستم. اصلن یادم نمی آید که در حال خودم بودم آن وقت یا نه. نمی دانم چرا وقتی اطراف کعبه می چرخیدم نفهمیدم که حالا وقت ایستادن و آداب و ترتیب نیست. نفهمیدم که وضعم خراب است و لیست کردن خواسته ها و یکی یکی خواندن طوطی وارشان کارم را راست و ریس نمی کند. حسرت یک درد و دل خوب و راحت با خدا پیش کعبه جایی که همه توجهات عالم به آن سمت است، مانده درون این قلبم. اصلن می دانید چیست؟ اگر کسی رفت حج و گفت که از مسجد النبی و مسجدالحرام خارج شده بدانید آن حسرت عمیق را ته وجودش دارد، یا خودش می فهمد یا خودش را زده به آن راه که دلش را آرام کند. آدم وقتی می رود به این دو قطعه از بهشت، اصلن نباید از آنها خارج شود، اصلن نباید چشم از این دو نور چشم بردارد. مگر عاشق چشم از معشوق برمی دارد؟

کاش از مسجد النبی بیرون نمی آمدم. کاش از مسجد الحرام خارج نمی شدم. کاش اینقدر بچه نبودم. کاش بیشتر عاشق بودم. کاش اصلن عاشق بودم. کاش اگر عاشق هم نبودم ان قدر می فهمیدم که بدبختم. هیچ ندارم. کاش گدایی بلد بودم. دیدید کودکی را که گدایی می کند؟ مگر دست از سرتان برمیدارد؟ کاش اندازه آن کودک می فهمیدم. کاش می فهمیدم که امروز را اگر از دست بدهم دیگر برنمی گردد. دیگر معلوم نیست برگردد. من نفهم بودم. کاش هیچ کسی نفهم نباشد. کاش هیچ کسی این طور مثل من حسرت زده نباشد. کاش کسی حسرت به دلش نماند.

فاطمیه برای من رفتن و نرسیدن را یادآوری می کند. فاطمیه زخم حسرت حج ام را یادم می آورد که رفتم و نرسیدم. رفتم و فهم نکردم بزرگی و عظمت و شکوه مدینه و مکه را. رفتم و نفهمیدم که جای جای مدینه متعلق به فاطمه سلام الله علیهاست. رفتم و نفهمیدم ذرات خاک این زمین مقدسند. چرا که ممکن است روزی از کنار مزار بی نشان مادر رد شده باشند. رفتم و نفهمیدم این حسرت را ذره ذره در وجودم می کارم و با بی توجهی ها و نفهمی هایم آب و غذایش میدهم.

حسرت را خدا به کسی ندهد، آنقدر عمیق و دردناک می شود گاهی که نمی دانی از چه کارش کنی؟ بباری، سر به بیابان بگذاری بمیری یا چه...

حسرت زده نشوید الهی. دلتان به زخمش آشنا نشود الهی.

برای هم دعا کنیم. دعا.

والسلام

هدهد
۲ نظر

گفتم، گفتی


بسم الله


گفت و گوهای شبانه دو عاشق


گفتی تا کی می خواهی از انتخابات بنویسی، از خودت بنویس

گفتم انتخابات مخاطب جذب کن است و من...

گفتی خودم می خوانمت، مگر من همه دنیایت نبودم؟

گفتم اگر از انتخابات هم می نویسم بهانه ام تو هستی.

گفتی انتخابات مجلس را چه به من؟

گفتم آنجا نامزد دارد، اینجا هم. آنجا نامرد دارد، اینجا هم. آنجا عشوه دارد، اینجا هم.

گفتی آنجا نامزدی شان موقت است

گفتم خب برای ما هم موقت است تا برویم سر خانه و زندگی مان. مثل آنها.

گفتی خب آنها خانه و زندگی شان هم موقتی است

گفتم اتفاقن آنها هم مثل خودمان دائمی دارند. ما می شویم مثل دائمی هایشان.

گفتی از کجا معلوم؟

گفتم از آنجا که...

گفتم از آنجا که...

گفتی دیدی معلوم نیست.

و من نگفتم که از آنجا که جانم دست توست.

آخر ترسیدم رای به عدم صلاحیتم بدهی...

هدهد
۸ نظر

شطحیات


بسم الله


ما به قدری عاشق می شویم که ظرف دلمان را از هرچه غیر اوست خالی کرده باشیم. این را همه کس فهم نکردند و همین شد که وقتی میان خود و معشوق شان فاصله افتاد آن را آن چنان که باید درنیافتند و در رثای دوری معشوق خود آن چنان که شاید، نگریستند و موی خود آشفته نساختند.

قیل و قال دنیا، حالت عاشق را آشفته نسازد هرقدر هم عمیق و پر رنگ و لعاب باشد. عاشق، وقتی آشفته موی می شود و آشفته حال که بیند ذره ای، گردی، خاکی برخاسته و قصد نشستن بر شانه ی معشوق ش دارد. و آن وقت این عاشق، تمام عالمی را به هم می ریزد تا نگذارد خاطر نگارش را ذره ای خاک مکدر سازد.

عاشق ظرف دلش را خالی کرده تا به هنگام وصل، خود را از او پر کند. آن قدر خالی که دیگر بیم جانش نیست و دادن سر در راه وصل را سهل می داند.

چه خوش خیالم که هنوز ظرف دل را در دست گرفته ام. عاشق آن را هم فدای قدم های معشوق ش کرده و در انتظار است که فرصتی یابد و او بشود. در انتظار است که قطره ای به دریا بپیوندد و دریا بشود.

در انتظار است تا نغمه ی «انا الحق» خویش را در گوش تا گوش هستی، طنین انداز کند.

در انتظار است...



هدهد
۱ نظر

روضه‌ی باز


بسم الله


اصطلاحی هست به نام روضه‌ی باز. در این نوع روضه، مداح همه چیز را به تشریح توضیح می دهد. مدل پزشکی اش می شود مکتوب کردن یک تشریح و بازخوانی شرح تشریح برای خانواده ی متوفا!

این مدل روضه چندی است که مورد اقبال برخی مداحان قرار گرفته و از آن برای افزایش غلظت گریه و آه دوستداران اهل بیت استفاده می کنند و نکته ی قابل توجه و جالبتر اینکه این دوستداران! با اشتیاق روز بعد از ترکاندن آن مداح نسبتن محترم یاد می کنند. باز برگردم به همان مثال و فکر کنید بعد از اینکه شرح تشریح برای خانواده ی متوفا خوانده می شود و آنها از شدت گریه از حال می روند و فردای آن روز از خواننده‌ی متن تشریح تشکر کنند که عجب کردی و عجب خواندی!

این نوع روضه متاسفانه تنها اثرش گریه های احساسی احساسی احساسی احساسی ست و نه در حین روضه و نه در بعد از آن تفکری صورت نمی گیرد. اینکه یک مداح، ساده ترین و سهل ترین روش را برای درآوردن گریه ی حضار استفاده کند نه تنها هنر نیست که ... ! هنر آن است که حادثه ی کربلا را بگویی و طوری بگویی که حضار از آن «ما رایت الا جمیلا» را ببینند. حضار جمال را ببینند، زیبایی را ببینند و برای از دست دادن چنین زیبایی مطلقی و چنین عشق بازی مجسمی گریبان چاک کنند.

حادثه‌ی کربلا، داستان تشنگی و خون و خونریزی نیست. داستان عاشقی است که به قربانگاه عشق می‌رود تا عهدی را که از الست با معشوق خود بسته به جا آورد. عاشقی که معنای عشق است. معنای مجسم آن چیزی است که عارفان سال ها ریاضت می کنند تا به گردی از آن برسند و آن «همه او شدن» است. او شدن و نماندن اثری از من، در کربلا من هایی بودند که «الیه المصیر» را تعبیر کردند و او شدند. حالا چگونه مداحی به سادگی از این همه زیبایی و جمال می گذرد و می گذرد و می رسد به سهل ترین تفسیر این عاشقی.

آرزو نمی کنم ولی خود را ملزم می کنم تا به پای سخنرانی و روضه و مداحی کسی بنشینم که عشق را فهم کرده و جمال و زیبایی کربلا را با پوست و گوشت خود دریافته، نه کسی که ساده انگارانه لهوفی به دست می گیرد و خط به خط، شرح خونخواری نسل بشر را می خواند. نسل بشر بیشتر از آنکه امروز نیازمند یادآوری خونخواری خود باشد نیازمند شناختن عاشقان واقعی ست. نیازمند شناختن «مصباح الهدی و سفینه النجاة» است.

والسلام

هدهد
۲ نظر

ماه رمضان

بسم الله


ماه رمضان را ماه عاشقی گویند از آنجا که معشوق درهای خانه اش می گشاید و عاشقان از هر سو در آن وارد می شوند.

عاشق اگر عاشق باشد وی را نه سفره ی رنگین ملاک باشد و نه گرسنگی و تشنگی.

عاشق اگر عاشق باشد در تمام مدتی که مهمان است رو سوی او دارد و روی برنگرداند الا به چشم بر هم زدنی.

داستان عاشقی کردن را یاد ما ندادند و بسیاری از تمام رمضان گرسنگی و تشنگی را فهم کرده اند. برای همین هم وقتی صحبت از گرفتن روزه و یا رعایت کردن حال دیگرانی که روزه هستند به میان می آید بسیاری بهانه ها می تراشند و ...

ای کاش می شد مردم را عاشق کرد. عاشق الله. آن وقت برای عاشق، هر کار که معشوق بگوید سهل باشد.

معشوق بگوید نماز بخوان، اصلن نگفته معشوق نماز می خواند. نماز که سهل است. صبح و شب تسبیح می گوید.

معشوق بگوید سر می خواهم، سر و دست و پا و همه را خواهد داد.

نمونه و اسوه این عشاق، آنکه همه ی عالم را مبهوت خود ساخته، امام حسین علیه السلام هست.

معشوق بی دست و بی سر خواستش، قالوا بلی گفت.

و شد راضیه مرضیه. شد نفس مطمئنه.

ان شاالله به دعای خیر شما ما هم عاشق بشویم. همدیگر را دعا کنیم بلکه فرجی حاصل بشود.

التماس دعا

هدهد
۱ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان