هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

بغض فرو خورده


بسم الله


هه! تا به امروز این بغض لعنتی امروز توی وجودم نبود. یعنی تجربه اش نکرده بودم.

بغضی عمیق که هربار که سعی می کردم از گلویم فروببرم بدتر و شدیدتر بالا می آمد و خفه ترم می کرد. عجبا! این چه حس عجیبی بود. صدایم اولش لرزید و بعد سکوت کردم.

سکوت عمیق.

سکوتی عمیق که نه از سر اختیار که از سر اجبار بود، که از سر خفقانی بود که تا عمق وجودم کشیده شده بود و نفس م بالا نمی آمد.

هه! عجب چیزی بود. نمی دانستم روزگار انقدر می تواند نفس آدم را بگیرد. نمی دانستم که روزگار می تواند نفس آدم را تنگ کند. از امروز آدم ها را با بغض های فروخفته شان، از این جنس بغض ها، بهتر می فهمم. بیشتر برایشان ارزش قائل می شوم. چون سکوتشان را می فهمم.

عجبا! تازه این بغضک ما، به پای بغض فروخورده ی علی علیه السلام نمی رسد که ذره است در برابر دریا. چه کشیده این امام ما. عجب بغض ها قدرتمندند که کمر آدم را زیر بارشان خم می کنند و می شکنند.

این عجب حس عمیقی بود. حسی عمیق. بغض دوست داشتنی نیست ولی به تجربه اش می ارزید. تجربه اینکه یک حس واقعی و عمیق چگونه است. امیدوارم یک روز عشقی چنین عمیق را نیز تجربه کنم. چون اگر بغض این است، اگر عشق باشد، ببین چه میشود.


هدهد
۲ نظر

حسرت...


بسم الله


خواستم با این جمله کلیشه ای بنویسم که «همه آدم ها...» بعد دیدم که نه. دیگر بس است این همه پنهان شدن پشت نقاب همه ی آدم ها. حداقل این یک بار همه ی آدم ها نه! فقط من.

من در موقعیت های مختلفی قرار گرفته و از فرصت هایی استفاده و برخی از آنها را سوزانده ام. اما یک حسرت عمیق در وجودم رخنه کرده. یک حسرت عمیق که هربار یادش می افتم مثل خوره جانم را و ذهنم را آرام آرام می خورد و می سوزاندم.

موقعیت های بسیاری برای ما پیش می آید، یک پیشنهاد کاری بسیار مهم، فرصت گرفتن یک نمره ی عالی در یک درس و ... برخی از این موقعیت ها یک بار پیش می آیند و دیگر تا آخر عمر معلوم نیست پیش بیایند یا نیایند. اما این یک موقعیت که برای من پیش آمد، یک بار دیگر هم پیش آمد. هر دو بار را خراب کردم.

یکی از موقعیت هایی که دوره دانشجویی فراهم می کرد، رفتن به حج عمره در عنفوان جوانی بود. یک ثبت نام و یک قسمت و رفتن به حج عمره. بسیاری از دوستان ما بودند که سال ها ثبت نام می کردند ولی قسمت شان نمی شد. ولی من حج قسمت م شد. همان بار اول ثبت نام و رفتم حج.

حج را نمی توان توصیف کرد و نمی توان در قالب کلمات آورد. حج عشق است. حج وقت وصال است. حج اولین نگاه عاشق و معشوق پس از سال ها فراق است. حالا اگر کسی آماده نرود می شود مثل من. خسران اندر خسران. فکر کن که معشوقت را می خواهی ببینی و وقت وصال، در همان لحظه که می توانی زانو به زانوی معشوقت بنشینی از دیدنش، بوییدنش، از حس کردنش لذت ببری خوابت ببرد. حالت پریشان شود. من حسرت تک تک لحظات حج م را دارم. تک تک لحظاتی را که می توانستم در کوچه های مدینه بوی پیامبر صلی الله علیه و آله را استشمام کنم. در هوایی نفس بکشم که پیامبر آن را معطر کرده، تک تک لحظاتی را که می توانستم دست به دامن پیامبر بشوم را همه را از دست دادم. نفهمیدم که یک لحظه هم نباید از مسجد النبی خارج شوم. همین طور نفهم طور و گنگ هم رفتم به سوی احرام و کعبه. رفتم و وقتی سجده کردم و اولین بار نگاهم به کعبه افتاد یادم نیست چه از خدا خواستم. اصلن یادم نمی آید که در حال خودم بودم آن وقت یا نه. نمی دانم چرا وقتی اطراف کعبه می چرخیدم نفهمیدم که حالا وقت ایستادن و آداب و ترتیب نیست. نفهمیدم که وضعم خراب است و لیست کردن خواسته ها و یکی یکی خواندن طوطی وارشان کارم را راست و ریس نمی کند. حسرت یک درد و دل خوب و راحت با خدا پیش کعبه جایی که همه توجهات عالم به آن سمت است، مانده درون این قلبم. اصلن می دانید چیست؟ اگر کسی رفت حج و گفت که از مسجد النبی و مسجدالحرام خارج شده بدانید آن حسرت عمیق را ته وجودش دارد، یا خودش می فهمد یا خودش را زده به آن راه که دلش را آرام کند. آدم وقتی می رود به این دو قطعه از بهشت، اصلن نباید از آنها خارج شود، اصلن نباید چشم از این دو نور چشم بردارد. مگر عاشق چشم از معشوق برمی دارد؟

کاش از مسجد النبی بیرون نمی آمدم. کاش از مسجد الحرام خارج نمی شدم. کاش اینقدر بچه نبودم. کاش بیشتر عاشق بودم. کاش اصلن عاشق بودم. کاش اگر عاشق هم نبودم ان قدر می فهمیدم که بدبختم. هیچ ندارم. کاش گدایی بلد بودم. دیدید کودکی را که گدایی می کند؟ مگر دست از سرتان برمیدارد؟ کاش اندازه آن کودک می فهمیدم. کاش می فهمیدم که امروز را اگر از دست بدهم دیگر برنمی گردد. دیگر معلوم نیست برگردد. من نفهم بودم. کاش هیچ کسی نفهم نباشد. کاش هیچ کسی این طور مثل من حسرت زده نباشد. کاش کسی حسرت به دلش نماند.

فاطمیه برای من رفتن و نرسیدن را یادآوری می کند. فاطمیه زخم حسرت حج ام را یادم می آورد که رفتم و نرسیدم. رفتم و فهم نکردم بزرگی و عظمت و شکوه مدینه و مکه را. رفتم و نفهمیدم که جای جای مدینه متعلق به فاطمه سلام الله علیهاست. رفتم و نفهمیدم ذرات خاک این زمین مقدسند. چرا که ممکن است روزی از کنار مزار بی نشان مادر رد شده باشند. رفتم و نفهمیدم این حسرت را ذره ذره در وجودم می کارم و با بی توجهی ها و نفهمی هایم آب و غذایش میدهم.

حسرت را خدا به کسی ندهد، آنقدر عمیق و دردناک می شود گاهی که نمی دانی از چه کارش کنی؟ بباری، سر به بیابان بگذاری بمیری یا چه...

حسرت زده نشوید الهی. دلتان به زخمش آشنا نشود الهی.

برای هم دعا کنیم. دعا.

والسلام

هدهد
۲ نظر

عشق بی خطر


بسم الله


برای ما که با حافظ و سعدی دم خور بوده ایم و وقت خود را پای صحبت های دلنشین و عاشقانه و حکیمانه شان گذاشتیم، کم خطرترین راه برای گفتن ها و صحبت ها حتا از نوع سیاسی شان هم همین عاشقانه نویسی است. اتفاقن این عشق لامذهب هم بهترین راه برای طفره رفتن از واقعیت است. یک جورهایی ته ضررش کمی افسردگی الکی و مجازی ست. ولی آن یکی موارد که همه شان یک جورهایی به سیاست ربط دارند، سر سبز را می دهند بر باد. یعنی حتا اگر بخواهی از آلودگی هوا هم بنویسی آخرش باید درباره اینکه به کدام جناح فکری وابستگی داری که قصد تخریب چهره ی رئیس سازمان محیط زیست را داری، به عالم و آدم توضیح بدهی.

حالا ما با شعر زندگی کرده و با شعر خوابیده و بیدار شدیم، برای همین شعرهای مضمون عاشقانه را دوای درد می دانیم و چون ابزارش را نداریم، شعر نمی نویسیم و متن می نویسیم. اما از آن طرف یکی هم پیدا می شود مثل جورج اورول که به دنیای حیوانات علاقه مند است و یک قلعه می‌سازد از حیوانات تا حرفهایش را از زبان همان شیر و گاو و پلنگ بگوید.

یک دوستی بود که سال پیش دانشگاهی که در اردوی کنکور بودیم، غزلیات سعدی دستم دید و گفت تو با این وضعیت پیش از یک سال دوام نمی دهی و سر سال باید سر و سامان بگیری. هنوز که هنوز است، غزلیات سعدی دستم هست و درد بی درمان هم نگرفته ام( خدا را شکر که نگرفته ام. خدایا بنده هیچ وقت دعا نمی کنم که دردی بگیرم) چه رسد به سر و سامان.

خلاصه اش اینکه خیالتان تخت. هرچه قدر هم اینجا عاشقانه بنویسم باز هم ربطی به دنیای واقعی و اتفاقاتش نخواهد داشت. اینجا عاشقانه هایش هم پوششی است برای تمام آنچه درون ذهن آشفته ام می گذرد و باید یک طوری که نه سیخ بسوزد و نه کباب، آن را بنویسم. همین.



پی نوشت: بسیار متن آشفته ای بود. خودم می دانم. برای همین در بخش شطحیات طبقه بندی شده.

هدهد
۸ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان