هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

نانودعا

بسم الله


ما به خودمان که باشد بی مقدمه و بی هیچ ملاحظه ای می پریم سر اصل مطلب و حاجت را می گوییم و تمام. ولی وقتی برویم سراغ ادعیه هایی که از ائمه به ما رسیده، از صحیفه سجادیه تا دعاهای کمیل و ابوحمزه و جوشن کبیر و .... همه شان یک عالمه مقدمه می گویند، کلی مقدمه که دوره خداشناسی ست و آدم را شیرفهم می کند که آن که حاجت را قرارست بدهد کیست. بعد موقعیت ما و خدا را یادآوری می کند و کلی حمد و ثنای الهی تا اینکه در خط آخر می رسد به درخواست. 

حالا در همین جزخوانی های قرآن رسیدم به یک نانو دعا، که همه ی پارامترهای یک دعای درست و حسابی را داشت. دعا از زبان حضرت موسی علیه السلام بود، وقتی که مستاصل و درمانده شده بودند و از دست فرعونیان رسته بودند. نانو دعا این است: «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» . که خدایا من، بنده کمترین و بی چیز تو، آنقدر مستاصل هستم که به هرآنچه از خوبی برایم بفرستی محتاجم. در پنج شش کلمه، همه آن مقدمات و موقعیت ما و درخواست، بیان شده است. خب این به نظر من، فوق العاده است.

 

پ‌ن: این دعا خیلی به من چسبید و هرچه می نویسم حس می کنم حق مطلب را کامل ادا نمی کند. کم اش را بر من ببخشید که من و کلماتم در برابر عظمت آیات حکم قطره و دریا دارند...

پ‌ن۲: یک دوستی اینجا بود که قبلا اینجا بیشتر می آمد و دفعه آخر گفت که پدرش راهی سوریه شده. نمی دانم هنوز هم اینجا سر می زند یا نه ولی دلم شور حال خودش و پدرش را می زند. برایشان دعا کنید لطفا.

هدهد
۰ نظر

دست خدا


بسم الله


من دست خدا را دیده ام. بارها و بارها و بارها. اسمش را خارجی ها گذاشته اند قانون جذب ولی من نمی فهمم این قانون را. اینکه هزار و یک اتفاق در این دو سه سال گذشته رخ داده و من را کشته و چلانده و آنچه می خواستم دور نگه داشته و حالا چرخانده و چرخانده مرا تا رسانده مرا به آنچه که می خواستم. اصلا چه کسی می تواند اینقدر قشنگ همه ی تکه های یک پازل را بچیند کنار همدیگر تا یک تصویر مطلوب را به دست بدهد.

می ترسم اما. گاهی ته دلم هم می ترسم از اینکه نکند این ها را که امروز دارم، به خاطر اصرارهای بیجایم به دست آورده ام. به خاطر اصرارهای بچه گانه ای برای داشتن بهتر به زعم خودم. خب ترس هم دارد.

جدیدتر ها که این ترس افتاده توی دلم دعایم تغییر کرده،

حضرت موسی علیه السلام یک جا وقتی خسته و از همه جا مانده و رانده می رود زیر درخت دراز بکشد یک حرف دارد:

«رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ»

که خدایا من بی چیز و بی کس و کار، به هرچه از خیر که به من برسانی محتاجم...

که خدایا من بی چاره ترین بنده ات هستم... بده در راه خدا...


التماس دعا...


هدهد
۵ نظر

شب قدری که گذشت


بسم الله


آدم معذب میشه خب. هی می خوای از بدبختی هات ضجه بزنی، هی مجبوری رعایت باقی افراد حاضر در مجلس رو هم بکنی که یک وقت نکنه باعث بشی نتونن دعا کنن و همه حواسشون به تو باشه و ...

آخه خب من خودم این طوری هستم. اگه کسی وسط مجلس هی سر و صدا بکنه اذیت میشم و بعد خب وقتی خودم می دونم که نباید همون بلا رو سر اونها بیارم دیگه.

ع خب مثل اینکه مقدمه نگفتم و اصن معلوم نیست چی دارم میگم.

مقدمه اینکه من همیشه اینجا گفتم که بارها و بارها به خاطر نداشتن یک چاه که سرم رو بکنم توش و حرفهام رو بزنم تا سبک بشم در عذاب بودم. یعنی نگاه بکنید مثلا حضرت علی علیه السلام چاه داشتند، پیامبر خودشون می رفتن غار حرا و .... ولی خب متاسفانه الان امکانات کافی نداریم. یه دونه ته ته ته ته اش کهف الشهداست که اونم هر وقت خدا که بری دو نفر عین خودت هستند که آخرش منصرف میشی و برمی گردی. هرچند یکی از پیشنهادات دائمی هم از طرف دوستان اینجا بوده که بلیط مترو بگیرم و گوش های یه پیرمرد. ولی خب این نشدنی ست.

به هرصورت این شب های قدر به این پی بردم که لازم دارم علاوه بر اون چاه/غار، حتما برم وسط بیابون بشینم. یه جایی که کلا من باشم و دو سه تا عقرب و مار. البته با خودم یه خورده گازوئیل هم می تونم ببرم که حواسم رو به خودشون پرت نکنن. اصلا اگر می خوای لذت شب قدر رو بچشی باید بری وسط بیابون. من بار و بارها این صحنه رو تو ذهنم مرور کردم و همه چیزش خوبه. یعنی تصور کنید که وسط بیابون هستید و خودتون و خودتون. بعد هرچقدر عربده هم بزنید هیچ دلیلی برای معذب شدن ندارید. هر حرفی بخواید می تونید بزنید با خدا و خلاصه سفره دلتون رو قشششششنگ باز کنید جلو روی خدا. نه اینکه الان باز نباشه ها. ولی خب مهمه که آدم خودش با دست خودش باز بکنه این سفره رو. این از حرف ها. بعد مثلا میرسی به دعا خوندن. دعای جوشن کبیر رو که می خونی باید برای هر یه دونه اسمش دو سه دقیقه فکر کنی تا قشنگ برات جا بیوفته و اصلا بفهمی یعنی چی. البته خب شاید هم بهره هوشی م پایینه که نمی فهمم اسم ها رو و همیشه ی خدا از دعاخون عقب هستم. خلاصه اینکه حتی اگر دعای جوشن کبیر تا خود صبح هم طول بکشه مهم نیست. خودت هستی و خدا و همون دو سه تا عقرب و مار که اونا هم درحال تسبیح خدا هستند اون وقت صبح.

آرزوهام داره افزایش پیدا می کنه متاسفانه و حالا به چاه/غار تنهایی، یک عدد بیابون نزدیک و خالی از سکنه هم مورد نیاز هستش. جدی جدی یکی از آرزوهام هم اینه که برم توی بیابون یه کاروان سرا بسازم و با خانم بچه ها پاشیم بریم اونجا (بچه ها هم نیومدن مهم نیست اصلا). بعد فکر کن طلوع خورشید رو از بالای پشت بام اونجا به تماشا بشینی و غروبش رو. خیلی فوق العاده ست واقعا. به آرزوهام باید برسم. آروم آروم...

هدهد
۷ نظر

رفیق


بسم الله


من هنوز درگیر رفاقت با خدا هستم.

همان جا که می گوید یا رفیق من لا رفیق له...

یک سخنرانی گوش می دادم می گفت که اسما الهی دلالت حقیقی می کنه بر مسما. مثل آب که نامش هم نشین رفع عطش است و آب اسمی ست برای رفع عطش و این اسم آنچنان در این مسما تجلی پیدا کرده که با دیدن آب یاد مسما میوفتیم. حالا وقتی نامی الهی را می شنویم باید یاد رفع نیازمان بیافتیم (نیازی که داریم و ممکن است از آن مطلع نباشیم گاهی)



یا رفیق من لا رفیق له...

کاش رفیق خدا بشوم/بشویم...

التماس دعا در این شب آخری. التماس دعای شدید و قوی.

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان

شاید کزان میانه یکی کارگر شود

التماس دعا.

هدهد
۱ نظر

پیرو پست نور در تاریکی

بسم الله

به دنبال نور خدا می گشتم تا اینکه رسیدم به این آیه:

«یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِیرًا، وَدَاعِیًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُنِیرًا»

که پیامبرمان آینه نور خداست که مسیر را روشن می سازد و ما را به پیش می برد.

هدهد
۰ نظر

بخشیدم


بسم الله



بخشیدم. دیشب (امروز صبح) دو نفر را بخشیدم. نمی خواستم ببخشمشان. به خاطر همه ی نامردی هایی که کرده بودند ولی بخشیدم. حالا دیگر هیچ کسی نیست که آن دنیا بخشی از بار گناهانم را با او قسمت کنم یا بخشی از خوبی هایش را بگیرم. چقدر سخت بود بخشیدنشان یعنی حداقل قبل از بخشیدنشان به خدا حق می دادم که مرا به خاطر همه حماقت هایم نبخشد(هرچند الان هم همان طور است و همچنان حق اش است خدا که نبخشد مرا) ولی خب بالاخره بخشیدم.

بخشیدم تا امید داشته باشم که شااااید خدا رحم کند و به دل کسانی از من بدی دیده اند هم بیندازد که مرا ببخشند. تا امید داشته باشم که شاااید خدا رحم کند و خودش هم مرا که سراپا تقصیر شده ام را ببخشد.


شما هم ببخشید مرا. اگر می شد. لطفا و خواهشا



هدهد
۳ نظر

آیه نوشت- سوره شعرا

بسم الله

«وَ فَعَلْتَ‌ فَعْلَتَکَ‌ الَّتِی‌ فَعَلْتَ‌ وَ أَنْتَ‌ مِنَ‌ الْکَافِرِینَ‌»
اولش که آیه را خواندم، بیشتر از اینکه به معنا و مفهوم فکر کنم، به هم نشینی فعل ها دقیق شدم و برای گوشم دلنشین آمد. یک جور خوبی بود دیگر. شما هم اگر بشنوید احتمالا تایید می کنید.
خب این اول ماجرا بود. بعد یک خورده آیه ماند گوشه ی ذهنم. ماند و نشست کنار همه چیزهایی که این شب های قدر شنیدیم و خواندیم.
آیه را فرعون خطاب به حضرت موسی علیه السلام گفته. فرعونی که قلابی بود. متکبر بود و قلابی خودش را جای خدا زده بود. ولی اگر گوینده را کنار بگذاریم و کلام را نگاه کنیم، می بینیم که انگار این آیه شرح حال ماست که هیچ کار نکرده ای باقی نگذاشته ایم و روسیاه و رفوزه شده ایم جلوی عالم بالا.
کارهای کرده ای که نباید می کردیم،
کارهای نکرده ای که باید می کردیم،

این روزها هر متنی می نویسم آخرش به دعا می رسد. راهی نمانده جز دعا.
اول اینکه: اللهم اغْفِرْ لی الذُّنُوبَ الَّتی تَحْبِسُ الدُّعاءَ
بعدش اینکه خدایا یک خواسته فقط. ما را جزو انعمت علیهم های سوره حمد قرار بده.
آمین اش را شما بگویید و برای هم دعا کنیم.
التماس دعا
هدهد
۰ نظر

نور در تاریکی

بسم الله

«وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادی‏ فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ»

ما روزانه و شبانه در معرض تصمیم گیری هستیم. یعنی یکی از ویژگی های بزرگ شدن همین باز شدن مسیر تصمیم گرفتن هاست. تصمیم می گیری که چه ها بکنی و چه ها نکنی. تصمیم می گیری که چه کسانی را دوست خود بگیری و چه کسانی را دشمن بداری و خلاصه تصمیم و تصمیم و تصمیم. راستش اوایل این تجربه شیرین است ولی درست با شروع گرفتن تصمیمات سخت تر زندگی ات، تازه می فهمی که نه انگار شیرین که نیست بلکه تلخ است. هر تصمیم ات یک راه را جلوی پای تو باز می کند که نمی دانی آخرش به کجا خواهد رسید. تو را رستگار می کند یا گمراه. اصلا این قسمت بزرگ شدن را دوست نمی دارم. هی اختیار و تصمیم، اختیار و تصمیم، اختیار و تصمیم ..... این اختیار که هم نشین با تصمیم گیری شده و دردسرها را زیاد و زیاد کرده. آخر مگر می شود در تاریکی های دنیا، درست تصمیم گرفت و راه را درست رفت؟

 خدایا، من، بنده کمترینت، بیچاره و خاک نشین ترین بنده ات، پاهایم در تاریکی های دنیا گیر کرده خدا،
خدایا اگر نور تو در قلبم نباشد تاریکی های دنیا مرا به قهقرا می برد...
خدایا در تاریکی دنیا اگر نور تو نباشد چگونه باید تصمیم درست گرفت؟
خدایا یونس وار از درون تاریکی دنیا، در وسط شکم ماهی دنیا،
تو را به هر زبان می خوانیم.
که خدایا «لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ»
خدایا هدایت پذیرمان بکن و خلصنا!

التماس دعا
هدهد
۰ نظر

نظرکرده

بسم الله





«وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی»











پ‌ن: خواستم صفحه را خالی بگذارم و هیچ نگویم. بس که این آیه گیراست. تو فکر کن خدا با تمام جلال و جبروت یک بنده را مورد خطاب قرار بدهد و به او بگوید تو را برای خودم پرورش دادم. یعنی فکر کن ما همه عمر تلاش می کنیم که به یک همچنین جایگاهی برسیم که به درد کار خدا بخوریم که داخل رزومه کاری مان برای آخرت یک نقطه مثبت داشته باشیم. بعد یک بنده ی خدایی را خدا خودش برای خودش پرورش بدهد.
خدایا می شود من هم؟

هدهد
۲ نظر

رفاقت

بسم الله

ما در عالم رفاقت خودمان، در عالم بچگی مان، همیشه و همیشه از معرفت حرف می زدیم و وقتی که کسی به رفیقش پشت می کرد، از دایره دوستی خودمان می انداختیمش بیرون. یعنی نه تنها خودمان دیگر دوستش نبودیم، بلکه هرچه دوست و آشنا داشتیم هم خبر می کردیم تا که با او دوست نشوند. یعنی کاری با او می کردیم که دیگر پشت دستش را داغ می کرد و نامردی نمی کرد.
حالا یکی هست،  یک وقتی بی معرفت بازی در می آورد که دیگر نه راه پیش هست و نه راه پس. همانجا که ما امیدمان از همه جا قطع شده و به هر طناب پوسیده دست می اندازیم که شاید نجاتمان بدهد ولی...
«وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی‏ فَلا تَلُومُونی‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»
از آن طرف هم هست ها. ما یک رفیق با معرفت هم داریم که از معرفت چیزی که  کم ندارد، هیچ! بلکه زیاد هم دارد. یعنی یک وقت هایی هم که کم هم نیست همچنان دلسوزانه رفاقتش با ما را حفظ می کند. ما یادمان می رود و او یادش نمی رود. ما بی معرفت می شویم او با معرفت می شود.
«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ، وَأَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ »
امشب از همان شب هاست که رفیقمان ایستاده تا یک قدم سمتش برداریم و او صدها قدم به سمت ما بیاید. که معرفت را، مرام را و محبت را بر ما تمام کند.
امشب شب رفیقی ست که در این دنیا و آن دنیا و در زمین و هفت آسمان تا ندارد.
امشب را رفیق بازی کنید و بالا بروید و  بالاتر.
آن بالا بالاها هم که رسیدید و ما شدیم اندازه یک ذره کوچک، کوچک تر از غبار، دعایمان کنید.
رفیق آسمانی پیدا کردید ما زمینی ها را فراموش نکنید.
یا علی
التماس دعا...

هدهد
۰ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان