هدهد به دو دلیل مورد توجه است: داستان سلیمان نبی(ع) و داستان منطق الطیر عطار

حواس جمعی


بسم الله


چند روز پیش مادرم به یک درمانگاهی رفته بود برای یک موضوعی و اتفاقی برایش افتاد که از وقتی برایم تعریف کرد حالم را خراب کرد و تا ساعت ها به اتفاقات آن روز و آن لحظه فکر کردم. برای شما هم تعریف می کنم.

اگر خدایی ناکرده کار شما هم به دکتر و دوا و درمان کشیده شده باشد، حتمن با این موضوع رو به رو شده اید که اولین حرکت دکتر نوشتن نسخه ی عکس برداری یا سونوگرافی یا هر روش تصویربرداری دیگر است. بعد خب با توجه به اینکه چشم دکتر در عکس هاست، آن اولین جلسه، به همین یک نسخه نوشتن می گذرد و تمام. یک آقای مسنی در همین درمانگاه که دولتی هم هست، همین موضوع برایش پیش آمده بود و خانم دکتر، نسخه اولین جلسه را بدون هیچ توضیحی با تصویربرداری پیچیده بوده. بعد جلسه دوم که مادرم هم این جلسه را دیده بود، به این ترتیب پیش رفت که این آقای مسن برگشته بود و به منشی گفته بود دیگر برای ویزیت جدید پول نمیدهد چرا که دفعه پیش اساسن ویزیت خاصی نشده بود و فقط یک عکس نوشته شده بود و در واقع این جلسه ادامه جلسه قبل است و نه جلسه جدید! خانم منشی هم گفته بود که با دکتر صحبت بکنم و بعد به شما خبر بدهم و خانم دکتر گفته بودند که حالا که پول ویزیت نمی دهد بماند آخرین نفر بیاید.

این آقا مسن هم کلی شاکی که چون پول نمی دهم باید بمانم آخر و ... و در نهایت این شاکی بودن باعث شده بود که خانم دکتر پیغام بفرستد که کلن بهشان بگو نیاید. من ایشان را ویزیت نمی کنم. برود پیش یک دکتر دیگر و الخ. بعد البته یک شرط هم گذاشته بود و آن هم معذرت خواهی این آقای مسن بود! (آقایی که راحت جای پدر یا حتا پدربزرگ این خانم دکتر میشد!)

این را راحت بگویم که ما گاهی حواسمان پرت می شود. حواسمان نیست که آدم های دور و برمان که به ما احتیاج دارند و از سر احتیاج به سراغ ما می آیند، صاحب حق و حقوقی هستند. بعد که حواسمان پرت می شود یک کاری یک حرفی را می زنیم که دلشان را می شکند.
پزشکان و برخی مشاغل از این جهت هم کارشان سخت است. چرا که مردمی که به سراغشان می روند، درد و رنج عمیقی دارند و تا کشیدن یک آه کش دار عمیق فاصله کمی دارند. باور کنید این را که یکی از این آه ها برای خراب کردن یک زندگی کافی هستند. همان قدر هم که این آه ها کار می کنند، از آن طرف دعاهای خیر هم کار می کنند. من نگران آن خانم دکتر هستم. چرا که نحوه برخوردش با آدم ها چندان درست نبود.
خب پس حواسمان و حواستان را جمع نشکستن دل کنید که دل شکستن هنر نمی باشد و باید تا توانی دلی به دست آری.
والسلام
هدهد
۳ نظر

تژدید پیمان


بسم الله


آدم خوب است که هرچند وقت یک بار به عقب برگردد و درباره ی تصمیم های زندگی اش فکر کند و آنها را سبک سنگین کند و یادآوری کند که چرا این راه را انتخاب کرده و می خواسته به کجا برسد.

و من امروز با یکی از تصمیمات زندگی ام دوباره روبه رو شدم و یادم آوردم که چرا این مسیر را نرفتم. من می توانستم برای آینده خودم تصمیم بگیرم و به همین خاطر تصمیم گرفتم تا مهندسی را بخوانم. از همان اول هم به طور مشخص مهندسی مکانیک. تصمیم نگرفتم تا پزشکی بخوانم چون فکر کردن به اینکه با بیمار و خانواده اش روبه رو بشوی و با این واقعیت که ممکن است نتوانی کمکی به وی بکنی، مرا به وحشت می انداخت.

امروز بیمارستان لقمان بودم. غیر از اینکه دعا می کنم هیچ کس به هیچ عنوان مسیرش به بیمارستان نیافتد، کاری از دستم برنمی آید. آش شوربایی بود بیمارستان. آنجا با یکی از دکترها صحبت کردم که قشنگ معلوم بود از دیشب نخوابیده یا از صبح زود پا شده و پدرش درآمده(دکتر که می گویم شما انگار کن که رزیدنت سال اول باشد) و حالا هم باید با ۱۰۰ درصد توان کار می کرد. در همان حین که داشت پله ها را بین بخش تصویربرداری و جراحی بالا و پایین می کرد، چند سوالی از او کردم، مخش کار می کرد با تمام توان. همان چیزی که من از خودم هیچ وقت انتظار ندارم. کافی است کم خوابی داشته باشم تا از این که هستم به یک کامپیوتر تحت داس تبدیل بشوم که تنها و تنها یک کار می تواند بکند و اگر پیام های ارسالی زیاد باشند و تحلیلی لازم باشد هنگ می کند.

هرچند تمام این ترس ها باعث نشد تا مسیر این مهندسی مکانیک را به سمت یک چیز به درد بخورتر کج نکنم. حالا هم این چند خط را می نویسم تا یادم بماند که هدف اول و آخرم رسیدن به پول و ثروت نبوده که از همان روز اول به من گفتند این مسیر درآمدش کم است اگر نخواهی اهل واردات شوی! هدفم این بود که اگر یافته ای و دستاوردی هم هست و اگر کار علمی هم هست، برای مردم باشد و به درد مردم بخورد. نه اینکه صد سال دیگر و نه اینکه به درد ینگه دنیا، که به درد همین مردم ما بخورد. حرفهایم بوی شعار می دهد ولی من شعارها را زندگی می کنم. این حرف ها برای کسانی که فقط می شنوند رنگ شعار دارد.


پی‌نوشت: اول و آخرش هم خواننده این سطور خودم خواهم بود و وجدان خودم. امیدم این بود که اینجا جایی باشد که حرفهای مگویم را بگویم اما حالا که نگاه می کنم حرف های بگویم را هم گاهی نگفته می گذارم. عجیب است. عجیب.

هدهد
۲ نظر

درک مطلب


بسم الله


امروز و دیروز داشتم کار یک اصطلاحن مهندس رو درست می کردم. زحمت کشیده بود لپ تاپ یکی از اهالی فامیل رو درست کرده بود( سعی کرده بود درست بکنه) بعد خب نه اینکه خیلی خراب و داغون کرده باشه ها. نه تلاش ش رو کرده بود. خلاصه با تلاش فراوان و کلی زحمت، بالاخره تونستم خراب کاری ایشون رو در طول دیروز و امروز اصلاح کنم و لپ تاپ رو بار دیگر به دنیای دیجیتال برگردونم. (بدون تعویض ویندوز و در واقع کار ایشون رو از بیخ نابود نکردم)

این حادثه یک نتیجه ی اساسی داشت و من تازه این موضوع رو درک کردم که چرا پزشکان دست به کار قبلی همکارشون نمی زنن. :)

فی الواقع پزشکان به مرور احتمالن یاد گرفتن که همکار قبلی ممکن است خراب کاری هایی کرده باشد که در بدن بیمار هنوز وجود داشته باشد و به دلیل اینکه فرد نباید از اسرار پزشکی مطلع باشه، توی پرونده ی بیمار هم نیست. بعد پزشک بعدی اگر بخواد دست به کار همکارش بزنه ممکنه خودش رو به دردسر بندازه.

بنده هم زین پس تصمیم گرفتم که دست به کار نصفه ی کسی نزنم. چون معلوم نیست طرف چه کارهایی کرده و چه کارهایی نکرده و چه فرضیاتی وارد کرده و نکرده و خلاصه دردسرش از شروع یک کار جدید بیشتر هست. و من به شما هم توصیه می کنم که دست به کار نصفه و نیمه ی کسی نزنید که ازش بلا خیزد...

والسلام

هدهد
۱ نظر
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان